ایران در تاریخ جهان فصل ۱

ایران در تاریخ جهان

فصل ۱


فصل ۱

همگرایی زمین و زبان
(۳۵۰۰ـ۵۵۰ ق م)

داریوش بزرگ، که در طی سی و شش سال پادشاهیش، از ۵۲۲ تا ۴۸۶ ق‌م، به شاهنشاهی پارسی (هخامنشی) استحکام بخشید، اولین بیان ثبت‌شده‌ی تاریخ را به جا گذاشته است که به تعیین هویتِ خودِ ایرانی صراحت دارد. چنان که در یکی از کتیبه‌های شاهی می‌گوید: [من] هخامنشی [هستم]، پارسی، پسر یک پارسی، آریایی، از تبار آریایی». [۱] داریوش، که از چارچوبی پیروی می‌کند که هنوز خیلی‌ها آن را در خاور میانه‌ی امروز به کار می‌برند، هویت خود را این‌طور بیان می‌کند: اول از نظر خاندان، بعد قبیله، و آخر سر مطابق گروه پهناورتری، که ما امروزه شاید به آن به شکل «نژاد» یا «ملت» ارجاع دهیم.

«ایران» مشتق از همان ریشه‌ی لغت «آریایی»، یعنی هِریوس heryos است. این کلمه در زبانی که پنج هزار سال پیش در استپ‌های اوراسیا به آن حرف می‌زدند، به معنی «عضوی از گروه ما»[۱] است. شاید تا پانزده قرن بعد، این خودْنامی به  معنی «شریفان» [یا، آزادگان] (یعنی «ما») شده باشد. مردمی که این کلمه را در وصف خودشان به کار می‌بردند آن را به زیستگاه‌شان هم تسرّی دادند: اَیریَنَه وَئیجَه Airyana Vaejah [ایران ویج]، یا «سرزمین شریفان». اما، آن‌ها بنا به تاریخ‌شان قرن‌ها از وطن اصلی‌شان رو به جنوبِ غرب مهاجرت کردند، از این‌رو اَیریَنَه وئیجَه در دوره‌های مختلف به جاهای متفاوت گفته می‌شد.

[۱]. یعنی چیزی مثل «از ما» یا «خودی» در فارسی امروزی. م.

EURASIA-aza

به عبارت دیگر، «ایران» همیشه این جایی نبود که حالا هست؛ شمال و بالاتر، بعد شرق‌ و بالاتر.

در زبان‌شناسی، مقصود از «ایرانی» اشاره به یک زیرگروه در خانواده‌ی زبانی هندواروپایی است. معنی این عبارت این است که همه‌ی زبان‌های داخل این خانواده از یک زبان نیاکانی مشترک آمده‌اند، که برای آسان‌تر شدن کار آن را هندواروپایی سرآغازین می‌خوانیم. باز برای راحت‌تر شدن کار، سخنگویان این زبان را در طی هزاره‌ی چهارم ق‌م جایی در شمال دریای سیاه و دریای مازندران قرار می‌دهیم. اما باید تأکید کرد که این فقط یک تصویر کلی در زمان است، چون مردم مورد بحث پیش‌تر از جای دیگری آمده بودند، و بعداً هم کوچ کردند، در حالی‌که زبان‌شان مدام در حال دیگرگونی بود همان‌طور که زبان‌ها تغییر می‌کنند. آن‌ها حتماً همسایه‌هایی هم داشته‌اندکه به زبان‌هایی حرف می‌زدند که پیوندی با زبان آن‌ها نداشت، شاید اعضای خانواده‌ی [زبان] اوُرالی (که شامل فنلاندی و مجاری / مجارستانی نو می‌شود) یا گروه‌های زبانی دیگری که از میان رفته‌اند.

گهگاه تیره‌هایی از طایفه‌ی اصلی جدا می‌شدند و به راه‌های مختلف می‌رفتند، و با دائمی شدن این جدایی‌ها گویش‌های هر یک از آن‌ها به زبان‌های متمایز منشعب می‌شد. سخنگویان شاخه‌هایی که به صورت سِلتی Celtic، ژرمنی (آلمانی) ایتالیایی، و یونانی تکامل پیدا کردند راه اروپا را پیش گرفتند؛ دیگران، از جمله سخنگویان هندو ایرانی و تُخاری، در جهت مخالف رفتند. به نظر می‌رسد که نیاکانِ سخنگویان لیتوانیایی Lithuanian و اِسلاوی کمابیش سرِ جا‌شان ماندگار شدند.

بنا به این چارچوب، تاریخ سخنگویان ایرانی با تاریخ‌های اقوام هندو اروپایی دیگر در یک چیز مشترک است. این برای بازسازی ماقبل تاریخ مهم است، چون مقایسه‌ی اسطوره‌ها و فرهنگ‌های مادّی گوناگون آن‌ها می‌تواند از خودِ نیاکان هندو اروپایی سرآغازین چیزی به ما بگوید ــــ که چه‌طور زندگی می‌کردند، چیزها را چه‌طور می‌دیدند، و چه چیزی اختراع کرده به جهان یاری کردند. آریایی‌ها همچنین در فرهنگ‌های غیرهندواروپایی سراسر اوراسیای شمالی، از اروپای شرقی گرفته تا مغولستان و ماورای آن، تأثیر گذاشتند؛ اسطوره‌ها و آیین‌های آن‌ها شاید در ماقبل تاریخ چین و ژاپن هم تأثیر گذاشته باشد. [۲]

فرهنگی که در تصویر کلّیِ ما از هزاره‌ی چهارم ق‌م حفظ شده از برخی نظرها متمایز بود. مردمش دامدارِ چادرنشین بودند؛ یعنی، زندگی‌شان تا حد زیادی از گله‌داری می‌گذشت و به طور فصلی بین چراگاه‌های تابستانی و زمستانی ییلاق و قشلاق می‌کردند. ثروت با دامداری گاو و گوسفند سنجیده می‌شد، که غالباً آن‌ها را با چپاول احشام همسایه‌ها به دست می‌آوردند. شدیداً پدرسالار بودند، و تقسیمات اجتماعی روشنی بین سه طبقه قائل بودند: پریستاران / فرمانروایان، جنگجویان، دامداران و پیشه‌وران. (این تقسیمات اجتماعی پایه‌ی چیزی را گذاشتند که بعداً در هند نظام کاست caste می‌شود.) فرهنگ شبانی‌ـ‌چادرنشینیِ استپ‌نشین‌های هندواروپایی به طرز تعجب‌آوری در پنج هزاره‌ی گذشته مقاوم بوده و بنیادهایش تا قرن بیستم باقی مانده، تا موقعی که در حدود یک‌سوم جمعیت جهانِ ایرانیِ بزرگ‌تر همچنان این شیوه‌ی زندگی را دنبال می‌کند.

تعجبی ندارد که اخلاق جنگجویی همیشه در جوامع شبانی چادرنشین برجستگی داشته است. بنا به نظام ارزشیِ چپاول‌گران هندواروپایی باستان، آن‌ها چیزهایی مثل گله، زمین و زن را «نمی‌دزدیدند»، بل‌که آن‌ها را از دست اقوام پستی که لیاقت داشتن آن‌ها را نداشتند «آزاد» می‌کردند. این ارزش‌ها را شاعران‌شان از راه نوشتن داستان‌های پهلوانی جشن می‌گرفتند، که بعضی از آن‌ها در حماسه‌های بعدی، مثل ایلیاد هومر و شاهنامه‌ی فردوسی، باقی مانده‌اند. اسطوره‌ی پهلوان اژدهاکش را ــــ غالباً پهلوان در آن اسطوره دختر اسیر را نجات می‌دهد ــــ که در خیلی از فرهنگ‌های هندواروپایی می‌توان دید تاریخش باید به این دوره‌ی آغازین برسد.

در حدود ۳۵۰۰ ق‌م چادرنشین‌های استپ‌نشین ما اسب را اهلی کرده بودند، که این به آن‌ها توانایی می‌بخشید تا پرتحرک‌ترین قوم روی زمین باشند. تا ۲۰۰۰ ق‌م آن‌ها گردونه‌ی جنگی را کامل کردند، که در نبرد با دشمنان برتری قاطعی به آن‌ها می‌داد. شاید در تاریخ این اصلاً تصادفی نباشد که پسینیان این قوم جنگجو به فتح بیش‌تر جهان ادامه داده‌اند، که این نکته با این امر تأیید می‌شود که [زبان] هندواروپایی در میان خانواده‌های زبانی از همه گسترده‌تر است.

اقلیم یقیناً عامل دیگری است که سخنگویان هندواروپایی را بر آن داشته که در طی قرن‌ها مهاجرت پیاپی چتروار همه‌جا پراکنده شوند. استپ اوراسیا محل افراط و تفریط‌ها است: زمستان‌های دراز سرد و تابستان‌های داغ و خشک. بنا به اسطوره‌شناسی ایرانی، اَیریَنَه وَئیجَه‌ی اصلی ده ماهش زمستان بود (که آفریده‌ی اهریمن بود) و دو ماهش تابستان؛ دوزخ را به جایی که زمهریر است نه آتش ابدی وصف کرده‌اند. [۳]

تصویر کلی تاریخی دیگری، که با این اسطوره‌ی خاستگاه تقویت می‌شد، با یک کاوشگاه (سایت) باستان‌شناختی در جایی به اسم سین‌تاشتا Sintashta‌ فراهم آمده، درست در شرق کوه‌های اوُرال جنوبی در کناره‌های غربی سیبری. این کاوشگاه، شارستانی است که تاریخش به قرن‌ها پیش و پس از ۲۰۰۰ ق‌م می‌رسد، گورهایی را نشان می‌دهد که پیوند خیلی نزدیکی با گورهایی دارند که وصف‌شان در وِداهای Veda سَنسکریت آمده‌ است؛ حاوی اثرات قربانی آیینی اسب (اَشوَه‌مِیدَهAsvamedha) همراه با کهن‌ترین بقایایی که از گردونه‌های پره‌دار کشف شده‌اند. [۴]

siberia_asia_europe_russia_map

کهن‌ترین متن سنسکریت، یعنی ریگ وِدا، اولین بار در حدود قرن هفتم ق‌م در هند مکتوب شد، اما یک سنت شفاهی را حفظ می‌کند که ظاهراً به کوه‌های اوُرال جنوبی برمی‌گردد، در طی قرن‌هایی پیش و پس از ۲۰۰۰ ق‌م. مردم مرتبط با کاوشگاه سین‌تاشتا احتمالاً به هندوایرانی حرف می‌زدند، یک زبان هندواروپایی که نیای مشترک شاخه‌های زبانی ایرانی و هندی بود. مردم سین‌تاشتا چون به معادن مسِ اوُرال دسترسی داشتند، مفرغ را ذوب می‌کردند، و با آسیای میانه و حتا با بین‌النهرین دادوستد می‌کردند.

در هزاره‌ی بعدی پسینیان اقوام سین‌تاشتا رو به جنوب مهاجرت کردند، و گورتل‌ها، سفالینه‌ها و نشانه‌های دیگری در سراسر بخش شمالی آسیای مرکزی به جا گذاشتند که با فرهنگِ معروف به آندرونوو Andronovo مرتبط بودند. بعضی به مهاجرت‌هاشان به جنوب شرقی، به کوه‌های هندوکش و شبه‌قاره‌ی هند ادامه دادند ــــ اگرچه عجیب است، اما شاخه‌ی کوچکی از تیره‌ی هندی در میان فرمانروایان میتانّیِ Mitanni بخش دورافتاده‌ی شمالی بین‌النهرین دیده می‌شود در حدود همان زمانی که پیکره‌ی اصلی دارد تماماً در جهت مخالف، به دشت‌های پنجاب (میانه‌ی هزاره‌ی دوم ق‌م) کوچ می‌کند.

گردونه‌های چرخدار و فلزکاری پیشرفته در چین در حدود ۱۲۰۰ ق‌م ظاهر می‌شوند، که شاید آن‌ها را سایر اقوام ایرانی زبانِ آندرونوو معرفی کرده باشند که داشتند در یک نسخه‌ی آغازین جاده‌ی ابریشم سفر می‌کردند. پیکره‌ی عمده‌ی ایرانی‌های سرآغازین، به سهم خود، آهسته‌تر اما مستقیم‌تر به جنوب، به شرق دریای مازندران (کاسپین Caspiann) کوچیدند، که سرانجام راه‌شان را به ناحیه‌ی فلات کوهستانی خشک باز کردند که حالا نام آن‌ها را دارد.[۱]

پیش‌تر در محلی، که در زمان‌های تاریخی کانون اصلی ایرانی خواهد شد، دامنه‌ی پهناوری از اقوام ساکن بودند. شواهدی برای انتقال از شکار و گردآوری به جوامع کشاورزی ــــ مثل پی‌های مسکن‌گاه‌های دائمی، ابزارهای آسیاب کردن، و تاپوها ــــ در کوه‌های زاگرس ایران غربی پیدا شده‌اند که تاریخ آن‌ها به آغاز هزاره‌ی هشتم ق‌م می‌رسد. احتمالاً اولین بار بز را این‌جا اهلی کردند، گاو و گوسفند و خوک هم داشتند. گندم و جو بومی این ناحیه بودند. کاوشگاه‌های نوسنگیِ معاصرِ آن را در بخش شمال شرقی ایران هم بازشناخته‌اند. به عبارت دیگر، تاریخ «تمدن» کشاورزی اسکان‌یافته مقدم بر رسیدن سخنگویان ایرانی، کمابیش تا هفت هزار سال، به این فلات است.

چون ساکنان پیشین جایی که بعداٌ ایران خواهد شد با گذشت زمان جذب فرهنگ ایرانی شدند، از این‌رو این جوامع کهن‌تر را باید با آن شواهد باستان‌شناختی که آن‌ها از خود به جا گذاشتند بازسازی کرد. شاید بشود فرض کرد هر وقت که گروه‌های ایرانی‌زبان در نواحی نو اسکان گرفتند، با جمعیت بومی قاطی شدند و تأثیرات فرهنگی حاصل از آن دوطرفه بود، هر چند که زبان ایرانی آخرسر غالب شده است.

اولین تمدن بزرگی که ایرانی‌های سرآغازینی که به جنوب می‌کوچیدند با آن روبه‌رو شدند یک فرهنگ عصر مفرغ بود که  در طول منطقه‌ی گذارِ بوم‌شناختی متمرکز بود. این منطقه از دریای مازندران رو به شرق، بین ناحیه‌ی کوهستانی افغانستان جدید و استپ‌های تفته‌ی ترکمنستان و اوزبکستان کنونی گسترده می‌شد. این تمدن، که از اواخر هزاره‌ی سوم تا اوایل هزاره‌ی دوم ق‌م شکوفا بود، یک فرهنگ مادی شارستان‌ها، سرامیک‌ها، ابزارها، و جواهرات از خود به جا گذاشت که در حفاری‌های شوروی در طی قرن بیستم کشف شد. شوروی‌ها روی این مجموعه‌ی کاوشگاه‌های مرتبط دو اسم باستانی یونانی دو استان مشابه شاهنشاهی پارسی را گذاشتند ــــ یکی باکتریا [باختر / بلخ] (بخش شمالی جایی که حالا افغانستان است) و دیگری مارگیانا [مَرو] (کمابیش ترکمنستان جدید) ــــ و آن را مجموعه یا همتافت باستان‌شناختی باکتریا‌ــ مارگیانا یا BMAC خواندند.[۲]

به‌خلاف ایرانی‌های شبان چادرنشین، اقوام BMAC کشاورزهای اسکان‌یافته بودند که گندم و جو می‌کاشتند. آن‌ها این را با دامداری تکمیل کردند؛ اخیراً یک حفاری BMAC در استان خراسان شمالی، که باعث تعجب خیلی از ایرانی‌ها شده، شواهدی از غذایی به اسم کلّه‌پاچه از خاک درآورده است ــــ که امروزه هنوز در ایران غذای صبحگاهی منحصر به فرد لذیذی است و در ضمن اسباب طنزآمیزِ ترساندن میهمانان خارجی.

کشاورزی و دامداری در این ناحیه‌ی خشک به نظام پیشرفته‌ی کانال‌های آبیاری بستگی داشت، که در فارسی کنونی به آن «قنات» می‌گویند. این قنات‌ها سرریز برفاب‌ها را از کوه‌های مجاور از طریق کانال‌های زیرزمینی می‌آورد. مردمان BMAC وسیعاً دادوستد می‌کردند: با ایلامی‌ها در جنوبِ غرب، با دره‌ی سِند در جنوبِ شرق، و با فرهنگ سین‌تاشتا / آندرونوو (یعنی، هندوایرانی‌ها) در شمال. شبکه‌ی دادوستد ماورای آسیا که ما به آن جاده‌ی ابریشم می‌گوییم احتمالاً تا این موقع دیگر کم‌کم پدید آمده بود، و اقوام BMACC در قلب آن قرار داشتند.

[۱]. شاید نویسنده اشاره به «قزوین» / کاسپین دارد. م.

[۲]. Bactria-Margiana Archaelogical Complex

44440jadeh-abrisham-1

از آن‌جا که آن‌ها گزارش مکتوبی از خود به جا نگذاشتند، زبان‌شان ناشناخته مانده، هر چند شماری وام‌واژه به هندوایرانی دادند. این‌ها، به روشنی، لغات «اُشتر»، «خر»، و «گندم»اند. پیداست که BMAC اولین تمدن اسکان‌یافته‌ی بزرگی است که با هندوایرانی‌هایی که به جنوب مهاجرت می‌کردند روبه‌رو شدند، و سراسر هزاره‌ی دوم ق‌م با آن‌ها آمیختند و به‌تدریج یک فرهنگ دورگه پدید آوردند. این فرایندِ ترکیب فرهنگی را می‌توان اولین قدم بزرگ «متمدن کردن» اقوام ایرانی‌زبان به شمار آورد.

این الگو به طرز بی‌پایانی در سراسر تاریخ اوراسیا به این شکل تکرار می‌شودکه چادرنشین‌های استپ و واحه‌نشین‌های تمام راه، از اروپا گرفته تا چین، رابطه‌ی ناآرامی را حفظ می‌کنند که بین تاخت و تاز و تجارت در نوسان است. وقتی چادرنشین‌ها تخته‌قاپو شدن یعنی یکجانشینی را انتخاب کردند، به سرعت جذب فرهنگ شهری شدند، اگرچه غالباً در تحمیل زبان‌شان موفق بودند. همین‌طور بود مورد سخنگویان ایرانی در زمان‌های باستان، و مورد چادرنشین‌های ترک‌زبانی که قرن‌ها بعد به دنبال آن‌ها آمدند. پویایی چادرنشینِ یکجانشین در سراسر تاریخ تا زمان‌های جدید به صورت یک مشخصه‌ی بنیادی جامعه‌ی ایرانی باقی ماند.

همان‌طور که قبایل ایرانی به کوچ‌هاشان به سمت جنوب و غرب به سوی فلات ادامه می‌دادند، به شماری از جوامع اسکان‌گرفته‌ی دیگر برخوردند که بعضی از آن‌ها مدت‌ها بود که در آن ناحیه یکجانشین شده بودند. این‌ها فرهنگ «جیرفت»، ایلامی‌های بین‌النهرین جنوبی، و تمدن هوریایی‌ــ اورارتوُییِ Hurrian-Urartian آناتولی شرقی را شامل می‌شوند.

حفاری‌هایی که به هدایت یوسف مجیدزاده، باستان‌شناس ایرانی، در ۲۰۰۱ در جنوب شهر جیرفت در بخش جنوب شرقی ایران آغاز شده فرهنگی را آشکار کرد که تاریخ آن دست‌کم به هزاره‌ی سوم ق‌م و شاید قدیم‌تر می‌رسد. بحث‌هایی سرِ این فرهنگ جنجال‌برانگیز شده است، و دانشمندها در این زمینه که آیا همه‌ی دستکارهایی که به آن مرتبطند آیا واقعاً از آن‌جا آمده‌اند یا نه بگومگو می‌کنند. از آن‌جا که کشفیات جیرفت خیلی جدید و تقریباً تماماً حوزه‌ی عمل باستان‌شناسان ایرانی‌اند، برای ارزیابی تأثیر ادعاهای آن‌ها خیلی زود است، اما امکانات خیلی چشمگیرند.

حفاری‌های جیرفت از سازه‌‌های تأثیرگذار چند بنا پرده برداشته‌اند، شامل یک زیگوُرات عظیم، بیش از هزار و دویست فوت مربع (تقریباً ۳۶۰ متر)، یک کهندژ دوطبقه و یک خانه‌ی چهارده اتاقه. ادعا شده که قدمت زیگورات به حدود ۲۳۰۰ ق‌م می‌رسد، که آن را از هر زیگورات یافته‌شده‌ی دیگر در بین‌النهرین قدیمی‌تر می‌کند. تعدادی کتیبه به خطی ناشناخته یافته شده‌اند، اما باستان‌شناسان ایرانی اظهار کرده‌اند که این‌ها از کهن‌ترین کتیبه‌های ایلامی یافته‌شده در شوش در بین‌النهرین جنوبی کهن‌ترند، اگر این درست باشد، می‌تواند به این معنی باشد که نوشتن را ــــ که مدت‌ها فرض می‌شد اختراع سومری‌ها باشد ــــ اولین بار فرهنگ جیرفت اختراع کرد و بعد از آن‌جا به بین‌النهرین رسید.

Youssef Majidzadeh (70) is the director-general of Jiroft historical archeology society. Every day he and his assistants work on the site from 5 in the morning until 3 in the afternoon. From 6 to 9 all archeologists have to give a written report to Majidzadeh on what they found and where. Over 8 guards are protecting Kunar Sandal against thieves. Some years ago (8/9) a langre flood hit the area, several objects were uncovered, and inhabitants from Jiroft area started looting.

images

کاوشگاهِ حفاری‌شده‌ی اخیر دیگر در شرق جیرفت، در کنار رود هِلمند (هیرمند) در مرز افغانستان، شهر سوخته است. یک شهر بزرگ عصر مفرغ را از خاک درآورده‌اند که بین ۳۲۰۰ و ۲۱۰۰ ق‌م شکوفا بود. فرهنگ آن به نظر می‌رسد که به فرهنگ کاوشگاه جیرفت در غرب مرتبط باشد، که بعضی باستان‌شناسان را به این‌جا کشانده که بگویند ما در آستانه‌ی بازسازی وجود یک تمدن باستانیِ تاکنون ناشناخته‌ی بزرگ هستیم که بین تمدن‌های بین‌النهرین و دره‌ی سِند قرار گرفته  است.

9189770_origimage004

کاوشگاه شهر سوخته تعدادی از «اولین‌ها» را آشکار کرده است، از جمله قدیمی‌ترین چشم مصنوعی شناخته‌شده،  قدیمی‌ترین تخته‌نرد و طاس، و مدرکی دال بر این که ساکنان آن‌جا جراحی مغز می‌کردند (معلوم نیست با موفقیت بوده یا نه). جامی پیدا شده که چون آن را بگردانند، گوزنی را نشان می‌دهد که دارد جَست می‌زند ــــ که این شاید آغازین‌ترین نمونه‌ی انیمیشن باشد.

Shahre Sookhte 2Iran_Burnt-City_Shahr-e_Sookhteh_World_Heritage_Archeology_Sited8b4d987d8b1d8b3d988d8aed8aad987

فلات ایران در لبه‌ی غربی‌اش، که با سلسله کوه‌های زاگرس مشخص شده، تا دشت‌های بزرگ باروری گسترده می‌شود که دو رود بزرگ دجله و فرات ــــ یعنی بین‌النهرین یا میانْرودان ــــ آن را مشروب می‌کردند. اگرچه این ناحیه امروزه در درجه‌ی اول مربوط به ملت جدید عراق است، اما دو هزار و پانصد سال پیش و تا آغاز زمان‌های جدید از نظر سیاسی بخشی از ایران بود. در واقع، از آن‌جا که جمعیت و اقتصاد بین‌النهرین به طرز قابل ملاحظه‌یی بزرگ‌تر از فلات ایران بود، از این نظر در بیش‌ترین بخش تاریخ، مرکز سیاسی و اقتصادی جهان ایرانی بود، هر چند که اکثریت ساکنان آن سامی بودند نه ایرانی. حتا امروزه خوزستان، استان جنوب غربی ایران، که از نظر جغرافیایی بخشی از دشت بین‌النهرین جنوبی است، جمعیت عربی‌زبان بزرگی دارد.

خوزستان جدید، مرکز صنعت نفت ایران، در زمان‌های باستانی کرسی تمدن ایلامی بزرگ بود، که در شمال و شرق به ناحیه‌ی کوهستانی زاگرس جنوبی کشیده می‌شد. (استان کوهستانی ایلام مستقیماً در شمال قرار دارد.) اگرچه شماری از تیره‌های قومی‌ـ زبانی که در زمان‌های باستانی ساکن این ناحیه بودند، اما زبان فرهنگ مسلط آن از اوایل هزاره‌ی پنجم تا اوایل هزاره‌ی اول ق‌م ایلامی‌ بود، زبانی که پیوندهای تأییدشده‌یی با زبان دیگری ندارد، اگرچه بعضی به پیوند آن با زبان‌های دراویدی Dravidian شبه‌قاره‌ی هند معتقدند. ایلامی‌ها جانشین سومری‌ها بودند که هرچند از نظر زبانی پیوندی با آن‌ها ندارند، با‌این‌همه از آن‌ها تأثیرات بسیاری گرفتند.

ایلامی‌ها که در اصل پایگاه‌شان در بلندی‌های کوه‌های زاگرس جنوبی بود، فرهنگ‌شان را در همه‌ی جهات پراکنده کردند. در جنوب، پایتخت ایلامی شوشان (نزد یونانی‌ها به سوُسا معروف بود)، نزدیک شوش کنونی، در حدود ۴۰۰۰ ق‌م‌ بنیاد گذاشته شد. در شمال شرقی، زیگوراتِ تپه سیلک را در ایران مرکزی (نزدیک شهر کاشان)، با تاریخی در حدود  ۲۹۰۰  ق‌م، ایلامی پنداشته‌اند.

دشت‌های آبرُفتی که شوشان مرکز اقتصادی آن‌ها بود در بیش‌تر سال خشک و داغ‌اند. آن موقع، مثل حالا، کشاورزی متکی به آبیاری از آب رود بزرگ کارون بود. ییلاق و قشلاق کردنِ بین کوه‌ها و دشت‌ها، که ناشی از اقلیم افراط و تفریط این ناحیه بود، رسم بسیاری از ساکنان آن، از جمله دودمان‌های شاهی پیاپی آن بود که پایتخت‌های زمستانی و تابستانی داشتند. کوهسارهای زاگرس اقتصاد آمیخته‌ی دامداری گوسفند و بز و کشاورزی دارند که قدمت آن تقریباً به ده هزار سال می‌رسد.

ایلامی‌ها، علاوه بر شوشان، تا اواخر هزاره‌ی سوم پایتختی در کوهسار در اَنشان، در غرب شهر کنونی شیراز بنا کرده بودند. به این دلیل غالباً به فرمانروایان ایلامی به صورت «شاه شوشان و اَنشان» اشاره می‌کردند. اَنشان که در سراسر هزاره‌ی دوم و اوایل هزاره‌ی اول ق‌م دستخوش تهاجمات آشوری‌ها، کاسی‌ها و بابلی‌ها بود، رو به زوال رفت. سرانجام، در طی میانه و اواخر قرن هفتم ق‌م، مهار این ناحیه به دست یک قبیله‌ی ایرانی افتاد که در منابع آشوری به پارسوماش Parsumash شناخته می‌شوند و زیر فشار مادها از کوه‌های زاگرس مرکزی به جنوب کوچیده بودند. این‌ها بودند که سرانجام اسم‌شان را به این ناحیه ــــ یعنی پارسَه Parsa ــــ دادند که یونانی‌ها آن را پرسیا Persia نامیدند و حالا استان ایرانی فارس است.

دولت‌های بین‌النهرین به زمین‌های کوهستانی شرق متکی بودند که برای آن‌ها مواد ضروری مثل چوب، فلز، و سنگ را تهیه می‌کردند؛ گاهی این‌ مواد را دادوستد می‌کردند و گاهی هم به زور به دست می‌آوردند. گزارش‌هایی به خط میخی از هزاره‌ی سوم ق‌م به این طرف تلاش‌های مکرر آوردن زمین‌های ایلامی زیر سلطه‌ی بین‌النهرین را مستند می‌کنند. شوشان با توجه به محلش در دشت جنوبی بیش‌ از ناحیه‌ی کم‌تر قابل دسترسی انشان تابع نفوذ سیاسی و فرهنگی بابل بود. این تأثیر را می‌توان خصوصاً در قلمرو دین دید: در شوشان، خدایان بابلی و نیز ایلامی پرستیده می‌شدند. اسناد مکتوب از شوشان اکثراً به سومری و بعدها به اَکّدی Akkadian (یک زبان سامی)اند. از طرف دیگر، در انشان، زبان ایلامی رایج‌تر بود. سبک فرهنگ مادی شوشان، مثلاً سفالگری، بین‌النهرینی است.

دین چندخدایی ایلامی جابه‌جا متفاوت بود. زیگورات دور اوُنتاش Dur Untash ــــ حالا معروف به چغا زنبیل ــــ که در حدود ۱۲۵۰ ق‌م درست در شرق شوشان ساخته شد، برای هر دو خدای کوهسار و دشت معابدی دارد، و به این نحو شاید تلاشی را برای یگانه کردن این دو ناحیه نشان می‌دهد. ایلامی‌ها ارج خاصی به بانوخدایان می‌گذاشتند،[۱] واقعیتی که  بعضی‌ها از آن برای نشان دادن این نکته استفاده می‌کنند که جامعه‌ی آن‌ها شاید در اصل مادرسالار بوده است. بانوخدا کی‌ریریشا Kiririsha، که در بخش شمالی ایلام به صورت پینیکیر Pinikir شناخته می‌شود، مهم‌ترین خدای مادینه بود، که فقط بعد از شوهرش، هوُمبان Humban، دومین خدا به شمار می‌آمد. به نظر می‌رسد که خیلی از مختصات او، مثل تضمین باروری و تندرستی، را بعدها آناهیتا ایزد ایرانی آب،که کیش او در همان ناحیه شکوفا بود، جذب کرده باشد.

از گروه‌های زبانی و قومی فراوان غرب آسیای باستان، فقط ارمنی‌ها تاکنون در حفظ هویت متمایزشان موفق بوده‌اند. از آن‌هایی که نتوانستند، شاید بشود گوُتی‌ها Gutian را نام برد، قوم (یا اقوام) کوه‌نشینِ چادرنشین از دامنه‌ی زاگرس مرکزی، که در طی اواخر هزاره‌ی سوم به بین‌النهرین هجوم بردند و سرانجام بیش‌تر آن را فتح کردند. در واقع، این‌طور به نظر می‌رسد که در گزارش‌های بین‌النهرینی «گوُتی» را به عنوان یک اصطلاح کلّی برای مهاجم از کوه‌های شرقی به کار می‌برند، از این‌رو «گوتی» احتمالاً اشاره به یک قوم نیست. هیچ منبعی نیست که چیز خوبی درباره‌ی گوُتی‌ها بگوید؛ آن‌ها را وحشیانی دشمن‌خو می‌بینند که زن‌ها و بچه‌ها را می‌دزدند و آداب دینی درستی به جا نمی‌آورند. یک متن سومری آن‌ها را این‌طور وصف می‌کند: «با صورت انسان، حیله‌گری سگ و ریخت میمون». [۵]

قـوم بـاستانی دیگری که در این منابع ذکرش آمده کاسی‌های کوهستان‌های زاگرس جنوبی‌اند، که در طی نیمه‌ی دوم هزاره‌ی دوم ق‌م نقش‌برجسته‌یی در تاریخ بابل داشتند. کاسی‌ها همچون مسیری برای معرفی اسب اهلی‌شده به فرهنگ بین‌النهرینی خدمت می‌کردند ــــ که این تعجب‌آور نیست، با توجه به مزیت نظامی مهم استفاده از اسب، آن‌ها اسب را به عنوان موجودی الاهی می‌پرستیدند.

در بخش شمالی‌تر ناحیه‌ی زاگرس، زمین‌های غرب دریاچه‌ی ارومیه دست‌کم از هزاره‌ی ششم ق‌م خانه‌ی تمدنِ اسکان‌یافته بوده است. در زمان‌های تاریخی آغازین این ناحیه به طور گسترده‌یی محل سکونت هوریان بود که زبان‌شان شاید به زبان‌های قفقاز شمالی کنونی، مثل چِچِن، مرتبط بوده است. اما همچنین، این ناحیه و به طور فزاینده‌یی در طی زمان، محل سکونت نیاکان ارمنی‌های هندواروپایی‌زبان بود. هوریان و ارمنی‌ها هر دو در داخل دولت چندقومی اوُرارتوُ، که در کتاب مقدس عبری [تورات] به سرزمین آرارات معروف است، به خوبی نشان داده شده بودند. تمدن اوُراتوُیی نشانه‌های زیادی به جا گذاشته، خصـوصاً معماری یادمانه‌یی، سدّسازی، و عمل کتیبه‌کَنی روی صخره‌ها، که همه‌ی آن‌ها را پارسی‌ها چند قرن بعد پذیرفتند.

از دستکارهای بهتر از همه شناخته‌شده‌ی ایران باستان مفرغینه‌های قرن‌های دوازدهم تا هفتم ق‌م است که خاستگاه‌شان ناحیه لرستان در کوه‌های زاگرس جنوبی است. بیش‌تر این مفرغ‌ها را که به مفرغ‌های لرستان معروفند، در آغاز دهه‌ی ۱۹۲۰ از گورها غارت کرده‌اند. این‌ها شامل چیزهایی است مثل تندیسک‌های حیوان و انسان (بعضی از آن‌ها شاید کار بُت را می‌کرده‌اند)، جواهرات، ابزارهای نظامی مثل جنگ‌ابزارها و دهنه‌ی اسب.

[۱]. «بانوخدا» را در سراسر این کتاب برای goddess انگلیسی به کار برده‌ام. برای آن «الهه» و «ایزدبانو» هم به کار برده‌اند. م.

 

587255IMG09573760

سوای این امر که آن‌ها دام‌هایی مثل بز نگه می‌داشتند، دیگر چندان چیزی از این قوم که این چیزها را تولید می‌کردند نمی‌دانیم، تا حد زیادی به این دلیل که آن‌ها در یک ناحیه‌ی کوهستانی دورافتاده زندگی می‌کردند، جایی که حتا امروزه در حاشیه مانده و تا حدی از جریان اصلی جامعه منزوی است. احتمال نمی‌رود که آن‌ها ایرانیْ‌زبان بوده باشند، با توجه به دوره‌ی زمانی مربوطه، و از آن‌جا که به نظر می‌رسد این ناحیه روزی از جمعیت خالی شده است (شاید به علت تغییر اقلیم) روشن نیست که ساکنان بعدی بومیانی بودند که برگشتند یا کوچ‌نشین‌هایی که مهاجر بودند. این واقعیت که آن موقع، مثل حالا، مقدار زیادی از جمعیت چوپان چادرنشین بوده‌اند و بنا بر این بسیار کوچنده، مسأله را فقط پیچیده‌تر می‌کند.

در یک نقطه‌ی زمانی در طی مهاجرت‌های رو به جنوبِ ایرانی‌های سرآغازین، شاید در اواخر هزاره‌ی دوم ق‌م، پریستار یا موبدی موروثی از یکی از طوایف آن‌ها سرودن سرودهای آیینی با سرشتی بسیار متمایز را آغاز کرد. اسم این پریستار زراثوشتره (زردشت) بود [۶] سرودهایش، به اسم گاثاها به طرز چشمگیری روابط و آیین‌های مرتبط با یزدانگان (pantheon) هندوایرانی را از نو پیکربندی می‌کند، و یک ایزد، مَزدا (ایزد فرزانگی)، را تا به مرتبه‌ی وجود برین بالا می‌برد، در حالی‌که دیگران را تا سطح خادمان مزدا (اَهوُرَه‌ها ahura) یا دشمنان اهریمنی او (دَئوَه‌ها daeva) پایین می‌کشد.

گاثاها جهان را به شکل میدان نبرد میان نیروهای خیر یا راستی (اَشَه، «نظم کیهانی») و شرّ (دروُج druj، دروغ) نشان می‌دهد. هر چه نیک است از اَهورا مزدا می‌آید و هر چه بد است تماماً ناشی از کارهای یک روان تاریک، یعنی اَنگره مَینیوAngra Mainyu (اهریمن) است. این به شخص مربوط است که کدام طرف را انتخاب کند. زردشت تلخکامانه در گاثاها از اخلاق جنگجویی می‌گوید که در جامعه‌ی شبانی او حکمروا بود. او گله‌دزدی‌ها و خدایان حامی آن‌ها را به سپاه بداندیشان نسبت می‌دهد: آن دژخردانی که با زبان خویش، خشم و ستم را می‌افزایند و مردم کارآمد و پرورشگر را از کار خویش باز می دارند، زشت کردارند و خواهان نیکوکاری نیستند. آنان به کنام دیوــــ که از آن .دین‌دروندان، استـ ـــ در خواهند آمد. (یسنا، هات ۴۹-۴, اوستا ، ترجمه‌ی جلیل دوستخواه) [۷۷]

زمان و محل دقیق زندگی زردشت همچنان محل حدس و گمان است، اما بنا به دلایل زبان‌شناختی و جامعه‌شناختی مناسب است که او را جایی در بخش جنوبی آسیای مرکزی قرار دهیم، کمی بعد از دو دسته شدن هندوایرانی در طی هزاره‌ی دوم ق‌م. زبان گاثاها، که اَوِستایی کهن خوانده می‌شود، یک گویش ایرانی شرقی است که خیلی به سنسکریتِ وِداها نزدیک است. هر دو متن قرن‌ها سینه به سینه نقل می‌شدند و سرانجام هر دو نوشته شدند ــــ اولی در ایران و دومی در هند ــــ از سوی پریستارانی [= موبدان و برهمنان] که دیگر به طور کامل این زبان‌ها را نمی‌فهمیدند.

اَوِستا، که متن مقدس آیین زردشتی شد، شامل گاثاهاست به اضافه یسنای هفت هات [یَسنه هپتانگه‌هایتی Yasna Haptang haiti]، و همچنین متن‌های دیگر در یک گویش وابسته که اوستای نو نام دارد. این یکی بیش‌تر آیین‌های قربانی [جشن] است خاصِ ایزدان به جز مزدا، از جمله میترا / مهر، ایزد جنگجو، و آناهیتا / ناهید، ایزد یا بانوخدای آب. احتمال می‌رود که دست‌کم مدت سیزده قرن یا بیش‌تر، بینش دینی بنیادی زردشت با یک مکتب موبدانه‌ی خاصی حفظ شده باشد ــــ شاید در میان قبیله‌ی معروف به ماد ــــ و نه لزوماً از سوی کلّ ایرانی‌ها. در طی این زمان، خیلی از گروه‌های ایرانی اگر نگوییم بیش‌تر آن‌ها، همچنان پیرو گونه‌های محلی دین چندخداییِ مبتنی بر قربانی‌شان بودند.

تا اواخر هزاره‌ی دوم ق‌م قبایل ایرانی‌زبان شروع کرده بودند به کوچیدن به ناحیه‌یی که به ایران معروف خواهد شد، که از  شرق دریای مازندران شروع شده رو به غرب در طول جبهه‌ی جنوبی کوه‌های البرز گسترده می‌شود. (چند تاخت و تاز سکاها هم بود که با گذر از قفقاز به جنوب می‌آمدند، اما این‌ها به کوچ‌نشینیِ بزرگْ‌مقیاسی منجر نشد.)

خود ایرانی‌زبان‌ها به ندرت همگن بودند، خواه در فرهنگ خواه در زبان. قبایل ایرانی گوناگون مشترکات بسیاری داشتند، و به گویش‌های نزدیک به هم حرف می‌زدند، اما بین‌شان فرق‌های مهمی هم بود. مثلاً، سَکاها که راه و رسم زندگی جنگجویی‌ـ چادرنشینی‌شان را تا حد زیادی حفظ کردند، همچنان به اشغال نواحی استپی در شرق، شمال و غرب دریای مازندران ادامه می‌دادند. آن‌ها مکرراً به جمعیت‌های یکجانشین فلات ایران هجوم می‌بردند، و گاهی قلمرو آن‌ها را تماماً تصرف می‌کردند. در غرب‌تر، تاخت و تازهای‌ سکاها به قلمروهای شمال دریای سیاه آن‌ها را به یونانی‌ها، که کوچ‌نشین‌هایی آن‌جا به پا کرده بودند، نزدیک کرد. از طرف دیگر، مادها و پارس‌ها، که در طیّ آغاز هزاره‌ی اول ق‌م در بخش‌های مرکزی و غربی فلات اسکان گرفته بودند، به‌تدریج در اقتصاد اجتماعی موجود در آسیای غربی باستانی ادغام شده سرانجام بازیگران تازه‌ی مهمی در پویایی امپراتوری این ناحیه شدند.

سَکاها، که یونانی‌ها آن‌ها را اسکوتیئن Scythian می‌خواندند، ایرانی‌زبان‌های سراسر تاریخ باستان بودند که مدام کوچ می‌کردند. ریشه‌شناسی یونانی [این واژه] که این اقوام به آن معروفند صفتی را خلاصه می‌کند، یعنی کمانگیری بسیار چابک‌دست در حالی‌که پشت اسب می‌راند[تیر می‌اندازد]. (Scythian مشتق از ریشه‌ی هندواروپایی skud بود که یک همخانواده‌ی انگلیسی دارد: to shoot به معنی «تیر انداختن».) سکاها با فنون بسیار بالای نبردشان قرن‌های بسیار اربابان استپ بودند؛ نشان آن‌ها را از راه تاخت و تازها تا دوردست‌های اروپای شرقی و چین و هند می‌توان دید.

فرهنگ سکایی شاید در غرب بیش‌تر به خاطر تولید هنریش، خصوصاً در زرگری، معروف است. این «هنر استپ» معروف تا حد زیادی در طی دوره‌یی از قرن هفتم ق‌م تا قرن دوم میلادی پدید آمده بود، موقعی که شمار بسیاری از چادرنشین‌های سَکا به زندگی یکجانشینی تن دادند و دادوستد پیشه کردند، خصوصاً با یونانی‌ها. هنر یونانی و سَکایی هر دو از این دوره تأثیرات متقابلی با خود دارند. هنر سکایی غالباً چارپایانی مثل اسب ــــ که عنصر مرکزی فرهنگ آن‌هاست ــــ و نقش‌هایی از بانوخدایی را که ظاهراً کانون اصلی دین آن‌ها بود نشان می‌داد. سکاها شاید قالی دست‌باف را هم اختراع کرده باشند، که قدیمی‌ترین نمونه‌ی موجود آن را که قدمتش به قرن پنجم ق‌م می‌رسد در پازیریک در کوه‌های آلتایی یافته‌اند. برای چادرنشین‌ها قالی اساسی‌ترین قلم اثاث خانه بود، و همین امر امروزه در خیلی از خانه‌های سنتی ایرانی صادق است.

قبایل سَکا که پایگاه‌شان در بخش جنوب شرقی ایران بود («سَکستان» [سَجستان] ــــ استان سیستان امروز) شروع کردند به تاخت و تاز به بخش شمال غربی شبه قاره‌ی هند و این کار از اواسط قرن دوم ق‌م آغاز شد. آن‌ها در طی چند قرن بعد فعال بودند، هر چند تعداد کم بود اما جزئی از جامعه‌ی شمال هند بودند و در چند فرصت توانستند قلمروهای «هندوسکایی» را پایه‌ریزی کنند. بخش شمال غربی هند در آن زمان بسیار جهانْ‌وطنی بود، یعنی میعادگاه فرهنگ‌های هندی، ایرانی، یونانی و تُخاری و یک مرکز مهم آیین بودای آغازین. تمدن معروف به گندْاره / گندْهارَه Gandhāra، که در زمان دودمان کوشانی شکوفا بود (از قرن اول تا قرن سوم میلادی)، محصولی بود از این محیطِ از نظر فرهنگی آمیخته.

سکاهای شرقی، که سرانجام در شهر خُتن (حالا در استان شین‌جیانگِ چین غربی) ماندگار شدند، آیین بودا را پذیرفتند و به خاطر تولید ادبی‌شان که در درجه‌ی اول متن‌های بودایی بود مشهور شدند ــــ تاریخ این متن‌ها اساساً از قرن‌های چهارم تا دهم میلادی است. بعد از این تاریخ این ناحیه به طرز روزافزونی ترکی و اسلامی شد، همان‌طور که این را از منش مسلمانِ ترکْ‌زبان جمعیت اویغُور که حالا این‌جا زندگی می‌کنند، می‌توان دید.

