تن من حراج

پیمانکار تصادف‌های ساختگی در گفت‌و‌گو با «شهروند» از جزییات تکان‌دهنده این کسب و کار می‌گوید


 تن من حراج


محمد باقرزاده|  «دکتر قرص ترامادول ٢٠٠ را پودر کرد و داخل لیوان آب ریخت و به من داد؛ دکتر کسی است که دست، پا، دماغ و دندان را می‌شکند و به ازای هر شکستگی ٥٠هزارتومان دستمزد می‌گیرد. بعد از ترامادول، با انسولین به ساق پایم لیدوکاین تزریق و بعد شروع به ماساژ دادن کرد تا انسولین پخش شود. روی شکم دراز کشیدم، پای راستم را داخل شکم جمع کردم و زیر پای چپ یک بالش گذاشتم تا ضربه به استخوان نازک‌نی ساق پا وارد شود. چشم‌هایم را بستند و یک حوله هم داخل دهانم گذاشتند؛ صورتم روی زمین بود و دست پیمانکار را محکم گرفته بودم، دیگر چیزی نمی‌دیدم ولی همه‌چیز را حس می‌کردم، داشتم خودم را برای ضربه آماده می‌کردم. سه بار میله را آرام روی پایم ‌زد که صدایش هنوز توی سرم است. سه ثانیه طول کشید و میله به پایم نخورد، دانستم موقع ضربه نهایی است و ضربه وارد شد. طرف دست گذاشت روی استخوانم و گفت نشکست و..»

 اینها حرف‌های جوانی حالا ٢٤ساله است که در ١٩ سالگی، «آقای دکتر» دست‌و‌پای راستش را شکست و با سنباده ‌درشت، پیشانی، دماغ و گونه‌اش را به‌طور قطری زخمی کرد تا از جنوب ایران برای تصادفی ساختگی راهی خراسان شود. او پس از نخستین تجربه‌ صحنه‌سازی‌اش، معتاد شد تا همین یک‌سال پیش، وقتی دانشگاهش تمام شد و به انجمن معتادان گمنام ایران پیوست؛ او حالا به قول خودش ١٣ ماه و ٧ روز است که پاک‌ است. «حسین» حالا در تلاش است که کاری برای خود دست‌وپا کند و اگرچه ماه‌هاست به جایی نرسیده است اما همچنان امیدوار است. او درطول این گفت‌و‌گو، با یادآوری دردها و استرس‌های دوران صحنه‌سازی‌اش به‌عنوان مصدوم و پیمانکار، بارها بغض کرد، صدایش را بالا و پایین برد و درحالی‌که سیگاری بین دو انگشت و لبانش در نوسان بود از سردرد بی‌سابقه‌اش گفت و این‌که مصرف مُسکن طبق دستورات ان‌ای برایش ممنوع است. او ١٩‌سال را در فقر و سختی گذراند اما سودای تغییر وضع خود و خانواده‌اش به هر قیمتی را داشت که به صحنه‌سازی با استخوان و زخم‌های عمقی در پوست رسید. در سال‌های زخم‌سازی و دلالی شکستگی‌های دیگران، بر دانشجویی ١٩ ساله چه گذشته و چه شد که از تجارتی که در آن به فن‌و‌تجربه هم رسید، حالا تصمیم دارد کم‌کم از این کار دست بکشد.

داستان نخستین تجربه خودت را ادامه بدهیم؛ ساعاتی قبل از مسافرت به همراه دو نفر دیگر خانه دکتر رفتید که شکستگی‌ها را ایجاد کند.

- بله، من دراز کشیده بودم و آرزو می‌کردم که‌ ای کاش این‌جا نیامده بودم اما راه برگشتی وجود نداشت چون ضربه اصلی را هم چشیده بودم. بعد از چهار پنج ضربه استخوانم شکست و هنوز صدای چکشش در ذهنم است؛ صدایی تیز که در عمق وجودت، در نهایی‌ترین قسمت ذهنت می‌نشیند. این صدا آنقدر تیز است که به اتاق دیگر که آن دو نفر دیگر منتظر بودند، هم رفت. لحظه‌ای که «چیکه» اتفاق می‌افتد؛ در کمتر از دو ثانیه، کل لباست از عرق سرد خیس می‌شود. بعد پیمانکار یک‌مرتبه من را بغل کرد، سرم را بالا آورد و چند قطره آب داخل دهانم ریخت. جالب این‌که این‌جا هم نگذاشتند من وسایل کار را ببینم و خیلی سریع آنها را زیر فرش قایم کردند چون تمام مراحل را تصویر می‌کنی و برای ضربه دوم فشار عصبی بیشتری وارد می‌شود. مصدوم‌های زیادی را دیدم که موقع ضربه دوم می‌گفتند «غلط کردیم بگذار برویم» و من می‌گفتم «عزیزم چه‌کاری برایت انجام بدهم، تو که ضربه اصلی را تحمل کردی» ولی متاسفانه آنقدر نیاز داشتند و نمی‌خواستند مقابل خانواده خجالت‌زده شوند که تحمل می‌کردند. لحظه وارد آمدن ضربه روی پایم به دو نفر فکر می‌کردم؛ یکی آن خانمی که قرار بود با من زندگی کند و من می‌خواستم از لحاظ مالی مشکلی نداشته باشد و دیگری هم خواهر ١٢ساله‌ام، از خواهر کوچکم شرم می‌کردم و از تصویر آن خانم قوت ‌قلب می‌گرفتم. پایم که شکست قفل در را باز کردند و من را داخل اتاق دیگر بردند.

 نفر بعد هم می‌خواست پایش را بشکند؟

- نه، گزینه بعدی بینی بود چون قرار بود ما روی یک موتور بنشینیم. من آمدم و از کنار در نگاه کردم. نخست پنبه و دستمال‌کاغذی روی چشم‌هایش گذاشتند و چسب زدند؛ نباید ضربه مستقیم مشت یا قفل با دماغ را ببیند چون ناخواسته جاخالی می‌دهد و امکان دارد قفل روی گونه‌‌اش بخورد. به او هم ترامادول خورانده و لیدوکایین تزریق کرده بودند، پیمانکار دست‌هایش را گرفته بود و دکتر گفت که نفس عمیق بکش. از راست با قفل کتابی ضربه زدند و نشکست، بعد سمت چپ و مستقیم. پوست دماغ پاره، غضروف باز و یک تشت تا نصفه از خون پر شد ولی استخوان نمی‌شکست که در نهایت با ضربه نهم که ناگهانی بود شکسته شد.

 دکتر چه حال و روزی در این شرایط داشت؛ موقعی که ضربه می‌زد و شکستگی اتفاق نمی‌افتاد؟

- از حال و احساس دکتر برات بگویم. زمانی که میله را در دست می‌گرفت به اندازه یک‌ لیوان، عرق از سر و صورتش سرازیر بود، همیشه به من می‌گفت: «حسین یک‌زمانی این ظرف من هم پر می‌شود، دیگر نمی‌توانم، این‌قدر استخوان این بچه‌ها زیر دست و پای من خرد شده‌ که دیگر دوام نمی‌آورم. با هر ضربه روانی‌تر می‌شوم.» دکترها هیچ سواد پزشکی هم ندارند ولی باید باتجربه و بی‌رحم باشند، مثلا اگر بیشتر از حد، ضربه وارد کنند استخوان دست یا پا خرد می‌شوند و باید پلاتین گذاشت. اینها حالت یک معتاد را دارند که از جنس‌کشیدن شرمنده هستند و از طرفی مجبور به این کار هم هستند، همیشه عذاب‌ وجدان دارند. این دکتر در بچگی من را بزرگ کرده بود و کامل می‌شناخت، لحظه اول که من را دید ٣٠ثانیه طول کشید تا بگوید سلام، فقط صورت همدیگر را نگاه می‌کردیم تا این‌که پرسید: «تو این‌جا چیکار می‌کنی حسین؟ تو کجا و این کارها کجا؟ مگه دانشجوی مهندسی نیستی؟» دوستم را به اتاق دیگر بردند (با خنده می‌گوید به بخش) و حالا نوبت دست من بود.

 به‌طور خلاصه گفتی که ساعت ١٢ ظهر خانه دکتر رفتید؛ دست‌وپای تو با دست و دماغ دوستت را شکستند و ساعت ٤ عصر از آن‌جا خارج شدید؟

- بله. به سمت شهری در خراسان جنوبی راه افتادیم. پیمانکار یک پژوپارس داشت. این کار کلا سه بخش دارد؛ شکستگی، صحنه‌سازی و بعد از این دو مرحله نوبت به پیگیری‌های اداری و بیمه‌ای می‌رسد. بخش اول با همه دردها، ترس‌ها و واهمه‌هایش تمام شد من هنوز که هنوز است صدای چیکه میله را فراموش نکردم و حاضر نیستم به بهای ٢٠٠میلیون این کار را انجام دهم. ساعت ٨ صبح رسیدم و تا ساعت ١٠یک موتورسیکلت تهیه کردیم. نحوه کار به سه صورت است:   پیاده، با خودرو و با موتور؛ پیاده باید خودش را جلوی یک ماشین بیندازد، موتورسوار باید موتور را به ماشین بزند و با ماشین هم باید با سرعت ١٠٠کیلومتر با خودروی دیگری تصادف کرد یا مثلا از دره‌ای پرت شد یا سر پیچ با سرعت بچرخد که صحنه واقعی ساخته شود. بهترین مورد موتورسیکلت است و قولنامه‌اش باید به نام یکی از مصدومین باشد. موتور را دست دوم خریدیم.

 با این دست و پای شکسته، شب در ماشین و جاده اذیت نشدید؟

- من دستم را با کمربند بستم و چون مورفین مصرف کرده بودیم، راحت خوابیدیم.