کهن‌تـرین ارجاع مکتوب به یک قبیله‌ی ایرانی، یعنی مادها، در گزارش‌های آشوری دیده می‌شود که تاریخ‌شان به ۸۸۱ ق‌م می‌رسد. آشوری‌ها در طی دو قرن بعد مادایا Madaya را (فارسی باستان: مادا؛ یونانی مِدیا Media) ــــ استانی واقع در جنوب کوه‌های البرز و شرق زاگرس ــــ را یکی از دولت‌های باج‌گزار خودشان به شمار می‌آوردند. یک قبیله‌ی ایرانی نزدیک به آن، یعنی پارسَه / پارس‌ها که قلمروهایی را درست در جنوب زیر فرمان خود داشت، پایگاه مشابهی داشتند که از ۷۴۴ ق‌م شروع شد. به نظر می‌رسد که فعالیت اقتصادی بزرگ مادها پرورش اسب بوده است، و آن‌ها تهیه‌کنندگان عمده‌ی اسب برای ارتش آشوری بودند.

سیاست آشوری‌ها کوچاندن یا نفی بَلَد جمعیت‌های سرزمین‌های مغلوب بود، و در مدت اربابی آن‌ها خیلی از مادها و پارسی‌ها به سوریه کوچانده شدند.

همین‌طور، آشوری‌ها بعد از فتح پادشاهی اسرائیل در ۷۲۲ ق‌م، خیلی از اسرائیلیان را به سرزمین‌های ایرانی در شرق کوچاندند: این آغاز پراکنش (diaspora) تاریخی یهودیان بود. اگرچه غرض از این روّیه‌ی سیاسی آشوریان مسلماً چیزی غیر از مهار سیاسی آن‌ها نبود، اما این کار این سود ناخواسته را داشت که فرهنگ‌های گوناگون را به هم نزدیک می‌کرد و به تأثیرات متقابل میدان می‌داد.

خصوصاً، برخورد ایرانی‌ها و اسرائیلی‌ها نشان می‌دهد که یکی از بامعناترین رویارویی‌ها در تاریخ دین‌ها خواهد بود. مفاهیم اوستایی که در دین‌های بعدی مثل مسیحیت و اسلام مرکزیت دارد ــــ از جمله وجود بهشت و دوزخ، فرشتگان و اهریمنان، شیطان، رستاخیز مردگان و روز قیامت [یا، آخرین داوری]، و احیـای ملکـوت الاهی از سوی منجی‌یی که پس از یک نبرد آخرالزمانـی میـان نیروهـای خیر و شرّ می‌آید ــــ همه پیش از تماس اسـرائیلی‌هـا با ایرانی‌ها در کیش قربانیْ‌بنیادِ یهوه‌ی اسرائیلی‌ها دیده نمی‌شود. این می‌رساند که آن‌ها این اندیشه‌ها را از آیین زردشت جذب کردند، که احتمالاً مغان مادی، که طبقه‌ی موبدان بودند، آن‌ها را از آسیای مرکزی به ایران غربی آوردند. کتاب دوم شاهان، از کتاب مقدس عبری، خصوصاً یادآور می‌شود که آشوریان بعد از پیروزی اسرائیلی‌ها را به «حلح و خابور در کنار رود جوزان و به شهرهای ماد»[۸۸] کوچاندند، که به این معناست آن‌ها را در میان ایرانی‌ها و دقیقاً در ناحیه‌یی که احتمالاً آداب زردشتی بیش از همه در آن رواج داشت اسکان داده بودند.

چنان که هِرودوت می‌گوید، در طی قرن‌های هشتم و هفتم ق‌م شش قبیله‌ی ماد اتحادیه‌یی درست کرده شروع کردند به شوریدن علیه اربابان آشوری‌. آن‌ها در حدود ۶۷۲ ق‌م موفق شدند آشوری‌ها را یکسره بیرون برانند و استقلال‌شان را اعلام کنند، و آن‌طور که هِرودوت می‌گوید، «امپراتوری مادی» (medicos logos) را بسازند.[۹] در ۶۱۲ ق‌م مادها به فتح پایتخت آشور در نینوا در بین‌النهرین شمالی ادامه دادند، که این به آن‌ها امکان داد تا قدرت‌شان را به آناتولی گسترش دهند. در تقابل با منابع یونانی، بعضی از دانشمندان معاصر شک دارند که مادی‌ها هیچ‌گاه یک دولت متحد تأسیس کرده باشند، از این‌رو اطلاق «امپراتوری» به آن شاید کمی اغراق باشد. در واقع چندان چیزی از سیاست مادها بعد از بیرون راندن آشوری‌ها نمی‌دانیم، تا برسیم به ۵۵۰ ق‌م که آن‌ها مغلوب خویشان جنوبی‌شان، یعنی پارس‌ها، شدند.

خیرگیِِ داده شده

خیرگیِِ داده شده


PRX09

ژان لوک نانسی | سمن صارمی، پویا شهرابی

   

یک
او خیرگی‌‌‌اش را به آن‌ها داد.
هانری کارتیه برسون نگاه خیره‌اش را می‌داد به کسانی که از آن‌ها عکاسی کرد، همان کسانی که تصویرشان را ثبت می-کرد. او عکس آن‌ها را می‌گرفت، هم به مفهوم عکاسانه‌ی مدرن و هم به مفهوم بیرون کشیدن تصویرشان از آن‌ها : در هر دو مورد ، مفهوم چیزی در نور قرار گرفتن، استخراج شدن چیزی به درونِ گشودگی و پس حل شدن معمای مرئیت.

معما جوهر چیزی است که از آن عکاسی می‌شود، بدنی که برای سوژه بودن فرض می‌شود ، یک شخص : نه بدن کسی، نه صورت کسی ، بلکه کسی که آنجا هست، یک واقعیت ، یک تجسم ، یک تجلی. یک شخص : یک وجه ، یک حضور ، یک بیان ، یک خیرگی. این معما است که با یک نامِ مناسب ثابت می‌شود و در تصویر نمایش داده ‌می‌شود. این همان راز است – راز حقیقیِ یک تصویر که مثل همه‌ی راز‌ها تنها به‌وسیله‌ی خودش توضیح داده‌شده. بااینکه در واقعیت یک توضیح نیست بلکه روشن‌سازی از خودش است. نور خودش و مرئیت خودش.

مرئیت این پرتره‌ها همواره قابل دیده شدن در آن نگاه خیره‌ای است که به آن‌ها می‌داد. آیا حتی درست است که آن‌ها را “پرتره” بنامیم ؟ این‌ها پرتره نیستند اگر این کلمه را برای شباهت به‌عنوان دوباره ساختن یک تصویر بکار ببریم. گرچه هر یک از این عکس‌ها وفادارانه نمود آن شخص ، آن بدن و آن صورت را می‌رساند. بلکه این صورت و بدن در ارتباط با جهان و خودشان نشان داده‌شده : برای برقراری این رابطه‌ها ، برای عرضه‌ی چیزهایی که نمایان است و هم چیزهایی که فراترند (حتی فراتر از چیزی که فرض می‌شود درون قرار دارد) نگاه کردن ضروری است. تنی که می‌بایست تناور بکند چشم‌انداز فضای اطرافش را و ما را در آن فضا – مایی که می‌آییم نگاه خیره‌یمان را پرتاب کنیم بر آن بدن یا پرتره‌اش ، آن بدن در ظرفِ پرتره‌اش.

این امر روی‌ می‌دهد از طریق نگاه خیره‌ای‌ که داده‌شده است. این خیرگی صرفاً “قرض” داده نشده‌ ، همان طوری که ممکن است این طور گفته شود بلکه حقیقتا داده‌شده است – آنجا گذاشته شده ، بدون بازگشت، اینک داراییِ خودش است، تنها برای خودش. بیش از اعماقِ خود سوژه، این نگاه خیره است که از آنِ اوست حتی بیشتر از خودِ نهادینش که تنها از طریق دیگری درک می‌شود. دیگری‌ای که به دنبالِ سوژه می‌گردد ، جایی که تنها دیگری می‌تواند آن را بیابد ، جایی که تنها دیگری می‌تواند آن را ابداع کند ، آن را بیافریند ، یا اینکه فقط بگذارد نمایان شود.

همه‌‌ی سوژه‌های او در این نگاه خیره مرئی می‌شوند ، از آنجاییکه این نگاه خیره‌ای که متعلق به اوست کماکان نگاه خیره‌ای است که او می‌بخشد ، نگاه خیره‌ای که دیگر برای او نیست و اینک منفصل از اوست و از این به بعد در هیچ جای دیگر نه می‌بیند و نه مرئی است ، نه حتی برای خودش. تنها و به‌عنوان نگاه خیره‌ی آن‌ها. هانری کارتیه برسون ، همه‌ی آن‌ها با هم است و همه‌ی آن ها است مجزا از هم – نگاه خیره‌ی واحدی افشانده شده میان صد‌ها دیگری. همه‌ی آن‌هایی که او خودش را به‌ایشان داد برای مانیفست کردن رمزشان. 

   

دو
برای مثال – اگر‌چه هر یک از آن‌ها ، هر مرد و هر زن مثالی است قائم برای همه‌ی آن‌ها ، در حالی که همزمان مکانی منحصر به فرد را در یک مجموعه اشغال می‌کند که با هر عکس ، مختل و پاک ‌می‌شود و توامان وسعت پیدا می‌کند و تکثیر می‌شود. این امر تقریبا فراتر از همه‌ی مرز‌ها روی می‌دهد.

نگاه خیره مرلین مونرو را در محدوده‌ای از نگاه‌های خیره‌ی دیگر می‌یابیم ، یا در درجه‌ی اول از بقیه نما‌ها و زل زدن‌ها به دوربین‌ها و چهره‌های کنجکاوِ تحتِ فشار در برابر شیشه – یک مرد و دو زن – در‌حالی که در پیش زمینه و مقابل او ( همانجایی که ما و هانری کارتیه برسون هستیم ) سگی وجود دارد که قلاده‌ی نگین دارش تاکید بر حضور او می‌گذارد. در پشت او آینه‌ای قرار دارد که بخشی از آن پوشیده شده و به ما اجازه می‌دهد نگاهِ گذرا به یک صحنه‌ی بی‌نهایت تکرار شده بیاندازیم.

tumblr_mfvf3vXxBT1rtr67io1_500

گفتن این غیر ممکن است که مرلین برای یک عکس تبلیغاتی ژست گرفته ، برای یک فیلم ، یا برای یک پرتره ( در حقیقت این سِت فیلم “ناجور‌ها” است ، ولی خود تصویر چیزی در این مورد به ما نمی‌گوید). این مورد هرچه باشد تورِ روی کلاه و لباس ساده باعث می‌شود این طور به نظر برسد که این فیگوری است لخت از همه‌ی تحریک‌ها. یک اغواگری هنوز وجود دارد ، حتی می‌توان گفت بر آن افزوده شده است اما رویش را از ما برگردانده، درست همانطور که مرلین نگاه خیره‌اش را به جای دیگری چرخانده – به سمت دوربینی دیگر یا شاید جایی نامشحص. در این نگاه خیره ماندگی خاصی وجود دارد ، شاید دلزدگی ، اما شبحی از یک لبخند تقریبا نا‌محسوس روی لب‌های اوست ، سرکوبِ یک لبخند، بدبینی ماخولیا.

شکل واضح صورت و یقه‌ی باز- گشاده اما محتاطانه ، دقیق با عریانی که دریغ‌شده ، نامعهود- این تصویر را مهجور می‌کند. شمایلی از قرار معلوم بین نگاه‌های خیره‌ی دیگران گرفتار شده است. به همین خاطر نگاه‌خیره‌ی خودِ او روی گردان و گریزان می‌شود؛ او پیشکش شده و در عین حال در میان امرِ تماشایی ناپدید گشته است – خودش که تماشایی است ، از شکوهمندی چشم‌نواز سر باز می‌زند.

   

سه
لویی پون -یک مجسمه‌ی خرس چرخیده تا روبه‌روی ما قرار بگیرد ، از میان مرد و بازتابِ رو به چپ تصویر ، خرسی وجود دارد زل‌زدگیِ او که از جنسِ شیشه است ، خیرگی مرد را پژواک می‌کند و بر نگاهِ خیره‌ی موشکافانه‌ی او تاکید می-گذارد. او نگاه می‌کند ، خودش را نگاه می‌کند ، شاید نگران است ، یا شاید خودش را در حالِ نگاه کردنِ مردی که عکس او را می‌گیرد مشاهده می‌کند ، او چگونه عکس‌ را می‌گیرد ، و اینکه او خودش چگونه این مساله را تاب می‌آورد. ممکن است این تصور را برای هر شخص به وجود آورد که همین حالا او دندان‌هایش را مانند خرس آشکار کند. در واقع خرسِ پرتره از منظر لنز عکاس تبدیل به یک سلف پرتره می‌شود – سلف پرتره هانری کارتیه برسون ، قورت دهنده‌ی تصاویر. یک بازی است ، یک نگاهِ خیره-ی بازیگوش. او دندان‌هایش را نمایان نمی‌کند؛ او می‌خندد.

Louis_Pons__1999_____Henri_Cartier-Bresson___Magnum_Photos

    

چهار
ایستاده ، سرش و شانه‌هایش نیم‌رخ به نمایش در‌آمده‌اند ، رو به راست ، کریستین دیور به سمت پنجره‌ای چرخیده که نور آن او را به شیوه‌ای کلاسیک روشن می‌کند – نورپردازیِ از پهلو با سایه‌های صورتش ، تا‌های کتش، دگمه‌ها و کراواتی که روی پیراهن آرمیده بازی می‌کند. ما به سختی می‌توانیم نگاه خیره‌ی او را که به منبع نور معطوف شده ببینیم ، به سمتِ روز که لابد با گشودگی بیرون را فرا گرفته‌است ؛ ما فقط می‌توانیم چشم چپ او را ببینیم ، که به نظر باریک و تقریبا سفید و خالی می‌آید و نشانده شده در صورتِ بزرگ با بینی و پیشانی که دو خط بلند و برنده به‌وجود آورده‌اند ، و دهانی که کمی باریک و فشرده شده است ، لب پایین عقب رفته ، همه در کنار هم نشانده شده‌اند تا حسی از دقت و تمایل به گریز را منتقل کند و نه بی‌وقاری یا حتی اضطراب.

در برابرِ او پرده‌‌‌ی سبک و بزرگِ خال خالی با لبه‌های حلزونی شکل قرار دارد ، شفافیت نازک آن به‌وسیله‌ی باندِ باریک دیگری در پشت سر پژواک می‌یابد ؛ به طرز پرسشگرانه‌ای هنر کریستین دیور را با رسم کنتراست بین متریال شفاف و صلابت بدن به یاد‌ می‌آورد ، ایستاده همانند یک بنای یادبود. میان این دو ، نگاهِ خیره‌ در خودِ شفافیت محو می‌شود.

   

پنج
سیمون دوبووار به زحمت یک چهارم از عکس مختص به خودش را اشغال کرده‌است. ایستاده در پایین ، گوشه‌ی راست تصویر ، مقابل کرکره‌ی آهنی پایین کشیده شده (که نشان از صبح زود یا تعطیلات رسمی است ) ، در پیاده روی یک خیابان متروک ، جایی که سه رهگذر تنها در میان خیابان محو و خارج از فکوس باقی می‌مانند.

henri-cartier-bresson-simone-de-beauvoir-paris-1946-1365113119_b

در ابهامِ این چینش که عامدانه مبهم چیده شده ، همه چیز به پرسپکتیو خطوط جاده و خطوط عمودی ساختمان‌ها و یک تیر چراغ برق بلند – ارتفاع‌اش با نردبان حائل بر آن تاکید گذاری شده- تقلیل پیدا می‌کند. چشمانِ سیمون بالا را نگاه می‌کند به دور از ما و از خیابان ، و به نظر می‌رسد نگاه خیره‌ او تمامی صورتش را بالا کشیده –از موهای بسته شده‌اش در یک روسری تا لب‌های از هم جدایش- به سوی یک بلندی رفیع ؛ ما نمی‌دانیم این چه می‌تواند باشد یا چه معنی می‌تواند در خود داشته باشد ، به این خاطر که او نمی تواند یک بهشت عرفانی و یا یک رویای در بیداری باشد.

اما یک اندیشه است ، تجلی یک اندیشه ، درنده ، خود‌انگیخته ، ظریف ، و همچنین بازیگوش و لطیف –اندیشه‌ای که در فکر کردن و سرباز زدن از تسلیم در مقابل طلب فیض یا منطق باعث شادکامی می‌شود.

یادداشت : ژان پل سارتر (به همراه فرنان پوییون ) هم در پایین گوشه‌ی سمت راست تصویر عکاسی شده بود ، اما با پل-هنر‌های محو شده در پس زمینه و ، خیلی آنطرف‌تر ، گنبد مه‌آلود انیستیتو فرانسه. خط‌ها فقط به سمت عقب و دوردست حرکت می‌کنند ، و نه به سمت بالا در روشنی مافوق. در اینجا تفاوت بین جنس‌ها وجود دارد.

    

شش
خانم مهندار هتل به یک مهمان زل زده‌است. میهمانی که صراحتا توسط هانری کارتیه برسون آنجا قرار داده‌شده تا نگاه خیره‌‌ی این خانم را تسخیر کند –تا به او یک ابژه و یک ابژکتیو بدهد ، و به این وسیله او را از وظیفه‌ی ژست گرفتن بدون وچود کسی که روی‌ او فکوس کند ، همان کسی که می‌توانست باعث مشوش شدن او بشود ، محافظت کند. او به درون نقشی که برایش برپا شده ، پرتاب شده است ، او به درون نقش پذیرا بودن و تفتیشِ مهمان ناخوانده پرتاب شده است ( ” تفتیش” ، “مهمان” – چقدر واژه‌نامه‌ی نگاه کردن بسط پیدا می‌کند و کش می‌یابد ! ). بیگانه ناخوش آمد است، حتی ناخوانده ؛ او بدون مهمان‌نوازی و گرمی به دیگری نگاه می‌کند –او فقط در حالت آماده‌باش است؛ او به نگاه خیره‌‌ای که رویش فکوس شده چشم می‌دوزد که در آینه بازتابیده ، و آن ، در مقابل شیشه‌‌‌ی درِ جلویی بازتاب می‌کند که با نور بازتابیده روشن شده است ( نه با نورِ فلاش دوربین ، به‌عنوان موضوعِ اساسی) ؛ همه‌‌ی این‌ها فعل و انفعالات کلاسیک با شکوهی از بازتاب‌های ابدی خلق می‌کند ، که به‌وسیله‌ی نگاه خیره مراقب و چیرگی هویت‌هایش جان بخشیده شده است. به نظر می‌رسد نگاه خیره شدت این مراقب‌بودگی و تمام وقار محکمِ برپا شده‌‌ی او را در قلمروی اولیه‌اش تناور می‌کند –ساعت ، آلبوم خانوادگی ، گلدان گل‌ها ، میوه‌‌ی پوست کنده در بشقاب.

88558923.wvoHlpKt.cartierbresson_behindtheLeica_3

    

a1

     

هفت
او مثل هر کارمند اداریِ دیگری پشت میزش نشسته است ، به‌دوراز تجمع‌ها و رژه‌های پرازدحام. مارتین لوتر کینگ سرکار است ؛ مشغول است ، شاید پرمشغله و گرفتار است ، به هر صورت او در وظایف روزانه‌اش گیر افتاده –نامه‌نگاری ، فایل بندی- اما همچنین به‌وسیله‌ی یک اندیشه ، یک پرسش ، و یا شاید حتی گریزی به خاطره گیر افتاده است. این آن‌طوری است که عکاس او را می‌خواهد : او سوژه‌اش را به این وضیعت رانده و همه‌‌ی مهارتش را به کار گرفته تا حواسِ لوتر کینگ را از دوربین پرت کند ، او را در این موقعیت فشرده است پیش از فشردن شاتر. باری به دوش اوست این را می‌توان از دستی که مارتین لوتر کینگ پیشانی‌اش را بر آن تکیه داده دید –دستِ بزرگی که او را بالا نگه می‌دارد و درعین‌حال نگاهِ خیره‌اش را از ما و یا از هر چیزِ دیگری نگاه می‌دارد ؛ چشمان او از ورای خمیدگی بازوانش به هیچ‌چیز خیره نمی‌شود ، درحالی‌که دست راستش –بی‌فایده در این لحظه- در میانِ هوا به خودکار یا مداد در دستش متمسک شده است.
هانری کارتیه برسون به او در حال نگاه نکردن نگاه می‌کند ، این عدم وجود خیرگی را بر او بازتاب می‌کند ، در بازتاب ، در ژرف‌اندیشی و با در یاس ، در نوعی اینرسی تهدید‌کننده ‌‌اضمحلال ، که سرتاسر با توده‌‌‌ی کاغذ‌ها ، تلفن ، رادیو ، کلاهی که شلخته روی انبوهی از فایل‌ها رهاشده ، نامه باز‌کن و همه‌‌ی اثاثیه کار روزانه نشانه‌گذاری شده‌ ، در این میان همان‌طور که همه می‌دانیم ، منازعه‌ی بی‌پایان برای یک رؤیا وجود دارد.

tumblr_lxwbx2yrls1qggdq1

    

هشت
کوکو شانل ، اپنهایمر ، براک ، شار ، کاپوتی و لریس ، مثال‌های دیگری در کنار دوبووار و کینگ هستند برای شیوه‌ای که در آن هانری کارتیه برسون گاهی اوقات تنها بخشی از تصویر را به سوژه‌هایش اختصاص می‌داد –انگار که با بی‌میلی آنجا پذیرفته‌شده بودند ، به شکل اتفاقی در پرتره‌ خودشان. خیرگی در میان نشانه‌هایی که هم آن را هدایت می‌کردند و از هم می‌گسیختند و فکوس می‌کردند ، پریشان پرسه می‌زند – نشانه‌هایی که در پرتره آگاهی‌بخش هستند ، به‌طور همزمان تعلیم می‌دهند ، دلالت می‌کنند ، نظم می‌بخشند ، مانند نیرو عمل می‌کنند و مثل کمپوزیسیون ، مثل رزوندتر* ، از طریق نگاه خیره ارائه و ترجمه می‌شوند.
هر یک از این علائم و نشانه‌ها از طریق چشمِ عکاس ، به ما خیره می‌شود ، تمبر شده با منو گرام هانری کارتیه برسون ، از این راه ما می‌دانیم که او هرگز سرنخی را چه موقع عکاسی و قطعاً در هنگام انتخاب تصویر جا نینداخته است. هر یک گواه بر نگاهِ خیره ترکیب‌بندی شده‌‌ی اوست ، در هر دو معنی این ترم : وضع‌شده و نظم یافته ، آرام و مراقب.

    

نه
در آن دست، ژاک پره‌ور ، ژان ماری لوکلزیو و همسرش ، کارل یونگ ، ماری – کلود وایان -کوتوریه‌ر و ازرا پاوند همه نمونه‌های بارز شیوه‌ی دیگری هستند ، در آن سوژه تقدم پیدا می‌کند – چیزی که ممکن است در ترمینولوژی نقاشی ، پرتره-ای خود‌مختار‌تر خوانده شود ، که از ارائه‌ی یک صحنه چیده شده امتناع می‌کند . در این مورد می‌توان گفت که همه‌ی نشانه درون سوژه گردِ‌هم آورده شده‌اند ، میان خطوط چهره ، لب‌ها ، دست‌ها. سوژه‌ها تمامی مفهوم را در ژست‌ها و قیافه‌‌ی خود مستغرق می‌کند ، تقریباً تا حدِ ابَر‌ازآنِ‌خودسازی ، تناوری اغراق‌شده‌ای از سوبژکتیویته‌ی خود و از معمای خود خلق می-کند. آن‌ها در مقابل نگاه خیره‌‌ی داده‌شده به شیوه‌های مختلفی واکنش نشان می‌دهند ؛ آنجا پس نمی‌زنند ، همین‌طور به‌سوی نامتناهی که از آن برآمده هم پس نمی‌فرستند ، بلکه با آن بیشتر به لطافت ، بیشتر احساساتی ، بیشتر با دغدغه‌ی یافتن خودشان رفتار می‌کنند. خودشان که به یک مراوده‌ی عجیب با عدسی تقلیل یافته‌اند ، این هم پرسی که مرزی ندارد ، مقصود و بازگشتی ندارد : هر نگاه خیره از دیگری مستقل است.

   

ده
برای مقایسه‌ی این دو شیوه‌ی عکاسانه ، می‌توان گفت در اولی ، نگاه خیره‌ی هانری کارتیه برسون خود را از ورای سیستم بسته‌ای از منظر‌ها اعلام و اذعان می‌کند که با قاب‌بندی هم محدود و هم از نو ایجاد می‌شود ، درحالی‌که در دومین شیوه نگاه خیره‌‌ی او خود را در نگاه خیره‌ی سوژه می‌جوید و می‌یابد ، که تمامی منظر‌های ممکن را فرامی‌گیرد.
البته این‌یک ساده‌سازی افراطی است و تعداد بسیار زیادی شیوه‌ی ترکیب‌شده یا واسطه وجود دارد.
برای مثال – دوباره ، یکی از میان خیلی و همه متمایز از دیگری – پرتره‌‌‌ی هانری ماتیس است ، که در آن سوژه نقش مرکزی را بر عهده می‌گیرد ،اما آنجا با پارچه‌‌ی دیوار‌کوبِ پرنقش‌ونگار چینیِ بزرگی قسمت می‌کند ؛ کمی خارج از فکوس است ، اما این امر تأثیرگذاری نشانه را به‌جای کاستن، می‌افزاید- نشانی شگرف از هنر، یک پرچم یا برنوشته پر از خطوط و نقوشی که به نظر می‌آید بخاری برخاسته از خود ماتیس و شناور است ؛ در همین زمان سرِ او ، با نگاهِ خیره‌‌‌ی یک رؤیاپرداز به‌سویی دیگر چرخیده، انگشتی بر لب دارد تا تأکیدی باشد بر سکوت تامل برانگیز ، شاید حتی مکالمه را ممنوع می‌کند ، اجازه می‌دهد بدن باشکوهش ، تمامی وزن خود را در پارچه‌‌ی ژرف و کلفت کت خانگی ته‌نشین کند.

    

یازده
در هر شیوه‌ای که به کار بگیرد ، نگاهِ خیره‌ی هانری کارتیه برسون داده‌شده است –می‌توانم بگویم او وقف تصور خود است ، در آن غوطه می‌خورد ، تا اینکه به اجازه می‌دهد به‌عکس پناه ببرد و از تصویری که او اجازه‌‌ی خلقش را داده به ما برمی‌گردد ، تصویری که اجازه داده پدیدار شود که تا سطح سوژه و چیدمان بالا بیاید ، حالا کاملاً نمایان ، آشکارشده در او ، از ورای او ، به‌وسیله‌ی او ، تأثیر خود را روی فیلم و چشمان ما باقی می‌گذارد.
خیرگی ساکن می‌شود و در هم می‌ریزد ، به خود اجازه می‌دهد ابژه‌ها و حتی نگاه‌ خیره‌‌ی دیگری را روشن کند –نگاهِ خیره‌‌ی دیگری ، که به‌عنوان نگاه خیره همیشه همان است ، بخشی از ابدیت همه‌‌ی خیرگی‌ها ، به این خاطر که خودِ تصور همیشه همان است ، تصور شخصی که جهان را ازنظر می‌گذراند و جهانِ آن شخص را در جهان ازنظر می‌گذراند.
بینایی دیدن است و منظره سوژه دیدن است ؛ یک نگاه خیره گشایشی کنترل‌شده است به ژرف‌ترین ژرفنا‌ها ، چیز‌های پنهان‌شده ، مکان‌های سری. مرئی می‌شوند زمانی که دید همی‌شوند و این به معنای دریافت یک نگاهِ خیره‌ است ولی خیرگی می‌بایست به‌راستی و به قطعیت داده شود.
tumblr_mfvf3vXxBT1rtr67io1_500
مثالی دیگر را در نظر بگیرید : مدرکی که بر دیوار پشت میز مارتین لورتر کینگ است تنها وقتی چیزی از نگاه خیره هانری کارتیه برسون را اختیار می‌کند مرئی می‌‌شود ، همراه با این مسئله ، چیزی از نگاه خیره مارتین لوتر کینگ مرئی شده و به‌وسیله‌ی خیرگی هانری کارتیه برسون ، که او را مستغرق در فکر نشان می‌دهد که از طریق چشمانش مرئی گشته است. چشم‌های او به مدرکی که پشت سرِ آن‌ها آویزان است متصل نمی‌شود و حضور روزانه آن هرگز نگاه خیره‌‌ی آن‌ها را متوقف نمی‌کند مگر به خاطر تأثیر یک خاطره‌ی گذرا. اما حالا خودِ این مدرک خیره شده است ، همان‌طور چرخیده به سمتِ ما ، به ما علامت می‌دهد که کینگ یک عنوان دارد، یک درجه ، یک حرفه و پیشه ، یک شرافت ، یک عضویت. به ما خیره می‌شود تا کنجکاوی یا فقدان علاقه‌ی ما را در ابژه‌ای بریزد که مشخصاً از اندیشه‌های شخصی که اینجا به تصویر درآمده دور است. پس درنتیجه ، ما یا کنجکاویم یا بی‌علاقه ، مدرک یا افشا‌شده یا مبهم است ، در نگاه خیره شخص یا حضوری وجود دارد و یا یک غیاب که او می‌تواند آنجا تبدیل به نشانه کند یا نه ، یا حتی آنجا تبدیل به نشانی از فرسودگیِ معنا‌ کند.

    

دوازده
آنچه با ما مواجه می‌شود هر چه باشد همچنین ما را ملاحظه می‌کند : “ملاحظه” در اینجا معنی بیشتری از حس یک‌چشم که به یک ابژه نگاه می‌کند را دارد ؛ ما را درگیر می‌کند ، در ما نفوذ می‌کند ، برای ما‌ اهمیت دارد –قضیه مرتبط با ماست و این‌چنین ما درگیر معانیِ متعددی هستیم که در آمیزه‌‌ی مقارنِ واحدِ عکس در کنار یکدیگر قرار داده‌شده‌اند – چه بخواهد کلاه باشد ، چه نامه‌باز کن و یا حتی سبیل مارتین لوتر کینگ ، یا قلاده سگ مقابل مرلین.
همه این‌ها دارای معنی است و درک به وجود می‌آورد –درکی است قرار داده‌شده در برابر چشمانِ ما همانند یک تماس نادیدنی . آنچه هانری کارتیه برسون به سوژه‌هایش می‌دهد یک محیط بود ، یک آئورا بود و یک فریبایی ؛ این پرتره‌ها یک رفتار ، یک منش ، یک ساخت ، یک خصلت ، یک حالت ، یک گیرایی و یک پسندیدگی را بیان می‌کند ، یک خیرگی و یک موهبت ؛ موهبتی که او به آن‌ها داده است.
این موهبت تنها به‌این‌علت ممکن است که آن‌ها آن را پذیرفته‌اند –مردان و زنانی که گاهی اوقات به‌اشتباه “مدل” های او خوانده می‌شوند ، یا سوژه‌هایش. ( مگر این‌چنین نیست که موهبت تنها زمانی داده می‌شود که دریافت و پذیرفته‌شده باشد ؟ ) آن‌ها او را به‌سوی خودشان می‌کشیدند و او به درون راز آن‌ها کشیده می‌شد. به درونِ جوهر درخشان و خاموشِ بودن آن‌ها. او می‌بایست توسط این جوهر ربوده می‌شد تا بتواند خود را به آن واگذار کند. او هیچ‌گاه نمی‌دانست چه زمانی یا چگونه خودش را می‌بخشید ؛ آن لحظه‌ی قطعی فضا-زمان چیزی بود که برای او ندانسته باقی ماند ، گرچه او بسیار درون آن بررسی و تعمق می‌کرد. نقطه و لحظه‌ی موهبت،جوهر و قطعیت هیچ‌گاه برای خود دلیلی اذعان نمی‌داشت ، چراکه این دلیل در دیگری نهفته است ، در تصویری که خود را تصویر می‌کند. تصویری که از نامرئیت و غیاب گرفته‌شده و فوراً به آن باز پس داده‌شده است. هر تصویری که به ما خیره می‌شود خیرگی‌اش را از ما دریغ می‌کند ، چه در جزییات و در سایه‌ها یا در روز روشن و مستقیم –اما این دریغ در حقیقت رازِ موهبت است.

ابراهیم گلستان و «اخلاق گفت وگو» ( بخش پایانی)

ابراهیم گلستان و «اخلاق گفت وگو» ( بخش پایانی)


669103_753


احمد افرادی

جلال آل احمد:« چشم و گوش گلستان دریچه هایی بود، به درون خود باز.نه به دنیای خارج.  آنقدر مرکز عالم بود که تصورش را نمی شود کرد.من هیچکس را آنقدر اشرف مخلوقات ندیدم…»

————————————————————————————-

 در پانویس بخش پیشین مقاله ، سطری چند  از داوری خانم لیلی گلستان  را ، در ربط با منش و خلق و خوی آقای ابراهیم گلستان و رفتارش با دیگران  باز نویسی کرده ام.[۱]

در اینجا، شواهدی  پیش رو قرارمی دهم، تا برخی وجوه آن داوری ملموس تر شود.

آقای پرویز جاهد، برای پیشبُرد پایان نامه ، یا رساله ی دکتری خود [ « تاریخ تحلیلی ریشه های موج نو در سینمای ایران»] تصمیم می گیرد یا ملزم می شود، با آقای گلستان گفت و گو کند، اما موافقت گلستان برای مصاحبه به سادگی دست نمی دهد؛ گفت و گو( پس از موافقت گلستان ) نیز، عموماً، بدون تِنِش پیش نمی رود.

بهتراست ماوقع را، به روایت آقای پرویز جاهد پی گیریم:

« از قبل می دانستم که انجام گفت و گو با گلستان کار ساده ای نیست.حرف های زیادی در باره ی خصوصیات اخلاقی و شخصیت ویژه ی اوخوانده ، یا از اطرافیان سینمایی و غیر سینمایی وی شنیده بودم.می گفتند بد اخلاق است و حوصله ی کسی را ندارد و تن به گفت و گو نمی دهد. به من توصیه می کردند که بیخود سراغش نرو و وقتت را تلف نکن که نتیجه نمی گیری.» [۲]

آقای پرویز جاهد، به توصیه ی دوستانش تن نمی دهد؛ با گلستان تماس می گیرد و« نسخه ای از طرح تحقیقاتی خود را در اختیارش » می گذارد.

می گوید:

 گلستان، « یک هفته بعد از آن[ با من]  تماس گرفت و شروع کرد به انتقاد از نوشته ی من، با لحنی بسیار تند و تحقیر آمیز؛ اما وقتی واکنش نرم و آرام مرا دید کوتاه آمد…»  و به گفت و گو تن داد.[۳]

از آن گفت و گو، کتابی فراهم آمداست به نام « نوشتن با دوربین» ، که باید آن را خواند  تا معنی « لحن تند و تحقیر آمیز  ِ» گلستان ( در آن مصاحبه) را دریافت.

برای آنکه خواننده  فضای گفت و گو را لمس کند، ابتدا دو نمونه از برخورد حرمت شکن ِ  گلستان با پرویز جاهد و سپس نمونه هایی از ادبیات ِ گفتاری اقای گلستان را باز نویسی می کنم :

گلستان، در پاسخ به پرویز جاهد: « چرا چرت و پرت می گویی؟ اولاً- اگر بخواهی این ها را بنویسی، همه ی این حرف ها را بنویس.همین جا هم به تو می گویم، ” چرت و پرت می گویی” . این ها را بنویس…» [۴]

نمونه ی دیگر :

گلستان درپاسخ به  پرویز جاهد:« این حرف احمقانه است. چرامزخرف می گی عزیزمن؟» [۵]

نمونه ، در ربطی دیگر:

« همین الآن هنوز که هنوز است انورخامه ای دارد مزخرف می‌نویسد.»[۶]

مورد دیگر :

گلستان، در نامه ای به دوستش، آیدین آغداشلو :

« Concrete تر بنویسم، و می نویسم چون تو را با همه بلاهت ها که ازت دیده ام – و از آنها، از آن نوع بلاهت ها خوشم هم آمده است – دوست دارم ». [ ۷]

گلستان:  فیلم ِ «دونده ی  ” نادری”  را دیدم. طفلک نادری خر شد، ایرون نموند. گیر آدم های حقه بازی افتاد که اصلاً نتونست کاری بکنه. پسر خیلی خوبی بود. » [۸]

نمونه ی دیگر :

گلستان: «نادرپور هم می گفت فروغ تحت تاَثیر او بوده است…و تا آخر عمر همین طور لِک و لِک … هر کی هم شعر نمی فهمه میگه. مثل اون مرتیکه  که در تکزاس استاد فارسی شده … خوب، احمقنمی دونه که این شعر، شعر سهراب است… حضرت فرموده:خریت نه تنها علف خوردن است.» [۹]

نمونه ی دیگر :

گلستان : « گُه می خورند… بنویس از گلستان پرسیدم و گلستان جواب  داد گُه می خورندشَکر می خورند هم نه. بنویس گلستان گفت ” گُه”  ” گاف”  با ضمه رویش  و ” ه”  گرد ، ” ه”  هوز. بگویند خودش خورده. بگویند بی تربیت است. بگویند.هرچه دلشان  میخواهد. اتهامات یا انتقادها” ! » [a99 ]

با وجود این، آقای گلستان یقین دارد که نه « هتاک » است و نه تا کنون به کسی « فحش » داده است :

« پرویز جاهد :  به من گفته بودند که تو نمی توانی با آقای گلستان مصاحبه کنی .

گلستان : راست گفتند.

پرویز جاهد: گفتند سراغش نرو، چون اخلاقش تند و پرخاشگره، هتاکه و خودش رو از جامعه ی ایرانی جدا کرده.

گلستان: هتاکم؟ به کی  فحش دادم؟ از ایرونی ها جدا کردم؟ اینایی که اینجا هستند، ایرونی هستند؟ من قبل از  اینکه ایرونی باشم آدم هستم». [۱۰]

و دیوار حاشای آقای گلستان، گاه  تا به عرش بالا می رود  :

گلستان: من هیچ وقت به کسی فحش نداده ام. فحش دادن مسأله ای را حل نمی کند. فحش دادن واقعیت را نشان نمی دهد و فایده ای هم ندارد. فقط نشان می دهد که ذهنِ چرکین سرریز کرده. » [۱۱]

در مورد خُلق و خوی آقای گلستان، بسیار می توان گفت.چند نمونه بدهم :

۱-   مهدی یزدانی خرم ( که نمی دانم  چگونه رگ خواب آقای گلستان را به دست آورد و سه بار موفق به مصاحبه با او شد) در پیشگفتار ِسومین مصاحبه اش  می نویسد :

« گفت و گو با ابراهیم گلستان کار ساده ای نیست. پوست ِکلفت ِ متلک خور میخواهد و خونسردی و بُرد باری فراوان …این بار و در این گفت و گو، ابراهیم گلستان ( ظاهراً) همانی نیست که نَفَسِ پرویز جاهد را آنچنان برید که کم مانده بود ، عطای به اتمام رساندنِ پروژه ی دکتری را، به زبان تلخ و تند  و گاه بیرون از نزاکت ِ گلستان ببخشد.» [۱۲]

۲- به نظر می رسد که گلستان، به شدت از آقای نجف دریابندری دلخور است. چرا که، در گفت و گو با پرویز جاهد و حسن فیاد، هر جا فرصتی دست می دهد ، از خجالت آقای دریابندری درمی آید! :

گلستان: « … آقای دریابندری آمد پهلوی من ، زد زیر گریه زِق زِق زِق . آقا چرا؟ گریه نداره.گفت آقا نمی تونم . آبروم رفت. گفتم آخه چرا؟ گفت تواینجوری خوبی کردی ، فلان کردی …»  [۱۳]

مورد دیگر :

گلستان: « .. گفتم[دریابندری ] چی کار کرده. گفت کاری نکرده سازمان امنیت این جا مخالفت می کنه باهاش… این سابقه ی توده ای داره. حبس بوده . گفتم خوب سابقه توده ای خیلی ها دارند. من هم دارم …خیلی از افسرانی که  الان توی سازمان امنیت هستند ، سابقه ی توده ای دارند. یعنی چه؟…گفتم نمی شه . این قضیه باید حل بشه…رفتم  [ به ساواک  شعبه ی  خیابان ایرانشهر] … یه آقایی بود… خیلی هم مؤدب بود…گفت نمی شه این آقا کار بکنه . گفتم این کاره ای نیست…اصرار ما را که دید گفت نه باید بیرونش کنی . گفتم این پسر بی دست و پایی هست. یک مرتبه هم گرفتنش به خاطر اینکه کتاب ترجمه کرد… گفت  یک فکری براش می کنیم. البته بعدش ، تازگی ها فهمیدم که توی بنگاه فرانکلین ، به سفارش خود ِ پاکروان که رئیس سازمان امنیت شده بود کار بهش دادند.» [۱۴]

مورد دیگر:

گلستان: « دریابندری کجاش روشنفکر بود. اگر بعد از انقلاب شده باشد، من نمی دانم.تا وقتی که او را می شناختم، می دانستم که چیزی نمی داند. .. با همه علاقه و محبتی که من برای  او داشته ام، چه در وقتی که حبس اش کرده بودند ، چه وقتی که در دستگاه من کارمند بود و کاری نمی کرد و چه بعد که یک ترجمه را سه بار یا دو با ”  گم”  کرد تا به اسم مترجم آن کتاب [گلستان] زخم زده باشد. گفتن ندارد. فکرش کجا بود؟  » [۱۵]

مورد دیگر:

 حسن فیاد : این همان نجف دریابندری است؟

گلستان: اسم را فراموش کنید دیگر. اسم هایشان مطرح نیست. وقتی که شخصیتی نیست . آدم های پرتی بودند.من نمی دانم شما چقدر آدم پرت یا درستی هستید ولی درست تر است که آدم به فکر آدم های پرت نباشد، الودگی ذهن تان است. »[۱۶]

——-

« مَن ، مَن » های گلستان  و تحقیر دیگران :

 گلستان :« فریدون رهنما  کارمند من بود، دو سال از من حقوق می گرفت که یک کاری بکند» [۱۷]

گلستان : یک مرتبه هم فریدون رهنما را بردم.رهنما هیچ کاری نمی خواست بکند و نمی خواست بگوید که نمی تواند بکند، طفلکی! پسر خیلی خوبی بود فریدون. بچه ی باهوشی بود. اگر می نشست توی اطاقی برای اشخاص تئوری می گفت ، خیلی خوب می توانست تئوری بگوید. نه ! خنده ندارد. واقعاً اینجوری بود.[۱۸]

گلستان: « من به ناصر تقوایی علاقه داشتم. خواستم آدم بشه، رشد کنه . خوب پَرت بود … » [۱۹]

مورد دیگر:

« پرویز جاهد : فروغ چگونه وارد استودیو شد؟

گلستان: فروغ هم آمد فقط برای ماشین نویسی.فروغ را سهراب دوستدار و رحمت الهی آورده بودند پهلوی من به عنوان ماشین نویس. هیچ هم باهاش آشنا نبودم.یک مرتبه از خیلی دور دیده بودمش .اول هم که اومد بهش گفتم خانم جان شما هرچی شعر گفتید ، فلان و فلان، برای خودتون خوبه، ولی اینجا کار اداره هست،کار اداره بکنید، کارِ تون هم این هست که ماشین نویسید، اگر نمی تواندید بکنید، می توانید خرده خرده یاد بگیرید ، ولی این تلفن رو جواب بدید . همین کار را هم می کرد طفلکی.» [۲۰]

————————————-

پیشتر گفتم ، آقای گلستان در مصاحبه های خود ( که عمدتاً رویکرد به گذشته و در ربط با فعالیت های سینمایی  او است) هر جا فرصتی دست می دهد ، با برخی اهالی قلم ( که دل خوشی از آن ها ندارد) بیرحمانه، تسویه حساب می کند.از جمله ی این مغضوبان ، جلال آل احمد ( دوست بسیار نزدیک و هم حزبی پیشین آقای گلستان) است. دیگری، احمد شاملو است. دیگری ، دکتر خانلری است و…

کتاب های « از روزگار رفته حکایت، حسن فیاد » و به ویژه «نوشتن با دوربین، پرویز جاهد» را باید خواند، تا طول و عرض ِ بی انصافی گلستان ( نسبت به این اهالی قلم ) به دست مان آید.

آنچه کینه ی انباشته به سالیان ِ گلستان، نسبت به آل احمد را سبب شده است ( ظاهراً) مقاله ای به نام « یک چاه و دو چاله، جلال آل احمد، ۱۳۴۲»، مندرج  در کتابی به همین نام است. نوشته ی بلند پیش رو، معذورم می دارد که فصل دیگری بگشایم و غرض ورزی های گلستان نسبت به آل احمد را، در پرتوی که مطالب مندرج درمقاله ی « یک چاه و دو چاله»، بر گوشه هایی از زندگی گلستان ( و واقعیت های وارونه شده از سوی او )  می افکند، نشان دهم. از این  رو، تنها نمونه هایی از داوری مغرضانه ی گلستان  نسبت به آل احمد را ( همراه با شواهدی، دال بر نادرستی شان ) پیش روی خواننده  قرارمی دهم.

از جمله خرده گیری های آقای گلستان برآل احمد، این است که دعوت ِ خانه ی وُکس(انجمن فرهنگی ایران وشوروی) را، برای شرکت در « هفتمین کنگره مردم شناسی مسکو» ( که در سال ۱۳۴۳ برگزار شده است) پذیرفت. و یا، در سال ۱۳۴۴، به دعوت سمینار بین المللیِ ادبی و سیاسی دانشگاه «هاروارد»، پاسخ مثبت داده است و به  آن دیار سفرکرد.

گلستان: « آل احمد  اپوزیسیون نبود.چیزی نمی گفت، کاری نمی کرد. حبس رفت؟ شکنجه دید؟دعوتش می‌کردند به هر کجا ، او هم می رفت. دعوت کسیجر را قبول کرد.دعوت زیردستهای قزمیت روسی را هم قبول می کرد.» [ ۲۱ ]

اولاً – آقای گلستان حتی «اپوزیسیون» بودن آل احمد را محل مناقشه می کند ! نقل گفته ای از آقای آیدین آغداشلو، شاید گذشته را به خاطرشان بیاورد:

 «. نمی گویم شجاعت آل احمد را داشته‌‌‌ام که در زمان شاه نوشت : چرا اسم   تئاترسنگلج را گذاشته اند ۲۵شهریور و مگر این روز چه روزی است.» [۲۲]

ثانیاً  – آقای گلستان، خود را به فراموشی می زند  که  صادق هدایت مقبول و محبوب او هم ، دعوت همین « زیر دست های قُزمیت روسی » ! را پذیرفت ودر شانزدهم آذرماه ۱۳۲۴، برای شرکت در جشن بیست ‌وپنجمین سال تأسیس دانشگاه تاشکند، به ازبکستان  رفت.

گلستان : «هدایت در تمامِ مدت، کمکِ حزبِ توده بود چون این حزب مخالف ارتجاع بود؛ اما هیچ ‌وقت همراهِ این حزب نبود و اصلاً با کیانوری در‌می‌اُفتاد، با اینکه کیانوری رفیق نزدیکش بود و کتابش را برایش چاپ کرده بود. ولی اگر[ به شوروی ] دعوتش می‌کردند می‌رفت چون می‌خواست ببیند آن‌جا چه خبر است. مثل سفر به تاجیکستان» .  » [۲۳]

 حال ببینیم، ماجرای « دعوت کسینجر»  و « قبول ِ» آل احمد ازچه قرار است .

آل احمد، در کتاب ِ« سفر آمریکا» می نویسد :

« دو ماه تابستان ۱۳۴۴ مهمان دانشگاه هاروارد بودم …سمینار هاروارد، از ۱۹۵۱ تا کنون، هر تابستان دایر است. به این  نیت که آشنا کند روشن فکران عالم را با روش زندگی و اندیشه ی آمریکایی. عین همه ی بورس های دیگر، که در این سال های پس از جنگ دوم جهانی مُد شده است. نمک گیر کردن و ایجاد تعهد و از این قبیل… از بدو تأسیس تا کنون ( در سمینار تابستانی هاروارد) از ولایت ما این کسان شرکت کرده اند: دکتر محمد معین در تابستان ۱۹۵۴( ۱۳۳۳) صادق چوبک در ۱۹۵۵- بعد چند سالی از نماینده ی ایران خبری در اسناد و مدارک سمینار نیست- بعد دکتر شاهپور راسخ در ۱۹۵۹- بعد خانم افشان وزیری در ۱۹۶۰- بعد خانم مهری آهی در۱۹۶۲- بعد عیال من سیمین دانشور در ۱۹۶۳- و قرار بود در تابستان ۱۹۶۴( ۴۳) خود من شرکت کنم که [ به علت مخالفت ساواک] نشد. و به اجبار زمانه، بلیت را پس فرستادیم. حضرات گردانندگان سمینار [ نه – به ادعای آقای گلستان- هنری کسینجر] سخت محبت کردند و دعوت را تجدید کردند  برای سال بعد، ( ۱۹۶۵- ۱۳۴۴)  که جواز صادر شد و رفتیم.» [۲۴]

می بینیم،« سمینار تابستانی هاروارد» ، سابقه دارد ، واراده ی هنری کسینجر، در این دعوت نمی توانست چندان دخیل باشد. (گرچه، در آن سال، هنری کسینجر رئیس سمینار دانشگاه هاروارد بود.)

 دو دیگر آنکه، بزرگانی همچون دکتر محمد معین، سیمین دانشور، صادق چوبک ( دوست نزدیک آقای گلستان) و… نیز مهمان سمینار تابستانی دانشگاه هاروارد ( نه مهمان کسینجر) بوده اند.

آل احمد،در سفرنامه ی آمریکا، می نویسد:

« مرا که [ به کسینجر]  معرفی کردند، بوسیدمش. همین جوری. به رسم خودمان.

دیگر اینکه همه ی این حضرات، به اضافه ی منشی ها می شناختندم و از سال گذشته منتظرم بوده اند…و الخ. و خودشان هم فهمیده بودند که چرا نیامده ام و غیره. و گویا اصرار دارند که آدم های Non Conformist را جمع کنند. گرچه نماینده ی هلندی لیبرال است و در قضیه ی اندونزی، بوی بدی می داد. ولی دیگران اغلب چپ اند.»  [۲۵]

ـــــــــ مورد دیگری از غرض ورزی گلستان و ( در واقع ) اغفال خواننده

 در کتاب « نوشتن با دوربین » می خوانیم :

« پرویز  جاهد: پس، وقتی خلیل ملکی و آل احمد از حزب جدا شدند. شما نشدید؟

گلستان: …اولاً اینکه می‌گویید آل احمد جدا شد، بد بخت  آل احمد کاره‌ای نبود.نه سر پیاز بود نه ته پیاز.آن‌هایی که انشعاب کردند خلیل ملکی بود، خامه ای بود، مهندس زنجانی بود…آل احمد به راه نیفتاده بود آن وقت‌ها که کاره‌ای باشد.». [۲۶]

گرچه در این مورد  بسیار می توان گفت و شواهد  زیادی برای آقای گلستان ردیف کرد ، اما، به گمانم  رجوع به متن اعلامیه ی انشعاب، برای نشان دادن نادرستی ادعای آقای گلستان کافی باشد.

« متن کامل نخستین اعلامیه ی انشعاب» ، با این تاَکید آغاز می شود  :

« امضاء کنندگان که عده ای از افراد فعال و مسئول حزب توده ی ایران می باشند… »

وسپس، در پای اعلامیه ، نام این « افراد فعال و مسئول حزب توده ی ایران » ، به شرح زیر می آید :

۱- خلیل ملکی، عضومستعفی هیأت اجرائیه موقت و شورای حزب و نماینده ی دومین کنگره ی حزب توده ی ایران.

۲- انور خامه ای عضو هیئت تحریریه ی نامه ی مردم ، عضو کمیته ی مرکزی سازمان جوانان نماینده ی دومین کنگره ی حزب توده ی ایران.

۳- مهندس اسماعیل زنجانی …

۱۰- مهندس حسین ملک مسئول تعلیمات و عضو کمیته ی ایالتی تهران…

۱۱- جلال آل احمد، عضو کمیته ی ایالتی تهران، اداره کننده ی نامه ی مردم ، نماینده ی دومین کنگره ی حزب توده ی ایران. » [۲۷]

ــــ مورد دیگر از داوری مغرضانه ی گلستان در مورد آل احمد ، که چیزی جز توهین به شعور خواننده نیست. این مورد، در مصاحبه های  گلستان مکرر شده است :

گلستان: آل احمد « اصلا در جریان مسایلی که آن زمان بود، نبود. زبان فرانسه و زبان انگلیسی یا زبانی که دریچه ای بشود برای نگاه به بیرون نمی‌دانست. خب نمی‌دانست. » [۲۸] 

 همین ادعا ، در کتاب « نوشتن با دوربین » نیز تکرار می شود   :

گلستان : « یک دوست من [جلال آل آحمد] که انگلیسی و فرانسه نمی دانست … ». پایان نقل قول[۲۹]

آل احمد به زبان انگلیسی چندان احاطه نداشت و خود نیز ( در کتاب های «خسی در میقات» و «سفر آمریکا») به این واقعیت معترف است .اما ، در زبان فرانسه  صاحب ترجمه است. رمان « قمار باز »،نوشته ی داستایوفسکی ، نخستین کتابی است که آل احمد در سال ۱۳۲۵ ترجمه کرده است.

این را هم گفته باشم که آل احمد ( در زبان فرانسه )  مترجم برجسته و ورزیده ای نبود. اما، ورزیده نبودن در ترجمه ( برخلاف ادعای آقای گلستان) به معنی فرانسه ندانستن نیست.

 بقیه برگردان های او از زبان فرانسه، به قرار زیر است :

۱- مائده های زمینی ، اندره ژید ( با پرویز داریوش)

۲- بازگشت از شوروی، آندره ژید

 ۳- دست های آلوده ، ژان پل سارتر

۴- سوء تفاهم ، آلبر کامو

۵- بیگانه،  آلبر کامو( با خبره زاده)

اینکه ( به ادعای گلستان) آل احمد ، با زبان بیگانه آشنا نبود ، تا آن زبان « دریچه ای بشود برای نگاه به بیرون»  و اینکه ( به همین علت ) « در جریان مسائل روزقرار نداشت» ،  حرفی است  نادرست ، و شاهدش ( فیلسوف ،اهل نظر و فرانسه دان ِ چیره دست ) آقای بابک احمدی:

«در میان ترجمه های آل احمد ( هرچند ترجمه های خوب و دقیقی نیستند) آثار مدرنیستی چون بیگانه ی آلبر کامو و کرگدن اژن یونسکو جای دارند.»[۳۰]

 بنا بر این، نه تنها آل احمد با زبان بیگانه ( فرانسه) آشنا بود، بلکه، برخلاف ادعای آقای گلستان ( با ترجمه ی آثار ادبی مدرن آن سال ها ، خود نیز ) در جریان تحولات ادبی روزگار خود قرار می گرفت .

آل احمد( پیش از سفر به حج ) نشستی  دارد، با خانم پوران صلح کل، دکتر  ناصر وثوقی، شمیم بهار و آیدین آغداشلو. در جایی ازاین گفت وگو، آل احمد ( در ربط با پی گرفتن آخرین تحولات ادبی ) می گوید:

« … من یک آدمم در حال تحول. یک سنگ نیستم.من یک آدمی یم که وقتی شروع کردم به چیز نوشتن … حتی هدایت رو نخونده بودم.ولی حالا نمی تونم بگم در عالم ادبیات فرانسه- حداقل- چیز دندانگیری بگذره و من ندونم. چه برسه به زبان فارسی… ». [۳۱]

فراموش نکنیم که نثر سال های آخر زندگی آل احمد( به تصریح خودش) متأثر ازشیوه ی نگارش « فردینان سلین » فرانسوی بوده است. یعنی ،آل احمد، آنقدر با زبان فرانسه آشنا بود  که از نثر نویسنده ی مورد علاقه اش تقلید کند. 

این را هم گفته باشم که آل احمد آنقدر انگلیسی می دانست که در جلسات سمینار دانشگاه هاروارد شرکت کند و حرف هایش را ( گرچه، نه چندان روان و شسته و روفته ) بزند.

گلستان، درچند جا ، مدعی است که آل احمد به او« فحاشی » کرد ، اما  مطابق معمول  سندی  نشان  نمی دهد. به رغم این، در گفت وگو با پرویز جاهد، آدرس می دهد و مدعی است که آل احمد درکتاب « یک چاه و دو چاله» به او « فحش خواهر و مادر » ! داده است.

آنچه  مرا به حیرت وامی دارد ، کژ تابی ها و خلاف واقع گویی های آقای گلستان نیست.حیرت آور، انفعال یا محافظه کاری آقای پرویز جاهد است که زحمت یافتن وخواندن یک مقاله کوتاه ( « یک چاه و دو چاله») را به خود نمی دهد، تا مدعیات گلستان را محک بزند و احیاناً معترض او شود.

گلستان، مدعی است که « آقای احسان یار شاطر یک عمراز آل احمد فحش خورده ».[۳۲]

در حالی که ناسزا گفتن آل احمد به  دکتراحسان یار شاطر، از حد «بارقاطر» نامیدن او فراتر نمی رفت. « فحش » اش! به خانلری هم این بود که ،« خانلرخان » اش می نامید. بگذریم.

گلستان می گوید « آل احمد فحش خواهرو مادر به من می داده» ، اما  بلافاصله می افزاید ، « چی گفته ، یا برای چی گفته ، نمی دانم ».

آیا، این شیوه ی سخن گفتن، چیزی جز پریشان گویی است؟

با هم بخوانیم :

گلستان : » ببین [آل احمد] فحش خواهر و مادر به من داده . چی گفته یا برای چی گفته، من نمی دونم. و توی اون کتاب « یک چاه و دو چاله» اش به من فحش می ده و اون چیز ها رو می نویسه ، در عین حال مرا قّیم خودش می کنه و این از یک عدم تعادل فکری حکایت می کنه . تو اگر به من بد می گی و می گی من آدم بی شرف پستی هستم ، چرا وصیت می کنی که من وصی اموال تو باشم. [۳۳]

مقاله ی « یک چاه و دو چاله» ( بعضاً) نقد گلستان است. آل احمد، در این نوشته و نوشته های دیگرش، نه به گلستان « بی شرف پست »  گفت  و نه به او « فحش خواهر مادر » داده است.

 از قضا ( به گفته ی آل احمد درهمین کتاب ِ« یک چاه و دو چاله » ) این گلستان است که به او «فحش» می دهد:

آل احمد: «…گلستان به آبادان رفت…ولی مکاتبه مان بر قرار بود.و چه مکاتبه ای! فحشنامه های او و نصیحت  نامه های در آمده از زیر این قلم.[من]. اگر روزگاری کاغذ های آن زمان او را چاپ کنم ، معلوم خواهد شد که گاهی چه قدرت های دست و پا بسته ای در درون یک آدم به صورت چاشنی بمبی ، حبس می شود. » [۳۴]

کتاب « یک چاه و دو چاله»، تاریخ ۱۳۴۲ را برپای خود دارد. پرسیدنی است، اگر گفته های آل احمد در این کتاب (و مقاله ای به همین نام) خلاف  واقع بود، چرا آقای گلستان همان موقع واکنش نشان نداد؟

از قضا، خواهرو مادر دیگری را « مزدوج کردن!» ، از جمله اصطلاحات دم دستی آقای گلستان است:

گلستان: «  بعدش هم خواهرو مادر آن مرتیکه از آن حرف ها شد» . [۳۵]

آل احمد در مقاله « یک چاه و …» ، نه تنها به گلستان « فحش خوارمادر » نمی دهد، بلکه ( در کنار انتقاداتی که از او می کند) وجوه  مثبت شخصیت ادبی – هنری او را هم برجسته می سازد:

« گلستان [ درآن سال ها] مثل همه ی ما فعال بود.اما نوعی خود خواهی نمایش دهنده داشت که کمتر در دیگران می دیدی.همیشه متکلم وحده بود.مجال گوش دادن به دیگری را نداشت. این ها را هنوز هم دارد. اما با هوش بود و با ذوق. خوب می نوشت و خوب عکس بر می داشت. برای یکی از خرکاری هایی که این قلم [ آل احمد] کرده است ( شرح حال نوشتن برای اعضای کمیته ی مرکزی حزب توده که در شماره های مجله ی مردم مرتب در آمد) او عکس برداشته بود.قلم می زد. ترجمه هم می کرد. و اغلب خوب. و گاهی بسیار خوب.» [۳۶]

شاید گلستان، نقد انتقادی آل احمد بر دو کتاب  « شکار سایه » و « کشتی شکسته» را ، به « فحش خواهر و مادر» دادن تعبیر کرده و به همین علت ، از پذیرش وصیت آل احمد تن زده است :

آل احمد: « شاید اگر او به آبادان نرفته بود، حالا روزگارش بهتر بود و با خودش بهتر کنار آمده بود. اما به هر صورت تنهایی آبادان کار خودش را کرد و گلستان خُل شد. ( تکیه کلامی که او خود به دیگران اطلاق می کند) و اثر این خُل شدن را پیش از همه صاحب این قلم در سرش دید.که چیزی نوشت در باره ی « شکار سایه» و « کشتی شکسته ها» .اولی مجموعه قصه ها و دومی ترجمه ای از این و آن ؛ که در یکی از شماره های مهرگان [ دی ماه ۱۳۲۹] در آمد. و بی امضاء . و با احترامات فائقه! دیده بودم که پای نزدیک ترین دوستانم دارد در چاله ای می رود که اگر سالم هم در آید، به تقلید کبک ها است. آنجا توضیح داده بودم که اوریژینال بودن و سبک داشتن، مبادا به این معنی گرفته شود که معنی را فدای لفظ کردن یا لفظ را کج و کوله کردن. و حُسنش این بود که مطلب را اول تمام و کمال برای خودش خواندم که چیزی نگفت.زنش هم نشسته بود اما هیچکدام چیزی نگفتند.بعد که مطلب چاپ شد، او ناراحت شد.دست بر قضا همان ایام به آذین، همین مطلب را به زبان خودش در انتقاد کتاب نوشت و سخت به او حمله کرد و این بود که [ پرویز ] داریوش میانه افتاد و خطاب به به آذین و شاید رو به صاحب  این قلم [ آل احمد] در دفاع از گلستان نوشت.

این بود که ما پس از آن درز گرفتیم…اما چشم و گوش گلستان دریچه هایی بود، به درون خود باز .نه به دنیای خارج .آنقدر مرکز عالم بود که تصورش را نمی شود کرد.من هیچکس را آنقدر اشرف مخلوقات ندیدم. [۳۷]

به گفته ی آل احمد ( در همان روزها)، پرویز داریوش، « طنزی تند» می نویسد که گلستان را می آزارد. بگذارید ماوقع را، به  روایت آل احمد پی گیریم :

« در همین ایام بود که داریوش آن طنز تند ای – جی – باس را نوشت و آورد که در کتاب ماه چاپش کنم. سیمین و من دیدیمش و نپسندیدیم  چرا که فخری [زن گلستان] را آزرده بود . قرار بود اصلاحش کند که مجله توقیف شد و من رفتم سفر و گلستان هنوز بغض کرده است ، به خیال اینکه ما را  هم در نوشتن آن طنز دستی بود!» [۳۸]

مورد دیگر :

گلستان ( از جمله)  در گفت و گو با پرویز جاهد، از هر فرصتی برای تخفیف و تحقیر آل احمد بهره می بَرَد. البته، چندان مهم نیست که گلستان با وارونه گویی هایش آل احمد را بکوبد.مهم ،اطلاعات نادرستی است که در مورد آل احمد به دست می دهد و از این رهگذر،در تاریخ ادبیات معاصرایران دستکاری (Manipulation)می کند :

گلستان: « خانلری کار وزن داری نکرده است.مجله ی سخن را می داد دست آدم های گوناگون که برایش پادویی کنند… حتی آن وقت که خودش رُل این جور  پادویی را برای دکتر جرجانی و شهید نورایی و صادق هدایت بازی می کرد ، در سال های اول مجله ی سخن، همان وقت هم خودِ این پادویی را داده بود دست یک دانشجوی زیر دست خودش که آل احمد بود. از این پادویی خانلری در مجله ی سخن بود که کیانوری، آل احمد را کشاند به پادویی مجله ی ماهانه ی مردم که در سال ۱۳۲۵ شروع شد به درآمدنش و آل احمد مسئول غلط گیری و پادویی در چاپخانه برای آن بود. مجله را همان هیئت نویسندگان روزناه ی رهبر ، یعنی طبری و تمدن و من ، به راه انداختیم و می چرخاندیم.»[۳۹]

سنجش مدعیات گلستان در مورد خانلری، فرصت مستقل و مقتضی خود را می طلبد. در این جا ، بحث بر سر آل احمد و حرف های نادرست و مغرضانه ی گلستان در مورد او است.

آل احمد، در مدت کوتاهی ( ۳ تا ۴ سال) از یک عضو ساده ی حزب توده، به عضویت کمیته ی حزبی تهران رسید و نماینده ی کنگره  شد. در این مدت، دو سال مدام قلم  زد. در نشریه ی «بشر برای دانشجویان» ( که گرداننده ی اش بود) و همینطور مجله ی ماهانه ی « مردم» ( که مدیر داخلی اش بود ) مقاله می نوشت. در « رهبر» هم گاهی قلم می زد .

نخستین داستانش ، در مجله ی « سخن » ( که آن زمان با نظارت صادق هدایت منتشر می شد) در می آید. در اوائل سال ۱۳۲۵، زیر نظر احسان طبری، « ماهانه ی مردم» را راه اندازی می کند که تا هنگام انشعاب، ۱۸ شماره بیرون می دهد.

  شش ماه ، مدیریت چاپخانه ی حزب توده (« چاپخانه ی شعله» ) به عهده آل احمد است. اما، آقای گلستان ، این همه را به « پادویی مجله ی ماهانه ی مردم» و « مسئولیت غلط گیری و پادویی در چاپخانه»  تعبیر می کند. » [۴۰]

—————-

مصاحبه های آقای گلستان ، مجال و فرصت مغتنمی  در اختیارش گذاشت ، تا با حرف هایی  از سر بغض، حساب نداشته اش با زنده یاد احمد شاملو را ( آن هم ، پس از در گذشت اش) تسویه کند.

 درتاریخ فرهنگ و ادب ایران، اهالی قلم، هر یک  مقام و  موقع درخور خود را دارد و کسی نمی تواند جای دیگری را تنگ کند. از این رو، برای من پرسش بر انگیز است که  شاملو، چه جایی از زندگی ادبی گلستان را برایش تنگ کرده است ، تا سزاواربی مروتی هایی باشد ،که در سطرهای بعد خواهیم خواند ؟

گلستان ( گرچه در گفت و گو با پرویز جاهد و حسن فیاد) هر جا که مجالی دست دهد ، لگدی به کفن شاملو می زند.اما، در میانه ی بخش سوم  مصاحبه با پرویز جاهد ( پس از چند غیبت ملیح ! و رجز خوانی) ظاهراً رضایت می دهد که دیگر از او چیزی نگوید :

گلستان : «… خوب  اصلا  از این آدم دیگر حرفی نزنیم. بزار این همان جور که هست ، جاودانه اَبَر مرد باشد برای خودش  … ولش کنیم .چی کارش داریم. گرچه فوت کرده … آره … مُرد…( مکث می کند) …چرا مُرد؟ مرض قند گرفته بود؟ » [۴۱]

اما، در دقایق پایانی مصاحبه، بی هیچ پیش زمینه و مناسبتی، مجدداً پای نداشته ی شاملو را میان می کشد، تا بار دیگر تخلیه ی روحی کند :

گلستان: « اون آقای فعلاً مرحوم [شاملو] که همینطور فحش می داد به من ، خوب، بدهد. کاشکی عوض اینکه فحش بده به من، می رفت راجع به نقطه گذاری فکر بکنه، بعد کتاب بنویسه.این کار را نمی کرد. اون می خواست پول برای هروئین اش در بیاره … » [۴۲]

زبانی چنین «صافی و بی غش» ، یقیناً ، نشان از ذهنی دارد، بیگانه با پلشتی !

 نمونه ی دیگر:

گلستان : « … شاملو زبان نمی دونست. طوسی [ حائری] زبان فرانسه می دونست. طوسی زن خیلی خیلی فوق العاده ای بود که البته خیلی باهاش بد رفتاری شد. تمام ثروتش را بالا کشید و بیرونش کرد از خانه و…» »[۴۳]

گلستان مدعی است که شاملو، با همسر سابق اش( خانم طوسی حائری) بد رفتاری کرد. همه ی ثروتش را بالا کشید و از خانه بیرونش کرد.
می پرسم: ورود به زندگی خصوصی و خانوادگی دیگری ( آن هم در گفت گویی روشنفکرانه) چه وجهی دارد؟ آقای گلستان حتماً می داند که در اتاق شیشه ای نشستن و سنگ پراندن عاقبت خوشی ندارد !
محض اطلاع خواننده ( بی هیچ داوری )   :
زنده یاد شاملو، در مقدمه ی جلد نخست « کتاب کوچه »، در این مورد، به «اشاره» ای بسنده می کند:

« … پس از [ کودتای ] سال ۱۳۳۲٫٫٫ [ ماَموران فرمانداری نظامی ] همراه کتاب ها، همه ی دفتر ها و یادداشت هایم را نیز بردند و باز در  زمستان ۳۹ … دار و ندار و کتاب و کاغذم را از سر ناگزیری  به امان خدا رها کردم ، تا دست کم روحم را از چنگال «قرین بَد» به در بَرَم ». [۴۴]

مورد دیگر:

گلستان : فریدون رهنما« به خاطر مکافات های دیگری که با او داشتم ، ازپهلوی من رفت. اما علاقه ام بهش قطع نشد متاَسفانه مُرد. در بعضی مسائل گنگ بود و اشکال اساسی اش این بود که حرفش را نمی توانست بزند… برای اشخاصی که احمق بودند،  این حرف ها دارای اهمیت بودند.»پایان نقل قول [۴۵]

کافی است بخشی از مقدمه ی کتاب « همچوم کوچه ئی بی انتها…- احمد شاملو » را بخوانیم، تا دریابیم که عبارت ِ « اشخاصی که احمق بودند» ،به کجا و چه کسی هدایت مان می کند :

شاملو : « … تقریباً در همین ایام بود که فریدون رهنما پس از سال های دراز از پاریس باز گشت، با کولباری از آشنایی عمیق با شعر و فرهنگ  غرب و شرق، و یک خروار کتاب و صفحه ی موسیقی .آشنایی با فریدون که به خصوص شعر روز فرانسه را مثل جیب های لباسش می شناخت ، دقیقاً همان حادثه ی بزرگی بود که می بایست در زندگی من اتفاق بیفتد. به یاری بی دریغ او بود که ما- به عنوان مشتی استعدادهای پراکنده که راه به جایی نمی بردیم و کتابی برای خواندن نداشتیم و یکسره از همه چیز بی بهره بودیم – به کتاب و  شعر و موسیقی دست یافتیم و تمامی در های بسته به روی ما گشوده شد. خانه ی فریدون پناهگاه امید و مکتب آموزشی ما شد … فریدون برای ما قاموسی شده بود که از طریق او به هرچه می جستیم دست می یافتیم : از آشنایی کلی با موسیقی علمی و مکاتب نقاشی تا کشف شعر ناب. » [۴۶]

 مورد دیگر :

گلستان : « …. ترجمه های ایشان [ شاملو]  را شنیده ام و دیده ام، اما نخواند ام ، چون صریحاً گفته شده بود که « بازنویسی» ترجمه ی دیگران بوده و من رغبتی در خود ندیدم که کاری را که به حق یا ناحق به وجه ناصالحی می یافتم ، مایه ی گذراندن وقت کنم. یا، بد تر، موضوع بررسی و کنجکاوی ».

حسن فیاد : اگر ترجمه هایش را نخوانده اید ، پس بر چه اساسی قضاوت می کنید؟…

گلستان: اولاً سرکار لطف بفرمایید و در حد و قالب حرف هایی که من زده ام ایراد بگیرید … » [۴۷]

من نمی دانم با این حرف های پریشان و از سر ِ بغض، چگونه کنار بیایم و هضم شان کنم، و مهمتر از این، در پاسخ چه بنویسم که ضرورتی داشته باشد!

 مورد دیگر:
گلستان: این آقای “اعتماد زاده … “دن آرام”ِ  شولوخوف را ترجمه کرده،بعد آقای ” شاملو” برمی دارد و این را بازنویسی می کند؛ آخر تو که نه انگلیسی می دانستی ؛ نه فرانسه و نه روسی می دانستی برداشته ایی ترجمه این آدم را جلوی خودت گذاشته ای و بازنویسی می کنی! شاید آقای” اعتماد زاده” این کتاب را غلط ترجمه کرده باشد ، اگراین طور باشد تو چه چیزی داری بگویی؛» پایان نقل قول

اولاً – این ادعا که شاملو زبان انگلسی و فرانسه نمی دانست، مصداق عِرض خود بردن است. به این مورد ، در سطر های بعدی خواهم پرداخت.

ثانیاً-  آقای گلستان( به قول معروف) گز نکرده می برد.زنده یاد شاملو ( برخلاف ادعای آقای گلستان) کتاب “دُن آرام” را ، از روی ترجمه ی به آذین، ” باز نویسی“! نکرده است.

در « گفت و گوی شاملو با  ناصر حریری» می خوانیم:

« ناصر حریری :  راستىازترجمهدُنآرامچهخبر؟

شاملو: مشغولم. ولى براى تمام کردنش فرصتى دارم؟ اصل کتاب در هشت جلد است. دو جلدش را از روى ترجمه فرانسویش تمام کرده بودم که آقاى ایرج کابلى از راه رسید. مردى چند زبانه و عاشق این کتاب عظیم. متن روسى و ترجمه انگلیسى آن را هم با خود آورده بود و به من نشان داد که هر دو ترجمه فرانسوى و انگلیسى کتاب از همان جمله اول غلط است. درست از همان جمله ی پنج شش کلمه ‏ئى اول! – او خود به ترجمه کتاب از متن روسى اقدام کرده بود و قرار گذاشتیم کار را به اتفاق پیش ببریم. متأسفانه او ناچار است هر از چندى براى کارهایش به خارج برود و من هم پانزده ماهى نبودم. یعنى کار تا همین‏جا سه سالى به تعویق افتاده. در عوض حالا سخت مشغولم.». [۴۸]

این گفت و گو، یقیناً،  پیش از سال ۱۳۶۴ انجام شده است ، زیرا به تصریح آقای ناصر حریری،در پیش گفتار چاپ اول و دوم کتاب ِ « گفت و گوی شاملو با  ناصر حریری » :

« آخرین تصحیحات بر مجموعه کاری که به این نحو فراهم آمد، نخست در فروردین ۱۳۶۴ و آخرین بار، پیش از انتشار و در شهریور ماه ۱۳۷۲ انجام شد».

 و این، همه ی ماجرا نیست.

شاملو( سال ها پیش از این مصاحبه ) نقدی  انتقادی  بر ترجمه ی به آذین از کتاب ” دن آرام “می نویسد ،که  با عنوان « مگر تعهد در قبال زبان، نیمی از تعهد اجتماعی نویسنده نیست » ، در« کتاب جمعه، شماره ۱۹، سال اول،۱۳۵۸ ، صص۶۴- ۷۴ » درج می شود.

  در سطر های آغازین  این نقد می خوانیم :

« آنچه در این صفحات می آید ، مقاله ئی است که به سال ۱۳۵۰ نوشته شده و در کیهان سال ۱۳۵۱ به چاپ رسیده است، در باب ترجمه های « دُن آرام» و «زمین نوآباد».

اصل مقاله که به دست نیست ، به دو تا سه برابر این بالغ می شد و لحن جدی تری داشت».

شاملو ، در این نقد، بر برخی خطا های ترجمه ی به آذین ( در کتاب ” دُن آرام “ و “زمین نوآباد “) انگشت می گذارَد.

گرچه گفتنی در ربط با ادعای غریب آقای گلستان ( اینکه شاملو نه انگلیسی می دانست و نه فرانسه !) بسیار است، اما برای اجتناب از پر گویی بیشتر، با نقل بخشی از مصاحبه آقای آیدین آغداشلو(نقاش نام آشنا که بیش از ۵۰ سال در پهنه ی هنر و ادب ایران حضور فعال دارد و ازدوستان نزدیک و محبوب گلستان است ) این قصه را کوتاه می کنم:

« پرسشگر: می‌خواستم درباره ترجمه‌های شاملو بپرسم: سؤالی که سال‌ها مطرح بوده و به نوعی هنوز هم هست. شاملو اصولا خودش ترجمه می‌کرد یا شخص دیگری ترجمه می‌کرد و شاملو زبان آن ترجمه را اصلاح و روان می‌کرد؟
آیدین آغداشلو : نه. خودش ترجمه می‌کرد.

پرسشگر : گویا بارها ترجمه‌های دیگران را بازنویسی کرده…
آیدین آغداشلو : « بازترجمه» کرده، «بازنویسی» نکرده…» [۴۹]

در مورد آقای گلستان و خلق و خوی نه چندان متعارف او ، گرچه بسیار می توان نوشت، معذالک، با نقل حکایتی از آقای حسن کامشاد ( دوست دیرین و هم حزبی سابق گلستان) از تلخی احتمالی این مقال می کاهم و همین جا  آن را به پایان می برم:

حسن کامشاد: « گلستان روزی برایم تعریف کرد، در منزل یکی از بزرگان برای شام دعوت داشته است. سر وقت می رود ولی میزبان هنوز از سر کارش نیامده است، پس منتظر می نشیند. در این ضمن یکی دیگر از میهمانان از راه می رسد، خود را معرفی می کند: ” محمود صناعی“. گلستان او را  خوب می شناخت، اما از آن جا که با دار و دسته ی خانلری میانه ای نداشت، پشت به او می کند و تا دیگران برسند کلمه ای با او حرف نمی زند.

سال ها بعد ، در لندن این را با دکتر صناعی در میان گاشتم. صحت آن را تاَیید کرد ولی با لبخندی افزود آن شب پس از مدتی سکوت به تمسخر گفتم ” پیشنهاد می کنم حالا در مورد موضوع دیگری سکوت کنیم “!  [۵۰]

——————–

پانوشت :

۱-آقای حسن کامشاد می گوید:
«  گلستان را هیچکس بهتر از دخترش لیلی نشناخته است و منصفانه تر از این بانوی هنرمند خوش ذوق و خوش فهم و خوش قلم در باره ی او نگفته و ننوشته است. در بحث داغ [کتاب] «نوشتن با دوربین» می گوید:
” در این کتاب خودش بود. خودِ خودش. ابراهیم گلستان همین بود که خواندید. پر از کار و زحمت، پر از انرژی ، با اشراف کامل به تمام جنبه های فرهنگ، هنر ، پر از تناقض، پر از احساسات، بی پرده و صریح، نرم و مهربان، هم شریف و هم خبیث، زمخت و دریده ، خاله زنک و لیچار گو، پر از جملاتی که بوی گند تحقیر کردن از آن می آید … با هرچه بگویی سر عناد و مخالفت دارد ” به نقل از نگاه نو، آبان ۱۳۸۴ ص ۱۸۸ و ۱۷۰٫»

۲- «پرویز جاهد ،  نوشتن با دوربین ، رو در رو با ابراهیم گلستان، نشر باختران، چاپ اول، ۱۳۸۴، ص  ۸»

۳- منبع بالا، ص ۱۰

۴- همان منبع ، ص ص ۱۵۶

۵- همان منبع ، ص  ۷۱

۶- همان منبع ، ص  ۱۰۸

 ۷- مجله دنیای سخن ،دی و بهمن ۱۳۷۶- شماره ۷۷،  چهارشنبه ۱۴ مه ۱۹۹۷

  https://www.facebook.com/zartosht.rahimi/posts/10152873009759851

۸- نوشتن با دوربین ، ص  ۲۲۵

۹- نوشتن با دوربین ص۲۵۶

۹a –                                 http://www.bahmanbeigi.ir/Default.aspx?tabid=136

۱۰- همان منبع ، ص۲۵۲

۱۱- مهر نامه ی ۴۴

۱۲- مهر نامه ی ۴۴

۱۳- نوشتن با دوربین  ۱۴۵

۱۴- نوشتن با دوربین ۱۴۶

۱۵- نوشتن با دوربین  ص ۲۴۶

۱۶-« حسن فیاد، از روزگار رفته، چهره به چهره با ابراهیم گلستان، نشر ثالث، چاپ دوم، ۱۳۹۴، ص ۴۲»

۱۷- از روزگار رفته،ص ۵۷

۱۸- از روزگار رفته ، ص ۵۷

۱۹-  از روزگار رفته ص۸۵

۲۰- نوشتن با دوربین،  ص ۱۴۹

 ۲۱- نوشتن با دوربین ۷۳

۲۲-                                                                    http://raahak.com/?p=8997

۲۳-   همه چیز به کار انداختن شعور است.

                                                                                                                   http://www.tajrobehmag.com/article/774/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%D9%8A%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86%D9%90-%D8%B4%D8%B9%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%E2%80%8C%DA%AF%D9%88%D9%8A-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%B5%D9%8A-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%8A%D9%85-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86

۲۴-« سفر به آمریکا، جلال آل احمد، نشر آتیه،چاپ نخست، ۱۳۸۰، صص ۳۱۷-۳۱۷ »

۲۵- منبع بالا، ص۶۱

۲۶- نوشتن با دوربین، ص ۱۰۵

۲۷-«  دکتر انور خامه ای، خاطرات سیاسی، نشر گفتار،نشر علمی، تابستان ۱۳۷۲، صص۶۵۷- ۶۷۳»

۲۸-

http://web.archive.org/web/20100302014140/http://www.shahrvandemrouz.com/content/6264/default.aspx  

۲۹- نوشتن با دوربین، ص…

۳۰- « نوشته های پراکنده، بابک احمدی،نشر مرکز،۱۳۹۳،ص ۲۵۲»

۳۱- منبع، جلدد سفید، بی نام. بی تاریخ

۳۲- نوشتن با دوربین، صص۷۲-۷۳

۳۳- نوشتن با دوربین، ص  ۷۳

۳۴- چاه ودو چاله،  ص ۲۴

۳۵- نوشتن بادوربین، ص ۶۸

۳۶- یک چاه  و دو چاله، ص ۲۲

۳۷- یک چاه و دو چاله، صص ۲۴ -۲۷

۳۸- یک چاه و دو چاله، ص ۳۳

۳۹- از روزگار رفته، ۱۰۱

۴۰- یک چاه و دو چاله  ۴۹-۵۰

۴۱- نوشتن با دوربین، ص ۱۷۶

۴۲- نوشتن با دوربین، ص ۲۵۴

 اقای پرویز جاهد، در مقدمه ی کتاب « نوشتن با دوربین، ص ۲۲ » ، از خانم وطوسی حائری به عنوان همسر نخست شاملو یاد می کند ، که درست نیست :
« پس از آن گلستان به سفارش مؤسسه ی ملی فیلم کانادا، فیلم کوتاه ” خواستگاری” را می سازد که در آن فروغ فرخزاد، پرویز داریوش و طوسی حائری ( همسر اول شاملو) بازی می کنند. » پایان نقل قول
شاملو در بیست و دو سالگی ، با خانم اشرف الملوک اسلامیه ازدواج می کند. هر چهار فرزند شاملو(سیاوش، سامان، سیروس و ساقی ) فرزندان مشترک شاملو و خانم اسلامیه هستند.شاملو، پس از جدایی از همسر نخست اش ، در سال ۱۳۳۶، با خانم طوسی حائری ازدواج می کند، که در سال ۱۳۳۹، به جدایی این دو می انجامد.

۴۳- نوشتن با دوربین، ص ۱۷۵

خانم طوسی حائری ، با نویی فاضل بود و زبان فرانسه را خوب می دانست. آقای آیدین آغداشلو می گوید: « …پررنگی نقش طوسی‌حائری در زندگی آن سال‌های شاملو و تکوین شاعری‌اش و گسترشش در حوزه روشنفکری قابل‌توجه بود و خب، چیزی که مشخص است این است که او را با ادبیات معاصر فرانسه آشنا کرد و با ادبیات روز جهان آشنا کرد ولی تاثیرش – به نظر من – چندان عمیق و قطعی نبود که بتواند مفهوم بنیانی شاملو را به عنوان یک شاعر یا یک روشنفکر رقم بزند.» نک. منبع [۴۹]

 ۴۴- « کتاب کوچه، حرف آ، انتشارات مازیار، ۱۳۷۷، ص هفت »

۴۵- نوشتن با دوربین، ۵۷-۵۸

۴۶-« همچون کوچه ئی بی انتها… ، ترجمه ی احمد شاملو، انتشارات مازیار، ۱۳۵۷»

۴۷- از روزهای رفته حکایت،صص ۱۰۷-۱۰۸

۴۸-

https://bofekor.wordpress.com/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D8%B1%DB%8C/

 ۴۹-

http://fararu.com/fa/news/157797/%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86

۵۰ – حدیث نفس، جلد دوم ، ص ۱۶۹

ابراهیم گلستان و «اخلاق گفت وگو» ( بخش نخست)

ابراهیم گلستان و «اخلاق گفت وگو» ( بخش نخست)

احمد افرادی

 

آقای حسن کامشاد، نقل می کند : « یادم آمد شبی در خانه ی ماشاءالله آجودانی و بانو، لطفعلی خنجی و همسرش، شاداب وجدی… شاهرخ مسکوب و تنی چند دوستان دیگر جمع بودند. گلستان باز بحث فردوسی را پیش کشید، با یک یک حاضران درافتاد و گفت و گفت، و طبق معمول افزود ”  اینجوری هست دیگه “! شاهرخ  مسکوب که خونسرد نشسته بود ، ناگهان از جا در رفت و با لحنی خشم آلود گفت: ابراهیم ، تو چه اصراری داری خود را احمق نشان دهی ؟ ” این حرف کارگر افتاد و گلستان خاموش ماند. »

——————————————————————

مرور  « نامه ی منتشر نشده ی ابراهیم گلستان، به نادر ابراهیمی [۱]» و مواجهه  با   حرف‌های پریشان او در مورد فردوسیو  شاهنامه ، بارها  مرا به صرافت نقدِ  آن نامه انداخت.اما هر بار، تلخی و آشوب ِ ذهنی بر جای مانده از آنچه که در  سال‌های اخیر از آقای گلستان و در باره ی او خوانده ام ، سبب شد که پا پس بکشم. افزون بر این ، پیش رو داشتن خاطره ای از آقای حسن کامشاد  در مورد گلستان نیز ، مرا در جدی گرفتن برخی دعاوی  نسنجیده ی او ، به تردید انداخت. (۲)

با وجود این ، باز نشر ِگسترده ( و به گمانم ) سازمان یافته ی« نامه ی منتشر نشده ی ابراهیم گلستان …» در فضای مجازی و از این رهگذر، تداوم و  تکرار برخی جعلیات و بَرساخته های مُد شده در سال‌های اخیر (که بازتاب اش را، بعضاً در « نامه » ی مذکور و برخی مصاحبه های دیگر گلستان می بینیم ) بازخوانی مدعیات او را ناگزیر کرده است.

یادداشت پیش رو را ( که ماحصل  آن بازخوانی و درنگ بر حرف‌های از سر ِ لجاج  گلستان است ) ، با نگاهی به « نامه ی منتشر نشده ی ابراهیم گلستان…»، می آغازم :

  ۱- ما از مضمون نامه ی نادر ابراهیمی به گلستان (جز همان یکی– دو موردی که   در سطر های آغازین پاسخ گلستان به چشم می خورد ) چیزی نمی‌دانیم .از این رو ، اسباب و علل  برانگیختگی گلستان و آنچه که او  را به خرده گیری از« تاریخ» ، « فرهنگ » و « اسطوره » و … ایران و ایرانی کشانده است، بر ما معلوم نیست. با این وجود ، می‌توان ( از جمله ) تند خویی ، درشت گویی و  شخصیت نابُرد بار و مخالف خوان ِگلستان را ( که انتقاد نزدیک ترین دوستان و حتی دخترش را ، از این بابت در پی داشته است. [۳] )  در این مورد نیز دخیل دانست .

۲-  نامه ی نادر ابراهیمی به گلستان خصوصی است .از این رو، پاسخ اش هم می بایست خصوصی بماند. از این رو، کشاندن آن پاسخ تُند و تلخ  به حوزه ی عمومی ، چیزی جز پرده دری  و بی‌اعتنایی به ابتدایی ترین  پرنسیپ های اخلاقی نیست.

۳- پاسخ گلستان به نادر ابراهییمی ، تاریخ شنبه ۲۱ دسامبر ۱۹۹۱ را ( همراه با  عبارت « با ارادت بسیار و با آرزوی روشنشدن » )  در پای خود دارد . به نظر می رسد، برجسته کردن این عبارت ( در  ذیل نامه و در سطری مستقل و جدا ) تمهیدی  است برای :

 الف – لاپوشانی ِ تلخی و تندی و  درشتناکی و لحن توهین آمیز آن نامه و ( به قول معروف ) نوعی  بند بازی و تردستی « ادیبانه !»