 بعد از این‌که موتورسیکلت را خریداری کردید چه شد؟

- منتظر گرگ‌ومیش شدن هوا شدیم چون نباید کسی قبل از تصادف ما را با دست و صورت زخمی می‌دید. خلاصه پیمانکار از صندوق ماشین دو سنباده، یکی نرم و دیگری زبر درآورد. یک قوطی آب‌میوه هم گرفت و قسمتی از بدنه‌اش را کند. حالا نوبت زخم‌های ریز بود که معمولا جاهایی که استخوان هست صورت می‌گیرد مثل پیشانی، گونه، پشت ران و پشت گوش. این زخم‌ها باید قبل از تصادف باشند که اورژانس مشکوک نشود چرا این زخم‌ها کهنه هستند؟ اول با سنباده زبر پیشانی سمت راست، دماغ و گونه چپ من را زخم کرد بعد با تکه قوطی، زخم‌ها را عمیق‌تر کرد و در مرحله بعد هم با سنباده نرم پوست، مو و خون زخم‌ها را یکی می‌کرد. این کار را روی قوزک پا، ران و ساعدم هم انجام داد. باید همه‌چیز طبیعی باشد چون اگر یک مرحله را به‌درستی انجام ندهی تمام این دردها و سختی‌ها بی‌حاصل می‌شود. سه‌پشته سوار موتور شدیم.

 نفر سوم چه شکستگی‌هایی داشت؟

- نفر سوم فقط یک‌سری زخم توی صورت، گردن و دست‌و‌پا داشت چون قرار بود تصادف طوری باشد که به او آسیب زیادی وارد نشود. خلاصه گشتیم و گشتیم تا یک صحنه مناسب پیدا کنیم. پیمانکار هم سوار یک ماشین و پشت‌ سر ما از طریق تلفن هی استرس و فشار وارد می‌کرد که اگر امشب انجام نشود باید برگردیم به شهر خودمان. آخرش هم نشد چون از شانس بد زنجیر موتور پاره شد.

 حالا ٣ مصدوم با سروصورت زخمی و دست‌و‌پاهای شکسته بودید.

- بله. به هر مصیبت و زحمتی که بود، موتور را به خانه بردیم (یکی از فامیل‌های پیمانکار، دانشجو بود و یک خانه داشت)، فشار روحی به‌ اندازه فردی داشتیم که داشت بالای دار می‌رفت، چون نمی‌دانستیم قرار است چه بشود؟ قرار بود با سرعت ٧٠-٦٠کیلومتر به یک خودرو بزنیم و هرچیزی ممکن بود؛ امکان داشت با سر به جدول بخوریم و بمیریم، یا قطع‌نخاع شویم یا مثلا خودرو پشت سر از روی ما رد شود. فقط کسی می‌تواند فشار، استرس و درد روحی‌ آن شب ما را بفهمد که قبلا تجربه کرده باشد، بدترین شب عمرم بود.

پس روز اول، کارتان انجام نشد و منتظر فردا ماندید؟

- بله شب وحشتناکی بود و من گفتم می‌خواهم دندانم را هم بشکنم. خلاصه کلی چکش زدند و دندان نشکست تا درد دندان هم به دست‌و‌پای شکسته و بدن تماما زخمی اضافه شود. پیمانکار هم مدام تکرار می‌کرد که فردا آخرین فرصت است و اگر انجام ندهید، باید برگردیم، می‌گفت، من گزینه‌های بهتری دارم که مثل شما بی‌جرأت نیستند؛ خیلی فشار عصبی وارد می‌کرد. خلاصه ساعت ٥ صبح خون‌های خشک روی زخم‌ها را کَندیم و دوباره سنباده زدیم که دردش از مرتبه اول هم بیشتر بود. بیرون آمدیم و باید خودرویی که درحال رانندگی به‌ صورت خلاف است، پیدا می‌کردیم. تماس‌ها و فشارهای پیمانکار هم ادامه داشت. دوستم با دست‌ و دماغ شکسته، راننده بود و با دو انگشت کلاج می‌گرفت، من وسط با تلفن حرف می‌زدم و یکی با زخم‌های کمتر پشت سر من بود. چندین خیابان را گشتیم و موردی را پیدا نکردیم یا پیدا شد و راننده ما ترسیده بود. باید شانس می‌آوردیم و راننده خودرو بیمه می‌داشت، چون ما حاضر نبودیم از فرد پول بگیریم، هدف ما بیمه بود. ما حتی پولی را که راننده ضرر می‌کرد، به‌گونه‌ای که مشکوک نشود، به او می‌دادیم. رفتیم داخل سینه یک خودرو که از پارک خارج شد، ولی راننده خودرو ترمز زد، خودروی دوم را رد کردیم که پیمانکار تماس گرفت و گفت، برگردید تا برویم به شهرمان. دوستم صدای تلفن را می‌شنید و یک‌مرتبه من متوجه شدم که پخش زمینیم. شانس آوردیم که خودرویی پشت سر ما نبود. مردم جمع شدند و هرکسی فیلم می‌گرفت یا برای خودش نظر می‌داد؛ می‌گفتند، اینها مست بودند، نگاه این جاده‌ها با جوان‌های مردم چه می‌کنند، وای به حال مادر این سه جوان... خلاصه یک پیرزن داد زد که شما چقدر حرف می‌زنید یکی زنگ بزند اورژانس، نمی‌بینید این سه جوان دارند پرپر می‌شوند؟

حسین درنهایت از پروژه اول خود به ١٣‌میلیون تومان درسال ٩١ می‌رسد که «تاچشم به هم زد درطول دو روز ٥‌میلیون را بین دوستان و فامیل‌های خیلی نیازمندش تقسیمش کرد.» او بعد از تابستان‌ سال ٩١ به دانشگاه محل تحصیلش برگشت و کار را ادامه داد اما این‌بار درمقام پیمانکاری که سعی می‌کرد عادل باشد و رفتاری را که با او انجام شد، با مصدومانش تکرار نشود. او تا دوسال بعد پیمانکاری را با سختی‌ها و جزییات مختص به‌خود انجام و دراین مدت تصادف ساختگی ٨نفر را به قول خودش مدیریت کرد؛ اما از نظر این فرد باتجربه، دلیل کسانی که این کار را انجام می‌دهند، چیست و خودش به‌شخصه چه دلایلی برای این کار داشت؟-

- یادم است دانشجو بودم و به یک خانمی علاقه‌مند شدم که با هم رابطه برقرار کردیم و بحث ازدواج مطرح شد. به ‌دلیل این‌که پدرم نمی‌توانست کمک مالی کند، احساس کردم پیش این خانم دارم کم‌ می‌آورم، احساس کردم این خانم که من الان به او قول ازدواج دادم، علاوه بر نیاز عاطفی، حمایت مالی هم می‌خواهد. علاوه ‌براین، پدرم هم تمام عمر کارگری کرده و دیسک کمر هم داشت و من می‌خواستم یک دستگاه بلوک‌زنی برایش بخرم، اما یکی از رفیقانم داخل این کار بود و پول به دست می‌آورد؛ این‌که او چطور وارد این داستان شد، خودش قصه مفصلی دارد. اول خیلی با این کار مشکل داشتم، چون ترس و عذاب‌وجدان زیادی داشت. من رفیقی داشتم که شرایط مالی خوبی نداشت ولی چندان تحت‌فشار نبود. او از این کار لذت می‌برد، لذت‌بردن از این‌که تو داری یک کار غیرقانونی انجام می‌دهی و هرجایی هم که می‌نشست، با افتخار این کار را تعریف می‌کرد و می‌گفت، من درگیر یک خلاف بزرگ شدم اما برای من و خیلی‌های دیگر همان نیاز مالی مطرح بود.

  غیر از این دلایل، به‌ نظرت تشدید اختلاف طبقاتی هم در راه‌افتادن این جریان تأثیرگذار بوده، این‌که فرد با نیت اعتراض به اختلاف طبقاتی موجود دست به چنین کاری بزند؟

آدم‌های درگیر این کار ، خوشبختانه یا متأسفانه آدم‌های اهل اندیشه نیستند که مثلا بگویند من این کار را می‌کنم تا مبارزه‌ای انجام بدهم و این‌که چرا این افراد درگیر فکر نمی‌شوند، نمی‌دانم. این افراد فقط به دلیل نیاز مالی و احساس قدرت‌کردن و دلایل اینچنینی دست به این کار می‌زنند.

 پیمانکار به‌طورکلی چه کاری انجام می‌دهد؟

- به ‌قولی دلال است؛ هزینه کار را پرداخت می‌کند و مسائل اداری را دنبال می‌کند و درنهایت ٦٠ تا ٧٠‌درصد پول را برمی‌دارد. یک‌هفته، دوهفته درگیر است و سود بیشتری نسبت به مصدوم می‌کند. به صورت قطع ٦٠درصد پول دریافتی به پیمانکار می‌رسد و من حتی کسانی را می‌شناسم که ٧٠ تا ٧٥‌درصد پول را برمی‌دارند. پس پیمانکار با دلالی به سود زیادی می‌رسد و با یک هفته کار به ٣٠‌میلیون یا بیشتر می‌رسد، بدون این‌که آسیبی به خود برساند.