ب – طرح و  برجسته کردن  این  ادعا که ، حرف و حدیث های مطروحه در این  نامه ( به رغم شکل جدلی ، پرخاشگر و بعضاً تحقیر آمیزش) تنها به قصد روشنگری! بوده است .

۴- و سرانجام (  و حیرت آور تر) این که ،آقای گلستان، مدعیات مطروحه در نامه ی  خصوصی اش به نادر ابراهیمی را، پس از درگذشت  او (‌یعنی ، آنگاه که دست  نادر ابراهیمی، از  واکنش احتمالی  و پاسخگویی کوتاه است)عمومی می‌کند. و این  ( اگر به فرصت طلبی  تعبیر نشود) چیزی، جز تنها به قاضی رفتن و راضی برگشتن نیست .

 ظاهراً ( آنگونه که از نوشته‌ها و مصاحبه‌ها اخیر آقای گلستان بر می آید ) این ، عادت و یا شگرد ایشان شده است که پس از مرگ برخی اهالی قلم که ( به عللی ) دل ِخوشی از آن‌ها ندارد، به  پر و پای نداشته شان بپیچد و تحقیرشان کند .آل احمد ، شاملو و خانلری از آن جمله اند.(«دل ِ خوش نداشتن» ، خطاپوش ترین و ساده انگارانه ترین تعبیر، از یورش لفظی و قلمی مکرر گلستان، به آن‌ها است.)

 گلستان، در گفت و گو با پرویز جاهد (کتاب « نوشتن با دوربین » [۴] ) و حسن فیّاد ( کتاب « از روزگار رفته» [۵] ) و مصاحبه هایش، به تکرار ( عموماً، بی مناسبت و ابتدا  به ساکن ) حرف و سخن  را به آل احمد و شاملو می کشانَد، تا با جعل، تحریف و  ناسزاگویی، خود را تخلیه ی روحی کند. و یکی نیست از ایشان بپرسد، آنچه که امروز، در مورد آل احمد مدعی اش هستید،اگر بهره ای از حقیقت می داشت، چرا ، رو در روی خودش مطرح  نکردید ؟ و یا ، آنگاه که  شاملو زنده بود و  قلم و زبان سعدی وارَش  در کار، چرا از این ناپرهیزی ها  نمی فرمودید؟

اگر پرخاشگری  گلستان در ربط با  آل احمد، شاملو و برخی دیگر، با  سنجش آرای  آن ها را همسو می بود  ، نه تنها جای اعتراضی باقی نمی گذاشت، که سهل است ، شاید می‌توانست کُمکی باشد به روشن شدنِ برخی گوشه‌های تاریک ِ تاریخ و فرهنگ معاصر ایران. اما، یورش مکرر قلمی و زبانی گلستان به آل احمد ،شاملو ، خانلری و… دق دل خالی کردن  و  تسویه حساب   با آن ها  است ،  نه نقد  و روشنگری .

آقای آیدین آغداشلو ، در گفت و گو با مجله ی «اندیشه ی پویا» می‌گوید :

« چیزی که من ، هم در گلستان‌‌‌‌‌ و هم در آل احمد تحسین کردم ، شاید جنبه پولمیک مقالات‌شان بود. آنها با مسائل روز سر و کار داشتند و حریفشان، آنجا مقابل شان موجود بود … این ویژگی در آل‌احمد و گلستان به نظرم بارزتر بوده و این دو نفر برای من الگو بودند.» [ ۶]

  داوری آقای آیدین آغداشلو،متأسفانه،  تنها در مورد آل احمد مصداق دارد که حریف را ، در جا  و رو در رو به پرسش  میکشید ، در حالی که  کار آقای گلستان ، چیزی رجز خواندن وغیبت کردن ، پشت سر رفتگان ِ هفت کفن پوسانده نیست.

 در ادامه ی نوشته ی پیش رو ( در بخشی مستقل)  به این مورد خواهم پرداخت .

—–

 پیش تر گفتم که  من، از مضمون و کم و کیف ِ نامه ی نادر ابراهیمی به گلستان ( جز آنچه که در پاسخ گلستان – به اشاره – آمده است) بی خبرم ،اما  از سطرهای آغازین  پاسخ گلستان حدس می‌زنم که نادر ابراهیمی ، با طرح سئوالی ساده ،  ( احتمالاً) ناخواسته، بر نقطه ی حساسی انگشت گذاشته است، که فعال شدن آتشفشان خشم گلستان را سبب شده است.

نادر ابراهیمی : « نمیتوانم بفهمم که چگونه ممکن است در آنجا [ انگلیس] که میهن فرهنگی، عاطفی و تاریخی انسان نیست،به انسان خوش بگذرد؟»

 در برخی مصاحبه‌های سال‌های  اخیرآقای گلستان ، علل «ترک میهن » و  « اقامت طولانی مدت در خارج»  و… از جمله کنجاوی های پرسشگران بوده است.

گاهی هم ، دوستان قدیم و نزدیک گلستان  بر این موارد انگشت گذاشته‌اند، امّا گلستان ، عموماً ، با توضیحی ( گاه به تفصیل و گاه  گذرا) به سادگی و  بی هیچ حساسیتی، به آن ها  پرداخت و یا از کنارشان گذشت. از این رو، بر آشفتگی او ، در ربط با  پرسش نادر ابراهیمی ( با همه ی شناختی که از گلستان داریم)  نامتعارف و غریب به نظر می آید.

نمونه بدهم :

  دکتر حسن کامشاد (نویسنده و  مترجم برجسته و دوست نزدیک  و هم حزبی سابق آقای گلستان ) در جلد دوم کتاب « حدیث نفس »، حکایت های بسیار جالب  و خواندنی ، در مورد خلق و خوی گلستان نقل می‌کند ، که یکی از آن‌ها ، بیان ِدیگری از پرسش مذکورِ  نادر ابراهیمی است :

حسن کامشاد: « گلستان ، به باور من، اگر پول دار نمی شد، اگر ترک وطن نمی گفت  …اگر سی و چند سال گذشته را به تفنن نمی گذراند … ». [۷]

مورد دیگر :

آقای بهمن  فرمان‌آرا ، در جلسه ی نقد و بررسی  فیلم « یک بوس کوچولو » که  در تاریخ ۱۴ دی ۱۳۸۴ در فرهنگسرای  نیاوران  برگزار شد، می گوید :

«آقای گلستان را در عمرم پنج شش بار بیش‌تر ندیده‌ام […] و به خانواده ایشان هم احترام زیادی دارم. […] من فکر می‌کنم دلیل این همه حرف و حدیث درباره این قضیه به این موضوع برمی گردد که نمایش فیلم من با انتشار کتاب ”   نوشتن بادوربین ”  هم ‌زمان شد. آقای گلستان در آن مصاحبه درباره خیلی‌ها حرف زده بودند و یکی از دیالوگهای فیلم من هم این بود که همسر سعدی میگوید تو سالها نشستی در فرنگ و هر کس هر کار کرد آن را کوبیدی. این تقارن کتاب و فیلم باعث این تشابه‌ها شده‌است.

 اصلاً قصد ندارم بگویم این نشانهها در فیلم من تصادفی و اتفاقی است، اما قرار هم نبوده که درباره ابراهیم گلستان فیلم بسازم… در بعضی نوشته ها می‌خوانم که می‌گویند ابراهیم گلستان به صراحت حرف هایش را زده، اما فرمان آرا شهامت نداشته مستقیم و با نشانی دقیق به شخصیت گلستان بپردازد. این‌ [ مدعیان ]،احترام و ادب من را به بی شهامتی تعبیر کردند».[۸]

——–

واقعیت این است که  ، وقتی کسی به مخالف خوانی عادت کرده باشد، ناگزیر و ناخواسته ، به تناقض گویی می افتد :

گلستان در گفت و گو با پرویز جاهد :  « من تو ایران بزرگ شدم.من نتیجه ی بزرگ شدن تو این مملکت هستم، در نتیجه انعکاس اندیشه ی من ایرانی است» . [۹]

  در جای دیگر ِ همان مصاحبه می گوید :

« من از وطن دور نیستم. این وطن مصر و عراق و شام نیست، وطن تو هرجا هست که هستی . وطن تو مسئله ی فکری تو هست. مسُله ی روحی تو هست . وطن یک فرمول روانیه ، وطن توسعه و تداوم حس و علاقه ی توست. مسئله ی خاک، خوب، خوب خاک ایران خیلی قشنگ هست. علاقه من را می خواهی راجع به مملکت بدونی، فصل اول « اسرار گنج دره ی جنی را بخوان …»[۱۰]

اما ، در پاسخ تند و عصبی اش به نادر ابراهیمی، ناگهان «جهان وطن» می شود ودر باب « وطن » و تعریف آن ، « فلسفیدن» اش می گیرد! :

« اما میهن یک قطعه خاک نیست. خاک هرجا هست. میهن آن میهنی که لایق دلبستگی باشد ترکیب می‌شود از فضای فکری یک دسته آدم شایسته.»

گلستان، در پاسخ  به نادر ابراهیمی (همین طور ، در مصاحبه های هر از گاهی اش) پای  تاریخ و فرهنگ ایران و به ویژه ، حکیم توس و شاهنامه را به میان می‌کشد .اما، نه به قصد نقد و  بررسی آن ، بلکه برای کوبیدن و نفی و انکارش . و عجیب  نیست که ، در این « حکم صادر کردن» ها ، عموماً به تناقض گویی و ژاژ خایی  می‌افتد. از آن رو که، آبشخور مدعیات او،  جعلیاتی است که « پان » ها ( از جمله ، بازمانده های برخی احزاب چپ، قلم به مزد های آشکار و نهان شیوخ حاشیه ی خلیج فارس، مزدوران کشورهایی که سوریه کردن ایران هدف عاجل آن هاست …)  در فضای مجازی پراکنده اند.

 گلستان ، در پاسخ به نادر ابراهیمی به طعنه  می گوید :

 «…حکیم ابوالقاسم فردوسی که من نمی‌دانم این حکیمی و حکمت در کجایش بود؟ ». [۱۱]

اما( از آنجا که پریشان گو ، کمتر سنجیده سخن می گوید)  چندی بعد ( در گفت و گویی با آقای یزدانی خرم ) مدعای پیشین اش را از خاطر می بَرَد :

 « چیزی که در شاهنامه میخوانیم ، ستون کرد چپ را و خم کرد راست  … بله حرفی نیست که اینها قشنگ هستند وفردوسی هم شاعرِ و حکیمِ بزرگی است…».[۱۲]

می پرسم، کدام یک از این دو فرمایش آقای گلستان را باید جدی گرفت و اساساً ، آقای گلستان متوجه هست که چه می گوید؟

———-

 گلستان در گفت و گو با  یزدانی خرم ، مدعی است که فردوسی، «دوره ی اشکانی»  را از شاهنامه  رد  »» کرده است ! :

گلستان : «فردوسی در شاهنامه به راحتی اشکانیان را رد میکند، در حالیکه حکومت اشکانیان پایهی اصلی بعد ازهخامنشیان است، بالاخره ۵۰۰ سال حکومت کردند ولی فردوسی اصلاً این ۵۰۰ سال را قبول نمیکند… » .   [۱۳۳]

 از سوی دیگر در نامه به نادر ابراهیمی ،« شاهنامه» را، صورت  ِ منظوم ِ « جعلیات» دبیران ساسانی، ارزیابی می کند:

گلستان : «…آنهائی که دبیران ساسانی به جعل نوشتند و بعدها حکیم ابوالقاسم فردوسی … آنها را به نظم درآورده است؟ » [۱۴]

و این تناقض گویی ، در نامه به « آیدین آغداشلو » نیز تکرار می شود :

گلستان:« فردوسی …قصه ای را که دیگران ساخته و جمع کرده بودند به نظم درآورد». [۱۵]

می پرسم! باید کدام یک از  مدعیات ِ آقای گلستان را جدی گرفت؟

اگر شاهنامه ی فردوسی  ، صورت منظوم حکایت هایی باشد که دیگران جمع آورده اند( که در کلیات ، چنین است) ادعای این که « فردوسی در شاهنامه، به راحتی اشکانیان را رد میکند » ، چیزی جز پریشانگویی است؟

——————-

انتظار اینکه آقای گلستان ( برای داوری در مورد شاهنامه ی فردوسی) به  نوشته‌های مورخانی همچون محمد بن جریر طبری، دینوری،حمزه بن حسن اصفهانی،  ابوالحسن علی بن الحسین المسعودی ، ابوریجان بیرونی،، عزالدین ابوالحسن شیبانی معروف به ابن اثر روی آورد و در آن‌ها کنجکاوی کند ، شاید زیاده خواهی است. اما، از شخص شخیصی  که می‌خواهد در مورد شاهنامه و فردوسی افاضات بفرماید ( و متوقع باشد که مدعیاتش جدی گرفته شود) حداقل انتظار این است که ( اگر حوصله و توان زیر و رو کردن منابع دست اول را ندارد ، دست کم )  پژوهش محققانی همچون تقی زاده ، نولدکه، علامه قزوینی، مجتبی مینوی ، دکتر جلال خالقی مطلق  و…  در مورد شاهنامه را ، از نظر بگذراند.

وقتی حرف های نسنجیده ی  آقای گلستان ( در باره ی شاهنامه را) از نظر می گذرانم،  یقین می کنم که دعاوی آقای گلستان در مورد شاهنامه ، تکرار حرف های مغرضانه  ای است که این اواخر ، درر فضای مجازی پراکنده شده است. از این رو ، بازنویسی ِ برخی بدیهیات را ( محض اطلاع ایشان) ضروری می بینم :

اولاً – بر خلاف ادعای آقای گلستان، فردوسی دوره ی اشکانیان را رده نکرده است.، بلکه  با تکیه بر منابعی که در اختیار داشته ، از آن ها ( هر چند به کوتاهی ) سخن گفته است :

 کنون ای سراینده فرتوت مرد / سوی گاه اشکانیان بازگرد

چه گفت اندر آن نامه ی راستان / که گوینده یاد آرد از باستان

 پس از روزگار سکندر جهان/ چه گوید کرا بود تخت مهان

کزان پس کسی را نبد تخت عاج  / چنین گفت داننده  دهقان چاچ

دلیر و سبکسار و سرکش بدند  / بزرگان که از تخم آرش بدند

گرفته ز هر کشوری اندکی / به گیتی به ،هر گوشه‌ای بر، یکی

ملوک طوایف همی خواندند/ چو بر تختشان شاد بنشاندند

برین گونه بگذشت سالی دویست /تو گفتی که اندر زمین شاه نیست

برآسود یک چند روی زمین / نکردند یاد ، این از آن ، آن از این

که تا روم آباد ماند به جای/ سکندر سگالید زین‌گونه رای

دگر گرد شاپور خسرو نژاد/ نخست اشک بود از نژاد قباد

چو بیژن که بود از نژاد کیان / ز یک دست گودرز اشکانیان

چو آرش که بد نامدار سترگ / چو نرسی و چون اورمزد بزرگ

خردمند و با رای و روشن‌روان / چو زو بگذری نامدار اردوان

    چو بنشست بهرام ز اشکانیان/ ببخشید گنجی با رزانیان

که از میش بگسست چنگال گرگ /ورا خواندند اردوان بزرگ

که داننده خواندش مرز مهان / ورا بود شیراز تا اصفهان

که تنین خروشان بد از شست اوی/ به اصطخر بد بابک از دست اوی

  چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشاننگوید جهاندار تاریخشان

 کزیشان به جز از نام نشنیدهام/ نه در نامهٔ خسروان دیدهام …»

اما، فهم اینکه، چرا  در شاهنامه ی فردوسی، در مورد اشکانیان به کوتاهی سخن رفته  و  تاریخ زمامداری شان به  دویست سال ( و نه حتی ۲۶۶ سال – آنگونه که در شاهنامه ی ابومنصوری آمده است )   کاهش یافته است ، در گرو  بحث دراز دامنی است که در حوصله ی این نوشته نیست. خواننده ی علاقمند می تواند،  پژوهش سترگ سید حسن تقی زاده ، به نام « شاهنامه و فردوسی» ( مندرج در کتاب « هزاره ی فردوسی ») را از نظر بگذراند.  با این وجود، می‌توان از تقی زاده ، به کوتاهی  نقل کرده  که :

« در شاهنامه ی ابو منصوری (از قرار نقل بیرونی )  اسامی یازده نفر از سلاطین اشکانی به ترتیب و با ذکر مدت سلطنت هرکدام از  آن‌ها آمده است و مجموع مدت سلطنت  همه ی آن ها، دویست و شصت و شش سال ذکر شده…[ اما، هم ] اسامی و هم تقدم و تأخر آن ها،به  کل، با روایت فردوسی مخالف است.پس … چگونه فردوسی که آن را به نظم آورده ؛  می گوید :

 نه درنامه ی خسروان دیده‌ام ؟

در حل این اشکال چیزی که به خاطرم می‌آید آنست که بگوییم فردوسی در جزئیات تاریخ تحت اللفظ ، پیروی شاهنامه ی ابو منصوری را نکرده و مأخذ های دیگری هم در دست داشته و به‌خصوص …[ از این رو ] که روایات قدیمه به اعلیٰ درجه با هم اختلاف دارند و حتی  دو روایت مستقل  نیست که با هم موافق باشند ، به هیچوجه لازم ندید روایت  آن کتاب فارسی را پیروی کند و خواسته به اختصار از این باب تاریخ که در نظر او ایام تنزل قدرت ایران بوده ، بگذرد و مقصود از « نشنیدن» ِ چیزی از اشکانیان، داستان‌ها و وقایع تاریخی عهد آن‌ها بوده که چیزی قابل داستانسرایی نبوده و مدت سلطنت هر کدام از آن‌ها از نظر وی و از حیث مناسبت به موضوع او مطلب جزیی بوده و در داستان بزرگان ایران اهمیتی نداشته است و مخصوصاً جدول اشکانیان و عدد و اسامی و مدت سلطنت آن‌ها به ‌قدری در مآخذ ، مختلف و متباین با هم است که حتی اغلب کتبی که در سایر وقایع عاده یک مأخذ معینی داشته‌اند ، چون به این باب رسیده‌اند ، مأخذ  خود را کنار گذاشته و خود  در میان روایات، اجتهاد کرده و یک روایت دیگری برداشته وذکر کرده اند … » .[ ۱۶]

—–

کوتاه کنم:  حکیم طوس( عمدتاً و در کلیات )  راوی حکایت های منقول ازگذشتگان است.

به عبارت دیگر، « شاهنامه  فردوسی »،  پرداخت  هنری ، از حکایت های اساطیری ، پهلوانی و تاریخی ایران زمین است. شبیه  همان کاری که شکسپیر ، با افسانههای قدیمی و رویدادهای تاریخی انگلستان، اسکاتلند و ایرلند کرده است.

 محض یاد آوری ، آقای گلستان را به « شرح منظوم  حکیم توس » ،  در  « گفتار، اندر فراهم آوردن شاهنامه»  حوالتمیدهم و بیتی از آن را ( برای  نمونه )  نقل میکنم  :

 

« سخن هرچه گویم  همه گفتهاند / بر ِ باغ ِ دانش همه رفتهاند»

نوضیح ِ اندکی روشن تر را ، از  دکتر ذبیح الله صفا بخوانیم  :

«در شاهنامه ی فردوسی ، چند بار به اشاراتی می‌رسیم که به مأخذی مکتوبْ  راجع است و مهمتر از همه ی آن‌ها ، خبری است که فردوسی در آغاز شاهنامه در باب یک کتاب بزرگ [ مهمترین مأخذ حکایت های شاهنامه] می‌دهد :

یکی نامه بُد  از گَهِ باستان /  فراوان بدو اندرون داستان

پراگنده در دست هر موبدی / از او بهره یی نزد هر بخردی

یکی پهلوان بود دهقان نژاد/ دلیر و بزرگ و خردمند و راد

پژوهنده ی روزگار نخستگذشته سخن ها همه بازجست

ز هر کشوری موبدی سالخَوْرد/  بیاورد و این نامه را گِرد کرد

بپرسیدشان از نژاد کیان / وز آن نامداران و فّرخ گوان …

بگفتند پیشش یکایک مهان/  سخن های شاهان و گشت جهان

چو بشنید از ایشان سپهبد  [ ابو منصور] سَخُن/  یکی نامور نامه افکند بُن

چنین یادگاری شد اندر جهان/ بر او آفرین از کِهان و مِهان…  [ ۱۷]

————-

  گلستان، در گفت و گو با « یزدانی خرم»، معترض و مدعی است که  « شاهنامه را کسی نمیخوانَد، همه میگویند کتابِخوبی است.»

و باز، به  تأکید می گوید:

« در خواندن فردوسی هم بسیار اهمال می کنیم و به خیلی از چیزها توجه نمی کنیم.» [ ۱۸]

ببینیم ،چه کسی در خواندن فردوسی «اهمال »می کند و  آقای گلستان، تا کجا  و چگونه کجا شاهنامه ی فردوسی  را خوانده‌است :

گلستان : «  قهرمان ملی، رستم چه ‌کاری می‌کند؟ می‌رود شکار که آن رخشِ درجه اولش گم میشود، حالا این اسب چقدر می‌تواند دور شده باشد و چرا با رخش بودنش دور شود تا گم شود؟ » [ ۱۹]   

آقای گلستان،اگر « شاهنامه » را خوانده بود و مدعیات « فردوسی ستیز» ها و «ردیه نویس»ها را ملاک نمی گرفت ، مرتکبچنین خطایی نمی شد. «رخش » ( بر خلاف ادعای ایشان) «گم نمیشود »، بلکه دزدیده میشود، تا  ترکان ،از آن برای جفتگیری و اصلاح نسل اسب ها  شان، بهره بَرَند :

در آغاز داستان «رستم و سهراب » ، رستم  در حول و حوش مرز توران، به شکار گور خر می‌رود :

چونزدیکی مرز توران رسید/   بیابان سراسر پر از گور دید

رستم، پس از شکار« نره گور» و خوردن آن ، استراحت می‌کند… بقیه حکایت را در شاهنامه بخوانیم :

بخفت و بر آسود از روزگار / چمان و چران، رَخْش در مرغزار

سواران ترکان همی هفت هشت/ بر آن دشت نخجیرگان بر گذشت

پِی ِ اسب  دیدند در مرغزار / بگشتند گرد لب جویبار

چو بر دشت مر، رخش را یافتند / سوی بند کردنْش بشتافتند

گرفتند و بردند پویان به شهر/ همی هر یک از رخش بردند بَهر [ برای جفت گیری ]

چو بیدار شد رستم از خواب خوش/ به کار آمدش باره ی دست خوش‌

غمی گشت چون بارگی را نیافت / سراسیمه سوی سمنگان شتافت

 … 

آقای گلستان ( در پاسخ  به نادر ابراهیمی ) می‌نویسد :
« بختیشوع از یونانی و سریانی به یک زبان که زبان قادر فرهنگی بود ترجمه می‌کرد آیا او را که آسوری یا کلدانی بود، یا  آن زبان‌های اصلی را یا آن زبان که این‌ها به آن ترجمه می‌شد، این‌ها را جزئی از فرهنگ خویش می‌دانی؟ بختیشوع را ایرانی بخوان که مختاری. اما بود؟» پایان نقل قول [۲۰]

 اولاً – این زبان ِ ( به قول آقای گلستان )  «قادر  فرهنگی » را ، عمدتاً ، ایرانیان «قادر» کردند. فراموش نکنید که در «در تمام عربستان  در پایان حیات حضرت رسول، جز ده و اند تن ، که سواد خواندن و نوشتن داشتند، وجود نداشتند» [۲۱]

ثانیاً- آقای گلستان، اینجا هم لجاجت می‌کند و  مدعی است که بختیشوع ایرانی نبود !

من نمی دانم، ایشان چه اصراری دارد که ( به ناسزا) مدام بر سر ایران و تاریخ و فرهنگ اش بکوبد.

محض اطلاع آقای گلستان :

 دکترذبیح الله صفا ( که  وصله ی  پان ایرانیستی ! به ایشان نمی چسبد) در کتاب « تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی» ( زیر عنوان خاندان بختیشوع) می‌نویسد:

«این خاندان، چنانکه قبلاً هم گفته ایم از عیسویان نسطوری ایرانی بودند و در اوایل عهد خلفای عباسی ریاست بیمارستان گندی شاپور را بر عهد داشتند».[۲۲]

بارتولد ( پژوهنده ی روسی ) می‌نویسد:

« تا کنون به این نکته که رجال فرهنگ سُریانی ایرانی بوده اند، کمتر توجه شده است. ولی این واقعیت ، تا حدی از روی نام های ایشان ثابت می‌شود. و بعضاً نیز، مورخان سریانی  صریحاً در تألیفات خویش بدان گواهی داده‌اند . شش تن از جائلیقان، به شرح زیر  ایرانی بوده‌اند : پاپا، شاه دوست، معنس یا مغنس ، مرابخت، بابُویه( شخص اخیر الذکر مدافع عمده ی مذهب ارتدوکس به شمار می‌رفته است)  و آبا – ی اول( جالب توجه ترین جالیق دوره ی ساسانی) . دو شخص اخیرالذکر ، قبل از قبول مسیحیت، مُغ بوده‌اند.گذشته از کسان پیش گفته، اشخاص زیر نیز در شمار این گروه می‌باشند.اسقف فرهاد یا افرا آت ( افرائیم) ، که یکی از مهمترین نویسندگان قرن چهارم م. به زبان سریانی بوده است. دیگر نرزس که مؤسس مکتب نصیبین بود. دیگر فبلوکس ، مترجم کتاب مقدس و بانی عمده ی تعالیم یَعاقبه ی سریانی و دیگر پاول، فیلسوف قرن ششم م.

فرهنگ نسطوری بیشتر در سه شهر متمرکز بوده : نصیبین، جندی شاپور و مرو…» [۲۳]

اما، در مورد مترجمان پهلوی به عربی ( محض یادآوری! ) عرض می‌کنم :

«از مترجمان پهلوی به عربی ،غیر از مترجمین خداینامه … اسامی چند مفر دیگر در کتاب الفهرست [ چاپ لایپزیک، ۱۸۷۱، فلوکل ] آمده است و از آن جمله اند، آل نوبخت که اغلب افراد این خانواده مترجم بوده‌اند. نوبخت در زمان خلیفه ی عباسی – منصور-  بوده و منجم بود و در سنه ی ۱۴۱ در بنای شهر بغداد، اختیار ساعت نیک کرد. پسرش فضل بن نوبخت از مترجمین پهلوی به عربی در خزانه الحکمه هارون الرشید بوده …برادرش علی بن نوبخت و مخصوصاً برادر زاده ی او ابوسهل اسماعیل ابن علی بن نوبخت از عالمان بوده‌اند. برادر زاده ی دیگر  وی حسن بن سهل نوبخت مخصوصاً جداگانه از مترجمین پهلوی مذکور شده. دیگر موسی بن خالد و یحی بن خالد بودند …دیگر ابوالحسن علی بن زیاد التمیمی بوده … دیگر ابو جعفر عمران فّرخان طبری بوده .. اسحق بن یزید و اسحق بن علی بن سلیمان نیز ار مترجمین بودند …دیگر سلم، مدیر کتابخانه ی مأمون عباسی … است که از پهلوی به عربی ترجمه کرده است. [۲۴۴]

گیریم ( به فرض محال)  بختیشوع ایرانی نبود.  آیا، حضور پر‌رنگ و برجسته ی ایرانی ها، در شکوفایی آنچه که «فرهنگاسلامی» و ( از عجایب ) « فرهنگ و تمدن عربی» !  نام گرفته است، خیال‌بافی و ادعایی « پان ایرانیستی» ! است؟

آقای گلستان در پاسخ به نامه ی  نادر ابراهیمی می نویسد  :

« بیش از دوازده قرن در این زبان فارسی – دری که در واقع تنها پایهای برای خاص کردن این فرهنگ است، اسمی و رسمی از «وطن»، «میهن» و حتی «ایران» برایت نیست، و هیچ شاعر و گویندهای از آن به صورت یک قطعه خاک مشخص مرکب اززادگاههای گوناگون شاعران گوناگون که گوینده در این زبان هستند به هیچ وجه ذکر و نشانهای نداده است، جز همینحکیم فردوسی».  پایان نقل قول

 

اولاً ـ آقای گلستان  حتماً میداند ! که ،کلمه «وطن» ، تا پیش و اندکی پس از نهضت مشروطیت ایران ( به معنای  امروزی اش)  به کار نمی رفت .

وطن، در متن های کهن ادبی ، به معنای خانه ،  مکانی  که فرد در آن متولد شده و در آن سکونت دارد ، همینطور، شهر ، منطقه  و  یا مکانی  که با آن مأ نوس است به کار می رفت :

سعدیا حبّ وطن گرچه حدیثی‌ست صحیح / نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم‌

خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز /  که برکند دل ِ مرد ِ مسافر از وطنش

مولوی  گوید :

این وطن، مصر و عراق و شام نیست / این وطن، شهری ست کان را نام نیست

فردوسی می گوید:

اگر دورم  از میهن و جای خویش / مرا یار ایزد به هر کار بیش

 

نخستین تصویر از وطن را ، در شاهنامه  می بینیم .فردوسی، همه جا از « شهر ایران » ، به معنای »کشور ایران»  یاد می کند:

که پور فریدون نیای من است  / همه شهر ایران سرای من است

همه سر به سر تن به کشتن دهیم‌ / از آن به که کشور به دشمن دهیم‌

در تاریخ  و فرهنگ غرب نیز، « وطن به مفهوم جدید آن ( که یکی از مفاهیم مهم و محوری ناسیونالیسم است و با معنایملت و دولت ملی ارتباط تنگاتنگ دارد ) سابقه ی دیرینه ای ندارد . چرا که ناسیونالیسم پدیدهای جدید در تاریخ است …»‌.

از این رو، انتظار اینکه واژه ی « وطن » به معنای امروزی ( =  محدوه ی سیاسی ، یا کشور ) در بازمانده های  فرهنگی مایافت شود، از سر ناآگاهی ، یا « سر  ِرشته ی خویش گم کردن  است ».

 عارف قزوینی میگوید : « اگر من هیچ خدمتی به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم، وقتی تصنیف میهنی ساختهام کهایرانی ، از هر ده نفر ، یک نفر نمیدانست که وطن یعنی چه. تنها تصور میکرده اند که وطن ، شهر یا دهی است که انساندر آن زائیده باشد».   

ثانیاً –  برخلاف ادعای آقای گلستان، «خود آگاهی ملی و تاریخی ، که به تعبیری ، برداشت دیگری از وطن به معنای امروزی است » ، در بسیاری از شعرا و نویسندگان ما وجود داشته است  و این معنی، منحصر به فردوسی نیست. نمونه بدهم  :

در  ربط با حضور «خودآگاهی ملی» در میان ایرانیان ( تا  قرن چهارم ه.ق)  کافی است که جنبش های ملی و ( در بُعد فرهنگی )  نهضت « شعوبی» را به خاطر بیاوریم، تا به ردیف کردن شواهد و منابع تاریخی نیازی  نباشد. در این معنی ، باز  هم خواهم گفت .

آقای گلستان مدعی است :

« بیش از دوازده قرن  اسمی و رسمی از …  «ایران»  نیست، و هیچ شاعر و گویندهای که در این زبان هستند به هیچ وجهذکر و نشانهای نداده است، جز همین حکیم فردوسی» . پایان نقل قول

محض اطلاع ! آقای گلستان  (بی هیچ شرح و توضیحی)  سطر هایی از از منابع ادبی و تاریخی را از نظر مبارک ایشانمیگذرانم ، که در آن نام ایران ، به وضوح آمده است. این نمونهها ، از متون فارسی موجود  در کتابخانه ی کوچک من ،فراهم آمده است :

۱- از کتاب «نزه القلوب» ، تألیف حمدلله مستوفی قزوینی ، که به سال ۷۴۰- هجری قمری تألیف شده است :

«  اما طول ها و عرض ها- مملکت ایران زمین به موجب شرح  ماقبل در‌واقع بر میان ربع مسکونست مایل به غرب… طولش از قونیه روم است … تاجیحون و بلخ و آنرا « صا» طولست. مسافت مابین  الطولین  که طول ایران زمین باشد  … لاشکتمامت ایران زمین در طول و عرض مربع مستقیم الاضلاع واقع نیست…  ری –  از اقلیم چهارم است و ام البلاد ایران به جهت قدمت، آنرا شیخ البلاد خوانند.[ص۵۷۷]…

در ذکر ولایات و بلاد ایران زمین و چگونگی آب و هوا و بنیاد عمارت و وضف ساکنان هر ولایت. و آن بیست بابست که هر یک در وصف مملکتی از ممالک ایران .و در تمامت ایران …[ص ۱۲۲]  »

۲- از کتاب «تاریخ گزیده حمدالله مستوفی ، تألیف در ۷۳۰ هجری قمری»  :

«در ذکر اسماعیلیان ایران … نزاربن مستنصر کودکی را ازفرزندان خود بدو داد. حسن صباح آن کودک را به ایران آورد و پرورش داد. [ ص ۴۲۴۴]

۳- از کتاب «تاریخ طبرستان، رویان و  مازندران – تألیف سید ظهیرالدین بن سید نصرالدین مرعشی – تاریخ تألیف ۸۸۱هجری قمری» :

« در این وقت منکو قاآن برتخت جهان بانی و عالم ستانی برآمده بود و برادر خود هلاکوخان را حهت استیصال ملاحده یایران فرستاده بود. چون هلاکو خان به ایران زمین رسید … ص ۱۱۹۹»‌

 

از کتاب « تذکره الشعرا» امیر دولتشاه … السمرقندی. تاریخ ۸۹۲ هجری قمری

«ذکر مقبول حضرت باری درویش ناصر بخاری

مرد فاضل و درویش بود و شعر او خالی از حالی نیست…این شعر نیز او راست:، در وصف سلطان اویس می‌گوید:

 شمع ایران گویمت یا ماه توران خوانمت / قبله ی دل دانمت یا کعبه ی جان خوانمت صص ۲۷۰- ۲۷۱»

و در جای دیگر ِ همین کتاب می‌خوانیم :

«در ذکر ملک الافضل محمود المشتهر به ابن یمین …

الحق امیر محمود از فضلای عهد خود بود…والیوم در ایران و توران سخن او را می‌خواندند… ص ۲۷۵»

آقای گلستان اگر اراده بفرمایند! شواهد تاریخی دیگری را، ردیف خواهم کرد .

 حال، از خودآگاهی تاریخی در میان شعرای ایران،شاهد می آورم  و  از سعدی ( قرن هفتم ه.ق و همزمان با حمله ی مغول) می آغازم، تا ببینیم ، به ادعای  آقای گلستان ، تنها فردوسی از گذشته ی ایران و تاریخ و اساطیر آن سخن گفته است ؟

گزیده، از کلیات سعدی 

۱-« یکی از ملوک عجم [ ایرانی ] حکایت کند … به مجلس او در، شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحاک، در عهد فریدون… صص ۴۳- ۴۴»  [۲۵]

۲- « کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد.» ص ۶۶

۲- حکیمی دعا کرد بر کیقباد / که در پادشاهی زوالت مباد

« که را دانی از خسروان عجم/ ز عهد فریدون و ضحاک و جم »،  ص ۲۳۹

۳- « شنیدم که دارای فرخ تبار/ ز لشکر جدا ماند روز شکار…

کمان کیانی به زه راست کرد/ به یکدم وجودش عدم خواست کردا

بگفت ای خداوند ایران و تور/ که چشم بد از روزگار تو دور »  ص ۲۲۲

شاهد دم دستی از مولوی :

  زین همرهان سست عناصر دلم گرفت/  شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.

گزیده از دیوان حافظ 

شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او / در همه شهنامه ها شد داستان انجمن

شکوه سلطنت و حُسن ، کِی [ چه زمانی] ثباتی داد/ ز تخت جَم، سخنی مانده است و افسر کِی [ پادشاهان کیانی]

تکیه بر اختر شبگیر مکن کاین ایام / تاج کاووس ببُرد و کمر کیخسرو

شهر ِ یاران بود و جای مهربانی این دیار/ مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

که آگه است که کاووس و کِی کجا رفتند/ که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد؟

نگه کن سحر گاه ، تا بشنوی / ز بلبل سخن گفتن  پهلوی

خاقانی :

هان ای دل عبرت بین  ،بر دیده عبر کن، هان

ایوان مدائن را، آیینه ی عبرت دان

کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین…

 با باد شده یکسر، با خاک شده یکسان…

گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک

ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

——————-

پانوشت :

۱- « نامه ی منتشر نشده ی گلستان…»، پاسخی به نامه نادر ابراهیمی است که ما از مضون و چند و چون اش بی خبریم.

 http://tarikhirani.ir/fa/news/10/bodyView/3402/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87.%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1.%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87.%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85.%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86.%D8%A8%D9%87.%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1.%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C:.%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE.%D8%AA%D9%88.%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85.%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%9F.html

۲- آقای حسن کامشاد، نقل می کند :

« یادم آمد شبی در خانه ی ماشاءالله آجودانی و بانو، لطفعلی خنجی و همسرش، شاداب وجدی، که خود شاعر نامداری است، شاهرخ مسکوب و تنی چند دوستان دیگر جمع بودند. گلستان باز بحث فردوسی را پیش کشید، با یک یک حاضران در افتاد و گفت و گفت، و طبق معمول افزود ”  اینجوری هست دیگه ”  ! شاهرخ [ مسکوب] که خونسرد نشسته بود ، ناگهان از جا در رفت و با لحنی خشم آلود گفت: ابراهیم ، تو چه اصراری داری خود را احمق نشان دهی ؟ ”  این حرف کارگر افتاد و گلستان خاموش ماند. » حسن کامشاد، حدیث نفس، ج ۲،  تشر نی، تهران، ۱۳۹۲، صص ۱۸۰-۱۸۱»

۳- آقای حسن کامشاد، در منبع بالا می گوید:

« گلستان را هیچکس بهتر از دخترش لیلی نشناخته است و منصفانه تر از این بانوی هنرمند خوش ذوق و خوش فهم و خوش قلم در باره ی او نگفته و ننوشته است. در بحث داغ [کتاب] «نوشتن با دوربین» می گوید:

” در این کتاب خودش بود. خودِ خودش. ابراهیم گلستان همین بود که خواندید. پر از کار و زحمت، پر از انرژی ، با اشراف کامل به تمام جنبه های فرهنگ، هنر ، پر از تناقض، پر از احساسات، بی پرده و صریح، نرم و مهربان، هم شریف و هم خبیث، زمخت و دریده ، خاله زنک و لیچار گو، پر از جملاتی که بوی  گند تحقیر کردن از آن می آید …  با هرچه بگویی سر عناد و مخالفت دارد ”  به نقل از نگاه نو، آبان ۱۳۸۴  ص ۱۸۸  و ۱۷۰» .

۴- «پرویز جاهد ،  نوشتن با دوربین ، رو در رو با ابراهیم گلستان، نشر باختران، چاپ اول، ۱۳۸۴»

۵- « حسن فیاد، از روزگار رفته، چهره به چهره با ابراهیم گلستان، نشر ثالث، چاپ دوم، ۱۳۹۴»

۶-

  http://raahak.com/?p=8997

۷- حدیث نفس، ج۲ ، ص ۱۹۲

۸-

   http://aftabnews.ir/vdceno8x.jh8nxi9bbj.html

۹- نوشتن با دوربین ص ۱۹۳

۱۰-نوشتن با دوربین ، ص ۲۶۴

۱۱- نامه ی منتشر نشده ی ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی

۱۲- ماهنامه تجربه شماره ۵

http://www.tajrobehmag.com/article/774/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%D9%8A%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86%D9%90-%D8%B4%D8%B9%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%E2%80%8C%DA%AF

۱۳- منبع بالا

۱۴- نامه منتشر نشده ی ابراهیم گلستان …

۱۵-  مجله دنیای سخن ،دی و بهمن ۱۳۷۶- شماره ۷۷،  چهارشنبه ۱۴ مه ۱۹۹۷

https://www.facebook.com/zartosht.rahimi/posts/10152873009759851

۱۶-  هزاره فردوسی ص ۱۱۱

۱۷-« تاریخ ادبیات ایران، ذبیح الله صف، ج۱، ص ۶۱۳»

۱۸-  ماهنامه تجربه شماره ۵

http://www.tajrobehmag.com/article/774/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%D9%8A%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86%D9%90-%D8%B4%D8%B9%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%E2%80%8C%DA%AF

۱۹- منبع بالا

۲۰-نامه منتشر نشده ی ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی

۲۱-[ تاریخ التمدن الاسلامی ، طبع سوم ، ج ۱، ص ۲۳۵» به نقل از « تاریخ علوم عقلی  در تمدن اسلامی »، دکتر ذبیح الله صفا.]

۲۲-«  تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی، دکتر ذبیح الله صفا، مجلد اول ، چاپ چهارم، امیر کبیر،  ۲۵۳۶، ص ۵۲»

۲۳-« و.و. بارتولد ، گزیده ی مقالات تحقیقی، ترجمه ی کریم کشاورز،مؤسسه ی انتشارات امیر کبیر، ۱۳۵۸،  صص ۲۰۳ – ۲۰۴ »

۲۴- مقاله تقی زاده ، در کتاب هزاره فردوسی صص ۸۲-۸۳

۲۵- « کلیات سعدی، به اهتمام محمد علی فروغی، انیر کبیر، ۱۳۶۵»

 

کهن‌ترین هنر

کهن‌ترین هنر

ع. پاشایی


کهن‌ترین هنر

 

کهن‌ترین هنر ماقبل تاریخی: ده اثر اول

فهرست

  • مقدمه
  • کهن‌ترین هنر جهان ــــ ده اثر هنری آغازین
  • راهنمای کوتاه به گاهشماری عصر سنگ
  • چه‌گونه تاریخ یا سن هنر عصر سنگ تعیین می‌شود؟
  • برای زمان این هنر کهن به خط زمان هنر ماقبل تاریخ نگاه کنید.

 

مقدمه

این‌ها فهرستی از ده اثر است که کهن‌ترین آثار هنری‌اند که در طی عصر سنگ آفریده شده‌اند. توجه داشته باشید که هرگونه گردآوری آغازین‌ترین پیکره‌ها و نقاشی‌ها تابع بازبینی ناشی از کشفیات باستانی‌شناختیِ نو است. از این گذشته، با وجود دامنه‌ی گسترنده‌ی فنون تاریخگذاری باستان‌شناختی، مثل سن‌یابی یا تاریخگذاری پرتوسنجی (رادیو کربن) ، نورتابی حرارتی، نورتابی از نظر اپتیکی تحریک شده، و فنون دیگر ــــ اگر محیط زمین‌شناختی فاقد عناصر قابل اندازه‌گیری مهم باشد اثر هنری را نمی‌توان با دقت زیاد سن‌یابی کرد.

 

به این نحو گاهی، تاریخگذاری می‌تواند متکی به دانش دیرین‌شناسی باشد که زمینه‌یی تاریخی فراهم آورد تا بتوان صحت و سن دستکارها را معین کرد.

 

در حال حاضر، تنوع وسیعی از سنگواره‌ها، ابزارها و دستکارها را دیرین‌شناسان و دانشمندان دیگر عصر سنگدارند مطالعه می‌کنند، به این منظور که تاریخ خاستگاه آن‌ها را تعیین کنند. همین امر در باب آن کاوشگاه‌های باستان‌شناختی هم صادق است، که حاوی هنر سنگ‌اند، مثل جام‌نما، سنگ‌نگاره‌ها (پتروگلیف)، نقش‌نگاره‌ها (پیکتوگراف‌ها) و آثار ماقبل تاریخی دیگر. به این نحو این فهرست آغازین‌ترینِ هنرِ ثبت‌شده از سوی نیاکان شگفت‌انگیز ما را ــــ از جمله هومو اِرِکتوُس، هومو هَیدِلبرگنسیس، هومو نئاندرتالنسیس، و هومو ساپیئنس ــــ باید صرفاً به منزله‌ی تصویری کلّی از فرایندِ در جریانِ کشف دید.

متأسفانه ما هیچ‌یک از نقش‌کَن‌ها، پیکرتراش‌ها یا نقاش‌های ماقبل از تاریخی را نمی‌شناسیم، بنا بر این کارشان از آن‌ها می‌گویند. سرانجام آن که گردآوری هنر باستانی را به دست طبیعت محدود می‌کند: از این‌ها گذشته، بعد از صدها هزاره، سنگ نرم ریز می‌شود، رنگدانه‌ها پاک می‌شوند، و چوب می‌پوسد. به این نحو خیلی از زیباترین هنر آفریقایی، آثار هنری قبیله‌یی بَدَوی و فرهنگ اقیانوسیه‌یی بومیان [استرالیا] از جهان دیرینه‌سنگی، همه از نظر ما ناپیدا شده‌اند. این‌جا فهرستی از آغازین‌ترین هنر انسانِ عصر سنگ را می‌بینیم.

 

ده اثر از کهن‌ترین هنر جهان

  1. سنگ‌نگاره‌ها / پتروگلیف‌های غار اجتماعات، بیمبِتکا Bhimbetka (000/290ـ۰۰۰/۷۰۰ ق‌م)

جام‌نماها کنده روی کوارتزیتِ سخت دوره‌ی آشولی

پناهگاه سنگی تالار اجتماعات، مدیَه پرادِش Madhya Pradesh، هند مرکزی.

پتروگلیف‌های بیمبتکا

پتروگلیف‌های بیمبتکا

  1. سنگ‌نگاره‌های غار دَرَکی ـ چَتّن (۰۰۰/۲۹۰ـ۰۰۰/۷۰۰ ق‌م)

حکاکی‌های روی سنگ

دوره‌ی آشولی

تپه‌ی ایندره‌گرِه، مدِیه پرادِش، هند مرکزی

 

  1. وِنوس برکت رام (۰۰۰/۲۳۰ـ۰۰۰/۷۰۰ ق‌م)

تندیسک‌ بازالتی ـ قدیمی‌ترین پیکرتراشی ماقبل تاریخی شناخته‌شده.

دوره‌ی آشولی

بلندی‌های جولان، اسرائیل

وِنوُسِ برکت رام

وِنوُسِ برکت رام

  1. ونوسِ طان‌طان (۰۰۰/۲۰۰ـ۰۰۰/۵۰۰ ق‌م)

دوره‌ی آشولی

طان‌طان، مغرب

ونوس طان‌طان

ونوس طان‌طان

  1. هنر سنگ غار بلومبوس (ﺣ ۰۰۰/۷۰ ق‌م)

حکاکی‌های انتزاعی با طرح هاشور چلیپایی روی دو قطعه‌ی گل اخرا

دوره‌ی موُستِری

غار بلومبوس، ۲۰۰ مایلی شرق کیپ‌تون، آفریقای جنوبی

هنر سنگ غار بلومبوس

هنر سنگ غار بلومبوس

  1. جام‌نماهای غار لا فراسی (ﺣ ۰۰۰/۷۰ـ۰۰۰/۴۰ ق‌م)

هجده جام‌نما روی یک تختال سنگ آهکی که یک گور نئاندرتال را می‌پوشاند.

دوره‌های موُستِری / اورینیاکی

لِزِزی Les Eyzies، دوردونی، فرانسه

جام‌نما

جام‌نما

  1. ونوس هوله فِلس (ﺣ ۰۰۰/۳۵ـ۰۰۰/۴۰ ق‌م)

پیکره‌ی عاج زنی فربه. کهن‌ترین کنده‌کاری پیکرنمای شناخته‌شده.

فرهنگ اورینیاکی

غار هوله فِلس در سوابیان یوُرایِ بخش جنوب غربی آلمان

  1. عاج‌کندهای سوابیان یوُرا (ﺣ ۰۰۰/۳۳ـ۰۰۰/۳۰ ق‌م)

عاج‌کندهای عاج ماموتِ حیوانات، پرنده‌ها، پیکرهای تری‌آنتروپی ماقبل تاریخی

دوره‌ی اورینیاکی

غارهای فوگل‌هِرد، هوله فِلس، هولنشتَین ــ اشتادِل، گِیسِن‌کلوستِرل، آلمان

ونوس هوله فِلس

ونوس هوله فِلس

  1. ونوس استخوانی کوستنکی (ﺣ ۰۰۰/۳۰ ق‌م)

پیکر زن، استخوان‌کندِ استخوان ماموتِ

دوره‌ی اورینیاکی

کوستنکی، روسیه

ونوس استخوانی کوستنکی

ونوس استخوانی کوستنکی

  1. نقاشی‌های غار شووِه (ﺣ ۰۰۰/۳۰ـ۰۰۰/۲۳ ق‌م)

نقش‌های تک‌رنگ حیوانات، و هنر هندسی انتزاعی (ایدئومورف‌ها)

دوره‌ی اورینیاکی و گراوِتی

آردِش، فرانسه

غار شووِه

غار شووِه

راهنمای کوتاه گاهشماری عصر سنگ

این هم طرحی از خط زمان بنیادی و تاریخ‌های عصر سنگ (◄ خط زمان هنر ماقبل تاریخ).

 

عصر سنگ دیرینه‌سنگی

دیرینه‌سنگی زیرین (۰۰۰/۵۰۰/۲ـ۰۰۰/۲۰۰ ق‌م)

مرتبط با شکل‌های آغازین هنر سنگ، مثل جام‌نماها و سنگ‌نگاره‌های (پتروگلیف) دیگر.

 

دیرینه‌سنگی میانه (۰۰۰/۲۰۰ـ۰۰۰/۴۰ ق‌م)

آغازین‌ترینِ تندیسک‌ها نمایان می‌شوند، همراه با سنگ‌نگاره‌های پیچیده‌تر، ایدئومورف‌ها و حکاکی‌ها. انسان نئاندرتال ظاهر می‌شود.

جمجمه‌ی انسان نئاندرتال

جمجمه‌ی انسان نئاندرتال

دیرینه‌سنگی زبرین (۰۰۰/۴۰ـ۰۰۰/۸ ق‌م)

دوره‌ی اصلی هنر زیبای آغازین، که نمونه‌اش هنر قابل حمل است مثل تندیسک‌های ونوس، پیکرتـراشی نقش‌برجسته و غارنگاره‌های چندرنگِ لاسکو و آلتامیرا. سفالینه‌ی سرامیک آغازین هم پیدا می‌شود. جای انسان نئاندرتال را انسان از نظر کالبدشناسی جدید، مثل انسان کرومانیون می‌گیرد.

غارنگاره‌های لاسکو

غارنگاره‌های لاسکو

دوره‌ی میان‌سنگی (اروپا: ﺣ. ۰۰۰/۱۰ـ۰۰۰/۴ ق‌م)

میان‌سنگی دوره‌ی کوتاهی میان فرهنگ شکارچی ــ گردآورنده‌ی دیرینه‌سنگی (عصر سنگ کهن) و فرهنگ کشاورزی نوسنگی (عصر سنگ نو) بود، که در طی آن یخ به قطب‌ها عقب‌نشینی کرد و آب شد. در نواحی بی‌یخ، یک دوره‌ی میان‌سنگی کوتاه‌تر (به اسم اِپی‌پالئولیتیک) هست والا دوره‌ی نوسنگی بلافاصله شروع می‌شود، که به این بخش‌ها منجر می‌شود: پیکرتراشی پیشرفته‌تر، هنر سنگ فضای آزاد و رشد آثار هنری قابل حمل مثلسفالینه‌ی جومون، که یک نمونه‌ی آغازین هنر ژاپنی ماقبل تاریخی است.

 

دوره‌ی نوسنگی (اروپا: ﺣ. ۴۰۰۰ـ۲۰۰۰ ق‌م)

تمدن‌های بزرگ ظهور می‌کنند، از جمله سوُمر، مصر و ایران، همچنین تمدن دره‌ی سند در هند. شهرهایی مثل اریحا و اوُر ساخته می‌شوند، که به همه جور معماری و شکل‌های هنر عامیانه نیاز دارند. هنر مقبره، که نمونه‌اش اهرام مصر بود، تحول بسیاری پیدا می‌کند. نقش‌نگاره‌ها (پیکتوگراف) و نظام‌های جدید نوشتار پیدا می‌شوند. اروپا یک دوره‌ی نوسنگی خیلی متأخری را تجربه می‌کند، و از نظر هنری عقب می‌ماند. به جای هنر زیبا، هنرمندان و معماران اروپایی روی مقبرسازی متمرکز می‌شوند، با استفاده از گران‌سنگ‌های (مگالیت) بزرگِ آراسته به کنده‌کاری، حکاکی و انواع دیگر هنر گران‌سنگی (هنر مگالیتیک). عصر سنگ با آخر نوسنگی به پایان می‌رسد. برای یک کار استادانه‌ی نوسنگی پسین بخش جنوبی اروپا، نگاه کنید به پیکره‌ی گل پخته، معروف به متفکر چرناوودا (ﺣ. ۵۰۰۰ ق‌م،موزه‌ی ملّی تاریخ رومانی، بوخارست).

متفکر چِرناودا Cernavoda

متفکر چِرناودا

عصر مفرغ (اروپا: ﺣ. ۳۰۰۰ ق‌م ــ ۱۲۰۰ ق‌م)

این دوره به خاطر فلزگری، از جمله آثار فلزی مفرغی، طلا و نقره‌ی آغازین و سرامیک عالیش مشهور است. اولین تمدن‌های خاور نزدیک (مینوسی، میسنایی) ظاهر می‌شوند. دادوستد در پیرامون مدیترانه شکوفا می‌شود، که به بده‌بستان فنون و مصالح هنری منجر می‌شود. آثار فلزی سِلتی در این دوره ظاهر می‌شود.

 

عصر آهن (اروپا: ﺣ. ۱۵۰۰ ق‌م ــ ۲۰۰ ق‌م)

تمدن یونانی در بوملادِ یونان شکوفا می‌شود. از حدود ۴۰۰ ق‌م ــــ که هنر یونانی کم‌کم می‌درخشد ــــ ما ماقبل تاریخ را رها می‌کنیم و وارد دوران بزرگ قدمت کلاسیک می‌شویم که مشخصه‌اش پیکرتراشی یونانی و سفالگری یونانی و سبک سنجیده‌تر هنر رومی بود. سفالگری چینی آغازین هم شکوفا شد، همین‌طور بود هنرِ هند.

 

عصر سنگ چه‌گونه تاریخگذاری می‌شود؟

تجسس دیرین شناسان در خصوص یک دستکار سنگی یا یک صخره با بررسی کامل محل کاوشگاه به همراه مطالعه اطلاعات ثبت شده زمین شناسی محل آغاز می شود.

در این خصوص باید اطمینان حاصل کرد که شی هم دور خاک و رسوباتی است که در آن دفن شده است و در رسوبات قدیمی تر دفن نشده باشد.

برای این کار بر اساس علم چینه شناسی(biostratigraphy) مقایسه ای بین شی و دیگر فسیل ها،صخره ها و لایه های زمین صورت می گیرد.

در صورت مشخص شدن هم عصری،عمر شی مشخص می شود.ولی در بعضی از موارد برای دقت بیش تر از روش های قطعی یا خط زمان (chronological )استفاده می شود.

یکی از روش های سن یابی قطعی روش سن یابی پرتو سنجی است.

این روش بر این قانون استوار است که همسان های(ایزوتوپ ها) یک عنصر پرتو زا مانند اورانیوم در زمان مشخص و نسبت ثابت متلاشی شده و به محصول وا پاشی(daughter products=decay products ) تبدیل می شود.

بهترین مثال برای پرتو سنجی موجودات زنده که در یک کاوشگاه یافت می شوند روش سن یلبی کربن ۱۴ است که به میزان جذب کربن-۱۴ بستگی دارد.

در حال حاضر بیش تر روش های سن یابی پرتو سنجی از خطا هایی که بر نتیجه اثر میگذارند جلوگیری می کنند.

از دیگر روش ها سن یابی پرتو سنجی روش پتاسیم-آرگون است.که نسبت پتاسیم ب آرگون را در سنگ های آتشفشانی با هم مقایسه می کند.

طیف سنج یونیزاسیون حرارتی جرم(TIMS )نتایج حاصل از سن یابی به روش واپاشی اورانیوم را بهبود می بخشد.

روش دیگر برای سن یابی پیش از تاریخ روش نور دهی حرارتی است.(مانند سنگ کوارتز و سنگ چخماق)که با تحریک کردن سنگ های آتش نشانی سبب آزاد سازی الکترون از سطوح انرژی(energy ‘pockets ) این مواد می شود.

روش های معمولی TL از گرما به عنوان عامل تحریک  سازی استفاده می کنند ولی در روش (OSL )(تحریک ساز نوری تابندگی)از نور لیزر استفاده می شود.

روش های سن یابی دیگر شامل موارد زیر می شود:

آهنگ شکافت هسته اورانیم

روش سن یابی آبگیری سنگ های معدنی(بر اساس میزان رطوبت موجود در مواد سازنده شی….)

راسمیک شدن آمینو اسید ها(راسمیک شدن فرآیندی که در آن یک ایزومر سه‌بعدی فعال از نظر نوری به مخلوطی از دو ایزومر که هیچ نوع فعالیت نوری ندارند، تبدیل می‌شود)    

سن یابی یه روش نسبت یون های مثبت

سن یابی به روش میزان پوشیده شدن با زنگار

روش تشدید چرخش الکترون

سن یابی به روش آشکار ساز یپرتو کیهانی

 

منبع: ENCYCLOPEDIA OF STONE AGE ART

رکود بزرگ

رکود بزرگ

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
تجمع مردم در وال استریت پس از سقوط بورس در  ۱۹۲۹
عکاسی معروف دورتا لنگ از مادری کارگر به فلورانس اونز تامسون «مادر مهاجر»، مادر ۳۲ ساله با هفت فرزند در فقر

رکود بزرگ یا ایستایی بزرگ به رکود گسترده اقتصادی جهان، یک دهه پیش از شروع جنگ جهانی دوم گفته می‌شود. شروع بحران بزرگ در دنیا با نوسان، اما در اغلب کشورهای جهان از سال ۱۹۲۹ بوده و پایان آن اواخر دهه ۱۹۳۰ یا اوایل ۱۹۴۰۰ بوده است.[۱] بحران بزرگ را می‌توان عمیق‌ترین، طولانی‌ترین و گسترده‌ترین بحران اقتصادی قرن بیستم دانست. در قرن ۲۱۱ از بحران بزرگ، عموماً به عنوانی مثالی برای اقتصاد جهان که تا چه اندازه می‌تواند تنزل داشته باشد، استفاده می‌شود.[۲] این دوران درایالات متحده آمریکا با کاهش ارزش سهام در تاریخ ۴ سپتامبر ۱۹۲۹ شروع گردید، در تاریخ ۲۹ اکتبر ۱۹۲۹۹ که سه شنبه سیاه نام گرفت، بورس آمریکا سقوط کرد و خبر آن در جهان پیچید. از آن پس طولی نکشید که جریان رکود اقتصادی در تمام کشورهای جهان  به سرعت گسترش یافت.

در سال ۱۹۳۳ در آمریکا، نرخ بیکاری به حدود ۲۵ درصد افزایش یافت. صدها هزار نفر از بیکاران با استفاده از قطار به شهرها و ایالت‌های دیگر برای یافتن کار سفر می‌کردند. در کالیفرنیا که بسیاری از بیکاران برای پیدا کردن شغل به این ایالت سفر می‌کردند، برای مدتی ورود شهروندان دیگر مناطق آمریکا توسط مسوولان ایالتی با محدودیت روبرو شده بود.

یکی از دلایل بحران بزرگ اقتصادی در آمریکا عملکرد فدرال ریزرو یا بانک مرکزی آمریکا عنوان شده است. اقتصاددانان امروزه می‌گویند فدرال ریزرو سیاست انقباضی را در سال ۱۹۲۹، درست زمانی که اقتصاد آمریکا وارد رکود می‌شد اتخاذ کرد. فدرال ریزرو آن زمان قصد مبارزه با نرخ تورم را داشت. اما به عقیدهٔ گروهی از اقتصاددانان نظیر میلتون فریدمن سیاست انقباضی فدرال ریزرو  برای کاهش نقدینگی، باعث عمیق‌تر شدن بحران بزرگ اقتصادی در آمریکا شد.

جان مینارد کینز اقتصاددان مطرح بریتانیایی در آن زمان پیشنهاد کرد که دولت‌ها باید برای رهایی از بحران بزرگ، مخارج  خود را افزایش دهند. کینز ریشه بحران اقتصادی را نبود تقاضای کافی از سوی مصرف‌کنندگان می‌دانست. او گفت در بحران اقتصادی تنها دولت امکان افزایش تقاضا برای کالا و خدمات را دارد، چرا که هنگام وضعیت بد اقتصادی مردم به دلیل خویی که پیدا می‌کنند، کمتر پول خرج می‌کنند و این باعث کاهش تقاضا، و به دنبال آن کاهش مصرف، و افزایش بیکاری و کاهش تولید ملی می‌شود.

دلایل رکود بزرگ[ویرایش]

مورخان اقتصادی در مورد سلسله رویدادهایی که منجر به رکود بزرگ شد و همچنین رابطه علی میان آنها توافق ندارند. بر اساس یکی از نظریات دلیل وقوع رکود بزرگ در ایالت متحده کاهش در مخارج بود که منجر به کاهش در تولید کارخانه‌ها شد و در همین حال بازرگانان متوجه افزایش موجودی‌های انبار خود نبودند. در هنگام رکود دلایل انقباض مخارج کل در ایالات متحده متفاوت بودند، اما به هر صورت رکود به کاهش در تقاضای کل وابسته بود. رکود آمریکا از طریق نظام پایه طلا به سایر کشورهای جهان منتقل شد. هرچند، عوامل متعدد دیگری نیز در کشورهای مختلف رکود را تحت تأثیر قرار دادند.

افت شدید قیمت‌های بازار سهام[ویرایش]

همگان معتقدند که کاهش اولیه تولید در ایالات متحده که از تابستان سال ۱۹۲۹ آغاز شد ناشی از سیاست‌های پولی انقباضی آمریکا بود که با هدف محدود نمودن سفته‌بازی بازار سهام اعمال شده بود. فدرال رزرو در ۱۹۲۸ و ۱۹۲۹ نرخ‌های بهره را افزایش داد به امید آنکه سرعت رشد قیمت‌های سهام را آرام سازد. این نرخ‌های بهره بالاتر حساسیت بهره‌ای مخارج در بخش‌هایی مثل ساختمان و اتومبیل را کاهش داد و این خود سبب کاهش تولید شد. قیمت‌های سهام به حدی رسید که پیش بینی‌های منطقی از آینده ممکن نبود در نتیجه زمانی که در اکتبر ۱۹۲۹ حوادث متعدد جانبی منجر به کاهش قیمت‌ها شدند سرمایه گذاران اعتماد خود را از دست دادند و در نتیجه حباب بازار بورس ترکید. پنجشنبه سیاه ۲۴ اکتبر ۱۹۲۹ از فروش دستپاچه صاحبان سهام شروع شد. بسیاری از سهام‌ها در قیمت نهایی، با استفاده از وام‌هایی که توسط بخشی از ارزش سهام تأمین می‌شد خریداری شدند. افت‌های مداوم قیمت سهام، برخی از سرمایه‌گذاران را مجبور به نگهداری ذخایر خود به صورت نقد کرد و بنابراین کاهش قیمت‌ها وخیم‌تر شد. میان بالاترین قیمت در سپتامبر و پایین‌ترین قیمت در نوامبر سال ۱۹۲۹ سهام ایالات متحده ۳۳درصد تفاوت بود. افت بازار سهام شدیداً تقاضای کل را در آمریکا کاهش داد. بعد از افت این بازار، خرید مصرف‌کنندگان از کالاهای بادوام و سرمایه‌گذاری‌های تجاری به‌شدت کاهش یافت. اگرچه ثروت ازدست‌رفته در نتیجه کاهش قیمت سهام نسبتاً کم بود، اما افت این بازار با ایجاد احساس فقیرترشدن در میان افراد، مخارج را نیز کاهش داد. در نتیجه کاهش شدید مخارج مصرف‌کننده و شرکت‌ها، محصول واقعی در ایالات‌متحده در اواخر سال ۱۹۲۹ به سرعت کاهش یافت و این روند در سراسر سال ۱۹۳۰ ادامه یافت؛ بنابراین، درحالی‌که افت شدید بازار سهام و رکود بزرگ دو حادثه کاملاً جداگانه هستند، کاهش قیمت سهام اولین دلیل کاهش تولید و استخدام نیروی کار در ایالت متحده آمریکا بود.

بحران بانکی و انقباض پولی[ویرایش]

ضربه بعدی به تقاضای کل در رکود ۱۹۳۰ زمانی وارد شد که ایالات متحده با بحران‌های بانکی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. بحران بانکی زمانی تشدید شد، که سپرده‌گذاران اعتماد خود را به توانایی پرداخت بدهی توسط بانک‌ها از دست دادند و به طور همزمان تقاضای پرداخت سپرده‌های‌شان را نیز داشتند، بانک‌ها که تنها نسبتی از سپرده‌ها را به عنوان ذخیره‌های نقدی نزد خود نگهداری می‌کنند، باید وام‌های خود را به منظور نیاز ملی همه‌جانبه به پول نقد تبدیل می‌کردند. این فرایند سریع نقدکردن پول حتی می‌توانداز قبل باعث شکست بانک‌هایی شود که توانایی پرداخت بدهی خود را ندارند. ایالات متحده در رکود ۱۹۳۰ بحران‌های بانکی گسترده‌ای را تجربه کرد. بهار سال ۱۹۳۱، سقوط سال ۱۹۳۱ و رکود سال ۱۹۳۲. موج آخر این بحران تا زمستان ۱۹۳۳ ادامه داشت و با تعطیلی بانک ملی که تعطیلی آن در ۶ مارس ۱۹۳۳ بوسیله روزولت اعلام شد، پایان یافت. تعطیلی این بانک موجبات تعطیلی همه بانک‌ها را فراهم آورد. اجازه بازگشایی مجدد بانک‌ها تنها بعد از تأیید قابلیت پرداخت بدهی آنها توسط بازرسان دولتی صادر شد. بحران خسارت شدیدی بر نظام بانکداری آمریکا وارد ساخت، در سال ۱۹۳۳ یک پنجم بانک‌های موجود در ابتدای دهه ۱۹۳۰ تعطیل شده بودند. در عین حال فدرال رزرو تلاش کمی برای جلوگیری از بحران‌های بانکی انجام داد. مطمئناً بحران با کاهش اعتماد و ایجاد بدبینی وخیم‌تر شد و ناکامی و ورشکستگی بانک‌ها از طریق کاهش پول نقد موجود برای سرمایه‌گذاری مالی، دریافت و پرداخت وام‌ها را نیز مختل کرد. با کاهش در عرضه پول، مصرف‌کنندگان و افراد تجار انتظار رکود در قیمت‌ها را داشتند همچنین انتظار کاهش دستمزدها و قیمت‌ها را در آینده داشتند. به عنوان یک نتیجه حتی اگر نرخ‌های بهره خیلی پایین بودند افراد نمی‌خواستند قرض بگیرند زیرا می‌ترسیدند دستمزدها و سودهای آینده برای پوشش‌های وام ناکافی باشد این دودلی منجر به کاهش در مخارج مصرف‌کننده و سرمایه‌گذاری تجاری شد.

نظام پایه طلا[ویرایش]

برخی اقتصاددان‌ها معتقدند که فدرال رزرو اجازه داد یا باعث شد که عرضه پول آمریکا در جهت محافظت از نظام پایه طلا به شدت کاهش یابد.

منابع[ویرایش]

  • وبگاه خبری ویستا - رکود بزرگ - تاریخ بازدید دی‌ماه ۱۳۹۲.
  • صارم، مهدی، بحران‌های مالی در جهان و دلایل و نتایج وقوع آن، تازه‌های اقتصاد، پاییز ۱۳۸۹، شماره ۱۲۹، صص. ۱۰۹ تا ۱۱۵.

پانویس[ویرایش]

  1. پرش به بالا John A. Garraty, The Great Depression (1986)
  2. پرش به بالا Charles Duhigg, "Depression, You Say? Check Those Safety Nets", New York Times, March 23, 2008

ببینید و بنویسید

ببینید و بنویسید

  

 

مادر مهاجر

شما در این عکس چه می­ بینید؟ دوست دارید دیده­ ها و یافته­ هاتان را در این عکس، و از این عکس بنویسید؟ می­ خواهیم در بامداد هنر از هنر عکاسی هم بی نصیب نمانیم. به یاری شما این کار امکان­پذیر می­ شود. چشم به راهیم.

ع. پاشایی


پاسخ ها:

 

علی روستایی

۱۳۹۳/۰۲/۲۱

با دیدن این عکس این کلمات به ذهنم خطور می‌کنند: فقر، غم، تردید

 

با جست‌وجو در اینترنت متوجه شدم این عکس معروف است به “مادر مهاجر”، که کاری است از یک عکاس آمریکایی به نام دوروتا لنگ. و این تصویر نیز نشان‌دهنده‌ی یک مادر کارگر در دوران “رکود بزرگ” در آمریکا می‌باشد.

برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به پیوند زیر مراجعه کنید:

رکود بزرگ

 

***

محسن احسان‌فرد

۱۳۹۳/۰۲/۲۲

اونقدر فقر و درماندگی تو عکس زیاد که سخت میشه به چیز دیگه فکر کرد.

پناه بردن بچه ها به مادر هم تو این تصویر یه حس امید به من میده.

 

***

برمک قنبرپور

۱۳۹۳/۰۲/۲۲

مادرنگران نگاهش را به جایی دوخته که بچه ها نمی خواهند یا نمی توانند ببینند. به کجا؟ به آینده ی دردناکشان؟

 

***

ع. پاشایی

۱۳۹۳/۰۲/۲۲

لطفن دریافت و حستان را با توجه به فرم کار توضیح بدهید. چه چیزی یا چه چیزهایی از این عکس باعث شد که چنین احساسی داشته باشید. به عبارت دیگر، کجاهای این عکس چنین حسی را در شما بیدار کرده؟ آنهایی که عکاسی می خوانند یا می دانند دستی زیر بال ما بکنند. راستی، منبعی که من این عکس را از آنجا گرفتم تحلیل سه دانشجوی عکاسی را هم دارد که در آخر کار ترجمه ی نظر آنها را خواهید خواند.

 

***

عارف آهنگر

۱۳۹۳/۰۲/۲۳

طرز نشستن مادر و فرزندانش، مهاجر بودنشان را در ذهن تداعی می‌کند. در نگاه زن کلافگی و خستگی به همراه اضطراب دیده می‌شود. تقریبن به یقین می‌توان گفت او به یک چیز یا یک شخص خاص نگاه نمی‌کند، همینطوری به کمی آن‌طرف ترش نگاه می‌کند و ذهنش درگیر نوعی تشویش است. حتی دستی که کنار چانه‌اش برده هم نشان دهنده اضطراب درونش است. از لباس مادر و بچه‌ها فقرشان آشکار است. نگاه نکردن بچه‌ها به دوربین هم نشانه کلافگی و خستگی آنها از پس یک انتظار شاید چند روزه است. انتظار برای آنکه سر و سامانی پیدا کنند یا اینکه سر و کله پدر خانواده پیدا شود.

 

***

علی هاتفی نیا

۱۳۹۳/۰۲/۲۳

اوج رنج و فقر و بدبختی و بی خانمانی در این عکس موج میزنه؛ در صورت این زن(چین های پیشانی اش)_ در گریه های کودکان_ در لباس هایشان که پاره و کثیف هستند. نگاه نکردن کودکان به دوربین شاید ناشی از فقیر دیده نشدن یا ترسیدن از دوربین باشد. از حالت نشستن و نگاه کردن میشه اضطراب و نگرانی را در چهره ی این زن دید و هم میشه حدس زد به جایی وارد شده اند که هیچ توفیری با جای قبلی یی که بوده اند، ندارد.

 

***

محسن

۱۳۹۳/۰۲/۲۴

علت این که توی عکس فقر احساس کردم شاید به خاطر لباس های پاره وکثیف و ظاهر ژولیده مادر و بچه ها باشه.

ولی اینکه چرا این فقر و درماندگی اینقدر زیاده،به نظرم به علت استفاده عکاس از یک مادر تنها و بی پناه.

همان کاری که Stanley Kubrick توی فیلم The Shining انجام داده.استفاده از یه شخصیت زن تنها و نحیف برای بی دفاع نشون دادن و آسیب پذیر بودن.

احساس امید از پناه بردن بچه ها به مادر هم فکر کنم ریشه در کودکی خودم داشته باشه.

 

***

علی

۱۳۹۳/۰۲/۲۴

به‌نظرم فقر را می‌توان از روی لباس و ظاهر مادر و فرزندانش حس کرد.

غم را می‌توان از حالت فرزندان که گویا در حال گریه هستند درک کرد.

تردید را هم می‌توان از حالت چشم‌ها و صورت مادر حس کرد.

در حالت کلی از تماشای عکس احساس خوبی به من دست نمی‌دهد. گویا از این عکس غم و اندوه ساطع می‌شود.

 

***

اسماعیل شکری

۱۳۹۳/۰۲/۲۵

این عکس وبیشتر پیونداقای روستایی(رکودبزرگ) کتاب خوشه های خشم اشتاین بک رابیادم اورد. کتاب را دراوایل دهه ی ۴۰ خواندم چند سال بعد هم فیلمش را دیدم .سالهای رکود اقتصادی خشکسالی بدهی بانکی زارعین خرده پا تملک زمین های کشاورزان تهیدست وسیله بانکها گسترش روز افزون لشگر گرسنگان . ناچار خنزر پنزر زندگی خود رابه کامیونی فرسوده تبدیل کرده به جستجوی کار راهی جاده ها . یکباره میدیدی قطار کامیون قراضه است که تمام جاده های رو به کالیفرنیا راپر کرده است. اینجا وانجای جاده ها هم پراست از کامیون های از نفس افتاده کمپینگ های بین راهی هجوم وبدرفتاری پلیس به منظور ایجاد نظم گرسنگی ونداری دزدی وناامنی و….. . مثل اینکه تمام کتاب را دارم تعریف میکنم. حالا از بلاهایی که سر خودمون اومد .جنگ واوارگی هموطنان مناطق جنگ زده .

 

***

ع. پاشایی

۱۳۹۳/۰۲/۲۷

چرا از بچه یی که توی بغل مادر هست چیزی نمی گویید؟ من اول این بچه را ندیدم . ناهید به من گفت.

 

***

فاطمه صفری

۱۳۹۳/۰۲/۲۹

آنچه از ظاهر عکس پیداست مادری با سه فرزند”ولی من در عکس فرزندانی را میبینم که به علت جنگ وتبعات ان اععم ازخونریزی «فقر «.ترس و…به اینده پشت کرده اند تنها حامی انها مادرشان با نگاهی نگران وعمیق وشاید با امیدی امیخته به ترس به روبرو می نگرد.از نطر من عکسی عالیست برای نمایش رنج هایی که بشر برای همنو عان خود می افریند.

 

***

مهدی

۱۳۹۳/۰۲/۳۰

فرم نگاه مادر،تفکر و تامل در فضای بیرون از عکس رو مصور کرده. این فضا و مکان گذشته است یا اینده؟ من از خطوط چهره و عمق نگاه اراده ای رو حس میکنم که به اینده بیشتر نزدیکه. نگاه ،تفکر و تاملی که بالقوه حامی اینده کودکان به نظر میرسه.

ترکیب بندی عکس هم تاکید بر چشم ها و خطوط اطراف اون رو داره. برای من این نگاه مادر،حرف اصلی این عکسه، حتی مصمم به اینده ای که ساده نیست.

منتظر خوندن تحلیل ساختاری عکس از طرف دوستان هستم. یه سیر خط و خطوط تو عکس هست که خوندن این عکس رو راحت تر کرده.

 

***

مصطفی قنبرزاده

۱۳۹۳/۰۳/۲۰

این عکس را از دو جنبه میشود مورد بررسی قرار داد یکی موضوع عکس که بیشتر دوستان هر یک به فراخور برداشت شان به آن پرداختند ودیگری نگاه عکاس به موضوع عکس که بنظر من این مورد دوم خیلی مهمتر است زیرا با کمی تغییر زاویه و تاکید و فشار عکاس به موضوع مسلما برداشت افراد به موضوع عکس تغییر میکرد. به نظر من عکاسی سه عنصر اصلی دارد موضوع عکس عکاس و ما که به تحلیل عکس میپردازیم .به هر حال تاکید عکاس به چهره مادر است اما از نظر آنها که به جزییات بیشتر میپردازند وضعیت بچه ها برجسته تر است.فقط همین وممنون از آقای پاشایی از اینکه شرایطی را برای این تبادل اندیشه ها فراهم نمودند.

 

***

مهدی

۱۳۹۴/۱۱/۲۳

چیزی که بادیدن این عکس ذهنم را به سمت خودش برد.جهت نگاه مادر است.واقعا مادر به چه چیزی نگاه میکند؟آینده را مجسم میکند؟آینده ای سیاه سفید مثل همین عکس یا آینده ای احتمالا رنگی.شاید آینده دو کودکی که بر پشتش سنگینی میکنند را مینگرد.باخودش تجسم میکند زمانی که دیگر نباشدچه برسر فرزندانش می آید.آیا زندگیشان مانند مادرشان خواهد بود و همچون غنچه ای که بازنشده رنگ پزمردگی بر پیکرش نقش میبندد یا اینکه غنچه شکفته میشود و هر برگش تلالو رنگینی از جنس زندگی میشوند؟اما هرچه که هست اینقدر مجسم کردن آن برایش سنگین بوده که از دستش هم به عنوان تکیه گاه استفاده کرده

 

***

خاطره شایق

۱۳۹۴/۱۱/۲۹

در ترکیب بندی این عکس، یک سری خطوط عمودی وجوددارد: بچه هایی که پشتشان به دوربین است-دست مادر-تیرکی که بخشیش در عکس افتاده

چین وچروکهای زودرس پیشانی مادر- ابروها و چشم های او- کودک خوابیده ، خطوط افقی را تشکیل می دهند.

این خطوط عمودی و افقی ، یک کمپوزیسیون متعادلی را در عکس به وجود آورده که باعث تاکید روی چین و چروکهای پیشانی مادرشده است.

منبع نور در عکس، به کودک خوابیده تابیده است که این نور از طریق دست مادر به سمت صورت او هدایت شده است. و باعث تاکید روی چهره مادر شده است.

به نظرم مادر دارد به یک مشکل خاص فکر می کند. و دنبال راه چاره می گردد. اما حالت چهره و چشمان و حتی طرز نشستن او نشان از در ماندگی و اضطراب او از آینده و در عین حال از یک اراده قوی حکایت می کند. به نظر می رسد علیرغم همه مشکلات مادر موفق خواهد شد کودکانش را به درستی سرپرستی کند.

من وقتی این عکس را دیدم، او را یک زن بی سرپرست دیدم که یا شوهرش را از دست داده، یا از او خیلی دور است. و اصلا غیر از این چیزی به ذهنم نرسید. اما یک لحظه از خودم پرسیدم کجای این عکس نوشته که این یک زن تنهاست؟؟؟



تصاویر کتاب یک تاریخ جهان در ۱۰۰ شیء


تصاویر کتاب یک تاریخ جهان در ۱۰۰ شیء

فصل یک

فصل یک

فصل دو

فصل دو

فصل سه

فصل سه

فصل چهار

فصل چهار

فصل پنج

فصل پنج

فصل شش

فصل شش

فصل هفت

فصل هفت

فصل هشت

فصل هشت

فصل نه

فصل نه

فصل ده

فصل ده

فصل یازده

فصل یازده

فصل دوازده

فصل دوازده

فصل سیزده

فصل سیزده

فصل چهارده

فصل چهارده

فصل پانزده

فصل پانزده

فصل شانزده

فصل شانزده

فصل هفده

فصل هفده

فصل هیجده

فصل هیجده

فصل نوزده

فصل نوزده

فصل بیست

فصل بیست

فصل بیست و یک

فصل بیست و یک

فصل بیست و دو

فصل بیست و دو

فصل بیست و سه

فصل بیست و سه

فصل بیست و چهار

فصل بیست و چهار

فصل بیست و پنج

فصل بیست و پنج

فصل بیست و شش

فصل بیست و شش

فصل بیست و هفت

فصل بیست و هفت

فصل بیست و هشت

فصل بیست و هشت

فصل بیست و نه

فصل بیست و نه

فصل سی

فصل سی

فصل سی و یک

فصل سی و یک

فصل سی و دو

فصل سی و دو

فصل سی و سه

فصل سی و سه

فصل سی و چهار

فصل سی و چهار

 فصل سی و پنج

فصل سی و پنج

فصل سی و شش

 فصل سی و هفت

فصل سی و هفت

 فصل سی و هشت

فصل سی و هشت

فصل سی و نه

فصل سی و نه

 

فصل چهل

فصل چهل

فصل چهل و یک

فصل چهل و یک

فصل چهل و دو

فصل چهل و دو

فصل چهل و سه

فصل چهل و سه

فصل چهل و چهار

فصل چهل و چهار

فصل چهل و پنج

فصل چهل و پنج

فصل چهل و شش

فصل چهل و شش

فصل چهل و هفت

فصل چهل و هفت

فصل چهل و هشت

فصل چهل و هشت

فصل چهل و نه

فصل چهل و نه

فصل پنجاه

فصل پنجاه

فصل پنجاه و یک

فصل پنجاه و یک

فصل پنجاه و دو

فصل پنجاه و دو

فصل پنجاه و سه

فصل پنجاه و سه

فصل پنجاه و چهار

فصل پنجاه و چهار

فصل پنجاه و پنج

فصل پنجاه و پنج

فصل پنجاه و شش

فصل پنجاه و شش

فصل پنجاه و هفت

فصل پنجاه و هفت

فصل پنجاه و هشت

فصل پنجاه و هشت

فصل پنجاه و نه

فصل پنجاه و نه

فصل شصت

فصل شصت

فصل شصت و یک

فصل شصت و یک

فصل شصت و دو

فصل شصت و دو

فصل شصت و سه

فصل شصت و سه

فصل شصت و چهار

فصل شصت و چهار

فصل شصت و پنج

فصل شصت و پنج

فصل شصت و شش

فصل شصت و شش

فصل شصت و هفت

فصل شصت و هفت

فصل شصت و هشت

فصل شصت و هشت

فصل شصت و نه

فصل شصت و نه

فصل هفتاد

فصل هفتاد

فصل هفتاد و یک

فصل هفتاد و یک

فصل هفتاد و دو

فصل هفتاد و دو

فصل هفتاد و سه

فصل هفتاد و سه

فصل هفتاد و چهار

فصل هفتاد و چهار

فصل هفتاد و پنج

فصل هفتاد و پنج

فصل هفتاد و شش

فصل هفتاد و شش

فصل هفتاد و هفت

فصل هفتاد و هفت

فصل هفتاد و هشت

فصل هفتاد و هشت

فصل هفتاد و نه

فصل هفتاد و نه

فصل هشتاد

فصل هشتاد

فصل هشتاد و یک

فصل هشتاد و یک

فصل هشتاد و دو

فصل هشتاد و دو

فصل هشتاد و سه

فصل هشتاد و سه

فصل هشتاد و چهار

فصل هشتاد و چهار

فصل هشتاد و پنج

فصل هشتاد و پنج

فصل هشتاد و شش

فصل هشتاد و شش

فصل هشتاد و هفت

فصل هشتاد و هفت

فصل هشتاد و هشت

فصل هشتاد و هشت

فصل هشتاد و نه

فصل هشتاد و نه

فصل نود

فصل نود

فصل نود و یک

فصل نود و یک

فصل نود و دو

فصل نود و دو

فصل نود و سه

فصل نود و سه

فصل نود و چهار

فصل نود و چهار

فصل نود و پنج

فصل نود و پنج

فصل نود و شش

فصل نود و شش

فصل نود و هفت

فصل نود و هفت

فصل نود و هشت

فصل نود و هشت

فصل نود و نه

فصل نود و نه

فصل صد

فصل صد

چند مطلب خبری و متفاوت

می‌گویند روزی ملانصرالدین میخی را در زمین کوبید و گفت:

 

این‌جا مرکز زمین است!

 

شخصی از او پرسید:

 

از کجا این را می‌دانید؟

 

ملانصرالدین گفت:

 

برو زمین را متر کن !

 

***

پس‌لرزه‌های فساد صندوق ذخیره فرهنگیان در ماشین سازی اراک

 

***

مرگ 11هزار و 600 نفر در حوادث رانندگی 8 ماه اخیر/ایلنا

 

***

دستور ویژه دادستان شهریار برای ساماندهی وضعیت کارتن خواب‌ های گورستان نصیرآباد باغستان / میزان

 

***

هزاران مکزیکی با دعوت فیسبوکی به جشن تولد دختری ۱۵ ساله رفتند؛ یک نفر کشته شد

بیش از ۱.۲ میلیون نفر در فیسبوک گفته بودند که به این جشن تولد می‌روند.

یک نفر در مسابقه اسب‌سواری کشته شد.

 

***

استخوان‌های لوسی، انسان‌تباری با ۳.۲ میلیون سال قدمت

 

***

منشا دردهای لگن، شانه و زانو ممکن است تکاملی باشد

 

دانشمندان می گویند شاید تکامل بتواند توضیح دهد چرا بشر امروزی این قدر دچار دردهای لگن، شانه و زانو می‌شود.

پژوهشگران دانشگاه آکسفورد که این تحقیق را انجام داده‌اند پیش بینی می‌کنند بشر در آینده حتی بیشتر از امروز مبتلا به چنین دردهایی شود.

دکتر پل مانک که این تحقیق را در بخش ارتوپدی، روماتولوژی و علوم عضلات و استخوان‌ نافیلد انجام داده زمانی به موضوع علاقمند شد که دید بسیاری از بیمارانی که به او مراجعه می‌کنند مشکلات مشابهی دارند:

"ما در درمانگاه‌های بیمارستان برخی مشکلات را خیلی زیاد می‌بینیم، درد شانه وقتی دست بالای سر برده می‌شود، درد جلوی زانو، آرتریت (آرتروز) مفصل لگن. در افراد جوانتر هم برخی مفاصل مستعد دررفتگی هستند."

"ما از خود سوال می‌کردیم چگونه استخوان‌ها و مفاصل ما چنین آرایش عجیبی دارد که باعث این همه مشکل برای افراد می‌شود."

"این به ذهن ما خطور کرد که راه جواب دادن به این سوال این است که از منظر تکامل به گذشته نگاه کنیم."

آنها می‌خواستند ببینند در طی میلیون‌ها سال استخوان‌ها چه تغییراتی کرده‌اند، تغییراتی که زمانی آغاز شد که اجداد بشر قامت راست کردند و بر دو پا ایستادند.

پیش از این محققان دیگر هم تاثیر تکامل را در انسان خاطر نشان کرده بودند؛ مثلا این که برخی افراد بیشتر مستعد کمردرد هستند ممکن است به این دلیل باشد که شکل ستون فقرات آنها به نزدیکترین گونه نخستی‌ها به انسان یعنی شامپانزه‌ها بیشتر شباهت دارد.

 

برای این پژوهش، محققان سیصد استخوان‌ گونه‌های انسانی مختلف مربوط به یک دوره زمانی چهارصد میلیون ساله را که در موزه‌های آکسفورد، اسمیت‌سونین واشنگتن و موزه تاریخ طبیعی بریتانیا در لندن نگهداری می‌شوند با سی‌تی‌اسکن تصویربرداری کردند.

پس از اسکن، محققان از این استخوان‌ها مدل‌های سه‌بعدی کامپیوتری تهیه و یک بانک اطلاعاتی از تغییر شکل استخوان‌ها در طول میلیون‌ها سال ایجاد کردند.

آنها به این نتیجه رسیدند که وقتی راه رفتن چهار دست و پا به راست ایستادن و راه رفتن روی دو پا تکامل یافت، گردن استخوان ران باید پهن‌تر می‌شد تا وزن اضافه‌ای را که به آن وارد می شد تحمل کند.

بررسی‌ها نشان می‌دهد هر چه گردن استخوان ران پهن‌تر باشد بیشتر مستعد ابتلا به آرتروز است، بنابراین می‌تواند توضیح دهد که چرا درد لگن این‌قدر شایع است.

این محققان همچنین سعی کردند با استفاده از این یافته‌ها حدس بزنند که استخوان‌های بشر در آینده، چهار هزار سال دیگر، چه شکلی خواهد داشت. آنها البته اذعان دارند که بسیاری از عوامل تاثیرگذار در آینده را نمی‌توانستند مد نظر قرار دهند اما به گفته دکتر مانک "استخوان ران در آینده گردنی پهن‌تر دارد که این به معنای آرتروز بیشتر و بیشتر است."

در مورد استخوان شانه محققان متوجه تغییر در اندازه یک شکاف کوچک شدند. تاندون‌ها و رگ‌ها از این شکاف عبور می‌کنند و این شکاف در گذر زمان کوچکتر و کوچکتر شده است.