  پیمانکار معمولا خودش قبلا مصدوم بوده، یعنی به‌عنوان مصدوم اقدام به صحنه‌سازی کرده؟

- ٩٥‌درصد پیمانکارانی که من می‌شناسم، قبلا این کار را انجام دادند. دونوع حساب کتاب و پیمانکاری داریم: یکی این‌که پیمانکار از اول شرط می‌گذارد که پول را که از بیمه گرفتیم، ٦٠درصد به من می‌رسد و عده دیگری هم هستند که از قبل تعیین می‌کنند که مثلا ما به ‌ازای شکستن هر دست یا پا به تو ٣میلیون یا به ازای هر زخم درصورت یا بدن فلان مقدار پول می‌دهیم و خودش برای همین دست ١٢‌میلیون از بیمه می‌گیرد. درنوع دوم اینطور نیست که پیمانکار پول را قبل از کار بدهد و اگر کار انجام شود و او به پول برسد، حق مصدوم را متناسب با قرارداد پرداخت می‌کند. مصدوم هیچ‌وقت بیشتر از ٥٠‌درصد دریافت نمی‌کند ولی یکی مثل من که قبلا سختی‌های زیادی را تحمل کردم، هزینه‌ها را خودم انجام می‌دادم و ٥٠درصد یا بیشتر را به مصدوم می‌دادم.

 چه می‌شود که افراد؛ مصدوم یا پیمانکار به این راه برای پول درآوردن روی می‌آوردند؟

- تمام کسانی که من می‌شناسم، نان‌آور یک خانواده هستند؛ طرف پدرش را از دست داده یا این‌که دیگر نمی‌تواند کار کند و سرپرست چندین نفر درخانواده است و مجبور می‌شود به سمت این کار بیاید که پولی را به دست آورد که با آن کار دیگری را شروع کند. خیلی‌ها برای این‌که شروع به کشاورزی کنند، مجبور شدند که به سمت این کار بیایند. درشهر ما این‌قدر پول کم است و این‌قدر پول‌ درآوردن سخت است و ازطرفی کارهایی که درشهر بزرگ وجود دارد، آن‌جا وجود ندارد، بنابراین طرف مجبور می‌شود که به خلاف روی بیاورد و یکی از معدودخلاف‌هایی که هنوز می‌توان از آن پول درآورد، همین صحنه‌سازی است. جالب است که حتی وقتی فرد واقعا تصادف می‌کند و استخوان‌هایش داخل تصادف می‌شکند، قاضی می‌گوید که تو صحنه‌سازی کردی.

مراحل اداری چگونه است و چطور باید مقابل مأمور آگاهی، قاضی و دفتر بیمه نقش بازی کند ولی با همه این تجربه‌ها، از کارش کنار کشیده است، چرا؟

- الان دیگر استخوان نازک‌نی جواب نمی‌دهد و قاضی می‌فهمد. باید گردن یا استخوان‌های اصلی را بشکنی که کار بسیار سختی است. من الان نگران افرادی هستم که وارد این کار می‌شوند،  ازطرفی امکان دستگیری و جریمه‌های سنگین هم وجود دارد؛ خشونت، درد و رنجی در وجود تو نهادینه می‌شود که تا همیشه آزارت می‌دهد. خیلی‌ها پیشنهاد دادند ولی انگار چیزی در وجود من می‌گوید که دیگر نباید تکرار شود. ترس هم وجود دارد. همین تابستان گذشته در شهر ما چهار زن را دستگیر کردند؛ اینها با همدستی شوهرشان نطفه می‌کاشتند و پس از چهارماه با ضربه پای شوهر نطفه چهار- ٥ماهه را می‌کشتند و یک تصادف ساختگی هم ایجاد می‌کردند تا دیه یک انسان کامل بگیرند که همه‌‌شان دستگیر شدند؛ شاید باورت نشود ولی عامل این همه بی‌رحمی و مصیبت علیه خود و دوستانت فقر و بیچارگی است، حالا که به تازگی تصمیم گرفته‌ام از این کار دست بکشم، از استرس و فشار این روزهای بیکاری دارم دیوانه می‌شوم.

شهریار کوچک

شهریار کوچک


بیست‌ویکمین ترجمه از «شازده کوچولو» به بازار کتاب آمد شهریار کوچک از مهم‌ترین مترجمان «شازده کوچولو» می‌توان به احمد شاملو، محمد قاضی و ابوالحسن نجفی اشاره کرد


محبوبه قوام| شاید این بیست‌ویکمین ترجمه از «شازده کوچولو» باشد. مترجمان نام‌آشنا و گمنام فراوانی سراغ این کتاب رفته‌اند. مدیا کاشیگر البته ازجمله چهره‌های سرشناس در این بین به شمار می‌آید. منتها پیش از او بزرگانی چون محمد قاضی، احمد شاملو و ابوالحسن نجفی هم سراغ ترجمه این کتاب رفته بودند. جالب این‌جاست مقایسه ترجمه‌ها نکات قابل تأملی را پیش چشم می‌آورد. چند وقت پیش شبکه مترجمین در ایران مقایسه‌ای بین ترجمه‌ها انجام داد که مرور آن خالی از لطف نیست. البته این مقایسه صرفا به شکل تطبیق فارسی متن‌ها آمده بود اما مسائل بسیاری را روشن می‌کرد. ازجمله این‌که ترجمه قاضی، ترجمه‌ای کلاسیک است که در آن از تعابیر کهنه‌تر استفاده شده، ترجمه شاملو کمی شاعرانه است و مناسب‌ترین ترجمه شاید ترجمه ابوالحسن نجفی باشد. به این تطبیق نگاه کنید

ترجمه  احمد شاملو

آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج‌هزار تا گل، همه مثل هم، تو یک گلستان! فکر: «اگر گل من این را می‌دید بدجور از رو می‌رفت. پشت سر هم بنا می‌کرد سرفه‌کردن و، برای این‌که از هو شدن نجات پیدا کند خودش را به مردن می‌زد و من هم مجبور می‌شدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده راستی راستی می‌مرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط با یک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خیال می‌کردم در صورتی‌که آن‌چه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه آتش‌فشان که تا سر زانومند و شاید هم یکی‌شان تا ابد خاموش بماند شهریار چندان پرشوکتی به حساب نمی‌آیم

ترجمه  ابوالحسن نجفی

شازده کوچولو گفت

- عجب!

و سخت احساس بدبختی کرد. گلش به او گفته بود که یگانه گل جهان است و حالا پنج‌هزار گل این‌جا بود، همه عین هم، و فقط در یک باغ! با خود گفت: «اگر گلم این ‌را می‌دید، سخت دل‌خور می‌شد... هی سرفه می‌کرد و برای این‌که سرشکسته نشود، خودش را به مردن می‌زد. آن وقت من مجبور می‌شدم که تظاهر به پرستاری او بکنم، وگرنه برای این‌که مرا هم سرشکسته کند راستی راستی می‌مرد!» و باز با خود گفت: «من خیال می‌کردم که گلی یکتا دارم و خودم را ثروتمند می‌دانستم، در صورتی که فقط یک گل معمولی دارم. با آن گل و آن سه کوه آتش‌فشان که تا سر زانویم می‌رسد و یکی از آنها شاید همیشه خاموش بماند، ممکن نیست که من شاهزاده بزرگی باشم...» و روی سبزه‌ها دراز کشید و گریه کرد.

ترجمه  محمد قاضی

شازده کوچولو آهی کشید و خود را بسیار بدبخت احساس کرد. گلش به او گفته بود که در عالم بی‌همتا است. ولی اینک پنج‌هزار گل دیگر،‌ همه شبیه به گل او در یک باغ بودند. با خود گفت:   «اگر گل من این گل‌ها را می‌دید، بور می‌شد... سخت به سرفه می‌افتاد، و برای آن‌که مسخره‌اش نکنند، خود را به مردن می‌زد. من هم مجبور می‌شدم به پرستاری او تظاهر کنم، وگرنه برای تحقیر من هم که بود، به‌راستی می‌مرد...» بعد، باز با خود گفت:   «من گمان می‌کردم که با گل بی‌همتای خود گنجی دارم، و حال آن‌که فقط یک گل سرخ معمولی داشتم. من با آن گل و آن سه آتشفشان که تا زانویم می‌رسند،‌ و یکی از آنها شاید برای همیشه خاموش بماند، نمی‌توانم شاهزاده بزرگی به حساب بیایم...» و همان‌طور که روی علف‌ها دراز کشیده بود،‌ به گریه افتاد.

 

دمیدن در باد

 

باب دیلن

ترجمه محمدصادق رئیسی

نشر سولار

«دمیدن در باد» یکی از آثاری است که شهرت باب دیلن را به همراه داشت. ماجرا برمی‌گشت به اواخر دهه ٦٠ میلادی. او در یکی از میادین مهم نیویورک به همراه سیاه‌پوستان خواند و بعد از سخنرانی معروف مارتین لوتر کینگ، گیتار به دست «رؤیای» کینگ را نواخت. در‌ سال ١٩٦٢ که روزهای اوج مبارزات علیه جریان‌های نژادپرستانه بود، جایزه «تام پین» را هم از کمیته آزادی‌های ملی ایالات متحده گرفت. بین سال‌های دهه ٦٠ تا ٨٠ اما باب دیلن روزهای سختی را گذراند. زندگی‌اش حواشی فراوانی را به همراه داشت. ازجمله این‌که مسیحی شد و آهنگ‌هایی در ستایش مسیح خواند. دهه ٨٠ اما دوباره موفقیت‌هایش تکرار شد تا جایی که حتی در ‌سال ١٩٨٨ تندیسش را در موزه راک- اند- رول نصب کردند.  او در ‌سال ٢٠٠٨ برای «تأثیر ژرفی که با آفرینش اشعاری با قدرت شاعرانه فوق‌العاده بر موسیقی عامه‌پسند و فرهنگ آمریکا گذاشت»، جایزه پولیتزر را دریافت کرد. چند ماه پیش هم به دلیل «خلق بیان شاعرانه» شایسته دریافت جایزه نوبل ادبی شناخته شد. جالب این‌جاست این نخستین ‌بار بود که هیأت داوران نوبل، جایزه را به یک ترانه‌سرا می‌دادند. اعطای جایزه به باب دیلن هم حواشی فراوانی به دنبال داشت. مدتی اظهار نظری درباره این موضوع نکرد و کار به جایی رسید که یکی از اعضای آکادمی نوبل او را «گستاخ» خواند. با این حال باب دیلن چند روز بعد اعلام کرد به خاطر شگفتی زیاد از برنده شدن این جایزه بوده که نتوانسته اظهارنظر کند. پیش از این‌که برنده نوبل شود در ایران تنها یک اثر از او ترجمه شده بود اما حالا کم‌کم ترجمه‌های دیگری از او به بازار می‌آید که یکی همین «دمیدن در باد» است. این کتاب از سوی نشر سولار به بازار آمده است.