 

وقتی این فضا کوچکتر شود تاندون‌ها جای کمتری برای حرکت دارند و شاید این توضیح دهد چرا افراد زیادی وقتی دستشان را بالای سرشان می‌برند درد پیدا می‌کنند.

پژوهشگران می‌گویند پیش‌بینی شکل استخوان‌ها در آینده نشان می‌دهد که برای ساخت مفاصل مصنوعی باید با این تغیرات تکاملی را هم مد نظر قرار داد.

با این حال پژوهشگران دانشگاه آکسفورد یک خبر خوب هم دارند، فیزیوتراپی مناسب و حفظ وضعیت درست بدن، کمر و مفاصل می‌تواند عوارض نقص طراحی بدن آدمی را کم کند.

 

***

نامه سرگشاده اصغر فرهادی به رئیس‌ جمهور

 

 

آقای دکتر حسن روحانی، رئیس‌جمهور محترم

سلام

 

امروز گزارش تکان‌دهنده زندگی مردان، زنان و کودکانی را که در گورهای یکی از قبرستان‌های اطراف تهران شب‌های سرد را به صبح می‌رسانند خواندم و اکنون سراسر وجودم شرم است و بغض. به بهانه این نامه به شما، قصد دارم همه آنان که در این سرزمین و در این سی و چند سال مسئولیتی داشته و دارند را سهیم این شرمساری کنم.

 

می‌دانم که عده‌ای سیاست‌باز این‌گونه گزارش‌ها و خبرها را دستاویزی خواهند کرد برای گرم کردن تنور بازی‌های فرساینده سیاسی و انتخاباتی اما افسوس که گرمای این تنور، تن رنجور کودکان، زنان و مردانی را که شب‌ها در گوشه قبرها، لابه‌لای درختان پارک‌ها و زیر پل‌ها به خواب می‌روند گرم نخواهد کرد.

 

در این گزارش نام یکی از کسانی که شب‌های سرد استخوان‌سوز را در گوشه گوری نشسته به صبح می‌رساند و به تعبیر تلخ گزارشگر مرگ را زندگی می‌کند، «آرمان» است. این نام مرا رها نمی‌کند. «آرمان» گم شده‌ای که در گور پیدایش کرده‌اند. شرم بر ما.

 

در تاریخ خوانده‌ایم که گاهی حاکمان با لباس مبدل به میان مردمان می‌رفته‌اند تا به دور از محافظان و ملازمان و متملقان گوشه‌ای از درد و رنج مردم را بی‌واسطه  درک کنند. پیشنهاد می‌دهم لااقل برای تنوع در نگارش تاریخ امروز که آیندگان بهت‌زده خواهند خواند، گاهی صاحب منصبان بی‌همراه و ناشناس به میان مردم بروند. به روستاها و شهرهای دور افتاده. اگر ناشدنی‌ست به همین حوالی، محله‌های حاشیه تهران تا ببینند صورت‌های سرخ از سیلی آبرومندان بی‌بضاعتی که بیش از هر صاحب قدرتی جان و جوانی‌شان را برای این سرزمین قربانی داده‌اند.

 

اگر باز ناشدنی‌ست یک روز به اورژانس شهر سری بزنند و مخفیانه سوار بر آمبولانسی شوند که قرار است بیماری بی‌رمق را به بیمارستانی برساند و از نزدیک شاهد باشند چگونه در مسیر، به جای راه باز کردن برای نجات جان یک بیمار، مسابقه‌ای تلخ بین دیگران است برای پیشی گرفتن از هم که پشت آمبولانس حامل یک هموطن رو به مرگ جای بگیرند و از این موقعیت برای زودتر رسیدن به مقصد نهایت استفاده را ببرند.

 

این مثالی ساده، تلخ و تکراری‌ست اما خلاصه‌ای‌ست از وضعیت امروز ما. چه کسی پاسخگوی این بی‌رحمی پنهان است؟ ما چرا و کی چنین شدیم؟ ما مردمانی که دیگر دوست داشتن هم‌وطن را از یاد برده‌ایم، ما که خشونت‌های پنهان و ریز در رفتار و گفتار روزمره‌مان ابزاری شده است برای بیرون کشیدن گلیم فردی‌مان از اجتماع. ما که دروغ را به عنوان مهارتی برای زیستن دوگانه در بیرون  و درون خانه می‌آموزیم و به کودکان‌مان می‌آموزانیم.

 

ما که تنها نظاره‌گر و شنونده فراموشکار رنج‌هائیم. چه کسی امروز از آن پدری که خود را از پل عابر پیاده خیابان میرداماد به دار کشید و در یادداشتی که از جیب خالی‌اش پیدا شد نوشت «هزینه درمان بیماری چشم‌هایم را نداشتم» سخنی می‌گوید؟ آن اندک کسانی نیز که دلسوزانه می‌گویند با انگ سیاه‌نمایی مورد هجمه‌اند. انگ سیاه‌نمایی فراری‌ست رو به جلو از سوی مسئولان برای عدم پذیرش مسئولیت سیاهی‌ها.

 

این است شهر نوید داده شده؟ این است شهر آرمان‌ها؟

 

اصغر فرهادی

 

هفتم دی ماه ۱۳۹۵»

 

***

دادستان تهران:

 

در بانک سرمایه، ۱۰ نفر نزدیک ۴ هزار میلیارد تومان تسهیلات گرفتند.

 

آقای م.ج که روز دوشنبه ۶ دی بازداشت شد و ۱۲۰۰ میلیارد تومان بدهی دارد، با فرزندان برخی مسوولان ارتباط برقرار کرده بود، اما این گونه اقدامات مانع از تعقیب قضایی وی نشده است.

 

***

انتقال بیش از ۵ هزار میلیارد تومان از اموال گروه رستمی صفا به بانک پارسیان

 

دادستان تهران:

 

رستمی صفا ۶ تا ۷ هزار میلیارد بدهی بانکی با احتساب خسارت تأخیر تادیه داشته و پس از دستگیری و بازداشت اولیه، قول همکاری داد و در این راستا اموالی را به بانک منتقل نمود، اما با آزادی از طریق تودیع قرار وثیقه، در مقابل استرداد وجوه بانک مقاومت نمود که پس از بازداشت مجدد با اعطای وکالت رسمی، تاکنون ۵ هزار و ۱۰۰ میلیارد تومان از اموال خود را به بانک پارسیان منتقل نموده است.

 

***

مسئولان دریک طرح ضربتی صبح امروز با ضرب‌وشتم کارتن‌خواب‌ها اقدام به بیرون راندن آنها از گورستان نصیر آباد کردند.

 

***

پدرم می‌گوید دنیا زندان مؤمن است. عمو بندر اهل بهشت است. ولی این حرفها اصلاً تو کت محمد میکانیک نمی‌رود. هر چه بیشتر فلاکت می‌کشیم، بیشتر به اون دنیا حواله‌مون میدن.

 

احمد محمود

 

***

یک:

خبر امد تعدادی " انسان " به جای یک بار مردن و یک شب اول قبر، هرشب می میرند و با این مرگ زندگی می کنند!. طبق معمول داستان به رسمی انفجاری،  خبرگزاری به خبر گزاری ، زبان به زبان و کانال به کانال پخش شد تا از میان انسانهایی که شبها در گور نمی خوابند، اکثریتی چشم انفعال شوند و اقلیتی زبان اعتراض.

همه می دانیم این داستان هرچند قصه ی امروز و دیروز نیست اما فردا عمرش به پایان خواهد رسید. چرا که فردا باز ماییم مغموم دستانی دیگر و مبهوت داستانی جدید تر.

دو:

خبرامد صورت مسئله پاک شد!. فرماندار شهریار همانطور که قول داده بود به وضعیت گورخواب‌ها رسیدگی کرد!. مسئولان دریک طرح ضربتی صبح امروز با ضرب‌ وشتم این کارتن‌خواب‌ها اقدام به بیرون راندن آنها ازاین گورستان کردند. نتیجه انتشار خبر گورخوابها حداقل برای خود ایشان ازدست دادن جای امن و مطمئنی برای خواب بود.

 

***

در حادثه انفجار یک دستگاه خودرو وانت پیکان در حال سوختگیری گاز CNG که ساعت 10:46 امروز در پمپ گاز منطقه کیان‌شهر اهواز رخ داد، 5 نفر مصدوم شدند.

 

***

فقر، مهاجرت، بی خانمانی، بیکاری گسترده از ویژگی های ذاتی نظام پیشرفته سرمایه داری نئولیبرالی است.

 

***

هر سال یک لشکر بیکار اضافه می شود

 

رضا کیانیان در دیدار با نمایندگان مجلس از اوضاع نامساعد فارغ التحصیلان تئاتر گفت.

 

«تئاتر در جامعه فرهنگ گفت‌وگو به وجود می‌آورد و در موقعیتی قرار گرفته‌ایم که به این گفت‌وگو نیاز داریم

 

«در زمان کنونی شهر به ابعاد جدیدی رسیده که تبلیغ و شیوه‌های رساندن حرف‌ها به مردم عوض شده است و حالا شیوه آن هنر است. تعداد سالن‌های تئاتر در سه سال اخیر به دو برابر و نیم رسیده و تعداد سینماها هم به همت شهرداری زیاد شده است. اگر در شهری سینما، تئاتر و گالری نداشته باشیم، فقر فرهنگی ما را نسبت به جهان نشان می‌دهد

 

«در سال هزار نفر فارغ‌التحصیل تئاتر داریم یعنی هر سال یک لشگر بیکار به جامعه افزوده می‌شود و مسئله این است که این نیروی کار بلد چطور باید مورد استفاده قرار بگیرند

 

«با هزینه تنها یک بیلبورد می‌توان پنج گروه جوان تئاتری را به کار گماشت، اگر دری را به عنوان نمایش باز کنیم سه هزار نفر سر کار می‌روند و این سه هزار نفر تبلیغ کنندگان ما هستند و نه دشمن ما. اگر جلسه‌ای در کمیسیون فرهنگی باشد، حاضرم با برنامه و طرح برای استفاده از این نیروی کاربلد حاضر شوم

 

پویش ملی «من صدای آب هستم»  :یک مسئولیت اجتماعی برای همه آحاد مردم است.

با یکی از خوش منظره ترین جاذبه های طبیعی آشنا شوید

برترین ها: «ولکا آمریکا» یا آمریکای بزرگ یک منبع سنگ آهک واقع در نزدیکی روستای مورینا در منطقه بوهمیای مرکزی در جمهوری چک و به فاصله چند دقیقه از پراگ است. این گودال دراز که بخشی از آن آب گرفته، یکی از خوش منظره ترین و فتوژنیک ترین جاذبه های طبیعی است که به فعالیت های انسانی نسبت داده می شود. مردم چک آن را گرند کانیون جمهوری چک می نامند.

فعالیت های معدنی در این منطقه در اوایل قرن نوزدهم در پاسخ به تقاضای زیاد برای سنگ آغاز شد. سنگ آهک عمدتا در صنعت، برای تصفیه شکر از چغندر شکر، در کوره برای تولید آهن و تولید شیشه و سایر صنایع استفاده می شد.  فعالیت های معدنی بعد از جنگ جهانی اول دوباره افزایش یافت و معدن های مورینا عمیق تر و طولانی تر شدند تا اینکه ولکا آمریکا به طول 800 متر و به عمق 100 متر رسید. پس از اینکه در سال 1963 عملیات معدنی متوقف شد، آب باران جمع شده در این گودال عمیق یک برکه را در انتهای آن شکل داد.
 
گرند کانیون دیدنی در جمهوری چک 
 
گرند کانیون دیدنی در جمهوری چک 
 
گرند کانیون دیدنی در جمهوری چک 
 
گرند کانیون دیدنی در جمهوری چک 
 
گرند کانیون دیدنی در جمهوری چک 

بهترین های گردشگری آسیا در سال 2017

برترین ها: آسیا که خانه 48 کشور دنیاست، بزرگ‌ترین و پرجمعیت‌ترین قاره‌ی جهان محسوب می‌شود.
 
کارهای بسیار زیادی را در آسیا می‌توان انجام داد و این قاره پر است از مکان‌های دیدنی شگفت‌انگیزی که شما را حیرت‌زده خواهند کرد. از بلندترین و درازترین پل شیشه‌ای جهان در چین گرفته تا شهر باستانی جدیدا کشف شده‌ی Angkor Wat در کامبوج، در ادامه 15مقصدی که مسافران این قاره بازدید از آنها را باید در سال 2017 در برنامه‌شان داشته باشند را بررسی خواهیم کرد.
 
نپال

زمین‌لرزه‌ها و بحران‌های سوخت و همچنین ملاحظات امنیتی و ازدحام جمعیت در کوه اورست، نپال را وادار کرد که فکری جدی به حال وضعیت گردشگری خود کند. این روزها این کشور جانی دوباره پیدا کرده و کوه‌های سر به فلک کشیده‌اش و مردم خونگرم‌اش، گزینه‌ای بسیار عالی برای آن دسته از مسافران ماجراجویی هستند که صرفه‌جویی در هزینه‌ها یکی از اهداف اصلی آنهاست.
 
خبر خوب این که بخشی از درآمدی که توسط شما عاید نپالی‌ها می‌شود صرف طراحی و توسعه زیرساخت‌ها و بهبود جامعه نپالی‌ها می‌شود.
 
 15 مقصد آسیایی که در سال 2017 باید به آنها مسافرت کرد
 


جزیره پالاوان، فیلیپین

تعجبی نیست وقتی می‌بینیم تصاویر جزیره پالاوان اینستاگرام را به تسخیر خود درآورده‌اند؛ این جزیره دارای تعدادی از زیباترین ساحل‌های شن سفید جهان است. 
 
15 مقصد آسیایی که در سال 2017 باید به آنها مسافرت کرد
 


شهر چنگدو، چین

در سال گذشته طبق شاخص شهرهای مقاصد جهانی MasterCard و از نظر تعداد بازدید کننده بعد از شهر اوزاکا در ژاپن، شهر چنگدوی چین در رتبه‌ی‌دوم قرار گرفته است.
 
آثار تاریخی، فرهنگ غنی و غذاهای خوشمزه بسیار زیادی در سه کوچه‌ی باستانی و قرینه‌ی شهر به نام‌های Kuan، Zhai و Jing Xiangzi وجود دارد.
 
 15 مقصد آسیایی که در سال 2017 باید به آنها مسافرت کرد
 


کامبوج
 
انگکور وات Angkor Wat مجموعه‌ای قدیمی 700 ساله که در زمینی به وسعت نزدیک به 400 کیلومتر مربع و در عمق جنگل‌های پر آب قسمت شمالی کامبوج، سال گذشته از سوی موسسه Lonely Planet به عنوان جذاب‌ترین نقطه‌ی کره‌ی زمین انتخاب شد.
  
اگر این خبر شما را برای رفتن به این شهر باستانی ترغیب نمی‌کند خوب است بدانید که در سال جاری، شهرهای بسیار قدیمی‌تر در اطراف این مجموعه کشف شده‌اند.
 
 15 مقصد آسیایی که در سال 2017 باید به آنها مسافرت کرد
 

 
سنگاپور

دوست دارید غذاهای خوشمزه و با کیفیت عالی را با ارزان‌ترین هزینه تجربه کنید؟ خوب با صرف مبلغی نزدیک به 8 هزار تومان می‌توانید این کار را انجام دهید البته به شرط آن که به سنگاپور سفر کنید. سنگاپور در بین گردشگران جهان به خاطر بازارهای متعدد فروشندگان دوره‌گرد و غذاهای خیابانی خوشمزه‌اش معروف است؛ خوراک جوجه با سس سویا و دکه‌های نوودل فروشی سنگاپور را باید حتما امتحان کنید. 
 
15 مقصد آسیایی که در سال 2017 باید به آنها مسافرت کرد
 


سئول، کره‌ جنوبی

سئول در حال اتمام مراحل پایانی Skygarden است؛ بزرگراهی که قسمت عابر پیاده و فضای عمومی جاده‌ها در آن پر از باغ‌های گیاهان محلی، گلخانه‌ها، قهوه‌ خانه‌ها، بازارها، کتابخانه‌ها و مغازه‌های گلفروشی است. بدون شک مسافران علاقه‌مند از این جذابیت جدید حسابی استقبال خواهند کرد.
 
 15 مقصد آسیایی که در سال 2017 باید به آنها مسافرت کرد
 


هوکایدو، ژاپن

در سال جاری برای اولین بار خطوط قطارهای سریع‌السیر ژاپن به شهر هوکایدو متصل شدند و به این ترتیب دسترسی به شمالی‌ترین جزیره ژاپن بیش از پیش آسان شده است.

هوکایدو که به خاطر وجود پیست‌های اسکی‌سواری متعدد معروف است در بین اسکی‌‌بازان به خاطر برف بسیار سنگین (خصوصا در Niseko)‌ و شرایط بی‌نظیر اسکی‌سواری فوق‌العاده محبوب است. در فصل تابستان قایق‌سواری، پیاده‌روی در کوهستان، ماهیگیری و تماشای وال‌ها، فعالیت‌های رایج این منطقه محسوب می‌شوند.
 
15 مقصد آسیایی که در سال 2017 باید به آنها مسافرت کرد 
 


عمان

همانند ایران، عمان هم شاهد ساخته شدن هتل‌های مجلل است، علاوه بر این که قرار است تا سال 2017 پارک خانواده ”ماجارت عمان" با سرمایه‌ای بالغ بر 120 میلیون دلار در این کشور ساخته شود. بازدید از مسجدهای زیبای این کشور  که نمای رو‌به‌روی آنها معمولا رشته‌های کوه‌های بسیار زیبای سر به فلک کشیده است را هم فراموش نکنید.
 
 15 مقصد آسیایی که در سال 2017 باید به آنها مسافرت کرد
 


لائوس

لائوس که معمولا در سایه همسایه‌هایی مثل تایلند و ویتنام قرار می‌گیرد اخیرا به خاطر بازدید باراک اوباما حسابی سر زبان‌ها افتاده است.
 
این کشور زیبا پر است از معابد باستانی، آرامگاه‌های مقدس بودایی‌ها، خانه‌های بنا شده روی پایه‌های چوبی، شالیزارهای برنج و همچنین کوهستان‌های بسیار زیبایی که در جنگل‌های متراکم و سرسبز پنهان شده‌اند. هزینه بازدید از این کشور چندان بالا نیست و در مقایسه با همسایه‌ها، توریست‌های کمتری از آن بازدید می‌کنند اما بهتر است عجله کنید، افزایش پروازها از تایلند به معنای سرازیر شدن سیل توریست‌ها به آن جاست.
 
 15 مقصد آسیایی که در سال 2017 باید به آنها مسافرت کرد
 


اوزاکا، ژاپن

طبق شاخص شهرهای مقاصد جهانی MasterCard در سال 2016 شهر اوزاکا از نظر جذب بیشترین تعداد بازدید کننده، در جایگاه اول جهان قرار گرفت. این شهر با آسمان‌خراش معروف و قلعه تاریخی‌اش که قدمت آن به قرن 16 میلادی می‌رسد، تلفیق زیبا و بی‌نظیر از مدرنیته و سنت است.
 
 15 مقصد آسیایی که در سال 2017 باید به آنها مسافرت کرد
 


پارک ملی ران‌تامبور، هند
 
با طی کردن مسافتی سه ساعته از شهر جیپور، وارد پارک ملی ران‌تامبور می‌شوید. این پارک به خاطر وجود انواع ببرها و همچنین صحنه‌های طبیعی شگفت‌انگیز و بسیار زیبا همواره عکاسان سراسر جهان را مجذوب خود کرده و پذیرای آنها در تمام طول سال است. در این پارک چندین خرابه‌‌ی باستانی نیز وجود دارد.
 
طبق اطلاعات موسسه معروف نشنال جغرافی (که از هند مرکزی به عنوان یکی از بهترین مقاصد 2017 نام برده)، نزدیک به دو سوم جمعیت ببرها در هند قرار دارند، از این رو اگر به دنبال مسافرتی سیاحتی در طبیعت هستید، حتما هند را به لیست خود اضافه نمایید.
 
 15 مقصد آسیایی که در سال 2017 باید به آنها مسافرت کرد
 


بوتان

سازمان ملل متحد سال 2017 را سال ملی گردشگری پایدار برای توسعه نامیده، که هدف از انتخاب این نام، آگاه‌سازی هر چه بیشتر مردم سراسر جهان از فرهنگ‌های گوناگون، میراث بازمانده و ارزش‌های آنهاست.
  
اگر دوست دارید نقشی در پیشبرد این هدف داشته باشید سری به کشور بوتان بزنید که از نظر فرهنگی بی‌نظیر است و یکی از کشورهای دوستدار محیط زیست است.
 
 15 مقصد آسیایی که در سال 2017 باید به آنها مسافرت کرد
 


دره‌ی بزرگ ژانگجیاجیه، چین

بلندترین و درازترین پل شیشه‌ای جهان سال جاری در چین افتتاح شد و اگر مطمئن‌اید که از مشکل سرگیجه در اتفاعات بلند رنج نمی‌برید، ارزش آن را دارد که برای یک بار هم که شده از این پل زیبا دیدن کنید.
 
 این پل بسیار زیبا که طراحی بسیار پیچیده و حرفه‌ای دارد در دره‌ی بزرگ ژانگجیاجیه استان هونان چین ساخته شده و گفته شده برای طراحی آن از صحنه‌های فیلم ”آواتار" استفاده شده باشد. این پل نزدیک 430 متر طول و 2 متر عرض دارد.
 
 15 مقصد آسیایی که در سال 2017 باید به آنها مسافرت کرد
 


سامبا، اندونزی

امروزه این جزیره کوچک در اندونزی مجموعه‌ای از بهترین هتل‌های جهان را در خود جای داده است. به لطف موج‌های بسیار بلند این منطقه در گذشته تنها یک هتل برای علاقه‌مندان به موج سواری داشت اما اخیرا تمام این منطقه پر از ویلاهای مجلل با استخرهای خصوصی شده که هر کدام به تنهایی قسمتی از ساحل بکر و زیبای دریا را از آن خود کرده‌اند.
 
 15 مقصد آسیایی که در سال 2017 باید به آنها مسافرت کرد
 


ابوظبی، امارات متحده عربی

قرار بود امسال نسخه موزه‌ی لوور فرانسه در امارات طی سال جاری رونمایی شود اما افتتاح این مکان بی‌نظیر به سال 2017 موکول شده است.

سفر به ساختمان عجیب‌وغریب و البته زیبای این مجموعه را که بر فراز دریاچه‌ای مصنوعی قرار گرفته را فراموش نکنید. این مجموعه میزبان آثار هنری گسترده‌ای مثل حکاکی‌های بودایی‌ها، نقاشی‌های رنگ روغن هنرمندان ایتالیایی و آثاری از ون گوگ، داوینچی و مونه که از موزه لوور پاریس قرض گرفته شده‌اند، خواهد بود.
 
15 مقصد آسیایی که در سال 2017 باید به آنها مسافرت کرد 

روستای زرگر؛ هم ایرانی اند، هم اروپایی!

ماهنامه دیار - مجید عسگری پور: هم ایرانی اند، هم اروپایی، هم فارسی می دانند، هم ترکی؛ صورتشان، هم شبیه آریایی هاست، هم شبیه گلادیاتورها و وایکنیگ ها، قدشان بلند است و مهربانی شان همچون محبت مردم ایل به مهمان ها. مسلمان شیعه اند، کارشان دامداری و کشاورزی؛ به سبک همه روستاییان، مرغ، خروس و غاز هم نگه می دارند؛ بعضی زن ها که هنرمندتر از دیگرانند نیز خودشاننان می پزند و در مشک؛ دوغ و کره می گیرند و پنیر و ماست می بندند.
 
این مردم یک راز دارند، یک نکته مبهم تاریخی که مرموزشان می کند. مردم روستای «زرگر» زبان مادری شان «ورمانو» است؛ به زبانشان زرگری هم می گویند، اما نه از آن زرگری هایی که بعد از هر حرف، «زن» می گذارند و زبانشان می شود «دزرزوز». داستان زبان رومانو بیشتر شبیه افسانه است.
 
 روستای زرگر
 
زرگری ها خودشان هم دقیق نمی دانند متعلق به کجای جهان هستند و چه شد که به ایران آمدند و شدند رومانوی شیعه کشاورز ایرانی که به زبان ترکی هم مسلط هستند. قدیمی های روستا یادشان است که در زمان جوانی شان پیرمردی در زرگر بود که تمام حساب و کتاب هایشان را به زبان روسی می نوشت، اما بعد از مرگ او، نوشتن به زبان روسی ورافتاد؛ حالا این مردم همه شان به زبان رومانو حرف می زنند و به لاتین می نویسند.

مسافرانی از فرانسه و انگلیس

بچه های تحصیلکرد زرگر چند سال پیش چند لغت به زبان رومانو در اینترنت منتشر کردند و از تمام مردم دنیا خواستند که اگر این لغات را می شناسند به ایران بیایند. چند ماه، بعد سه مسافر از فرانسه و انگلیس به روستای زرگر آمدند و در حالی که شادی کنان، ساز و دهل می زدند از این که همزبان هایشان را در ایران پیدا کرده اند دست از پا نمی شناختند.
 
زرگری ها می گویند این سه مرد از تجار بزرگ کشورشان بودند که ایتام زیادی را حمایت می کردند و اهل کار خیر بودند؛ اما تعجب می کردند از این که زرگرهای ایران، زبان رومانو را با زبان فارسی و ترکی آنچنان آمیخته اند که اصالت زبان به آن شکل در اروپا تلفظ می شود از بین رفته است. رومانوهای اروپایی متعجب بودند از این که چرا رومانوهای ایران مثل 18 هزار همزبان شناخته شده خود در اروپا، تشکیات و در نشست سالانه آنها در ترکیه حضور ندارند.
 
روستای زرگر

آوای آواره

رومانوها حتی آنها که تشکیلات منظمی دارند، آواره اند. این مردم معلوم نیست که از چه سرزمینی آمده اند و چه اتفاقی افتاد که در جهان پراکنده شدند. «سرهنگ» از بقیه مردم آبادی به تاریخچه رومانوها مسلط تر است. او خودش در زمان جنگ ایران و عراق، چند بی سیم چی زرگر داشت که پیام های بسیار مهم را به آنها می سپرد تا عراقی ها از آن سر در نیاورند؛ که سر هم در نمی آوردند و عاقبت نیز نفهمیدند این زبان چه زبانی است.
 
سرهنگ می گوید هیچ کس غیر از زرگرها از زبان رومانو سر در نمی آورد و هیچ کس مطمئن نیست این مردم از چه آب و خاکی ریشه گرفته اند؛ اما روایتی هست که می گوید رومانوها طایفه ای هستند که قرن ها پیش از مرزهای شمال ایران وارد شده اند و چون زندگی عشایری داشته اند در بخش های مختلف ایران پخش شده اند و به تدریج یکجانشین شده اند و کشاورزی و دامداری را پیشه خود کرده اند.
 
روایتی دیگر اما می گوید رومانوها اصالتا ایرانی اند و به خاطر شجاعت شان، جزو سربازان قزلباش شاه عباس صفوی بوده اند. عده ای نیز معتقدند چون زرگرها جنگجو و دلیرند هیچ وقت با حکومت های وقت، سر سازش نداشته اند و برای این که حکومت ها از خطرشان مصون باشند آنها را در دنیا پخش کرده اند؛ هرچند این عده نمی گویند که چه حکومتی، در چه زمانی و از کدام سرزمین چنین تصمیمی گرفته است.
 
برای همین زرگرها همیشه دو به شک زندگی می کنند؛ آنها گاه خودشان را مردمانی از کشور رومانی می دانند و گاه از یونان و گاه زبان رومانو را ملاک قرار می دهند تا بگویند ریشه در کشور ایتالیا دارند. معتقدان به این روایت می گویند که در جنگ ایران و روم، 400 نفر از رومانوها به دست پادشاه ایران اسیر شدند، اما چون اندام های ورزیده و قوی داشتند مورد عفو پادشاه قرار گرفتند و در نزدیکی قزوین ساکن شدند.
 
روستای زرگر

آیرانه سی، قمیل و فاملا

اگر مهمان عزیز کرده باشی، زرگرها در بدو ورود برایت «آیرانه سی» می آورند. ایرانه سی یعنی دوغ؛ آن هم دوغی خنک شده با تکه های یخ که یک قاشق غذاخوری پُر رویش کره است و هر مهمانی نصیبش نمی شود.

نکته: افسانه ها می گوید مردم روستای زرگر از بقایای کولی های اروپا هستند، اما چون ماهیت این افسانه ها روشن نیست، زرگرها خودشان را ایرانی می دانند؛ هرچند به زبان رومانو سخن می گویند. وقتی زرگرها به زبان رومانو با هم حرف می زننند فردی که شنونده است، حتی کلمات را هم تشخیص نمی دهد، چه رسد به معنی شان؛ اما اینها که مردمی با محت مردمان ایل اند، سرعت حرف زدنشان را کم و شمرده شمرده کلمات را ادا می کنند تا غیررومانوها هم چیزی فهمند. «قمیل» همان «کمل» انگلیسی ها و شتر ما فارسی زبان هاست که زرگرها «ک» آن را «ق» تلفظ می کنند

«فاملا» هم همان «فمیلی» انگلیسی زبان هاست که ما به آن خانواده می گوییم. «پیری» و «سمنتی» هم می شود ادویه و فلفل و سیمان که دیکته و تلفظش شباهت زیادی به کلمات انگلیسی دارد. زرگرها زبانشان را هم به حروف لاتین می نویسند؛ شاید برای همین است که اصرار دارند بگویند اجدادشان مردم از مردمان رم بوده اند.
 
 روستای زرگر
 
وفاداری به خانواده، عشق به وطن

زنی که شوهرش می میرد هرگز ازدواج نمی کند. مردی نیز که همسر دارد هرگز به سراغ زنی دیگر نمی رود و اگر کسی خلاف کند، از روستا طرد می شود. یعنی اگرچه جمسش در روستاست، اما کسی اعتنایی به او نمی کند. این رسم زرگرهاست که مردمش خیلی روی آن تعصب دارند. آنها نه اهل طلاق اند و نه اهل بی وفایی و خیانت؛ این هم یک رسم برآمده از ایل است. در زرگر زیاد اتفاق افتاده که زنی شوهرش را در جوانی از دست بدهد و چند بچه قد و نیم قد یتیم برایش بماند، اما زن ها هیچ وقت به فکر ازدواج دوباره نمی افتند و به پای بچه هایی می نشینند که از شوهر به جا مانده اند؛ شاید برای این که می دانند تعصبات زندگی ایلی نمی گذارد آنها تنها و بی کس بمانند.
 
مردهای زرگر هم برای ازدواج مجدد و چند همسری، مثل مردهای دیگر دنیا، توجیه نمی آورند و زیرکی نمی کنند چون زرگر بودن به آنها وفاداری را دیکته می کند. با این که جوان های زرگر از لباس پوشیدن و آب و رنگ زندگی تهران ها تقلید می کنند، عقایدشان هنوز زرگری است. آنها به باورهای قومی شان احترام می گذارند و با این که کمتر از گذشته با هم روستاییان شان وصلت می کنند، اما از زبان، خط و اصالتشان همچنان دفاع می کنند.
 
 روستای زرگر

سرهنگ می گوید جوان های زرگر چون از بیماری های ارثی و مادرزادی می ترسند کمتر با دختران و پسران هم روستا ازدواج می کنند اما حتی وقتی با غریبه ها وصلت می کنند باز هم از زبان رمانو حفاظت کرده و نسل به نسل منتقلش می کنند. زرگر تنها روستای رومانو زبان ایران است که زبان زرگری را زنده نگه داشته و سرنوشتش مثل نسل فراموش شده رومانو در شهریار، قوچان، بیله سوار و خوی نشده است.
 
با این که افسانه ها، زرگرها را به سرزمین های دور و نزدیک نسبت می دهد و آنها را به نقاطی از اروپا مربوط می کند، اما با این حال آنها عاشق ایرانند و خودشان را ایرانی می دانند (به طور حتم رمز ماندگاری آنها نیز همین است) اگرچه آنها صورتشان هم شبیه آریایی هاست و هم شبیه گلادیاتورها و وایکینگ ها، ولی آنها هرجا که باشند با همان خط لاتین شان می نویسند: meen iranisom (من ایرانی هستم). Kato dayatar oyolom (اینجا از مادر متولد شدم) و irani boot manga (و کشورم را دوست دارم).

قنات‌ های ایرانی سابقه‌ای هزاران ساله دارند...

وب سایت همشهری 6 و 7 - محمد باریکانی: مدنیت و ماندگاری بسیاری از مناطق مرکزی و حاشیه‌کویر ایران در طول تاریخ، مدیون کاریزها یا قنات‌ها هستند؛ سازه‌هایی که به دلیل اهمیت در مدیریت آب و معماری متفاوت و اسطوره‌های مرتبط با آن همین چندی پیش در یونسکو ثبت جهانی شدند. قنات‌های ایرانی سابقه‌ای هزاران ساله دارند...

مدنیت و ماندگاری بسیاری از مناطق مرکزی و حاشیه‌کویر ایران در طول تاریخ، مدیون کاریزها یا قنات‌ها هستند؛ سازه‌هایی که به دلیل اهمیت در مدیریت آب و معماری متفاوت و اسطوره‌های مرتبط با آن همین چندی پیش در یونسکو ثبت جهانی شدند. قنات‌های ایرانی سابقه‌ای هزاران ساله دارند. این سازه‌های به ظاهر ساده که هنگام سفر به یزد در خطی طولانی از آسمان در زمین قابل مشاهده هستند از عجایب مدیریت ایرانی‌ها بر آب‌های زیرزمینی از هزاره‌های گذشته هستند که تاکنون پا برجا مانده‌اند. قنات‌های ایران توانستند امنیت غذایی ساکنان مناطق بیابانی کشور را حتی در فصول خشک و قحطی فراهم کنند. از آنجا که ایرانی‌ها در دوره‌های گذشته حیات خود را مرهون طبیعت می‌دانستند بر درختان دخیل می‌بستند و آب پاک را آلوده نمی‌کردند و از دل زمین آب زلال را با ایجاد معماری شگفت‌انگیز قنات استخراج می‌کردند و آن را صرف نوشیدن و آبادانی سرزمین‌های خشک می‌کردند.
 
آبادانی در دل زمین 
 
دیرین‌شناسان در حوزه‌ صنعت آب، ایران را خاستگاه اصلی قنات می‌دانند و اعلام کرده‌اند که کشورهای‌ دیگر در آفریقا و دیگر نقاط جهان به تدریج‌ این فنا از ایرانی‌ها فراگرفتند. 11 قنات ایرانی از نقاط مختلف کشور با رای و نظر موافق 16 کشور جهان در آخرین اجلاس یونسکو در پاریس ثبت جهانی شدند تا بدین ترتیب جهان، نام و معماری قنات‌های ایرانی را در فهرست میراث بشر بگنجاند. 11 قنات ایرانی که صدها سال از عمرشان می‌گذرد هنوز زنده هستند و نزدیک به یک هزاره است که مردمان کویری ایران و بیابان‌های خشک کشور را سیراب می‌کنند. از سوی دیگر؛ این قنات‌ها با اسطوره‌ها و افسانه‌های محلی عجین شده‌اند. اکنون که فصل سفر به مناطق بیابانی و کویر ایران است می‌توانید برای بازدید از قنات‌های ثبت جهانی شده ایران و روستاهای زیبای پیرامون‌شان، به نقاط مختلف کشور در حاشیه کویر سفر کنید و علاوه بر بازدید از قنات‌ها از آب آنها نیز بنوشید.برای این که کار شما را آسان‌تر کنیم، شماری از این قنات‌ها را در ادامه معرفی کرده‌ایم.

1. یک فنجان آب در قنات بلده

قنات بلده در خراسان جنوبی و در شهر فردوس در دوره ساسانی‌ها حفر شد. شهر فردوس از شهرهای گردشگر پذیر خراسان جنوبی است که بناهای تاریخی و یک چشمه آبگرم درمانی را در خود جای داده است. قنات بلده زمین‌های کشاورزی و آب شرب مناطق اطراف شهر فردوس را نیز سیراب می‌کند و دارای 16 قنات جانبی و دو چشمه است. البته برخی از قنات‌های جانبی قنات بلده در سال‌های اخیر به دلیل خشکسالی شدید خشکیده‌اند، اما قنات مادر همچنان پرآب است. ناصرخسرو؛ سفرنامه نویس ایرانی حفر قنات بلده را به کیخسرو در دوره ساسانی نسبت داده است. بررسی‌های کارشناسی انجام‌شده بر قنات بلده که اینک در فهرست ثبت جهانی یونسکو نیز قرار گرفته است مشخص کرد که کانال‌های انتقال آب قنات بلده، ظرفیت تولید ۵۰۰ تن ماهی را در هر دوره پرورش ماهی دارند.
 
آبادانی در دل زمین 
 
نکته جالب‌تر آن که در گذشته همانند بسیاری از قنات‌های ایران، در قنات بلده نیز با استفاده از یک ظرف مسی که به منظور اندازه‌گیری آب، سوراخی در آن تعبیه شده و با هر بار پر شدن آن واحد زمان سنجیده می‌شد، تقسیم آب صورت می‌گرفت. این شیوه از تقسیم آب را فنجانی نامیده‌اند. اگر گذرتان به شهر فردوس در همسایگی طبس افتاد بدانید که علاوه بر بازدید از جاذبه‌های تاریخی و طبیعی این شهرستان می‌توانید سری هم به قنات ثبت جهانی شده بلده بزنید و یک فنجان از آب این قنات بنوشید و با تاریخ معماری سازه‌های آبی و مدیریت آب در ایران باستان آشنا شوید.

 2. قنات قصبه گناباد؛ عمیق‌ترین قنات جهان

قنات قصبه گناباد در صدر فهرست قنات‌های ثبت جهانی شده ایران قرار دارد. در رابطه با شکل‌گیری این قنات در طول تاریخ داستان‌های زیادی نقل شده است. دلیل ساختن این داستان‌ها نیز ناتوانی در توجیه چگونگی مدیریت آب و معماری قنات بود. در باورهای محلی می‌گویند،‌ بهمن از پادشاهان کهن ایران پس از ارتکاب یک گناه بزرگ خود را لایق سلطنت ندید، اما موبدان رای دادند که او برای کفاره گناه خود می‌تواند یک کار نیک انجام بدهد که خیر آن به عموم برسد. بهمن، هزار قنات در مکان‌های بی‌آب اطراف فرمانروایی خود احداث کرد که قنات مهم قصبه گناباد از آن جمله است. در برخی داستان‌های تاریخی نیز احداث قنات قصبه گناباد را به دیوها نسبت داده‌اند.
 
آبادانی در دل زمین 
 
برخی مقنی‌ها معتقدند در زمان‌های قدیم شخصی به نام « طاهرآبشناس » به دیوها دستور داد که چاهی حفر کنند و اجنه نیز چنین کردند و آب از بالا دست به پایین دست جریان یافت. قنات قصبه گناباد دارای یک موزه بسیار تماشایی است که به لحاظ موقعیت و قدمت یکی از جاذبه‌های گردشگری شهر گناباد در استان خراسان رضوی است. قنات و موزه قصبه گناباد هر سال گردشگران بسیاری را نیز به خود جذب می‌کند. قنات قصبه گناباد تنها در نوروز 95 بیش از 60 هزار گردشگر را به خود جذب کرد. قنات قصبه یا کاریز گناباد را کاریز کیخسرو نیز خوانده‌اند. این قنات همچنین کهن‌ترین قنات جهان است.

3. قنات قاسم‌آباد فارس

قنات قاسم آباد فسا در استان فارس نیز از دیگر قنات‌های مهم ایران است که در فهرست آثار جهانی یونسکو به ثبت رسید. این قنات که از قنات‌های پرآب کشور است براساس آنچه در بانک اطلاعاتی قنات‌های کشور آمده دارای 100 مالک است و 250 هکتار از زمین‌های کشاورزی را آبیاری می‌کند. طول قنات قاسم آباد یک کیلومتر است و عمق مادرچاه آن 20 متر و تعداد میله‌های چاه آن 60 میله است. همچنین دبی این قنات 120 لیتر در ثانیه است. اگر به شیراز و شهر فسا سفر کردید حتما سراغ قنات قاسم آباد را بگیرید تا حین بازدید از آن و جاذبه‌های تاریخی و گردشگری و زمین‌های کشاورزی اطرافش پی به ارزش‌های طبیعی و تاریخی قنات قاسم آباد ببرید.

4. قنات مون

عده‌ای از اهالی معتقدند که این قنات قبل از اسلام ایجاد شده و بانی حفر آن را کاوه آهنگر می‌دانند. برخی دیگر اظهار می‌دارند که در گذشته‌های دور یکی از مقنیان خبره یزد از این منطقه به سوی زفرقند عبور می‌کرده که شب فرا می‌رسد و وی ناچار در اردستان می‌ماند. شب هنگام وقتی که این مقنی در بستر خواب بوده گوش خود را روی زمین قرار داده و حرکت آب‌های زیرزمینی را احساس می‌کند. فردای آن روز به اهالی اردستان سفارش می‌کند که در محل فعلی قنات مون قناتی ایجاد کنند و از آب زیرزمینی آن استفاده برند. اهالی نیز به سفارش او عمل کرده و قناتی حفر می‌کنند. پس از چندی که استاد کار یزدی مجدداً به آن حوالی آمده و از قنات بازدید می‌کند، تشخیص می‌دهد که حفر قنات طوری بوده که از همه آب زیرزمینی استفاده نشده است. مجددا دستوراتی برای ایجاد قنات دیگر که آب آن به موازات و در عمق همان مسیر حرکت می‌کرده می‌دهد تا بتوانند از همه آب زیرزمینی استفاده کنند. با این دستور حفر رشته دوم قنات آغاز شده و بدین ترتیب قنات دو طبقه مون زیر نظر این مقنی یزدی ایجاد می‌شود.

در هر حال قنات مون که در شهرستان اردستان قرار دارد، تنها قنات دو طبقه جهان است و آب هیچ یک از طبقات به دیگری نفوذ نمی‌کند. قنات وزوان نیز با 2500 سال قدمت یک سد ذخیره آب را نیز در خود جای داده است و قادر است 4 ماه آب کشاورزی را در خود ذخیره کند.
 
آبادانی در دل زمین 

این قنات چاه‌های مشترک دارد و مادرچاه‌ها و مظهر قنات در آن متفاوت است. برای کاوش و حفر این قنات مقنی‌ها چند شرط را در نظر گرفته بودند که اگر یکی از آن شرایط وجود نداشت امکان احداث و جاری کردن آب  در دو قنات نیز ممکن نبود. داشتن شیب مناسب و لازم در هر دو طبقه قنات و بالاتر قرار گرفتن طبقات آبده از مظهر آنها در معماری این قنات موجب شده بود که جریان آب در آن  پیوسته باشد. خاک هر دو قنات از لحاظ سختی و نرمی معتدل است و جنس آنها از خاک رس خوب، چسبنده و خوشبو  است. متخصصانی که از نزدیک این قنات را دیده‌اند آن را از لحاظ رعایت اصول حفاری یکی از شاهکارهای علم  مهندسی در دوران کهن خوانده‌اند.

5. قنات مزدآباد

قنات مزدآباد میمه 2500 سال قدمت و 18 کیلومتر طول دارد. این قنات دارای دو رشته آب سرد و گرم و سه سد ذخیره آب زیرزمینی است. سد یا آب بند هم آن زیر وجود دارد. زمستان‌ها که آب قنات زیاد می‌شد، مردم برای ذخیره آب برای تابستان، سد می‌زدند. قنات مزدآباد در میمه اصفهان، یک سد با ارتفاع 9 متر دارد. جنس این سد از سنگ و ملات است. معماری قنات به گونه‌ای است که 9 دریچه در آن تعبیه کرده‌اند. در زمستان دریچه‌های گرد را با کوزه می‌بستند. به این صورت که پارچه‌ای دور کوزه می‌پیچیدند و داخل دریچه‌ها قرار می‌دادند. در این روش هر چه فشار آب در زمستان بیشتر می‌شد، کوزه‌ها نیز بیشتر در حفره‌ها فرو می‌رفتند و آب پشت سد جمع می‌شد. گاهی نیز داخل کوه‌های اطراف قنات اتاقک‌هایی ایجاد می‌کردند که آب در آنها ذخیره شود. تابستان که می‌شد کوزه‌ها را می‌شکستند و آب از آنها سرریز می‌شد.
 