 

زندگی پشت و رو

 

تاینها لای

ترجمه بهزاد صادقیان

انتشارات آفرینگان

«زندگی پشت و رو» نوشته تاینها لای به تازگی با ترجمه بهزاد صادقیان توسط انتشارات آفرینگان منتشر شده است. «ها» شخصیت اصلی این کتاب که یک دختر ۱۰ساله ویتنامی است، روزهای خود را با مراقبت از درخت پاپایا، گوش دادن به قصه‌های مادر، انتظار برای برگشتن پدری که هرگز او را ندیده و سروکله زدن با ۳برادر بزرگترش می‌گذراند. اما وقتی آتش جنگ در ویتنام جنوبی شعله می‌گیرد، «ها» مجبور می‌شود همراه خانواده‌اش سوار کشتی شده و ویتنام را ترک کند. «زندگی پشت و رو» روایتگر سال‌های سرنوشت‌ساز زندگی این دختر است. این کتاب که مدال افتخار نیوبری را به خود اختصاص داده، به میلیون‌ها پناهنده در سراسر دنیا تقدیم شده است. تاینها لای خطاب به خوانندگان این کتاب می‌گوید: «بسیاری از اتفاقاتی که برای «ها» افتاد برای خود من هم رخ داده است. من هم در ۱۰سالگی شاهد پایان جنگ ویتنام بودم و همراه خانواده‌ام به آلاباما گریختم. من هم پدری داشتم که در جنگ مفقودالاثر شد. من هم مجبور بودم انگلیسی یاد بگیرم و حتی در نخستین روز مدرسه همکلاسی‌هایم موهای دستم را کشیدند. کلاس چهارمی‌ها می‌خواستند مطمئن شوند که من واقعی هستم، نه یکی از آن تصاویری که در تلویزیون دیده بودند. بسیاری از جزییات این داستان از خاطرات خودم نشأت گرفته‌اند

 

میراث اورهان

 

آلین اوهانسیان

ترجمه‌ فریده اشرفی

انتشارات مروارید

فریده اشرفی کمتر از یک دهه است که در کار ترجمه وارد شده و ازجمله یکی از بهترین آثاری که برگردانده می‌توان به «مردگان تابستان» اثر کاملیا وی اشاره کرد. او کارشناس رشته ادبیات انگلیسی از دانشگاه علامه طباطبایی است و از دیگر آثاری که ترجمه کرده باید به «استخوان‌های دوست‌داشتنی»، «همنام»، «خوب شد شناختمت»، «بودا در اتاق زیرشیروانی» و... اشاره کرد. او حالا سراغ رمانی تاریخی رفته با موضوعی عاشقانه. ماجرا درباره داستان عشق دختری ارمنی و پسری ترک، در بحبوحه جنگ جهانی اول و همزمان با فاجعه نژادکشی ارامنه توسط دولت عثمانی (١٩١٥) است. رمانی با پایانی غیرمنتظره در دنیایی از واقعیات آشوبنده. «میراث اورهان» نامزد دریافت جایزه‌های ادبی معتبری هم بوده است؛ ازجمله جایزه پن/ فاکنر، جایزه صلح ادبی دیتن، جایزه‌ «رمان اول» کانون داستان‌نویسی فلائرتی- دانن، جایزه‌ ادبی بین‌المللی دوبلین ٢٠١٧ و چندین و چند جایزه دیگر. نیویورک تایمز درباره این رمان نوشته: «مرثیه‌ای در لباس مبدل داستانی عاشقانه و روایتی که با توانی پرشور و هیجان‌انگیز پیش می‌رود.

 

نامه‌های زنان ایرانی

 

علی باغدار دلگشا

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

«نامه‌های زنان ایرانی»، مجموع ٦٢ نامه مندرج از زنان در روزنامه‌ «ایران نو» (١٢٩٠- ١٢٨٨ ش) را شامل می‌شود؛ نامه‌هایی از عصر مشروطه که از مندرجات ٤٧٥ شماره از شمارگان روزنامه «ایران نو» استخراج شده است. عصری که برخلاف مردان، زنان در آن از برخی حقوق اجتماعی مانند حق رأی، محروم و برای به دست آوردن برخی حقوق اجتماعی دیگر مانند حق تحصیل و ایجاد دبستان‌های دخترانه با هنجارها و خرافات اجتماعی درحال ستیز بودند. براین اساس بیشتر نامه‌های زنان در این دوره پیرامون نقش مدارس در اهمیت تربیت دختران و در راستای ارتقای سطح فرهنگ اجتماعی جامعه آن عصر بوده است. در این عصر، زنان با مخالفت‌های زیاد اجتماعی برای ایجاد مدارس دخترانه مواجه می‌شدند. آنها با مقایسه وضع اجتماعی خود با زنان ژاپنی، فرانسوی، انگلیسی و آمریکایی به این امر پی برده بودند که وضعیت‌شان با جهان مدرن به هیچ‌وجه سازگاری ندارد. در این راستا با استفاده از آیات و روایات دینی و تعیین جایگاه اجتماعی برای جنس زن، مردان را مخاطب قرار داده و با نقد فرهنگ مردمحور، با ایجاد دگرگونی زبانی، زبان و فرهنگ مردمدار عصر قاجار را دچار تغییر کردند و پس از آن با تأکید بر مسأله‌ آموزش و حق تحصیل برای دختران به گسترش و ارتقای سطح آگاهی زنان از حقوق اجتماعی خویش پرداختند. آنان با گذشت کمتر از یک دهه تلاش، موفق به پوشاندن جامه تحقق بر اصلی‌ترین مطالبه‌ اجتماعی خود یعنی حق تحصیل برای زنان شدند.

 

توان بردگان

 

لئونارد کوهن

ترجمه مهدی جواهریان

نشر کوله‌پشتی

واکنش لئونارد کوهن به اعطای جایزه نوبل به باب دیلن جالب و ستودنی بود. گفت: «به‌نظر من اعطای این جایزه به دیلن مثل آویختن مدال روی اورست به خاطر بلندترین قله بودن است.» مقصود او درواقع این بود که قله‌های جهان نیازی به ستایش بلندای‌شان ندارند، چرا که آنها به‌خودبه‌خودی عظیم و ستودنی هستند. کوهن به فاصله کوتاهی بعد از این اعلام نظر درگذشت. مردی که اتفاقا در ابتدا نویسنده و شاعر بود اما تازه در سی‌سالگی تصمیم گرفت بخواند. او تحصیلکرده رشته ادبیات از دانشگاه مک‌گیل هم بود که نخستین رمان خود را در‌ سال ١٩٦٣  چاپ کرد. کوهن اما به موسیقی پیوست و در دهه ٦٠، نخستین آلبوم خود را منتشر کرد. چهار دهه بعد هم، یعنی‌ سال ٢٠١١ به‌عنوان یکی از تأثیرگذارترین چهره‌های هنر بر سه نسل گذشته در جهان، برنده جایزه ادبی اسپانیا شد. ترانه‌های «همه می‌دونن» «بدرود ماریان»، «سوزان» و «هاله لویا» ازجمله آثار معروفش هستند. از حواشی زندگی او هم می‌توان به ‌سال ٢٠٠٩ اشاره کرد؛ کوهن در این‌ سال روی صحنه از هوش رفت و مدتی در یکی از بیمارستان‌های اسپانیا بستری بود. او در‌ سال ٢٠١٠ جایزه یک عمر دستاورد هنری را از «گرمی» دریافت کرد و تا همین اواخر هم ‌خواند. یکی از آخرین آوازهایش هم برمی‌گردد به تیتراژ سریال «کارآگاه حقیقی» که در ایران هم طرفداران زیادی پیدا کرد. نخستین کتاب از این ترانه‌سرا و خواننده از سوی نشر چشمه منتشر شد؛ کتابی با عنوان «کتاب اشتیاق». حالا هم کتابی دیگر از او ترجمه شده با عنوان «توان بردگان» که نشر کوله‌پشتی آن را به بازار فرستاده است.

 

همزاد

 

ژوزه ساراماگو

ترجمه‌ مهرداد وثوقی

انتشارات مروارید

ژوزه ساراماگو تنها نویسنده‌ای از کشور پرتغال است که تاکنون توانسته جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کند. این نویسنده‌ پرآوازه پس از ٨٧‌سال زندگی، در ژوئن ٢٠١٠ چشم از جهان فروبست. معروف‌ترین رمانش به نام «کوری» با ترجمه‌های مختلف تاکنون بارها به زبان فارسی تجدید چاپ شده و از رمان‌هایی است که در سراسر دنیا طرفدار دارد. متن کامل این رمان برای نخستین بار است که به فارسی برگردانده می‌شود و از معدود آثار ژوزه ساراماگو است که نامش در فهرست معروف کتاب‌هایی است که باید پیش از مرگ خواند. قهرمان داستان، معلم تاریخ دبیرستان است. مردی به اسم ترتولیانو ماکسیمو آفونسو که ازدواج نافرجامی را از سر گذرانده و چندی است با دختری به نام ماریا دپاز آشنا شده است. زندگی روزمره و پیشامدهای ملال‌آور گذشته، ماکسیمو را به مردی افسرده تبدیل کرده است. روزی همکارش فیلمی به او می‌دهد تا برای اندک زمانی هم که شده او را از درون‌گرایی برهاند. ماکسیمو فیلم را می‌بیند اما با دیدن صحنه‌ کوتاهی از آن، شعله ماجرایی افروخته می‌شود که همزاد را در زمره پرچالش‌ترین آثار ساراماگو قرار داده است.

 

زندگی دوم

 

اس.جی.واتسون

شقایق قندهاری

نشر آموت

«پیش از آن‌که بخوابم» اثر اس. جی. واتسون در ایران طرفداران زیادی پیدا کرد، به‌خصوص بعد از تعریف و تمجید نیکی کریمی، کتاب، فروش بیشتری پیدا کرد و حالا به چاپ‌های متعدد رسیده است. نویسنده این رمان، اس.جی.واتسون در میدلند انگلیس به دنیا آمده و ساکن شهر لندن است. او در دانشگاه بیرمینگام در رشته‌ فیزیک تحصیل و سپس به شهر لندن نقل مکان و آن‌جا در بیمارستان‌های متعددی کار کرد تا سرانجام در حوزه شنوایی‌سنجی صاحب تخصص شد. نخستین اثر او، «پیش از آن‌که بخوابم» برنده جوایز مختلفی بود و به بیش از چهل زبان ترجمه شد و بیش از چهارمیلیون نسخه از آن به فروش رفت. براساس همین رمان فیلمی نیز ساخته شد که بازیگران صاحب‌نامی در آن ایفای نقش کرده‌اند. «زندگی دوم» نیز دومین کتاب این نویسنده است که باز هم شقایق قندهاری از سوی نشر آموت آن را منتشر کرده است. ماجرای این رمان از این قرار است که جولیا به ظاهر زندگی خوبی دارد اما هنگامی که متوجه می‌شود خواهرش در حمله فرد ناشناسی به قتل رسیده، می‌خواهد هرطور شده به علت آن پی ببرد. پس از مدتی، زمانی که تصور می‌کند پلیس موفق نشده سرنخی پیدا کند، تصمیم می‌گیرد خودش وارد عمل شود. در همین رابطه سعی می‌کند با هویت خواهرش وارد سایت‌های اینترنتی شود که خواهرش به آنها سر می‌زده است، اما همه ما رازهایی داریم که... «زندگی دوم» در زمان انتشار در انگلستان مورد استقبال قابل توجه نشریات انگلستان قرار گرفت؛ ازجمله روزنامه ساندی تایمز آن را اثری جذاب، خیره‌کننده و پر دلهره معرفی کرده و روزنامه دیلی میرور نیز از آن به‌عنوان اثری دارای پرداخت داستانی حیرت‌انگیز و به نهایت گیرا که رفته‌رفته هولناک می‌شود

یاد کرده است.

 

از نوشتن

 

(درس‌های استیون کینگ از نویسندگی)

ترجمه شیرین‌سادات صفوی

نشر میلکان

خواندن پیشنهادهای استیون کینگ، یکی از معروف‌ترین رمان‌نویسان حال حاضر آمریکا جذابیت‌های خاص خود را دارد. آثار او در تمام جهان طرفداران زیادی دارد؛ از «مسیر سبز» گرفته تا «تلألو» و «رهایی از شائوشنگ». براساس تمام رمان‌های مذکور نیز آثار سینمایی معروفی ساخته شده که بارها از تلویزیون ایران هم پخش شده است. او در داستان کوتاه نیز نویسنده متبحری است. داستان «بتمن و رابین دعوا می‌کنند» در کتاب «زندگی مصنوعی» که مژده دقیقی آن را ترجمه و انتشارات نیلوفر منتشر کرده، یکی از بهترین داستان‌های کوتاهی است که در سال‌های اخیر به فارسی ترجمه شده. کینگ گاهی در جریانات سیاسی هم اظهارنظرهایی کرده که آخرین آن مربوط می‌شود به روزهای انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا. او ازجمله کسانی بود که به‌شدت از ترامپ اعلام بیزاری کرده و گفته بود چنانچه رئیس‌جمهوری شود از این کشور خواهد رفت.

افسانه بردگان


افسانه بردگان


 

برده‌داری ایرانی؛ یک واقعیت تاریخی؟ گفت‌وگو با دکتر پدرام خسرونژاد، مردم‌شناس و پژوهشگر دانشگاه اوکلاهما افسانه بردگان ناصرالدین شاه و ظل‌السلطان چرا از بردگان سیاه خود عکس‌هایی فراوان گرفته‌اند چه پیوندی میان حاجی فیروز در میان بردگان و حاجی فیروز در فرهنگ ایرانی وجود دارد کنیزان و غلامان آفریقایی در عکس‌های ایران عصر قاجار

مهدی یساولی/ دبیر روایت نو| کنیزان، غلامان و خواجگان در ایران تا پایان روزگار قاجار، بخشی از گروه مستخدمان و نوکران بودند که در خانه ثروتمندان یافت می‌شدند. بردگان سیاه، آفریقایی بودند و خرید و فروش آن‌ها از راه خلیج فارس صورت می‌پذیرفت. سفیدها از قومیت‌های گوناگون بودند که از راه تجارت و خرید و فروش یا اسارت در جنگ‌ها و تهاجم‌های ناگهانی تامین می‌شدند. غالبا رفتاری که با این طبقه می‌شد مورد پذیرش همگان بود. کنیزان یا به عنوان زن‌های صیغه‌ای یا همیشگی به حرمسرا وارد می‌شدند یا در خدمت زنان بزرگان، به کارهای خانگی می‌پرداختند. غلامان در زمینه‌های گوناگون نظامی، خدمات خانگی، نگهبانی، کشاورزی و آبیاری، ماهی‌گیری و غواصی (در ساحل‌های جنوبی) به کار گرفته می‌شدند. گاه پیش می‌آمد که در صورت داشتن توانایی و کاردانی به منصب‌های بالای اداری و نظامی نیز دست می‌یافتند. به روایت نویسندگان نوشتار «نگاهی به وضعیت کنیزان، غلامان و خواجگان در عصر قاجار» ورود بردگان افریقایی‌تبار، از میانه‌های سده دوازدهم هجری بدین‌سو قابل توجه است. با آغاز سده سیزدهم هجری و در سراسر حکومت قاجار در ایران، بازرگانان و دلالان برده، تعدادی زیاد از این بردگان را از آفریقای شرقی به بندرهای جنوبی ایران وارد کردند. از این تعداد، برخی در همین بندرها به جای ماندند و دیگران به نقاط گوناگون ایران به ویژه شهرهای بزرگ همچون تهران، شیراز و اصفهان فرستاده می‌شدند. روند ورود بردگان افریقایی به ایران تا میانه‌های سده چهاردهم هجری ادامه یافت. غلامان و کنیزان در ایران از وضعیتی نسبتا خوب برخوردار بودند، بدان‌سان که به روایت ادوارد پولاک، پزشک اتریشی دربار ناصرالدین شاه قاجار، به هیچ‌وجه این حالت را در ایران نمی‌توان برده‌داری نامید. البته این وضعیت خوب را نمی‌توان به همه غلامان و کنیزان در سراسر ایران نسبت داد، زیرا گزارش‌های متفاوت نیز از بدرفتاری با آنان در دست داریم.  دکتر پدرام خسرونژاد، مردم‌شناس و از پژوهشگران دانشگاه اوکلاهما در آمریکا، در سال‌های گذشته توانسته است آرشیوی از عکس‌های تاریخی دوره قاجار فراهم آورد که در آن‌ها تصویر بردگان سیاه آفریقایی دیده می‌شوند. او آنگونه که خود تصریح کرده، بر اثر یک رخداد با این مساله پیوند خورده و از چهار سال پیش بدین‌سو برآن شده است از جنبه مردم‌شناسی تصویری به موضوع غلامان و کنیزان آفریقایی در ایران عصر قاجار بپردازد. این پژوهشگر و مردم‌شناس که اکنون در ایران حضور دارد، نمایشگاهی از عکس‌های این بردگان سیاه تدارک دیده که آن‌ها را از جنبه لَله و دده نشان داده است. این نمایشگاه در هفته پیش رو در موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران و سپس در آرشیو اسناد ملی ایران به نمایش درخواهد آمد. گفت‌وگوی «روایت نو» با این پژوهشگر می‌تواند نکته‌هایی جذاب درباره چگونگی حضور بردگان سیاه آفریقایی در ایران به روزگار قاجار، از دریچه عکس‌های تاریخی ارایه دهد.

 

 جناب خسرونژاد! برگزاری دو نمایشگاه از عکس‌های غلامان و کنیزان آفریقایی در ایران عصر قاجار، دستاویزی برای پرداختن به موضوعی به شمار می‌آید که چالش‌برانگیز می‌تواند باشد. این مساله در پژوهش‌های شما با عکس‌های تاریخی پیوند خورده است. این مساله طبیعتا حوزه‌ای گسترده است و به مطالعات دیگر در حوزه‌های مردم‌شناسی، انسان‌شناسی، حتی جامعه‌شناسی می‌تواند وارد شود. نخست، می‌خواهیم از این منظر به عکس‌های تاریخی بپردازیم که عکس‌ها چه اطلاعاتی می‌توانند از جنبه‌های گوناگون به پژوهشگران ارایه دهند.