آبادانی در دل زمین

6. اکبرآباد؛ پرآب‌ترین قنات دوقلو

قنات‌ دوقلوی اکبرآباد در بروات بم یکی دیگر از قنات‌های پرآب ایران است. همین پرآبی و دوقلو بودن قنات‌های اکبرآباد موجب شد تا در فهرست آثار جهانی یونسکو ثبت شود. قنات اکبرآباد در بروات بم نقش زیادی در توسعه کشاورزی در این منطقه و آبیاری باغ‌های نخل دارد.این قنات پیش تر با شماره 31163 در فهرست آثار ملی کشور ثبت شده بود. قنات اکبرآباد 80/4 کیلومتر طول دارد و دبی آب در آن به 300 لیتر در ثانیه می‌رسد. عمق مادرچاه آن 60 متر و تعداد میله‌هایی که برای این قنات حفر شده یکصد میله است. بنابراین اگر به بم سفر می‌کنید می‌توانید علاوه بر بازدید از ارگ بازسازی شده بم و بازار قیصریه در همسایگی ارگ به بروات هم سفر کنید و با طی مسافتی کوتاه علاوه بر جاذبه‌های گردشگری بروات به بازدید از قنات اکبرآباد هم بپردازید که اکنون تبدیل به منطقه توریستی شده و 300 نفر نخل نیز با ثبت جهانی این قنات در اطراف آن جان گرفته اند.
 
آبادانی در دل زمین

7. زارچ؛ طولانی‌ترین قنات جهان

قنات زارچ در شهر زارچ در استان یزد طولانی‌ترین قنات جهان و یکی از عمیق‌ترین قنات‌های جهان است. در وصف قنات زارچ افسانه‌ها و اسطوره‌ها نقل کرده‌اند. قنات زارچ که در فهرست یونسکو ثبت شده است 100کیلومتر طول دارد و دارای 2115 حلقه چاه است. سابقه حفر قنات زارچ نیز 3 هزار سال اعلام شده است. پس از ورود اسلام به ایران نیز، مسجد جامع تاریخی شهر یزد درحریم قنات زارچ ساخته شد و چند میله چاه این قنات در محدوده این مسجد قرار گرفت تا علاوه بر پر کردن آب انبار وسیع زیر مسجد، نمازگزاران بتوانند از طریق پایاب برای وضو گرفتن از آب قنات استفاده کنند که این پایاب هنوز هم قابل استفاده است.
 
آبادانی در دل زمین 
 
قنات زارچ تا 50‌سال پیش بیش از 150 لیتر آب را در ثانیه منتقل می‌کرد که این میزان به دلیل حفر بی‌رویه چاه‌های عمیق و نیمه عمیق در حریم آبی قنات، به شدت کاهش یافت. مظهر قنات در شهر زارچ واقع شده و دارای سه شاخه یا تونل زیرزمینی جدا از یکدیگر به نام‌های شیرین، شور و ابراهیم خویدکی است. هم‌ اکنون اما تنها شاخه شور به طول 72 کیلومتر آبدهی دارد که آبدهی این شاخه در بالا‌دست 60 لیتر در ثانیه و در مظهر قنات 28 لیتر در ثانیه است. قنات زارچ از قنات‌هایی است که در برابر افت شدید سطح آب زیرزمینی و تکنولوژی مدرن مقاوم ماند و به همین دلیل یکی از کهن‌ترین شاهکارهای تمدن بشری در آبیاری و آبرسانی شهر یزد است.

8. قنات وزوان

قنات وزوان در شهر وزوان استان اصفهان حفر شده است و در پرونده زنجیره‌ای ایران به یونسکو این قنات نیز به ثبت جهانی رسید. از ویژگی‌های قنات بزرگ وزوان بند کردن و بستن آن در فصل زمستان در داخل خود قنات است که یکی از شاهکارهای معماری قنات در ایران است. نتیجه این معماری آن بود که آب‌های زیرزمینی در فصل زمستان ذخیره می‌شد. سابقه حفر این قنات را نیز به 3 هزار سال پیش نسبت داده اند. این قنات که همچون یک سد زیرزمینی برای مهار آب‌های زیرزمینی و جلوگیری از هدر رفت آب و مدیریت آب عمل کرده است می‌تواند حجم انبوهی از آب‌های زیرزمینی را در دل خود نگاه دارد. قنات وزوان همچنین 35 کیلومتر طول دارد و وقتی ارزیاب یونسکو برای بررسی وضعیت این قنات در فهرست یونسکو به اصفهان سفر کرد چنان از مشاهده این قنات شگفت‌زده شد که پرسید چرا قنات به این مهمی تاکنون به ثبت جهانی نرسیده است؟ وزوان شهری است قدیمی در ۹۰ کیلومتری شمال اصفهان و در میان دشت میمه که از شمال با میمه از جنوب با روستای ونداده از غرب با روستای ازان و از شرق با روستاهای مراوند و ابیانه همسایه است.
 
آبادانی در دل زمین

  9. قنات 900 ساله ابراهیم آباد

قنات ابراهیم آباد اراک که از قدیمی‌ترین قنات‌های کشور است از کوه‌های 70قله سرچشمه می‌گیرد و با طی 11 کیلومتر در زیرزمین نزدیکی روستای ابراهیم‌آباد از زمین خارج می‌شود. وجود تپه مربوط به دوره اشکانی و پیشینه روستاهای اطراف این قنات نشان از قدمت بالای قنات ابراهیم‌آباد دارد. بنابراین اگر برای بازدید از این قنات می‌روید حتما از تپه اشکانی نزدیک به آن نیز بازدید کنید. طول قنات ابراهیم‌آباد حدود 350 میله حفر شده است. طول مادر چاه قنات ابراهیم‌آباد بیش از 110 متر است که این طول باعث شده این قنات در ردیف قنات‌های پیچیده ایران قرار بگیرد. این قنات به‌صورت دوره‌ای نزدیک به 100هکتار از زمین‌های کشاورزی روستای ابراهیم‌آباد را مشروب کرده است.
 
فناوری ساخت قنات در اوایل هزاره اول قبل از میلاد در مناطق خشک کوهستانی ایران گسترش پیدا کرد و به کشاورزان اجازه داد در دوره‌های طولانی خشکسالی که آب سطحی یافت نمی‌شود به کشت وزرع بپردازند. قنات ابراهیم آباد اراک سال ۱۳۹۳ به ثبت ملی رسید و اینک به‌عنوان یک اثر تاریخی در فهرست جهانی یونسکو نیز به ثبت رسید. قنات ابراهیم‌آباد اراک همچنین حدود 900 سال قدمت دارد و هنوز هم به‌عنوان یک قنات زنده در اقتصاد و معیشت مردم منطقه کاربرد دارد. قنات ابراهیم‌آباد از زمان شکل‌گیری تاکنون نقش مهمی در تامین و مدیریت منابع آبی مورد نیاز کشاورزی و آشامیدن اهالی روستای کهن ابراهیم‌آباد داشته و عنصری با ارزش و زنده است. 
 
آبادانی در دل زمین 
 
چاه اصلی قنات ابراهیم‌آباد مخروطی شکل است؛ یعنی هر چه چاه به سمت پایین می‌رود، بازتر می‌شود و قطر دهانه میله آن حدود یک متر و قطر محل اتصال میله به کوره حدود ۱۰ حلقه است. میله‌های بعدی  پس از مادر چاه نیز ۴۰ حلقه هستند که هرکدام حدود ۱۰۰ متر عمق دارند. مادر چاه نیز دارای عمقی حدود ۱۱۰ متر است. اولین چاه قنات که به مادر چاه شهرت دارد در گویش محلی به نام سرزا در یک منطقه حفاظت شده و زیبا به نام 70قله و در محل پشته قبرستان قرار گرفته است. قنات ابراهیم‌آباد شامل یک رشته اصلی و دو رشته فرعی است که رشته‌های فرعی آن در منطقه به نام‌های رونا و قوشد خوانده می‌شوند. از جمله دلایلی که باعث شد قنات ابراهیم‌آباد اراک در فهرست آثار جهانی یونسکو به ثبت برسد، مخروطی بودن بدنه قنات و اثرگذاری مستقیم این سیستم در اقتصاد و معیشت مردم بود.

  10. قنات جوپار

مردم منطقه جوپار در ماهان کرمان برای دستیابی به آب مورد نیاز خود مشکلات زیادی داشتند. هنگام کم آب شدن قنات زندگی چوپاریان سخت می‌شد. کم شدن آب قنات به آیین‌هایی در میان مردمان جوپار دامن زده‌بود. برای نمونه در زمان‌های قدیم هنگام خشکسالی جوانان بر در خانه‌ها اشعاری می‌سرودند و طلب آرد از صاحبخانه‌ها می‌کردند. صاحبخانه‌ها نیز درخواست آنها را اجابت می‌کردند. جوان‌ها در نزدیکی قنات آتش می‌افروختند و آرد را خمیر می‌کردند و می  پختند. پیش از پختن کماچ مهره کوچکی در خمیر می  گذاشتند و هنگامی که کماچ پخته می‌شد یکی از حاضران که از همه مسن  تر بود کماچ را قطعه قطعه می‌کرد و به هر یک از جوانان تکه  ای اهدا می‌کرد. او همچنین مراقب بود که مهره در کدام قطعه قرار داده شده است. وای به احوال بیچاره‎ای که مهره در نان او پیدا می‌شد. او را به فلک می‌بستند و چوب می  زدند. سپس یکی از سادات محل ضامن جوان می  شد و قرار می‌  گذاشتند که چنانچه ظرف یک هفته باران نیامد دوباره جوان بیچاره را تحویل بدهند تا چوب بخورد. آنها این گونه امیدوار بودند که خداوند برای جلوگیری از ظلم‌شان به آن جوان باران نازل کند.
 
آبادانی در دل زمین 

22 رشته قنات در منطقه جوپار وجود دارد که قدیمی‌ترین آنها قنات گوهرریز جوپار است. این قنات یکی از بزرگ‌ترین و طولانی‌ترین قنات‌های ایران است. این قنات آب جوپار و مناطق اطراف را برای آشامیدن و کشاورزی تامین می‌کند. سابقه این قنات را به دوران مهرپرستی نسبت داده اند. قنات جوپار به لحاظ مذهبی ارزش بسیاری در بین اهالی و جوپاریان دارد و بسیار مورد احترام است.

  11. قنات حسن آباد یزد

قدمت قنات حسن‌آباد یزد به دوره میانی اسلامی؛ یعنی قرن هشتم هجری می‌رسد. حق آب این قنات متعلق به برخی اهالی شهرستان مهریز و یزد است. این قنات همچنین از محدوده کوه‌های غربالبیز آغاز و پس از گذر از شهرستان مهریز تا روستای دهنو، حسن آباد و مریم آباد یزد امتداد می‌یابد. مالکیت این قنات عمومی و خصوصی است. یک پنجم آب آن متعلق به سادات مهریز است که در تغار ساداتی تحویل آنها می‌شود و مابقی آب نیز سهم روستای دهنو و حسن‌آباد یزد است. قنات حسن آباد یزد حدود 200 مالک آب و 400 بهره‌بردار دارد و 8 جره از آب آن نیز متعلق به آب‌انبار نو مریم‌آباد است. مادرچاه قنات حسن آباد 40 متر عمق دارد و در محدوده چشمه غربالبیز مهریز قرار گرفته است.
 
آبادانی در دل زمین 
 
حوزه آبریز این قنات، ارتفاعات شیرکوه و سرریز چشمه غربالبیز است. آبدهی قنات براساس میزان بارندگی سالانه در شیرکوه است و در فصل بهار و سال‌های ترسالی به 200 لیتر در ثانیه می‌رسد. در فصل تابستان و پاییز نیز آبدهی قنات کاهش می‌یابد و به 110 لیتر در ثانیه می‌رسد. قنات حسن‌آباد یزد دارای پنج شاخه پیشکار اصلی، پیشکارکوهی، شق‌قنات، کوه‌سرخی و شاه‌نشینی است. قنات حسن‌آباد علاوه بر میزان آبدهی نسبتا مناسب و بالا، دارای عمق کم در کانال آبرسان مهریز تا یزد است. قنات حسن‌آباد 700 سال قدمت دارد و در مهریز یزد در باغ پهلوان‎پور قرار دارد. آسیاب تاریخی میرزانصرالله هم کنار آب همین قنات ایجاد شده است. این قنات در مسیر خود موجب رونق کشاورزی 6 هزار کشاورز در روستاهای دهنو و حسن‌آباد مشیر یزد شده است.

قربانیان تجاوز سکوت نکنند

روزنامه قانون: تجاوز خشونت‌آمیز،تفاوتی با قتل نفس ندارد تجاوز به عنف، اسیدپاشی و کودک‌آزاری باید جنایت علیه بشریت اعلام شوند افکار و عقاید برخی، نشات گرفته از سنت‌هایی بسیار خشن و قومی است امروزه بسیاری از جوانان دیدگاه های روشن تری دارند و قربانیان تجاوز و فشارهای جنسی را مجرم نمی شمارند و آمادگی روحی آن را دارند که با این جرایم برخورد. کنند بهترین واکنش خانواده بعد از شنیدن تعرض به دخترشان این است که شکایت کنند با شکایت نکردن، درظاهر آبرو حفظ می شود اما خانواده اخلاق خود را از دست می دهد نخستین آموزش، آن است که خانواده ها از سنین بسیار پایین، گروهی از خطرات را به فرزندان خود گوشزد کنند.
 
جامعه مدنی در قالب نخبگان، خود بایدجنبش هایی را برای دفاع از قربانیان تشکیل دهد که بدون هیچ نوع پرده‌پوشی درباره جنایات جنسی سخن گفت و نشان داد که این‌ها جنایت هستند سنت ها بیشتر از آنکه ملهم و تحت تاثیر ارزش های دینی جامعه باشند روی ارزش‌ها تاثیر گذارند و از ساختارهای جماعتی و قبیله ای پیشین ریشه می گیرند سنت‌های ما به شدت زن ستیز بوده و در آن‌ها «شرف» و «آبرو» در گروی برخی باورهای قدیمی و ضد زن هستند.
 
قربانیان تجاوز سکوت نکنند 

آمارهای رسمی جهانی، نشان می دهد تعداد قربانیانی که آزار و تعرض را به پلیس گزارش می دهند و خواستار مجازات متجاوزین می شوند، بسیار ناچیز است به طوری که در آمریکا 68 درصد قربانیان و در هند90 درصد آن‌ها سکوت می‌کنند. اما در ایران این آمار به چه صورت است؟ آیا قربانیان تجاوز و تعرض ، نسبت به افشای واقعه رخ داده و یا شکایت از مجرم اقدام می کنند؟

آخرین آماری که در این رابطه در ایران منتشر شده به سال 1393 بر می‌گردد و آمار جدیدی در دسترس نیست. معاونت راهبردی قوه قضاییه، آمار تجاوز جنسی را در سال مذکور حدود یک هزار و313 مورد، عنوان کرده است.دهم بهمن سال 94، روزی بود که ندا، راهی خانه شد و با خودش عهد کرد که دیگر حتی با اصرار مادرش به مدرسه نرود.
 
با این تصمیم، آرزوهای دوران بچگی خود را به باد داد اما ندا به اصرار مادرش داستانی که برای او اتفاق افتاده بود را تعریف کرد. قصه تلخ تعرض معلمش به او.اما خانواده ندا، دختری 9 ساله از روستایی در استان زنجان، با وجود شنیدن ماجرای تجاوز جنسی به دخترشان، سکوت نکردند و تخلف معلم را به پلیس گزارش کرده و خواستار مجازات وی شدند.

درحالی که در ایران معمولا تعرض‌های اینچنینی، به دلیل سکوت دختر و خانواده‌هایشان با گذشت زمان به فراموشی سپرده می شود و شاید همین سکوت، مهم‌ترین عامل در پابرجایی این آزارهاست. گزارش خانوده ندا به پلیس، می تواند الگویی برای افرادی باشد که به دلیل ترس از آبرو سکوت می کنند. این سکوت می‌تواند به سلاحی قدرتمند برای متجاوز تبدیل شود.سکوت و شرمندگی در برابر خشونت و تجاوز، به معنای قبول عامل و پذیرش تقصیر است و صدماتی به مراتب عمیق‌تر وجبران ناپذیرتر از اعمال خشونت‌بار به همراه خواهد داشت.

چنین تفکراتی حتی در غرب هم هنوز به چشم می‌خورد.هرچند قوانین اجتماعی و مدنی در غرب و تاحدودی هم در ایران از خشونت‌دیده دفاع می‌کند، ولی هستند قربانیانی که سکوت خودرا به برملا شدن آن ترجیح می‌دهند ؛ حتی اگر زنانی به‌طور دائم از همسران خود کتک خورده و مورد ضرب و شتم قرار بگیرند.بر همین اساس برای آسیب شناسی این رفتار در جامعه، با ناصر فکوهی، استاد انسان‌شناسی دانشگاه تهران و مدیر موسسه انسان‌شناسی و فرهنگ، گفت‌و‌‌گویی داشتیم که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید:

به نظر شما چرا موضوعاتی مانند تجاوز و تعرض با اینکه برای خانواده ها بسیار خطرناک هستند، خط قرمز محسوب شده و راجع به این موضوعات در خانواده صحبت نمی شود؟

جامعه ما در بخشی از خود که شاید بتوان آن را در حد 30 تا 40 درصد ارزیابی کرد، هنوز به ارزش های سنتی، به شدت پایدار است. این سنت‌ها بیشتر از آنکه ملهم و تحت تاثیر ارزش های دینی جامعه باشند، روی ارزش‌ها تاثیر گذارند و از ساختارهای جماعتی و قبیله ای پیشین، ریشه می‌گیرند که به شدت زن ستیز بوده و در آن‌ها «شرف» و «آبرو» در گروی برخی باورهای قدیمی و ضد زن هستند.

موضوعاتی که مطرح کردید، بیشتر به جامعه سنتی ما تعلق دارد. از این رو با وجود آنکه ده‌ها سال است ارزش‌های دینی در محورگفتمان‌های رسمی قرارگرفته اند، این سنت های زن‌ستیزانه هستندکه دائما وزنه سنگین تر خود رابه معرض نمایش می گذارند. خانواده‌های ایرانی، با گذار سریع از شهرنشینی و روابط جدیدشکل‌گرفته و تغییرات به وجودآمده درآن و روابط نسل جوان و عمل گرا و تغییر و تحولات اتفاق افتاده، نتوانسته اند خود را با شرایط وفق بدهند و به‌طورکلی خیلی باسرعت و بدون تامل ازآن عبورکرده اند.

از این رو ما هرچه بیشتر با شکاف شدید و بین نسلی در زمینه ارزش‌ها برخورد می کنیم در یک سوی آن، افراد بالای چهل یا پنجاه سال، اهالی روستاها و شهرهای بسیارکوچک قراردارند و در سوی دیگر آن، اکثریت عظیم جوانان ساکن شهرهای متوسط و بزرگ. این دو گروه به ارزش‌هایی بسیار متفاوت باور دارند و از آنجا که نه قانون و نه ارزش‌های دینی با آنان مخالفتی ندارد، عملا مانعی‌ جزسنت های قدیمی سرراه‌شان نیست که آن‌ها را نیز دقیقا به همان دلایل اجتماعی پشت سر می‌گذارند.

آن‌طور که از صحبت های شما بر می آید یعنی خانواده های ایرانی درگیر یک گفتمان متناقض هستند؟

بله ! خانواده های ایرانی خود را درگیرگفتمانی متناقض کرده اند زیرا از یک سو، خود با دامن زدن به تحصیل دختران‌شان و تمایل به کار کردن آن‌ها پس از تحصیل و همچنین مخالفت با ازدواج زودهنگام و اصولا با ایجاد موقعیتی که چنین ازدواج هایی از لحاظ مادی ممکن نیست، شرایطی را فراهم کرده اند که روابط جنسیتی نمی تواند صرفا تابعی از روابط سنتی باشد، از طرف دیگر هیچ نوع رابطه دیگری را بر نمی تابند.

خانواده‌ها نمی‌توانند از یک سو خواهان زندگی‌کردن خود و فرزندان‌شان در موقعیت های قرن بیست و یکم باشند و از همه موقعیت‌های آن استقبال کنند و از سوی دیگر در زمینه روابط میان جوانان، خواهان روابط دو یا چندین قرن پیش باشند بنابراین به اعتقاد من، این خانواده‌ها و نسل قدیم هستند که باید خود را با شرایط شکل‌گرفته تطبیق دهند و انتظار این کار از جوانان، هم بیهوده و هم غیر طبیعی و غیر عقلانی است.
 
پذیرش خانواده می تواند شرایط را برای مشروعیت یافتن،کنترل و مدیریت بهتر این روابط و در نتیجه سالم سازی آن‌ها فراهم کند و عدم پذیرش خانواده‌ها بالعکس به واکنش‌های غیر عقلانی جوانان منجرشده و شرایط بسیار حادی را ایجاد می‌کند که دیگر آزادی نیست بلکه بیماری و آسیب است وبه همه ضربه خواهد زد.

خانواده ها و قربانیان تجاوز بر این باورند که صحبت درباره این مسائل به نوعی بازی با آبروی قربانی است، آیا این مساله ریشه در شرم، حیا، آبرو، سنت و مذهب دارد؟

باز هم باید تکرار کنم دین و مذهب نیستند که با این مسائل تابویی دارند بلکه این سنت‌های قدیمی هستند که در خانواده‌ها از دوره های پیشین وجود داشته اند.

برخی از این افکار و عقاید، نشات گرفته از سنت‌هایی بسیار خشن و قومی است و گاه حتی در شهرها از مجازات کردن جانیان صرف‌نظر می‌کنند تا «آبروی » خانواده، قبیله یا جماعت، به خطر نیافتد در حالی که به عقیده من باید از جرایم و جنایاتی مانند تجاوز و فشارهای جنسی کاملا تابو زدایی کرد وهمچون جنایات دیگر و البته وخیم‌تر و حادتر، آن را در نظر گرفت و برایمان مشخص باشد که قربانی کیست و مجرم چه کسی.

امروزه بسیاری از جوانان دیدگاه های روشن تری دارند و قربانیان تجاوز و فشارهای جنسی را مجرم نمی شمارند و آمادگی روحی آن را دارند که با این جرایم برخورد کنند. قانون نیز باید به شدیدترین شکل ممکن با این جرایم برخورد کند .

به نظر من مجازات جرایمی مثل تجاوز، اسیدپاشی واصولا خشونت علیه زنان، کودکان و افراد ضعیف جامعه، باید جزو شدیدترین قوانین موجود باشد و البته درکنار برخورد قانونی، ریشه های اجتماعی را هم به صورت دقیق و بدون تابو ایجادکردن، بررسی و به سمت حل آن گام برداریم. به اعتقاد من تجاوز خشونت آمیز و بیرحمانه تفاوتی با قتل نفس ندارد و حتی از آن بدتر است. قربانی باید دراین حالت دارای محیطی اجتماعی باشد که به او اجازه دهد بی واهمه از جنایتی که به او ضربه زده، سخن بگوید نه آنکه خود را مجرم بشمارد. متاسفانه در برخی پهنه های قومی، قبیله ای و سنت‌گرا هنوز چنین رویکردهایی در کشور ما وجود دارد که باید به شدت با آن‌ها نیز برخورد شود.

به طور کلی بعد از بروز این حوادث بهترین واکنش از طرف قربانی و خانواده اش چیست؟

در همه این موارد باید شکایت شود. حتی موضوع، بدون ذکر نام و احترام گذاشتن به محرمانه بودن پرونده‌ها،رسانه ای شود. البته در این رسانه ای شدن، باید خطوط قرمز را رعایت کرد. در صورتی که قربانیان مایل نیستند نام و تصویری از آن‌ها منتشر شود، این کار صورت نگیرد.

اما در مورد مجرمان برعکس به نظر من باید شدت عمل بیشتری نشان داد و این افراد برای همیشه در کارنامه خود این جنایات را داشته باشند و اصولا در مورد جرایمی مثل تجاوز به عنف، اسید پاشی یا خشونت علیه کودکان، شدت مجازات باید حداکثری و حداقل محرومیت دائم یا بسیار طولانی مدت از جامعه باشد. ما در جامعه ای زندگی می‌کنیم که به شدت مردسالار و مستعد این گونه جنایات هستند. بنابراین باید برای مقابله با آن‌ها از همه ابزارها استفاده کرد. فعالیت‌های اجتماعی، مطالعات و برنامه‌های تربیتی و جامعه شناختی و... در درازمدت پاسخ می دهند و هر اندازه جامعه سالم‌تر و باز‌تر و میزان آزادی‌ها و اخلاق بالاتر باشد، کمتر شاهد این مسائل خواهیم بود اما در کوتاه مدت باید شدت عمل قضایی، حداکثری باشد.

در این موقعیت آیا می توان استدلال کرد که آبرو با شرم و حیا در یک خط مستقیم به هم ربط پیدا می‌کنند ؟

دقیقا همین طور است و البته آبرو ممکن است با شکایت نکردن به ظاهر، حفظ شود اما در واقع آن خانواده اخلاق خود را از دست خواهد داد و این سکوت بی شک سرانجام خوبی برایشان نخواهد داشت، حتی شاید آنان را به نابودی بکشاند.
 
بالعکس به مجازات رساندن مجرم می‌تواند با وجود سنگین بودن فشارهای سنتی،آرامش و اخلاق را به خانواده بازگرداند وبه آن قدرت دهدکه تداوم بیابد؛ خانواده با سکوت نکردن، مسئولیت اجتماعی خود را انجام داده و می‌تواند بیشتر اطمینان خاطر داشته باشد که این جنایت برای خانواده دیگری اتفاق نخواهد افتاد اما سکوت، آن‌خانواده را شریک جرم جنایتکار چه در این جنایت و چه احتمالا در جنایات دیگر او یا دیگران می کند و همین امر خانواده را به نوعی در جنایت علیه یکی از اعضای خود درگیر و خطر نابودی‌اش را فراهم می‌کند و بی اخلاقی به این شکل، خطر فروپاشی خانواده پس از چنین حوادثی را سبب می‌شود.

اعتماد و عشق اعضای خانواده به هم، تنها ابزارهایی هستند که می‌توانند نجات‌بخش باشند. درهر اتفاق دیگری‌که با واکنش‌های عصبی، خشونت آمیز یا پنهان‌کاری همراه است به جای آنکه خانوده‌ حفظ شود آن را نابود می‌کند؛ این قضیه هم به مثابه همان است.

آیا موقعیت های جغرافیایی مثلا زندگی در روستا یا شهر در واکنش به این حوادث تاثیرگذارند؟

شرایط روستایی شرایطی است که ما در علوم اجتماعی به آن شرایط «جماعتی» می‌گوییم یعنی شرایطی که هنوز «جامعه» به معنای مدرنش ظاهر نشده و افراد با یکدیگر روابط خانوادگی و خویشاوندی دارند و حضورشان در زندگی خصوصی یکدیگر، قوی است؛ بار سنت‌ها زیاد و عقلانیت اغلب مجبور است از سنت‌ها پیروی کند از این رو است که می‌بینیم جای قربانی و جنایتکار عوض می‌شود.

البته در روستاهای ما به دلیل نزدیکی‌شان به شهرها و دگرگونی‌های اجتماعی خوشبختانه کمتر، این مشکلات به چشم می‌آید. به عنوان مثال در روستاهای آسیایی در کشوری مانند پاکستان یا در روستاهای آفریقایی نظیر آفریقای مرکزی، چنین رفتارهایی بسیار رایج است که قربانیان تجاوز، به دست خانواده هایشان طرد یا حتی کشته می شوند زیرا برای خانواده یک «ننگ» به شمار می‌آیند.
 
بنابراین اگر بخواهیم خود را از افکار و عقاید پوچ، بدون اخلاق و غیرعقلانی این کشورها نجات دهیم، باید با به خرج دادن شدت عمل بیشتری، ریشه های این سنت‌ها را بسوزانیم و با ایجاد فضای باز رسانه ای برای بحث های دقیق و به دور از خشونت و هیجان، این امکان را فراهم کنیم تاعمق چنین جنایاتی که نه فقط زنان را قربانی و هدف قرار می دهد بلکه تمام جامعه راتهدید و به نابودی می‌کشاند، روشن سازیم.

جامعه ای که در آن زنان، کودکان و افراد ضعیف قربانی تبعیض، بیرحمی‌ها و بی عدالتی‌ها باشند، جامعه‌ای است در شرف سقوط، فروپاشی عمومی و نابودی. این مساله را باید بسیار جدی گرفت و آن را محدود به خانواده‌ها یا قربانی شده‌ها نکرد. جنایاتی نظیر تجاوزهای جمعی و بی‌رحمانه، قتل‌های همراه با شکنجه و اسید پاشی، باید در زمره جنایات علیه بشریت قلمداد شوند و شدیدترین برخوردهای قضایی با آن‌ها صورت گیرد.
 
 قربانیان تجاوز سکوت نکنند

در داستان ندا که توسط معلم خود مورد تجاوز قرار گرفته بود، چه اتفاقی افتاد که با توجه به اینکه در روستا زندگی می کرد، خانواده ایشان به صورت داوطلب به رسانه ها مراجعه و موضوع را در سطح کشور پخش کردند؟

متاسفانه نمی‌توانم درمورد این ماجرا اظهار نظر کنم، زیرا برای اظهار نظر درباره چنین موضوعی نیاز به دانستن تمامی ابعاد ماجراست اما واقعیت این است که در بسیاری موارد، قربانیان تجاوز، جسارت کافی برای افشای جانیان خود ندارند و این خانواده است‌که باید این جرات را به آن‌ها بدهد و برای این امر نیز باید جامعه تحول یابد. یعنی بتوانیم به تدریج به‌ مردم این درک را برسانیم که قربانی یک تجاوز و فشار جنسی تفاوتی با قربانی یک جنایت یا جرم دیگر ندارد به جز اینکه جرم در اینجا شدیدتر است و زیر سوال بردن او مثل زیر سوال بردن کسی است که خانه اش را دزد زده یا یکی از نزدیکانش به قتل رسیده است.

مردمی که قربانیان را به هر شکلی زیر فشارهای عصبی ، شک و تردید و غیره قرار می دهند، به گونه‌ای شریک جرم و جنایتی هستند که اتفاق می‌افتد. در این موارد، به‌ویژه تعرض نسبت به کودکان-به باور من- نباید به‌هیچ عنوان بخششی درکار باشد و آزادی با وثیقه، کاملا بی‌معناست. در چنین مواردی تصمیم‌های نرم و مسامحه آمیز به هیچ رو جایز نیست به‌ویژه جایی که زمینه برای این قبیل جرایم بسیار مهیاست.

برای پیشگیری از بروز چنین جرایمی چه توصیه ای به خانواده ها دارید؟

خانواده ها دو انتخاب دارند: یا سکوت و فرو رفتن درخود که این روابط درونی ،آن‌ها را به فروپاشی و نابودی خواهدبرد و زندگی‌شان و فرزندان‌شان را برای همیشه تخریب خواهد کرد یا اینکه ابتدا موضوع را برای خودشان و فرزندان‌شان تشریح کرده و هرگونه احساس گناه را در خود از بین ببرند و خانواده را بر اساس یک انسجام، درک و درونی‌کردن این درک، انسجام ببخشند. سپس نوبت به عدالت خواهی می‌رسد و رفتن به سوی مجازات جنایتکار.

در نهایت در برابر پیش‌داوری‌ها و اندیشه‌های جامعه ای بیمار، قرار می گیرند که ممکن است مبارزه‌ای سخت را در پیش داشته باشد یا حتی اگر نتوانند از پس آن بر بیایند ناچار شوند جامعه ای را که در آن زندگی می‌کنند (شهر یا روستا) ترک کنند.

اما انسجام درونی، آسیب را بدون آنکه کاملا از بین ببرد، حداقل کاهش خواهد داد. روشن است که اگر یک ضربه مثل اینکه ما تصادفی بکنیم و یکی از خویشان یا دوستان خود، یا بخشی از بدن خود را از دست بدهیم، جبران ناپذیر است اما در اتفاقاتی مانند تجاوز به عنف، بیشتر از آنکه ما با ضربه ای جسمانی سروکار داشته باشیم با یک ضربه روانی سروکار داریم و این احساس گناه بیشترین ضربه را می زند زیرا دائما در پی آن است که بفهمد چرا این بلا سر او آمده؟

این اندیشه کاملا نادرست است. اتفاق در هر زمان و به هر‌شکلی در قالب‌های مختلف می‌تواند برای هرکسی پیش بیاید، همه چیز بستگی به این دارد که برخورد ما با مساله چه باشد و این، سرنوشت ما را تعیین خواهد کرد. حال این اتفاق چه قربانی شدن در یک جنایت باشد، چه از دست دادن یک فرد نزدیک در تصادف یا هر اتفاق دیگر.

توصیه شما برای آگاهی بخشیدن به خانواده ها و فرزندان‌شان در واکنش به این حوادث چیست؟

نخستین آموزش، آن است که خانواده‌ها حتی از سنین بسیار پایین، گروهی از خطرات را به فرزندان خود گوشزد کنند. برای این‌کار روش ها و فنون آموزشی خاصی وجود دارد که می‌توان موضوع را بدون آنکه شوکی به کودک وارد شود به وی منتقل کرد. به این ترتیب که در بسیاری از موارد می‌توان جلوی این ماجرا را پیش از وقوع گرفت، بسیاری از قربانیان به ویژه کودکان از سر ترس برای خود یا برای خانواده‌شان تن به تعرض و تجاوز می‌دهند بنابراین باید آن‌ها را نسبت به این مسائل آگاه کرد.
 
متاسفانه در خانواده های ما، پدر و مادر‌ها با تفکری سنتی و عقب افتاده که آن را «اخلاقی» می دانند درمورد این مسائل با فرزندان خود سخن نمی‌گویند در نتیجه هنگام وقوع ماجرا قربانیان، هیچ سازوکاری برای دفاع از خود ندارند حتی شرایط را برای نخستین بار و بدون هیچ آمادگی ذهنی‌ای تجربه کرده و در موقعیت یک شوک قرار می گیرند. اما با وجود آگاهی از این خطر باز هم امکان آن از بین نمی رود. باید افراد را نسبت به رفتارهای خطرناک آگاه کرد و حتی آموزش‌هایی داد که در هنگام برخورد با چنین خطری چطور از خود دفاع کنند.
 
دستگاه قضایی و اجرایی، باید شدیدترین شکل از واکنش را نشان دهد و هیچ‌گونه بخششی در این نوع جنایات به نظر من جایز نیست و حتی اگر قربانیان گذشت کنند، دادستان به عنوان مدعی العموم باید جانی را به شدیدترین شکل ممکن مجازات کند؛ البته با احترام و اعتقاد کامل نسبت به معاهدات بین المللی حقوق بشر و حقوق قضایی متهمان از جمله معاهدات حقوق کودکان مجرم. اما بیش و پیش از هر چیز باید دلایل اجتماعی چنین پدیده‌هایی را یافت و با آن‌ها مبارزه کرد.

این ریشه ها هم مشخص هستند. مدرنیته و زیستن در آن شرایط خاصی را می‌طلبد که باید خود را با آن انطباق داد. همان‌طورکه بارها گفتم ما از لحاظ دینی مشکلی برای این انطباق نداریم، اما از لحاظ سنت های اجتماعی، خود مشکلات زیادی داریم. هنوز خانواده ها ترجیح می‌دهند برای جلوگیری از آنچه «رسوایی» می‌نامند، فرزندان خود به خصوص دختران را در سنین پایین و به زور به خانه بخت بفرستند و با این کار سبب گسترش طلاق به صورتی انفجارآمیز یا به‌بارآمدن فرزندانی بیمار و آسیب زده از لحاظ روانی شوند.
 
خانواده ایرانی باید به خود بیاید و دست از آنچه به نادرست برای خودش «آبرو» و «اخلاق» می‌پندارد، بردارد. معنای این حرف آن نیست که باید بی بند و باری را بپذیرد بلکه بی بندو باری واقعی همان پوشاندن گناه و بی مجازات گذاشتن جانیان از ترس آبروریزی و سرکوفت زدن به قربانیان یعنی فرزندان و عزیزان خودشان است. آبرو یعنی مسئولیت داشتن و برخورد با واقعیت‌ها و مدیریت‌کردن زندگی و اینکه اعتماد و عشق را نسبت به فرزندان خود بیشترکنیم و فکر نکنیم با فشار، زور و سخت‌گیری، راه‌هایی که شاید صد یا پنجاه سال پیش جواب می‌دادند، در شهرهای میلیونی و روابط پیچیده ای که وجود دارد، پاسخگواند و با به‌کار بستن آن‌ها زندگی مناسبی خواهیم داشت.

نقش نخبگان و سازمان‌های مردم نهاد در حمایت‌های روحی، روانی و حقوقی از قربانیان تجاوز و آزار جنسی و آگاهی‌بخشی به آن‌ها چیست؟

جامعه مدنی در قالب نخبگان، خود باید چنین جنبش‌هایی را برای دفاع از قربانیان تشکیل دهد و من به نوبه خود آمادگی خود را کاملا برای انجام چنین اقدامی اعلام می‌کنم. مهم آن است که بدون هیچ نوع پرده‌پوشی درباره جنایات جنسی سخن‌گفت و نشان داد که این‌ها جنایت هستند.

قرن‌هاست که دین ما درباره این جنایات به روشنی و بدون هیچ‌گونه پرده‌پوشی‌ای صحبت می‌کند و مجازات‌ها و راه‌حل‌هایی را ارائه داده است؛ بنابراین من مانعی نمی بینم جز سنت‌های قبیله‌ای و محلی که از ابتدا دشمن اسلام بودند و هنوز هم هستند. خانواده‌ها باید بدانند که تداوم زندگی در جامعه ای که اساس آن آزادگذاشتن اراذل و اوباش بر اساس ترس از «بی آبرویی» باشد، آن‌ها را هم به نوعی به اراذل و اوباش تبدیل خواهد کرد.

سر و کله سامورایی ها از کجا پیدا شد؟

نگهبانان زمین

مجله همشهری دانستنیها - ترجمه مهسا ویسی: حدود هزار سال گذشته  کسی تصور نمی کرد که روزی سامورایی ها منقرض شوند؛ چرا که آن ها نقش بسیار مهم و حیاتی در جامعه ژاپن داشتند و به نظر می رسید در کالبد این سرزمین ریشه دوانده اند. با این حال دنیایی که سامورایی ها در آن زندگی می کردند در حال تغییر بود.
 
پیشرفت تکنولوژی در کنار پایان دادن به انزوا و مداخله نکردن در سیاست جهانی که روش ژاپنی ها بود و بازگشایی  راه های تجاری و در نتیجه تبادل دانش و فرهنگ، نشانه شروعی برای پایان عصر فرقه جنگجویی بود که نمی خواست- یا نمی دانست که چرا باید- شیوه اش را تغییر دهد.
 
در جهانی که در آن قدرت شلیک مسلسل های گاتلینگ و جریان تقریبا مداومی از شلیک گلوله های مرگبار وجود داشت و کشتی ها می توانستند توپ را از فاصله ای امن روی یک شهر شلیک کنند، آیا واقعا وجود سامورایی لازم بود؟

سامورایی های مجموعه قوانین پیچیده ای درباره افتخار، آداب و اخلاق (بوشیدو) داشتند که به آن عمل می کردند. آن ها معتقد بودند سامورایی بودن راه کامل زندگی است و یک سامورایی اصیل پا به دنیا می گذارد و از طریق مهارت های جنگی خود به شهرت می رسد.
 
سر و کله سامورایی ها از کجا پیدا شد؟ آن ها چطور از میان رفتند؟
 
در سال 646 میلادی، (25 میلادی) اصلاحات «تایکا» در ژاپن منجر به تحت سلطه درآمدن ژاپن توسط تعداد انگشت شماری از زمین داران بزرگ و ایجاد یک نظام فئودالی شبیه به اروپای قرون وسطی شد. این زمین داران بزرگ نیاز داشتند که زمین هایشان در برابر کسانی که محصولات را می بردند یاد خود زمین ها را تصاحب می کردند، محافظت شود.

طی این ماجرا، وظایف سامورایی ها به عنوان مردان به کارگرفته شده برای محافظت و نگهبانی، کم کم تبدیل به یک قانون نامه شد. بعد از یک توالی امپراتوری های ضعیف، سلسله «هیان» کم کم شروع به از دست دادن کنترل کشور کرد و جنگجویان توانستند از این موقعیت استفاده کرده و وارد فاصله ایجاد شده در قدرت امپراتوری شود.

در سال 1100 میلادی (479)، آن ها قدرت سیاسی- نظامی قابل توجهی را در سراسر سرزمین به دست آورده بودند. این آغاز یک دوره طلایی برای سامورایی ها بود. در طول قرون بعدی تا پایان دوره «اِدو» (1868-1603 میلادی/ 982 تا 1247 شمسی) این طبقه جنگاور در قلب زندگی ژاپنی ها بودند،  چرا که قبایل رقیب برای کنترل و تسلط بر کشور با یکدیگر می جنگیدند.

در دوره اِدو صلح و ثبات بیشتری حکمفرما بود. به این معنی که نیازی به بسیاری از سامورایی ها برای جنگ نبود و بنابراین آن ها تبدیل به معلم و اعضای دولتی شدند.با وجود کاهش نیاز به سامورایی ها، آن ها هنوز هم در جامعه مورد احترام و تنها طبقه مجاز به حمل شمشیر بودند که نشانه رتبه آن ها بود.
 
این دوره صلح ممکن است نقش سامورایی ها را در ژاپن کاهش داده باشد اما در قیاس با آنچه در راه بود، این دوره نقش کمی داشت. جهان در حال تجربه انقلاب های سیاسی و اجتماعی بود در برابرش تیر و کمان و شمشیر قادر نبودند از جزر و مد تغییراتی که در حال شستن آن بود، جلوگیری کنند.

این تغییر برای ژاپن، زمانی آغاز شد که در سال 1853 (1232) ناخدا «متیو پری» از ایالات متحده به دنبال روابط تجاری وارد خلیج اِدو (خلیج توکیو) شد. ژاپن قبلا شرایط انزوا و عدم حضور در سیاست جهانی را تصویب کرده بود اما برخی نخبگان سیاسی کشور به این درک رسیده بودند که کشورشان از نظر فناوری از دیگر کشورها عقب مانده است- ژاپن صنعتی نبود- و نوگرایی کلیدی برای رقابت با دیگر قدرت های جهانی محسوب می شد.

شوگان کنار می رود

در این زمان هنوز هم در عمل، یک امپراتور بر ژاپن حکم می راند اما قدرت اصلی در دست شوگان (فرمانده ارشد موروثی در نظام فئودال ژاپن) بود. دودایمیوی (اربابان قدرتمند اراضی که در ژاپن فئودالی، رعیت شوگان بودند) با درک این که کشور نیاز به تغییرات شدید دارد، اتحادیه ای علیه حاکم شوگان تشکیل دادند تا قدرت واقعی به امپراتور برسد.

به زودی حاکم شوگان، «توکو گاوا یوشینوبو» از سمت خود استعفا داد در حالی که به هیچ وجه قصد از دست دادن قدرت واقعی را نداشت. بنابراین وقتی امپراتور میجی فرمان سلطنتی برکناری اش را صادر کرد، او ارتش سامورایی خود را با هدف خلع امپراتوری به شهر سلطنتی کیوتو فرستاد. در این جنگ با حرکت شمشیرهای دو جناح مقابل در برابر یکدیگر و صدای رعدآسای آن ها این سرنوشت کشور بود که تهدید می شود.

نبرد «توبافوشیمی» در 27 ژانویه 1868 (هفت بهمن 1246)، با شکست شوگان پایان یافت و زمینه ای بر ای جنگ «بوشین» شد که تا ماه مه 1869 (اردیبهشت 1247) به طول انجامید. این جنگ نیز راه همان نبرد را دنبال کرد و امپراتور، با سلاح ها و تاکتیک های پیشرفته تر، غالب شد. با این پیروزی ها، امپراتور جوان- که گفته می شد تحت تاثیر مشاوران خود بد- روند تغییر شکل ژاپن را آغاز کرد. اصلاحات اجتماعی مانند آموزش ابتدایی باری کودکان و سرمایه گذاری در بخش ماشین آلات سنگین برای دمیدن جانی تازه به صنعت تولید از جمله اقدامات ابتدایی او بود.

همچنین او با صدور حکمی در سال 1871 (1250) که ژاپنی ها را به لباس ها و غذاهای سبک غربی تشویق می کرد، تمرکزی نیز بر غرب زدگی کرد. اما مسلما بزرگ ترین تغییری که سامورایی ها را بسیار تحت تاثیر قرار داد، تشکیل یک ارتش مدرن نظام وظیفه بود به این معنا که نقش سامورایی ها به عنوان مردان اصلی جنگ در کشور از بین رفت و دیگر آن ها تنها قشر مجاز به حمل سلاح در جامعه نبودند.