عکاسی و عکس تاریخی در ایران، عمری کوتاه دارد. شاید حدود هفتاد سال بیش‌تر نیست که محققان ایرانی و غیر ایرانی درباره عکاسی و تاریخ آن، منابع و اسناد موجود را بررسی کرده‌اند. اگر بررسی‌های پژوهشگران را به ایرانی و غیر ایرانی بخش کنیم، پژوهشگران ایرانی شاید بیش‌تر عکس و موضوع‌های موجود در عکس‌های قاجار به ویژه منظره‌ها، شهرها، بناها، افراد و مردم را مورد توجه قرار داده‌اند. محققان خارجی اما شاید بیش‌تر پدیده‌هایی چون آلبوم‌ها و آرایش درونی آن‌ها و عکاسان خارجی که به ایران آمده‌اند و رابطه‌شان با دربار را مهم دانسته و بررسی کرده‌اند. بنابراین با یک مقدمه و تاریخ جوان درباره تاریخ عکاسی در ایران بدیهی است بحث‌های ریشه‌ای و روش‌مندانه در زمینه عکاسی دوره قاجار هنوز شکل نگرفته باشد. این مساله درباره سینمای دوره قاجار نیز وجود دارد و هنوز تحقیقی چندان در این‌باره نشده است زیرا بسیاری از فیلم‌ها در دسترس ما نیست و به تازگی تعدادی از فیلم‌های دوران قاجار به ویژه از دوران مظفرالدین شاه بیرون آمده است. علاقه من به موضوع عکس‌های تاریخی غلامان و کنیزان سیاه افریقایی در دوران قاجار از سال ٢٠١١ میلادی، زمانی شکل گرفت که کنفرانسی را در دپارتمان مردم‌شناسی دانشگاه سنت‌اندروز اسکاتلند با نام «بررسی عکاسی و سینمای قاجار» برگزار کردم. در این کنفرانس کوشیدم با محققان گوناگون ایرانی و مقیم ایران و غیر ایرانی یا ایرانی مقیم خارج تماس گرفته، از آنان دعوت کنم اساسا درباره شناخت و ویژگی‌های عکاسی و سینمای دوران قاجار از جنبه‌های گوناگون مباحثی را مطرح کنند. برگزاری یک نمایشگاه عکس با همکاری کاخ‌موزه گلستان، جزو برنامه‌های کنفرانس بود. با همکاری کاخ‌موزه حدود ٢٥ تا ٣٠ عکس با کیفیت عالی چاپ و اسکاتلند فرستاده شد. زمانی که نمایشگاه را آماده و کارها را روی دیوار نصب می‌کردم، دیدم چه جالب، در این عکس‌ها آدم‌هایی سیاه هستند. عکس‌ها بیش‌تر نمونه‌هایی بود که خود ناصرالدین شاه از درون حرم‌سرایش گرفته بود. توجه من بدین‌ترتیب به مساله کنیزان و غلامان سیاه در دوره قاجار کشانده شد. با یک بررسی مقدماتی دریافتم چندان به این مساله پرداخته نشده است. پس از آن کوشیدم با مرکزهای گوناگون آرشیو عکس‌های تاریخی ایران پیوند یابم تا ببینم چه تصویرهایی از این سیاهان در مجموعه‌ها وجود دارد. پس از اندکی جست‌وجو دریافتم آن‌ها غلامان و کنیزانی بوده‌اند که به عنوان برده خریداری و به ایران آورده می‌شده‌اند. ای رخداد، داستانی مفصل به شمار می‌آید که متاسفانه هنوز در تاریخ برده‌داری افریقایی در ایران کاری مشخص بر آن انجام نشده است. یک پژوهشگر ایرانی به نام بهناز میرزایی در کانادا البته پایان‌نامه دکترایش را درباره برده‌داری افریقایی در ایران دوره قاجار متمرکز کرده است. این بوده. این به عنوان شروع کار، خوب است و می‌تواند تداوم یابد. وی اسنادی را گرد آورده و برای پژوهش منتشر کرده است. آن پژوهش باید با مطالعه‌هایی بیش‌تر گسترش یافته، مرجعیت یابد. جست‌وجو در میان پژوهش‌های درون ایران نشان داد شش یا هفت مقاله فارسی نیز در این زمینه نگاشته شده که بیش‌تر بازبینی اسناد بوده است، به عنوان مثال اسناد منع برده‌داری در دوران قاجار یا رابطه انگلیس و دولت ایران قاجار در زمینه منع برده‌داری. مساله برده‌داری به معنای یک موضوع پژوهش اما مورد توجه نبوده است. بیش‌تر کارها، اسنادی و مستندسازی بوده یا کار پژوهشی و تحلیل شده همان اسناد. به نظرم رسید عکس‌های تاریخی می‌توانند سندی گویا در این‌باره باشند که مکمل پژوهش‌های اسنادی به شمار آیند. علم مردم‌شناسی زیرگروهی به نام مردم‌شناسی تصویری دارد که مطالعه‌ای نوپا در جهان است. به عنوان یک مردم‌شناس اجتماعی و فرهنگی، از این دیدگاه به مطالعه و گردآوری عکس‌های مرتبط با موضوع برده‌داری آفریقایی در ایران عصر قاجار روی آوردم.

عکس‌خانه کاخ‌موزه گلستان، مهم‌ترین و بزرگ‌ترین آرشیو عکس‌های تاریخی در ایران به شمار می‌آید که مسوولان آن متاسفانه هیچ‌گونه آگاهی نسبت به رفتار عکس‌های تاریخی و پژوهشگران ندارند. آلبوم‌های بی‌نظیر عکس‌های تاریخی را به عنوان شی موزه‌ای می‌نگرند که باید با چنگ و دندان حفظ شود و یک صفحه‌اش جایی نرود. آلبوم‌هایی را کپی گرفته و به پژوهشگر می‌گویند این‌ها را ببین، هر چه می‌خواهی از همین‌ها می‌دهیم، نه همه آلیوم‌ها را! بنابراین از کاخ‌موزه گلستان که یکی از بزرگ‌ترین مرکز اسناد عکس دنیا شاید باشد، نتیجه‌ای نگرفتم. دیگر مرکزهای آرشیوی همچون موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران اما عکس‌هایی خوب تا پنجاه عکس را به من واگذاردند. این عکس‌ها برایم آغازی را رقم زد تا بتوانم ذهن را متمرکز کرده و دریابم از نظر موضوعی به کدام سو باید بروم. عکس‌های آنجا بسیار جالب است زیرا مجموعه‌ای بزرگ از آلبوم‌ها ظل‌السلطان پسر ناصرالدین شاه را در خود دارد. ظل‌السلطان خودش عکاسی می‌کرده و اصلا عکاس بوده است. او تعدادی زیاد از این خواجه‌ها و غلامان و کنیزان افریقایی را در اختیار داشته است. عکس‌های مجموعه ظل‌السلطان مرا برانگیخت در پی نوه‌ها، نتیجه‌ها و دیگر بازماندگان او به ویژه بیرون از ایران بگردم تا اگر عکسی در این زمینه دارند، بتوانم بهره بگیرم. این جست‌وجو مرا به برخی از آنان رساند که عکس‌هایی را واگذاردند، حتی تاریخ شفاهی داشتند که ثبت و ضبط و با آن‌ها مصاحبه کردم. مرکز اسناد کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران نیز حدود ١٥٠ عکس در اختیارم گذاشتند. جست‌وجو در موزه‌ها و مجموعه‌دارهای خصوصی خارج از کشور، مرحله بعدی کار بود. این کندوکاوها سرانجام موجب شد نزدیک به ٥٠٠ فریم از عکس‌های مورد نظر را گرد آورم.

این ٥٠٠ عکس مرا در آغاز راه گذارد. ژانویه سال گذشته برآن شدم پس دو سال تلاش برای گردآوری عکس‌ها برای شناساندن مساله و معرفی آن‌ها گفت‌وگویی انجام دهم. اتفاقی با چند روزنامه تماس گرفتم و گاردین پاسخ داد؛ بدین‌ترتیب با روزنامه گاردین گفت‌وگو کردم. تعدادی گوناگون از عکس‌ها را از دوره‌های گوناگون برگزیدم و یک مقاله مصور، نه تحلیلی مهیا کردم. آن گفت‌وگو مرا به هدف‌ام نزدیک کرد زیرا بازتاب‌ها و واکنش‌هایی زیاد، مثبت یا منفی، با خود به همراه آورد. نظرها و پیشنهادهایی که خوانندگان زیر آن مقاله و گفت‌وگو دادند انگاره‌ای را که پیش‌تر داشتم به اثبات رساند؛ که ایرانی نه تاریخ‌اش را می‌داند نه درباره آن مطالعه دارد، نه اساسا می‌خواهد بخواند. چیزی را شنیده است و بر آن اساس داوری و رفتار می‌کند. خیلی‌ها نوشته بودند «وای برده‌داری در ایران اصلا وجود ندارد شما چه می‌گویید، خجالت نمی‌کشیدید؟». یک عده دیگر، از خانواده‌های قاجار تصریح کرده بودند «بله، ما داشتیم ولی برده‌داری به صورت امریکا نبوده، کتک نمی‌خوردند، لباس می‌پوشیدند، با ما غذا می‌خوردند و مرفه بودند». برخی از قاجارها هم می‌گفتند «پدربزرگ‌های ما داشتند و ما خجالت‌زده‌ایم، ما هم عکس و سند هم داریم و به شما می‌دهیم». این‌ها البته خیلی مثبت برخورد کردند. آن رخداد با وجودی که مقاله و مصاحبه محدود است، نشان داد چه اندازه تناقض در جامعه کنونی ما وجود دارد. برای همین برآن شدم مساله را درون کشور بگشاییم و نه به عنوان چالش و جنجال، به عنوان یک واقعیت تاریخی بررسی کنیم.

این پدیده یک واقعیت در تاریخ معاصر ایران است. نباید به عنوان یک آموزش عمومی بهراسیم که واژه برده‌داری، سنگین و تابو بوده و تعریف نشده است. با این نگاه باید با مساله روبه‌رو شویم که به هرروی در برهه‌ای از تاریخ ایران رخ داده است. ایران جزو واپسین کشورهایی بوده که رسما در مجلس خود برده‌داری را لغو کرده و این در زمان پهلوی اول رخ داده است. درست است که در زمان قاجار، غرب به ویژه انگلیس با منافعی ویژه گفته است برده‌داری در خلیج فارس از جمله در ایران ممنوع است، قاجارها اما هیچ‌گاه نپذیرفتند زیرا به سودشان بوده و بیش‌تر بخش‌های جامعه از آن بهره‌مند می‌شده‌اند. این بهره‌مندی البته به دلیل مادی نبوده است، که، به کنیزان و غلامان و خواجه‌ها در جریان زندگی خویش نیازمند بودند. این ممنوعیت اما تا زمان پهلوی اول تصویب نشد. پس هنوز شاید تاریخ زنده کشور به شمار آید. باید به این توجه کرده، و از نظر تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و شرعی و نیز هنری بدان بپردازی؛ نباید از یک پژوهش علمی درباره واقعیتی تاریخی بهراسیم. آن مقاله و گفت‌وگو در خبرگزاری‌های ایران بازتابی گسترده یافت و ترجمه‌ای خوب از آن ارایه و عکس‌ها نیز باز زیرنویس منتشر شد. این مساله، گونه‌ای آموزش همگانی به شمار می‌آید.

 برده‌داری در تاریخ ایران آیا پیشینه‌ای دیرینه‌تر از روزگار قاجار داشته است؟

نمی‌دانیم! برده‌داری احتمالا پیش از ورود اسلام به ایران تا دوران پهلوی اول در ایران بوده است.

 پیش از آن که به تصویر بردگان سیاه افریقایی در عکس‌های دوره قاجار بپردازیم، شاید مناسب باشد، پیشینه‌ای کوتاه از ورود دوربین عکاسی به ایران ارایه کنیم.

عکاسی در اواخر سده نوزدهم میلادی در اروپا با داگرئوتیپ پدید آمد. وقتی اروپا شاید تعدادی اندک از این‌ها داشت، محمد شاه قاجار پدر ناصرالدین شاه دو نمونه از آن‌ها را ملکه انگلیس و تزار روسیه به عنوان هدیه دریافت کرد؛ او اما گویا به عکاسی علاقه نداشته است. ناصرالدین میرزای ولیعهد در سیزده سالگی علاقه خود را به فراگیری عکاسی، به پدر نشان می‌دهد. آنگونه که اسناد نشان می‌دهد فردی به نام ژول ویشار را از فرانسه آوردند تا معلم عکاسی وی شود. او البته در دارالفنون نیز هم گویا علوم دیگر تدریس می‌کرده است. ناصرالدین میرزا از جوانی عکاسی را شروع می‌کند و هنگامی که به سن بلوغ می‌رسد، یک عکاس خوب بوده است. او اگر نخستین عکاس ایران نباشد، یکی از نخستین عکاسان به شمار می‌آید. ناصرالدین شاه بیش‌تر عکس‌هایی اینچنین را که من با آن‌ها سروکار دارم، درون حرم‌سرای خود گرفته است. کسانی که در این زمینه در حوزه مطالعات عکاسی دوره قاجار پژوهش کرده‌اند، هنوز سندی ارایه نداده‌اند که غلامان به ویژه خواجه‌های ناصرالدین شاه می‌توانسته‌اند عکاسی کنند. پس نتیجه می‌گیریم بیش‌تر عکس‌ها را خودش از درون حرم‌سرا گرفته است.

 به این دلیل که جزو شاه یا خواجگان کسی نمی‌توانسته است به حرم راه یابد؟

بله! البته درون دربار و بیرون حرم‌سرا با عکاسانی بسیار روبه‌روییم. چند عکاس دربار اصلا وجود داشته است. ناصرالدین شاه یک لقب می‌آفریند؛ عکاس‌باشی یا عکاس‌باشی خاصه دربار! دارندگان این عنوان‌ها هم فراوان بوده‌اند؛ آقا رضا، محمد قاجار و کسانی دیگر. اینان اروپا رفته و در این زمینه تحصیل کرده یا در ایران آموزش دیده بودند. نخستین عکاس‌خانه داخل دربار به هر تقدیر در پشت‌بام دارالفنون راه افتاد که هم عکاسی می‌کردند هم آموزش می‌دادند. ناصرالدین شاه بر اثر سفرهای سه‌گانه به اروپا به خوبی ارزش سیاسی، فرهنگی و تبلیغاتی عکس را دریافته، همچنین با عکاس‌های بزرگ اروپا دیدار کرده بود. مثلا در پاریس با نَدَر، عکاس پرآوازه فرانسوی صحبت کرده و ندر اصلا از او عکس گرفته بود. شاه قاجار به خوبی فهمیده بود عکس چه پیامی هم برای خودش هم برای دیگران دارد. او عکاس‌های دربار را به سراسر ایران فرستاد تا از همه سرزمین‌اش به ویژه شهرها، ابنیه و مردم عکس بگیرند. آن عکاسان دستاوردهای خود در آلبوم‌های گوناگون، همچون گزارش تصویری به شاه داده بودند. عکس‌هایشان همچنین زیرنویس دارد. خود شاه نیز عکس‌هایی بسیار گرفته و عکس را خوب می‌شناخته است.

 شما از جنبه مردم‌شناسی چگونه از این عکس‌های بهره گرفته‌اید؟

مردم‌شناسانی که نظریه‌های مردم‌شناسی تصویری را می‌دانند، به عکس از دو جنبه می‌نگرند؛ یک، عکس‌هایی که خود گرفته و به عنوان تصویر نمایش پژوهش‌شان در تحقیقات بهره گرفته و منتشر می‌کنند و دو، عکس‌های دیگران را از دیدگاه مردم‌شناسی تجزیه و تحلیل می‌کنند. من به عکس‌هایی که ناصرالدین شاه و پسرش ظل‌السلطان گرفته‌اند، از این دریچه پرداخته‌ام. این عکس‌های دوران قاجار، درون خود سیاهانی را دارند که به اصطلاح غلامان و کنیزان افریقایی و به تعبیر من «برده»اند. در این پژوهش البته در آغاز داستان و راه‌ام. بررسی‌هایم تا اینجا بر اسناد و مدارکی که تاکنون منتشر شده‌اند، نشان می‌دهد هشتاد درصد آن‌ها در چهار یا پنج سالگی از اتیوپی و زنگبار و آن مناطق توسط دزدان دریایی و دلالان برده‌داری که البته ایرانی هم نبودند، دزدیده می‌شدند. این دزدان و دلالان، آن‌ها را به خلیج فارس و دریای عمان می‌آوردند و در بندرهایی که می‌دانستند مشتری دارند می‌فروختند. بندرهای ایرانی همچون بندر عباس، بوشهر، لنگه و جاسک، ورودی این برده‌های سیاه به مرزهای ایران به شمار می‌آمدند.

 یعنی اگر بخواهیم روش برده‌داری افریقایی در ایران را بر اساس این عکس‌ها توصیف کنیم، در واقع چیزی است که از بندرهای جنوبی آغاز می‌شود ...

بله. برده‌داری افریقایی در ایران از آنجا آغاز می‌شود. ما در ایران البته چهار گونه برده‌داری داشته‌ایم؛ برده‌داری افریقایی، برده‌داری سفیدهای گرجی که اینجا می‌آوردند، برده‌داری ایرانی توسط ایرانی و فروش ایرانی‌ها به افغانستان و کشورهای همسایه. مساله ما در اینجا اما فقط برده‌داری افریقایی است.

 پس در واقع در آن سیستم برده‌داری افریقایی.

از بنادر جنوب این‌ها وارد می‌شدند.

 یعنی ایران، خود در جذب برده‌ها و آوردن‌شان از افریقا فعال نبوده است؟

نه.

 فقط مشتری آن‌ها به شمار می‌آمده است؟

بله، دقیقا! ما تاکنون سندی نیافته‌ایم که بازار برده‌داری در این بنادر بوده است. کشتی‌ها این بردگان را به این بندرها آورده،  تخلیه کرده، آمار گرفته و می‌فروخته‌اند. تا آنجا که سندهای تاریخی نشان می‌دهد سالی دو تا سه هزار برده افریقایی بدین‌شیوه درون ایران می‌آمده‌اند.

 این آمار مستند است؟

بله، در گزارش‌ها هست. تعدادی نیز از سوی دیگر به دولت عثمانی برده و آنجا فروخته می‌شدند. تعدادی از این‌ها هم توسط مسافران خانه خدا، یعنی ایرانیانی که برای زیارت می‌رفتند، از بازار بزرگ برده‌فروشی در مکه خریداری و پس از زیارت به ایران آورده می‌شدند. نام بسیاری از این سیاهان با پیشوند «حاجی» شروع می‌شده است، از این‌رو گمان می‌کنم احتمالا در خردسالی از مکه آورده شده‌اند؛ حاجی الماس، حاجی سلماس و حاجی یاقوت، از جمله این نام‌ها بوده‌اند. باید روی این‌ها کار شود. خب در عکس‌ها چه داریم؟ به دربار ناصرالدین شاه اگر بنگریم، یک‌سری عکس‌های اندرونی در حرم‌سرا داریم ...

 عذر می‌خواهم که سخن را قطع کردم؛ ورود این‌ها را به ایران توصیف می‌کردید ...

این‌ها می‌آمدند، همین! بیش‌تر نمی‌دانیم. بخشی از این بردگان پس از ورود به ایران به تهران و بخشی دیگر به شیراز و اصفهان برده می‌شدند. از آنجا که پژوهشی در این زمینه انجام نشده است، بیش‌تر از این نمی‌دانیم.