استفاده از این سلاح های جدید- توپ ها و تفنگ ها- به مهارت بسیار کمتری نسبت به سلاح های سامورایی نیاز داشت و به این معنا بود که اکنون دیگر یک فرد روستایی با یک تفنگ می توانست یک سامورایی را در مبارزه شکست دهد. اگر روی کار آمدن ارتش نظام وظیفه بر این دلالت داشت که روزگار سامورایی ها در حال تغییر است، فرمان بعدی امپراتور در سال 1876 (1254) هیچ شکی در این مورد بر جای نگذاشت. طبقه این دستور، سامورایی ها از همراه داشتن شمشیر منع شدند.

سر و کله سامورایی ها از کجا پیدا شد؟ آن ها چطور از میان رفتند؟
 
شروع یک پایان

موقعیت سامورایی ها به عنوان یک طبقه خاص پایان یافته بود. قدر و منزلت آن ها به طور مداوم در حال کاهش بود و همین مسئله برای بسیاری از سامورایی ها توهین آخر قلمداد می شد. رهبران ژاپنی احساس کردند که برای جلوگیری از عقب ماندن، نیاز به مدرن شدن دارند و سامورایی ها یکی از غرامت های این تصمیم بودند.

دولت معتقد بود که آن ها متعلق به دوره متفاوتی هستند و ارتباطی با این ژاپن تازه ندارند. تعدادی از سامورایی ها خود را با این روند نوگرایی وفق دادند، برای داشتن یک کشور خوب از عقاید قدیمی خود دست کشیدند و تلاش کردند خود را در خط مقدم این ژاپن جدید قرار دهند.
 
دولت برنامه ای برای تجدید سامورایی ها، کمک به پیدا کردن کار و قرار دادن آن ها در راس تشکیلات تدوین کرد چرا که آن ها نسبت به اکثریت مردم جامعه، باسوادتر بودند. با این حال گروهی از سامورایی های معتقد بودند که کشور در حال تغییرات بسیار سریع و از دست دادن فرهنگ و سنت هایش است. پس عده ای از آن ها به رهبری «سایگو تاکاموری» تصمیم به موضع گیری گرفتند.

سایگو تاکاموری مردی قوی هیکل با قدی بلند و شانه هایی تنومند بود که پدرش یک سامورایی رده پایین شمرده می شد سایگو قبلا به دنبال مرگ اربابش مورد غضب واقع شده و در یک جزیره دوردست تحریم شده بود اما بعدها در ارتش دایمیو پذیرفته شد و افتخار خود را بازیافت. او نقش برجسته ای در برپایی دولت جدید میجی داشت و در سال 1871 (1250) به سمت سرپرست دولت در زمان غیبت بسیاری از دولتمردان ارشد، رسید.
 
با این حال مخالفتش با غرب گرایی مصادف با رد پیشنهادش برای حمله به کره شدن و این ناکامی سبب شد او از دولت استعفا بدهد و به کاگوشیما برگردد و در آنجا یک مدرسه نظامی محلی به راه بیندازد. او به زودی طرفدارانی در میان سامورایی های سرخورده و آنان که قصد مقابله با دولت مرکزی داشتند، پیدا کرد.

سر و کله سامورایی ها از کجا پیدا شد؟ آن ها چطور از میان رفتند؟
 
شورش آغاز می شود

تاکاموری در تاریخ، به نظر یک فرد رده پایین می آید که روزهایش را با افتخار به سنت قدیمی سامروایی ها و تدریس سر کرده بود. با این حال سال 1877 (1256) گروهی از شورشیان سامورایی که به انبارهای مهمات و سلاح های دولت یورش برده و آنجا را اشغال کرده بودند، او را رهبر خود اعلام کردند و او به زودی آخرین حمله سامورایی ها را رهبری کرد. به محض این که اسم شورش پخش شد سامورایی ها و دهقانان از سراسر ژاپن برای پیوستن به  جنبش گرد هم آمدند و به زودی تاکاموری رهبر 40 هزار نفر از مردان بود.

این تعداد رقمی خوب بود اما نه در برابر 300 هزار نفر نیروی دولتی که در شیوه های مدرن جنگ آموزش دیده بودند و اسلحه های مناسب داشتند. نیروهای شورشی به طرف قلعه مستحکم کوماموتو به راه افتادند و با سامورایی ها و ارتش دهقانان مسلح به تفنگ، قلعه را محاصره کردند. شورشیان در دو شب خونین، با تلاشی وحشیانه خود را در و دیوار زدند تا پیروز میدان شوند اما این حملات دفع شد و آن ها بدون برنامه ریزی و هماهنگی برای تصاحب برج و بارو به جنگ ادامه دادند.
 
وقتی نیروهای امداد دولتی رسیدند چند درگیری شدید بین آن ها و شورشیان درگرفت و سپس هر دو طرف عقب نشینی کردند. شورش حدود شش ماه به طول انجامید و هر دو جناح پیروزی هایی به دست آوردند اما ارتش دولت بسیار آسان تر از ارتش شورشیان می توانست نیروهای از دست رفته را جایگزین کند و شورشیان به تدریج مغلوب فناوری های برتر مانند استفاده از ناوهای جنگی شدند.
 
تخمین زده شده که نیروهای امپراتوری بیش از شش هزار سرباز را از دست دادند و 10 هزار مجروح داشتند، در حالی که ارتش بسیار کوچک تر سامورایی ها هفت هزار تلفات و 11 هزار مجروح داشت. به دنبال برخی درگیری ها، ته مانده نیروی شورشی، مخفیانه به کاگوشیما وارد شدند و یک قلعه کوهستانی در شیرویاما را در اختیار گرفتند.

چندین روز طول کشید تا سربازان دولتی کان آن ها را یافتند و در آن زمان شکی نبود که نتیجه چه خواهد شد تاکاموری برای دوستان نزدیکش یک مهمانی ترتیب داد که نشان از اراده سرسخت او داشت چرا که می دانست چه اتفاقی در راه است. این آخرین شب زندگی او بود؛ حدود ساعت سه بامداد نیروهای سلطنتی به قلعه کوهستانی هجوم آوردند و زمانی که عقب کشیدند تنها 40 نفر از شورشیان زنده بودند و تاکاموری نیز به شدت مجروح شده بود.
 
تاکاموری که دیگر قادر به مبارزه نبود، آنچه شرافت سامورایی امر می کرد را انجام داد و باقی سامورایی های محکوم به گلوله های ارتش منتظر سلطنتی نیز چنین کردند. عصر سامورایی ها در آن روز خاموش شد اما منش این طبقه جنگاور، آن ها را برای همیشه اسطوره کرد؛ اسطوره هایی که شرافت، شجاعت و وفاداری از ویژگی های آن ها بود.
 
سر و کله سامورایی ها از کجا پیدا شد؟ آن ها چطور از میان رفتند؟ 
 
سه سامورایی مشهور

میامو توموساشی: می گویند موساشی در بیش از 60 دوئل بدون شکست جنگید. ابتدا تکنیک جنگی دو شمشیری «نیتریو» را به او نسبت می دهند که در آن دو شمشیر بزرگ استاندارد و یک شمشیر کوچک تر استفاده می شود. او آموزش شمشیربازی را وقتی بسیار جوان بود، آغاز کرد و در یکی از کتاب هایی که نوشته اظهار می دارد که اولین نبرد تن به تن را در سن سیزده سالگی انجام داده است. موساشی نویسنده و نقاشی ماهر بود و کتاب او به نام «پنج حلقه» درباره هنرهای رزمی و کن جوتسو هنوز هم خواننده دارد.
 
سر و کله سامورایی ها از کجا پیدا شد؟ آن ها چطور از میان رفتند؟

میناموتو تامتومو

سامورایی ها فقط شمشیرزنانی مهلک نبودند، بسیاری از آن ها در استفاده از تیر و کمان نیز بسیار ماهر بودند و تامتومو یکی از بهترین طرفداران این سبک بود. ظاهرا بازوی چپ او هنگام تولد، از بازوی راستش بلندتر بود و به این خاطر او می توانست قدرت بیشتری در پرتاب ها با کشیدن بیشتر زه کمان به عقب داشته باشد. کمانگیر بزرگ در سال 1170 (549) بعد از آن که در طول نبرد دستگیر و عصب های دست چپش قطع شد، دست به هاراگیری زد چرا که دیگر یک کماندار ناکارآمد شده بود.
 
 سر و کله سامورایی ها از کجا پیدا شد؟ آن ها چطور از میان رفتند؟
 
سایگو تاکاموری

اگرچه او به خاطر رهبری شورش علیه ارتش امپراتوری مشهور است، اما درواقع در تشکیل دولت جدید نقش داشت و در سال 1867 (1245) نیروهای نظامی او در اصلاحات میجی از امپراتور حمایت کردند و او مشاور سلطنتی دولت جدید بود.

او با دیدن غربزدگی کشور و از بین رفتن اهمیت سامورایی ها بسیار سرخورده شد و در نهایت شورشی را علیه نیروهای امپراتوری رهبری کرد.
 
 منبع: All About History, 2014 شماره 5

هنگام تمام کردن رابطه این جمله ها را نگویید

برترین ها: درست است که رابطه شما به پایان رسیده و فکر می کنید که هیچ راه برگشتی هم وجود ندارد اما بعضی حرف ها هستند ک باید از گفتن شان دوری کنید، حتی اگر دیگر طرف مقابل تان را نبینید. طبیعی است، در این شرایط عصبانیت بر شما چیره می شود و کنترل عقل و احساس تان را به دست می گیرد، اما گفتن برخی حرف ها هیچ فایده ای ندارد و تنها پشیمانی شما را بیشتر می کند. اگر می خواهید بدانید که گفتن چه جمله هایی هنگام تمام کردن یک رابطه عاطفی اشتباه است، با ما همراه باشید.
 
«تو همیشه همین بودی»
 
عصبانیت مقصر اصلی گفتن جمله های اشتباهی است که از زبان شما بیان می شود. این که شما در این شرایط به شریک زندگی تان بگویید «تو همیشه همین بوده ای» یا این که «هیچوقت به حرف های من گوش نمی کردی» واقعا عادلانه نیست. طبیعی است که اگر شما تنها از روی فرمان هایی که عصبانیت تان به شما می دهد تصمیم بگیرید، طرف مقابل به حرف هایتان گوش نخواهد داد. در این صورت او یک حالت دفاعی به خود می گیرد و تنها روی حرف های غیرمنطقی و ناعادلانه شما تمرکز می کند تا در صورت نیاز جواب تان را بدهد و همین کار شرایط را برای هر دویتان سخت تر می کند.
 
هنگام تمام کردن رابطه، از گفتن این جملات بپرهیزید 
 
«در گذشته آن کار را انجام داده ای»
 
برخی از ماها عادت داریم که در مقابل اشتباهات طرف مقابل مان سکوت می کنیم. طبیعی است که این افراد هنگام عصبانیت تمام ناراحتی های گذشته را وسط می کشند و ناگهان سر درد دلشان باز می شود. توصیه ما به شما این است که اگر از چیزی ناراحت شده اید، احساسات خود را در همان لحظه بیان کنید تا چیزی در دلتان نماند و ناگهان در آینده سر باز نکند. یادتان باشد که در مشاجره هایتان موضوع کوچکی را که 6 ماه یا 2 سال پیش اتفاق افتاده، بیان نکنید. دیدتان را وسیع تر کنید. رابطه عاطفی شما به خاطر آن مشکلات کوچک نبود که به اتمام رسید. بنابراین بهتر است زمان تان را صرف صحبت کردن در مورد موضوعات با اهمیت تر کنید.
 
«ازت متنفرم»
 
واقعیت این است که شما از او متنفر نیستید بلکه شما تنها عصبانی هستید و این تنها جمله ای است که در آن لحظه به ذهن تان خطور می کند. پس درست قبل از بیان این جمله، چند ثانیه به خودتان زمان دهید، یک نفس عمیق بکشید و فکر کنید که آیا واقعا از او متنفر هستید یا خیر؟
 
«این اشتباه تو بود»
 
تمام کردن رابطه، درست مانند شروع آن یک جاده دو طرفه است. مقصر دانستن و سرکوفت زدن به شریک زندگی تان جاده اشتباهی است که انتخاب می کنید. نه تنها او، که شما هم باید خودتان را جای او بگذارید و تمام ماجرا را از زاویه دید او ببینید. اگر با این طرز فکر رابطه خود را تمام کنید، در واقع تمام خاطرات خوب خود را ویران کرده اید و در آینده هر زمان که به گذشته خود باز گردید، تلخی این رابطه آزارتان خواهد داد. هیچکس نمی گوید که شما باید او را باور کنید و تمام حرف هایش را بپذیرید اما حداقل کاری که می توانید انجام دهید این است که یک طرفه به قاضی نروید.
 
«تو بازنده ای!»
 
گفتن این جمله نشان دهنده رفتار بچه گانه شماست. در حقیقت، شما با بیان جمله هایی چون«تو دیوانه ای» یا «بازنده این بازی تو هستی» تنها ضعف خود را نشان می دهید. پس به جای توهین، بگذارید که او خود به این نتیجه برسد که شما را از دست داده است.
 
«هیچوقت اینطوری نبوده است»
 
قبل از گقتن این جمله کمی با خودتان فکر کنید. اگر او تا به حال هیچ کاری برای شما انجام نداده است؟ آیا او مدام شما را آزار می داده و هیچ روز خوشی برایتان نساخته؟ پس شما چرا هنوز با او هستید؟ بیان اشتباهاتی که شریک زندگی تان در گذشته مرتکب شده است عادلانه نیست، مگر که دلیل جدا شدن تان بوده باشد. پس قضاوت ناعادلانه را کنار بگذارید و واقع بین تر باشد.
 
 هنگام تمام کردن رابطه، از گفتن این جملات بپرهیزید
 
برای همه ما روشن است، جدا شدن از فردی که روزی رابطه عاطفی با او داشته اید، سخت ترین کار ممکن است اما این دلیل نمی شود که با حرف هایتان شرایط را سخت تر کنید. پس اگر تصمیم به جدایی دارید، قبل از صحبت کردن با شریک زندگی تان، یک بار دیگر به این موارد بیاندیشید و مطمئن باشید که نگفتن این جملات روزی به نفع تان تمام خواهد شد.

با این شیوه گفتگو، همسرتان را از دست می دهید

ماهنامه همشهری تندرستی: بررسی آفت های خطرناک در شیوه بحث زوجین که آنها را به سمت سردی عاطفی و جدایی می کشاند.

معمولا در دوران نامزدی و سال های اول زندگی مشترک زن و شوهر از این که حتی ساعت ها با یکدیگر گفتگو کنند لذت می برند و هنگام گفتگو برای این که علاقه شان را به یکدیگر نشان دهند و رضایت یکدیگر را جلب کنند نهایت سعی و تلاش شان را می کنند اما بعضی از زوج ها وقتی چند سال از زندگی مشترک شان زیر یک سقف می گذرد، سر هر موضوعی حتی ساده ترین و پیش پا افتاده ترین موارد هم کارشان به بحث، کشمکش دلخوری و در نهایت دعوا و قهر کشیده می شود.

اگر شما هم از آن دسته زن و شوهرهایی هستید که زیاد با همسرتان بحث می کنید و کارتان به کشمکش و جدل می کشد، حتما گمان می کنید با این روش مشکلات تان حل می شود و روزی به نتیجه دلخواه تان خواهید رسید اما تا به حال به این فکر کرده اید که اصلا چرا بیشتر گفتگوهای تان منجر به بحث و دعوا می شود و با وجود این همه بحث و کشمکش چرا مشکلات تان تمامی ندارد؟

فروغ شجاعی کارشناس ارشد روانشناسی، پژوهشگر و متخصص در حوزه کودک و خانواده با سابقه چندین ساله در زمینه زوج درمانی معتقد است در مشاجرات لفظی بین زن و شوهرها معمولا موضوع مورد اختلاف باعث بحث و کشمکش نمی شود بلکه شیوه گفتگو نحوه بیان نظرات و لحن افراد است که سبب رنجش و موضع گیری می شود و در نهایت کار زوجین را به بحث و دعوا می کشاند. او در این باره به نکات جالبی اشاره می کند که در ادامه می خوانیم.
 
پنج شیوه اشتباه در گفتگو با همسر

وجود تعارض در رابطه طبیعی است

یکی از اشتباهات رایج بین بیشتر زوج ها این است که فکر می کنند زوج های خوشبخت هرگز با یکدیگر تعارض ندارند و مشاجره ای بین آنها رخ نمی دهد. در صورتی که این مسئله فقط و فقط یک تصور غلط است. مگر رابطه بدون تعارض هم می شود؟ وجود تعارض بین زوج ها امری طبیعی است چرا که یک زوج از دو خانواده متفاوت با سبک های فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، مذهبی، سیاسی و حتی سبک های فرزندپروری اعمال شده متفاوت هستند. هر کدام از آنها ویژگی های شخصیتی، عادات، رفتار، انتظارات، نیازها، تمایلات منحصر به خودشان را دارند.
 
از این رو نحوه نگرش و تحلیل شان از مسائل و همچنین شیوه پاسخ دهی و رفتارشان با یکدیگر متفاوت خواهد بود. تحقیقات نشان داده خواهر و برادرهای تنی و حتی دو قلوهای همسان هم از نظر شخصیتی با یکدیگر تفاوت دارند پس چطور می توان انتظار داشت یک زوج با توجه به موارد ذکر شده دارای سلایق، خواسته ها و انتظارات یکسان باشند؟

چگونگی بحث و گفتگو را دریابید

تفاوت در ویژگی ها، علایق، نیازها، دیدگاه ها و ... طی رابطه، خواه ناخواه تعارض ایجاد خواهد کرد؛ پس وجود تعارض در رابطه خط قرمز نیست بلکه چگونگی بحث درباره اختلافات و خواسته هاست که زوج ها را دچار اختلاف می کند و رفته رفته آنها را به سوی دلزدگی، سردی عاطفی و در پایان به طلاق می کشاند. در اینجا با ارائه مثال هایی به چند مورد از خطرناک ترین اشتباهات رایجی که معمولا زوجینی که رابطه زناشویی پر تنشی دارند در شیوه بحث و گفتگو آنها را مرتکب می شوند، اشاره می کنیم.

آغاز خشونت بار

آغاز تهاجمی و پرخاشگرانه گفتگو که معمولا همراه با کنایه، سرزنش و توهین است، یکی از بدترین روش های گفتگو بین زوج هاست. چنانچه بحثی با این نشانه ها آغاز شود، به طور حتم نتیجه ای جز مشاجرات خانمانسوز در پی نخواهد داشت.

مثال (1): زوجی را فرض کنید که قرار است شب مهمان داشته باشند و کارهایی را که باید انجام شود با یکدیگر تقسیم کرده اند. طبق قرار، انجام خرید بیرون از منزل به عهده زن و تمیز کردن آشپزخانه به عهده مرد است. زن بیرون می رود تا خریدها را انجام دهد و در این فاصله مرد باید کف آشپزخانه را تمیز کند اما به جای آن تلویزیون را روشن می کند و به تماشای فوتبال تمی نشیند.

زن پس از خرید به خانه بر می گردد و می بیند مرد کف آشپزخانه را تمیز نکرده و در حال تماشای فوتبال است. زن می گوید: «تو همیشه آدم خودخواه و وظیفه نشناسی هستی، هر کاری را به تو می سپارم به بدترین نحوه ممکن انجام می دهی، من دیگر امیدی به تغییر تو ندارم.»

این جملات تنها خشم را به طرف مقابل منتقل می کند و در پی آن کار به بحث ها و جدل های جدی کشیده می شود و دلخوری های عمیقی بین زوجین به وجود می آید. بهتر است در چنین موقعیتی زن به شوهرش بگوید: «من انتظار داشتم وقتی رسیدم خونه تو هم کاری رو که قرار بود انجام بدی، تموم کرده باشی ولی الان ناراحتم از دستت. ممنون می شم هر چه زودتر کاری رو که باید انجام می دادی رو تموم کنی.»
 
پنج شیوه اشتباه در گفتگو با همسر

حضور چهار مهاجم خطرناک

چهار عنصر مخرب در رابطه و گفتگو وجود دارد. اصولا این مهاجمان تخریبگر همسو با یکدیگر برای تخریب رابطه می تازند. این چهار مهاجم عبارتند از ایرادگیری، بی احترامی، حالت دفاعی و دیوار سنگی.

ایرادگیری از همدیگر

زوج ها در زندگی و رابطه با همسرشان می توانند از بعضی از رفتارهای او گلایه داشته باشند ولی ایرادگیری عاملی است مخرب که روی رابطه شان تاثیرات منفی زیادی می گذارد. البته توجه داشته باشید که گلایه با ایرادگیری متفاوت است. گلایه ابراز ناراحتی فرد از یک عمل خاص است.

در مثال (1): زنی که از خرید برمی گردد اگر بگوید: «من از این که تو کف آشپزخانه را تمیز نکردی ناراحت  هستم.» از عملکرد همسرش گلایه کرده و به نحوه رفتار و عملکرد او انتقادی وارد کرده ولی اگر بگوید: «تو همیشه آدم بی مسئولیتی هستی و کارهایی که به تو می سپارم را انجام نمی دهی.» از همسرش ایراد گرفته و با مورد خطاب قرار دادن او، همسر را نشانه گرفته است. در ایرادگیری، کل شخصیت طرف مقابل زیر سوال می رود که سهم مهلکی برای ارتباط است.

بی احترامی به یکدیگر

این عمل با تمسخر، کنایه، پشت چشم نازک کردن، پوزخند، سرزنش و اهانت همراه است.
 
مثال (2): زنی به شوهرش می گوید: «لباس هایت را از روی زمین جمع کن، خانه را تازه مرتب کرده ام.» مرد در  جواب او می گوید: «حالا نه این که تو خیلی هم تمیزی؟ شدی پوست و استخوان از بس بشور بساب کردی (همراه با پوزخند).» این نحوه گفتگو، حس تنفر را در طرف مقابل ایجاد می کند. زمانی که چنین حسی منتقل می شود، حل مشکل سخت تر و گاهی ناممکن می شود. بی احترامی افکار منفی درباره شریک زندگی را تشدید می کند. بهتر است در این موقعیت شوهر در پاسخ به زنش بگوید: «بگذار کارم تمام شو د، لباس ها را جمع می کنم.»

حالت دفاعی گرفتن

زمانی که هنگام بحث یکی از زوجین به سوی دیگری هجوم می آورد و زوجی که مورد تهاجم قرار گرفته عقب نشینی یا معذرت خواهی نمی کند بلکه حالت دفاعی به خود می گیرد به طور غیرمستقیم به طرف مقابل می گوید: «مشکل من نیستم بلکه تو هستی.»

در مثال (2) اگر زن در جواب مرد بگوید: «خب آخه من دستم درد می کنه نمی تونم زیاد کار کنم.» یا بگوید: «من خونه رو تمیز نمی کنم؟ هفته پیش کل خونه رو خونه تکونی نکردم؟» حالت دفاعی تعارض تشدید می شد و بحث و جدل بالا می گیرد.

کشیدن دیوار سنگی دور خود

مثال (3): شوهری را در نظر بگیرید که هر زمان از سر کار بر می گردد با ایرادگیری های همسرش روبرو می شود  و برای فرار از این موقعیت ناخوشایند خود را پشت روزنامه، مجله، لپ تاپ یا گوشی همراهش مخفی می کند، مانند فردی که پشت سنگرش خود را محفوظ کرده باشد. این رفتار مردان امروزی که هنوز به خانه نرسیده لپ تاپ شان را روشن می کنند یا خود را با گوشی و تبلت شان سرگرم می کنند تا صفحات اجتماعی شان را چک کنند به خوبی بیانگر این حالت است.

در این زمان هر قدر زن اعتراض کند و داد و فریاد بزند، تغییری در حالت مرد ایجاد نمی شود، گویی مرد گوش هایش را بسته و نمی شنود. این حالت تا جایی ادامه پیدا می کند که زن ناامید می شود و اتاق را ترک می کند.

یکی دیگر از نشانه های مردی که دیواری سنگی به دور خود کشیده است این گونه نمایان می شود که وقتی زن با او حرف می زند، به این طرف و آن طرف نگاه می کند، چشم به زمین می دوزد و علائمی که نشان دهنده شنونده فعال است را به طرف مقابل نمی دهد. این حالت در مردان بیشتر از زنان دیده می شود.
 
پنج شیوه اشتباه در گفتگو با همسر

پیامدهای بحث و کشمکش بیش از حد

شاید بعضی از زن و شوهرهایی که زیاد با هم دعوا و مشاجره لفظی دارند برای فرار از پذیرش اشتباهات و ایجاد تغییر برای بهبود کیفیت رابطه توجیه شان این باشد که دعوا، بحث و کشمکش نمک زندگی است و زندگی بدون اینها نمی شود اما باید این نکته را بدانید که وقتی شدت و میزان گفتگوهای پرتنش و بحث و جدل های کلامی ناخوشایند در زندگی مشترک بالا می رود هم به شما و هم رابطه تان آسیب های جدی و جبران ناپذیری وارد می شود.

هم جسم و هم روان تان پریشان می شود

افراد هنگامی که در یک بحث تنش زا قرار می گیرند به سرعت ضربان قلب شان بالا می رود، همچنین آدرنالین خون شان افزایش پیدا می کند و در مواردی هم بدن شان به شدت عرق می کند. هنگامی که بدن در این حالت قرار می گیرد، توانایی فرد در پردازش اطلاعات کاهش می یابد و حل مشکل به طور منطقی دشوار خواهد شد. چنانچه فرد مدام از نظر جسمانی در این حالت قرار بگیرد، از نظر عاطفی دچار پریشانی خواهدش د و بدن او به مرور زمان فرسوده خواهد شد. تحقیقات نشان داده زوج هایی که یکدیگر را تحقیر می کنند بیشتر از سایر افراد دچار بیماری های عفونی مثل سرماخوردگی، آنفلوآنزا و ... می شوند.

اقدامات جبرانی هم کارساز نخواهد شد

اقدامات جبرانی به اقداماتی گفته می شود که زوج ها برای جلوگیری از تشدید تنش ضمن بحث در پیش می گیرند تا وقفه ای در بحث حاصل شود. گاهی اوقات زوج های خوشبخت به طور تجربی یا ناخودآگاه اقدامات کودکانه، شوخ طبعانه یا هر آنچه کلام و رویکردی آشتی جویانه را مخابره کند، بسیار ظریف در پیش می گیرند و اصولا در این راستا موفق عمل می کنند ولی در زوج های ناموفق گاهی این اقدامات جبرانی در بحث ها و گفتگوها حتی خیلی بیشتر هم استفاده می شود ولی حضور چهار مهاجم (ایرادگیری، بی احترامی، حالت دفاعی و کشیدن دیوار سنگی) به قدری در رابطه پررنگ است که دیگر جایی برای دیدن و شنیدن این اقدامات باقی نماند و همه اقدامات جبرانی با شکست مواجه می شود.

خاطرات گذشته هم تحریف می شود

وقتی رابطه زوج ها به سمت منفی شدن حرکت می کند نه تنها زندگی مشترک امروز و آینده آنها تحت تاثیر قرار می گیرد بلکه گذشته آنها هم در معرض خطر قرار می گیرد؛ یعنی گاهی خاطرات شیرین گذشته آنها تحریف می شود و به خاطره ای تلخ و رنج آور تبدیل می شود یا این که تنها بدترین قسمت های یک خاطره در ذهن آنها تداعی می شود؛ مثلا اگر به یک زوج موفق بگویید که یکی از خاطرات دوران نامزدی خود را تعریف کنند، آنچنان غرق در شور و هیجان می شوند که گویی تمام این اتفاقات چند لحظه پیش رخ داده است.
 
با غرور و سرمستی از احساسات، ایستادگی ها و تلاش های شان برای به هم رسیدن صحبت می کنند ولی یک زوج ناموفق اگر تا چند سال پیش فیلم جشن عروسی خود را می دیدند و به صحنه ای که به خاطر حواس پرتی شوهر که پایش روی دامن عروس مانده و عروس کمی تعادلش را از دست داده می خندیدند، امروز دیدن آن صحنه در فیلم یا تداعی آن، احساس بدی را در هر دو یا یکی از آنها ایجاد می کند؛ مثلا زن با خشم، غضب و دلخوری از آن خاطره یاد می کند و معتقد است شوهرش از عمد این کار را کرده است.

ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است

اگر شما هم جزء آن دسته زن و شوهرهایی هستید که نشانه هایی که گفته شد در رابطه شان به وفور دیده می شود و هنگام بحث و گفتگو مهاجمان خطرناکی که نام بردیم دائما با یکدیگر در حال جنگ و جدل و رو کم کنی هستند باید آگاهانه و با دیدی بازتر به رابطه تان بیندیشید. به یاد داشته باشید تا زمانی که همه چیز واقعا پایان نگرفته، چیزی تمام نشده است. همیشه برای نجات زندگی مشترک امیدی هست. موثرترین و کارآمدترین توصیه ای که به شما می کنیم این است که از متخصصان حوزه خانواده کمک بگیرید تا با شناسایی مشکل، پیدا کردن علل و ریشه مشکلات و همچنین ارائه راهکارهای مفید و کاربردی در راه بهبود رابطه تان شما را یاری بخشند.
 
پنج شیوه اشتباه در گفتگو با همسر

مردان بیشتر در معرض خطرند

مردان در گذشته برای حفظ بقا و تامین نیازهای خود و خانواده شان شکار می کردند. هر مردی که شکارچی بهتری بوده از بقای بهتری برخوردار بوده. در گذشته یک شکارچی خوب بودن در گروی گوش به زنگی و به دنبال آن افزایش ترشح آدرنالین خون بوده است.

پس از گذشت قرن ها هنوز بدن مردها در مقابل پیام جنگ همان گونه عمل می کند. در گذشته یک ببر درنده پیام جنگ را به مرد شکارچی می داده و بدن آن مرد در پاسخ به این پیام جنگ، آدرنالین ترشح می کرده. جالب است بدانید که در زندگی امروزه، یک زن ایرادگیر و سرزنش کننده امروزی پیام جنگ را به مرد امروزی می دهد و بدن او هم در پاسخ به این پیام همان واکنشی را که مرد شکارچی سابق به ببر درنده نشان می داد، از خود نشان می دهد. در واقع بدن مرد چه در مقابل ببر درنده و چه در برابر زن ایرادگیر و سرزنشگر واکنش یکسان نشان می دهد.

مرد در مقابل پیام جنگ که از طریق ایرادگیری، سرزنش و اهانت ارسال می شود یا وارد جنگ می شود و مشاجره می کند یا حالت فرار به خود می گیرد یعنی به دور خود دیوار سنگی می کشد. زنان از نظر تکاملی وظیفه مراقبت و شیردهی به کودک را بر عهده داشته اند و زمانی که این وظیفه را به خوبی انجام می دادند هورمون اکسی توسین در خون شان افزایش پیدا می کرده است.
 
البته داشتن آرامش شرط لازم برای ترشح هورمون اکسی توسین در بدن زن است. از این رو زنان برای این که بتوانند سطح اکسی توسین را در خون شان بالا نگه دارند زودتر خود را از شرایط استرس زا می رهانند تا هر چه سریع تر به آرامش برسند. از این رو معمولا زنان در حین مشاجره یا پس از آن، به مسائل روزمره و برنامه های حال و آینده شان فکر می کنند و زودتر از مردان خود را از حالت پر تنش و استرس زای مشاجره می رهانند.

از این رو کشمکش های زناشویی، مردها را بیشتر از زنان از توان می اندازد. بنابراین، خانم های عزیز باید بیشتر برای بهبود کیفیت رابطه شان تلاش کنند تا بحث، جدل، کشمکش و گفتگوهای پرتنش را به حداقل برسانند.

مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان


خبرگزاری مهر - شراره داودی: بعضی‌ها هستند که برای متفاوت بودن دست به کارهای عجیبی می‌زنند، حتی اگر در مطبوعات به سُخره گرفته شوند.

 ایده جمع کردن این لباس‌ها و عکس‌ها از جایی شکل گرفت که در یکی از خبرهای عجیب درباره مرد پولدار اهل افریقای جنوبی خواندیم که لباسی از پول برای خودش درست کرده و با همان هم به مراسم مختلفی که برگزار می‌شد، می‌رفت. 
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

در ادامه به این فکر کردیم کم نیستند افرادی که حتی در موقعیت‌های رسمی و خاص هم با ظاهری عجیب و متفاوت ظاهر می‌شوند و در مواردی با خیال اینکه زیباتر شده‌اند، تنها دستمایه‌ای برای ستون‌های طنز رونامه‌ها و سایت‌ها می‌شوند.
 
البته بعضی‌ها هم هستند که از خاص بودن به طرو کلی لذت می‌برند! مانند لیدی گاکا، خواننده و مدل آمریکایی که هربار متفاوت‌تر و عجیب‌تر از قبل ظاهر شده است. در این لیست هم دو تصویر از لباس‌های او را می‌بینید! شاید بعضی از افراد لیست را نشناسید، اما آن‌ها افراد شناخته شده‌ای در حوزه تخصصی خودشان هستند که لباس نامناسبی را برای حضور در برنامه‌های رسمی انتخاب کرده‌اند. البته نباید از این نکته بگذریم که ایرانی‌ها هم چنین تجربه‌هایی دارند و نشان داده‌اند که در مراسم مختلف خوب می‌توانند لباسی که برای آن برنامه مناسب نیست را انتخاب کنند. 

وین دیزل Vin Diesel
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

نام اصلی‌اش مارک سینکلر وینسنت است و از معروف‌ترین فیلم‌هایی که بازی کرده، مجموعه فیلم‌های سریع و خشمگین است. از وین دیزل با توجه به تیپ ظاهری و هیکلی که دارد، انتظار می‌رود با لباس‌های مردانه‌تری در مراسم حاضر شود که به نظر می‌رسد خودش این‌طور فکر نمی‌کند و یک‌بار با دامن چرم مشکی حضور پیدا کرده است. 
 


لیدی گاگا lady Gaga
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

نام کامل این هنرمند استفانی جوآن انجلینا جرمنوتا است و به عنوان خواننده، ترانه‌سرا، آهنکساز و بازیگر امریکایی فعالیت می‌کند. لیدی گاگا به جز اینکه سبک کاری متفاوتی دارد و بارها به دلیل فعالیت‌های هنری‌اش مورد توجه قرار گرفته است، اما او از آن دسته از افرادی است که لباس‌هایش هم همیشه مورد توجه بوده و متفاوت پوشیدن‌هایش را در همه جمع‌ها می‌توان دید. 
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان
 


تیلدا  سوئینتون Tilda Swinton
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

کاترین ماتیلدا «تیلدا» سوئینتن بازیگر و مدل انگلیسی است، او از آن دسته از افرادی است که معمولا لباس‌هایی متناسب با شرایطی که در آن حاضر می‌شود، می‌پوشد، اما به نظر می‌رسد این‌بار برای متفاوت بودن لباسی را انتخاب کرده که چندان هم مناسب نیست. 
 


جرد لتو Jared Leto
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

جرد جوزف لتو بازیگر، خواننده، نوازنده یک گروه گروه راک امریکایی است. او در بازیگری هم جوایزی را در اسکار و گلدن گلوب بدست آورده است و پیش از اینکه به عنوان نوازنده مشغول به کار شود، مدل بوده است. با اینهمه چندان هم در لباس پوشیدن خوش سلیقه نیست. 
 


نئول فیلینگ Noel Fielding
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

نئول فیلینگ هنرمند، موسیقیدان، کمدین و نویسنده انگلیسی است که به نظر می‌رسید در این برنامه خیلی سردش شده که چنین لباسی را انتخاب کرده است. 
 


هنری هلند Henry Holland
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

هنری هلند طراح لباس انگلیسی است که به نظر می‌رسد لباس‌هایی که طراحی می‌کند را اول خودش بر تن می‌کند و پیش از این کسی آن‌ها را نپوشیده است!
 


مرلین منسون Marilyn Manson
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

برایان هیو وارنر نام کامل اوست و عمدهٔ شهرت او به خاطر تصویر نامتعارف و شخصیت نمایشی او به عنوان رهبر و خوانندهٔ گروه موسیقی‌ای با نام خودش است. او معمولا با ظاهری غیر متعادف و متفاوت در برنامه‌ها حضور پیدا می‌کند. 
 


بث دیتو Beth Ditto
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

ماری بث پترسون خواننده و آهنگساز شاخه راک است و تیپ‌های متفاوت او را می‌توان در مراسم مختلف دید، با این‌حال این‌بار او خیلی غیرمتعارف‌تر از همیشه ظاهر شده است. 
 


ویل will.i.am
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

ویلیام جیمز آدامزجونیور که به اختصار با نام ویل.آی.ام شناخته می‌شود، رپر، موسیقی‌دان، ترانه‌سرا و بازیگر امریکایی است.  ویلیام کار طراحی مد و لباس نیز انجام میدهد و عمده شهرت او بخاطر پوشیدن لباسهای عجیب می باشد که بوسیله خود او طراحی شده است.
 


پالوما فیت Paloma Faith
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

پالوما موسیقی‌دان بریتانیایی است که با لباس عجیب و متفاوتی در  یکی از مراسم حاضر و سوژه خبرنگاران و عکاسان شده است. 
 


بیورک Bjork
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

بیورک گومندسودواتیر که با نام بیورک شناخته می‌شود، آهنگساز، خواننده و ترانه‌سرای اهل ایسلند است که البته در چند فیلم هم بازی کرده است. لباس بنفش و عجیب او را در تصویر می‌بینید. 
 


ریلان کلارک  Rylan Clark
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

راس ریچارد که با نام ریلان شناخته می‌شود، بازیگر، مدل و خواننده بریتانیایی است که گاهی بسیار متفاوت لباس می‌پوشد. 
 


فارل ویلیامز  Pharrell williams
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

از خواننده‌های شناخته شده امریکایی است که آهنگ‌هایش در سراسر دنیا بسیار  محبوب است، آقا ویلیامز به طور کلی لباس‌های خوبی می‌پوشد، اما در یکی از برنامه‌ها شلوارک به همراه کت و البته پاپیون بزرگی که بسته بود، بسیار جلب توجه می‌کرد.
 


ادیت بومن  Edith Bowman
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

ادیت که اهل اسکاتلند است، یکی از مجریان برنامه‌های تلویزیونی است که برای فرش قرمز برنامه‌های مختلف نیز دعوت می‌شود، در یکی از برنامه‌ها لباس سفید و پر از تور او توجه عکاسان را جلب کرده بود. 
 


کتی پری Katy Perry
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

کاترین الیزابت «کیتی» هادسن خواننده، ترانه‌سرا و بازیگر امریکایی است که به خاطر لباس‌های عجیب متفاوتی که می‌پوشد، معروف است. اما لباس سراسر گل او بسیار عجیب‌تر از معمول به نطر می‌رسید.  
 


نیکی میناژ Nicki Minaj
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

اونیکا تانیا ماراژ که با نام نیکی میناژ شناخته می‌شود۷‌خواننده، ترانه‌سرا و بازیگر امریکایی است که در یکی از رماسم با لباس شنل قرمزی حاضر شده بود!
 


ایرانی‌ها هم از این جریان عقب نیستند
 
 مسخره‌ترین لباس سلبریتی‌های جهان

پیش از این هم در مجله مهر درباره لباس‌های عجیب بازیگران ایرانی هم نوشته بودیم، آن‌ها هم دست کمی از موردهای مشابه خارجی خودشان ندارند و لباس‌های عجیب و غریب و بیش‌از اندازه متفاوتی را در مراسمی چون جشنواره‌ها یا جشن‌های هنری بر تن می‌کنند. 

لباس ها و اکسسوری هایی که برای تان مضرند!


برترین ها: زمانی که می خواهید لباسی را برای پوشیدن انتخاب کنید، انقدر غرق زیبایی ظاهرتان می شوید که  یادتان می رود سلامتی تان هم در انتخاب تان تاثیرگذار است.
 
اگر تا به حال به سلامتی تان در انتخاب لباسی که به تن می کنید، توجهی نمی کردید، حال زمان آن است در انتخاب هایتان تجدید نظر کنید زیرا لباس ها و اکسسوری هایی هستند که می توانید به سلامت بدن شما آسیب برسانند.
 
به عنوان مثال  همه ما دوست داریم که یک کفش پاشنه بلند به پا کنیم و همیشه قد بلندتر به نظر آییم اما این را هم باید در نظر بگیرید که پوشیدن این نوع کفش در دراز مدت به پاها آسیب می رسانند.
 
خوش تیپ بودن خوب است اما واقعا گاهی ارزشش را ندارد که به خاطر آن سلامت تان را به خطر بیاندازید. اگر نمی دانید که چه چیزهایی در زمینه مد و فشن به بدن تان آسیب می رساند، به فهرستی که در اینجا برایتان آورده ایم، نگاهی بیاندازید.
 
شلوار جین تنگ
 
شلوار جین یکی از محبوب ترین مدل های لباس از گذشته تا کنون بوده است اما این را بدانید که شلوارهای تنگ به شکم تان فشار آورده و موجب ورم های شکمی و حتی در برخی موارد به عفونت رحم نیز منجر می شود. پس تا جایی می توانید از شلوارهای راحت تر دیگری استفاده کنید.
 
این لباس ها به بدن خانم ها آسیب می رسانند 
 

 
کفش پاشنه بلند
 
اگر قرار باشد از لباس ها و اکسسوری های سخت و طاقت فرسا فهرستی تهیه کنیم، کفش های پاشنه بلند در ابتدای لیست قرار دارند. این مدل کفش از آن جهت که به قوزک پای شما فشار می آورد، برای بدن تان مضر است. مطالعه ای در دانشگاه کارولینا ثابت کرده که پوشیدن کفش های پاشنده بلند به مدت طولانی ماهیچه های قوزک پا را ضعیف کرده و پس از آن به دیگر قسمت های پا و حتی کمر نیز آسیب می رساند.
 
 این لباس ها به بدن خانم ها آسیب می رسانند
 

 
شکم بند
 
 امروزه بستن شکم بند در میان زنان بسیار رایج شده است اما آیا واقعا ارزش اش را دارد؟ پوشیدن شکم بند در دراز مدت، ماهیچه های شکم را ضعیف کرده و در تنفس شما مشکل ایجاد می کند و حتی موجب تولید رفلکس اسید می شود. به علاوه هیچ دلیل قانع کننده ای برای این که شکم بندها دور کمرتان را کوچک می کنند، وجود ندارد. پس بهتر است دور آنها را خط بکشید.
 
 این لباس ها به بدن خانم ها آسیب می رسانند
 

 
گوشواره های سنگین
 
گوشواره های سنگین از آن جهت که موجب کشیده شدن نرمی گوش می شوند، ضرر دارند. گوشواره های  فلزی ارزان قیمت که کیفیت بالایی ندارند نیز می توانند منجر به آلرژی شوند. 
 
 این لباس ها به بدن خانم ها آسیب می رسانند
 

 
کفش های تخت
شاید فکر کنید که کفش های پاشنه بلند برای سلامت پاها مضرند پس حتما کفش های تخت گزینه مناسبی هستند اما اشتباه می کنید. کفش های تخت یا همان کفش های مدل باله، به اندازه کفش های پاشنه دار به بدن آسیب می رسانند.
 
 این لباس ها به بدن خانم ها آسیب می رسانند
 

 
کیف سنگین
 
شاید فکر کنید که برای حمل وسایل زیاد و سنگین تان بهترین گزینه کیف های بزرگ باشند اما در واقع شما بدترین گزینه را انتخاب کرده اید. اگر چه کیف های بزرگ و جادار چشمگیر و جذاب هستند اما به بدن شما آسیب می رسانند. اگر به یک سمت بدن تان فشار بیشتری نسبت به سمت دیگر بدن تان وارد آید، نه تنها به ماهیچه هایتان فشار می آید بلکه تعادل تان  را نیز بهم می زند.
 
 این لباس ها به بدن خانم ها آسیب می رسانند
 

 
شلوارهای فاق بلند
 
شلوارهای فاق بلند از آن جهت که به شکم فشار می آورند، برای بدن مضرند. به علاوه در تنفس شما اختلال ایجاد خواهند کرد، طوری که ماهیچه هایتان را تنبل کرده و تنفس تان را نامنظم می کند.
 
 این لباس ها به بدن خانم ها آسیب می رسانند
 
در نهایت، اگر چه پوشیدن لباس های مختلف بسیار هیجان انگیز است اما بهتر است قبل از انتخاب لباسی که می خواهید بخرید و در دراز مدت به تن کنید، بیشتر بیاندیشید تا به سلامت بدن تان آسیب نزند.

فیلم: کاربردهای متفاوت گیره کاغذ

برترین ها: یک گیره کاغذ ساده کاربرد های بسیاری می تواند داشته باشد که در این ویدیو نشان داده شده  است.
 
 
در صورت پخش نشدن ویدئو بر روی تصویر زیر کلیک کنید.
فیلم: کاربرد های گیره کاغذ