 عکس‌هایی که در دربار گرفته می‌شده است، بردگان سیاه را در چه وضعیت‌هایی نشان می‌دهند؟

عکس‌هایی که در دربار ناصرالدین شاه گرفته شده است، دو دسته‌اند؛ عکس‌های بیرون حرم‌سرا و عکس‌های درون حرم‌سرا! بیش‌تر عکس‌ها هم البته در کاخ‌موزه گلستان است که ما دسترسی نداریم و از جاهای دیگر باید پراکنده گرد آوریم. تعدادی زیاد از عکس‌ها مردان سیاه را نشان می‌دهند. زنان را باز کم می‌بینیم و فقط درون حرم‌سرا هستند. آن‌ها بیش‌تر کنیزان شخصی زنان ناصرالدین شاه و شاید لَله بچه‌ها بوده‌اند. عکس‌هایی چندان نداریم که بچه‌ها را درون حرم‌سرا در آغوش زنان سیاه نشان دهند. بردگان افریقایی در این عکس‌ها بیش‌تر دوروبر خود ناصرالدین شاه‌اند؛ در مجالس، مراسم و سفرهای شاه! نکته جالب این که ناصرالدین شاه بیش‌تر عکس‌ها را چه خود چه کسی دیگر گرفته، دورنویس کرده و نام بردگان را بالای عکس‌ها نوشته است. این خیلی کمک می‌کند عکس را به عنوان یک سند ببینیم. شاه نوشته است این عکس فلانی و آن عکس فلانی است. موضوع دیگر که باز هم جالب است این که ناصرالدین شاه احتمالا دو آلبوم فقط از برده‌های سیاه‌اش عکاسی کرده است؛ او با دست خودش انگار که در استودیوی شخصی روی یک صندلی با لباس‌های مجلسی از این‌ها عکس گرفته است.

 نمی‌دانیم چرا؟

نه نمی‌دانیم! انگار در یک روز یا یک هفته گفته است بنشینید عکس‌های آتلیه‌ای از شما بگیرم! این‌ها با لباس فاخر خودشان با آن شال‌ها و کلاه‌ها به عنوان سوژه عکس نشسته‌اند. شاه این عکس‌ها را آلبوم کرده که البته آن را ندیده‌ام؛ باید در کاخ‌موزه گلستان باشند. عکس‌های آن آلبوم اما تک‌تک منتشر شده‌اند. شاه روی آن‌ها مثلا نوشته الماس خان، آقا سعید یا نام‌هایی دیگر. ناصرالدین شاه پس از سال‌ها باز به آن آلبوم مراجعه کرده و روی برخی عکس‌ها نوشته است «مرحوم شد»، «مرحوم شد»، «مرحوم شد»! خب این نشان می‌دهد شاید وی علاقه‌ای شخصی به این غلام‌های سیاه‌اش داشته یا به هر تقدیر آدمی بوده که داستان را به گونه تصویری دنبال می‌کرده است. منابع خوب تصویری از این عکس‌ها بدین‌ترتیب از دید من به عنوان یک مردم‌شناس داریم که باید کار بشود. من تا آلبوم را به گونه فیزیکی نبینم نمی‌توانم بگویم، چون برای رشته مردم‌شناسی و عکاسی، خود آلبوم یک موضوع است.

 که چگونه چیدمان شده و دسته‌بندی بر چه اساس بوده است ...

دقیقا! چه کسی این‌ها را درست کرده است، خودش درست کرده، چه کسی را در آغاز آورده و چه کسی را دوم آورده است؟

 شناسنامه دارد یا ندارد ...

بله! موضوع‌هایی هست که جالب توجه می‌نماید. آلبوم در دسترس ما نیست و ما عکس‌های تک‌تک را داریم. پس این خود یک پروژه جالب به شمار می‌آید. سپس از نظر اهمیت موضوعی به پسر ناصرالدین شاه می‌رسیم؛ ظل‌السلطان، حاکم اصفهان! ظل‌السلطان فراتر از پدر، گستاخانه‌تر و آزادتر عکس‌ها را گرفته است. ناصرالدین شاه نیز البته شاید از آن‌دست عکس‌ها هم دارد و ما ندیده‌ایم. عکس‌های ظل‌السلطان خوش‌بختانه بیش‌تر در اختیار من قرار گرفته است. او از بچگی تا بزرگ‌سالیِ غلام‌‌بچه‌های سیاه‌اش را عکاسی کرده که خیلی جالب است و کمکی خیلی شایان از نظر پژوهشی به مردم‌شناسی اجتماعی و تاریخی می‌کند.

 عکس‌های ظل‌السلطان را همانگونه که فرمودید، از خانواده و بازماندگان وی گرفته‌اید؟

نخست از موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران و سپس از خانواده، نتیجه‌ها و نوه‌های وی گرفته‌ام. او هم عکس‌ها را خیلی قشنگ‌تر و دقیق‌تر از پدر زیرنویس کرده است؛. ناصرالدین شاه فقط نام را می‌نوشته است او اما تجزیه‌ها و تحلیل‌هایی ویژه دارد. عکس‌هایی که از او برجای مانده و به دست ما رسیده، بسیار جالب است. مثلا این غلام‌های سیاه را در بزرگ‌سالی می‌بینیم که همه پرستار بچه‌های ظل‌السلطان شده‌اند. در عکسی می‌بینیم یک آدم دو متری سیاه نشسته و یک بچه شش ماهه را در بغل گرفته است.

 در واقع لَله بوده‌اند؟

بله، لَله یا دَده بوده‌اند. این مساله از نظر روان‌شناسی عکس بسیار جالب است. در نمایشگاه عکس با این موضوع که در دو موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران و آرشیو ملی ایران به نمایش درمی‌آید، لَله‌ها را برگزیده‌ام که بسیار جالب‌اند. ظل‌السلطان آلبوم‌هایی دیگر هم دارد؛ یکی از آن‌ها را بیرون کشور دیده‌ام که خودش درست کرده و خیلی برایم جالب بوده است. او بارها از این سیاهان در فرم‌هایی دیگر هم عکاسی کرده است؛ لباس به گونه‌ای طنزآمیز مثل تئاتر تن‌شان می‌کرده است، اصلا مثل بازیچه‌هایش بوده‌اند و زیر عکس‌هایی مطالبی نوشته است. نوشته‌ها، داستان‌هایی جالب دارند که نشان می‌دهد شاهزاده قاجاری با آن‌ها بازی می‌کرده است. مثلا می‌خواسته بگوید این‌ها مال من و مایملک من‌اند؛ آنگونه که می‌خواهم لباس می‌پوشد و ادا درمی‌آورد! باز عکس آن‌ها را در فضای عادی گرفته و به نظرم خواسته است نشان دهد که این شکاربان من، او کلیددار و آن یکی هم ارتش و محافظ من است. ظل‌السلطان با این سیاهان برخوردهایی متفاوت دارد؛ جدی‌تر، دقیق‌تر و کمی هم شاید فانتزی‌تر، البته نه صرفا به معنای شوخی، به ماجرا نگریسته است. گویی با این‌ها بازی می‌کند و مترسک‌های او به شمار می‌آیند.

 این وضعیت در خانواده‌های اشراف غیر درباری چگونه بوده است؟

پس از این دو، به خانواده‌های اشراف قاجار می‌رسیم که به دربار متصل بودند و اینگونه عکس‌ها را زیاد دارند. از بررسی عکس‌ها درمی‌یابیم آن خانواده‌ها غلام‌بچه‌ای را از خردسالی مثلا دو سالگی آورده‌اند تا در خانه با بچه‌شان بزرگ شود. همچنین پرستارهایی داشته‌اند که به سن بالا رسیده‌اند. مشخص است که این‌ها دو، سه یا بیش‌تر از آن غلامان و کنیزان داشته‌اند. وقتی ناصرالدین شاه و ظل‌السلطان دوربین عکاسی داشته‌اند، خانواده‌های مرفه هم به داشتن آن متمایل می‌شوند. خرید دوربین عکاسی و ظهور و چاپ عکس خیلی خرج داشته و دانش فنی نیز می‌خواسته است. این‌ها در سفرهایشان به اروپا، دوربین را می‌خریدند و می‌آوردند و از درون خانه‌شان، نیز از مهمانی‌هایشان عکاسی می‌کردند؛ بعضا در گوشه‌ای هم این سیاه‌ها را می‌بینیم که خردسال یا بزرگ‌اند. از شهرستان‌ها هنوز تصویری کم‌تر به دست‌ام رسیده است؛ شاید دوربین عکاسی آنجا نبوده است. عکاسان خارجی هم که به ایران آمده‌اند تا اینجای کارم، معدود، شاید سه یا چهار عکس دیدم از درون دربار یا زندگی قاجار گرفته‌اند که سیاهان نیز در آن‌ها باشند مثل آنتوان سوروگین یا یک عکاس ایتالیایی که چند عکس خیلی خوب و عجیب از سیاهان دارد و آن‌ها را نشسته با بچه‌ها در دربار نشان می‌دهد. خیلی‌ها پس از آن مقاله من برای روزنامه گاردین، بر من خرده گرفتند که این‌ها در عکس‌ها لباس فاخر پوشیده‌اند و شما چرا از برده‌داری سخن می‌گوید. ما در حوزه پژوهش، یک کار تاریخی، یک کار واژه‌سازی و یک کار پژوهش تصویری داریم. نمی‌توانم بگویم خود را در دو بخش نخست درگیر نمی‌کنم. باید تاریخ این‌ها را مطالعه کنم که البته زیاد کار نشده است و اگر هم شده، چاپ نکرده‌اند. البته اسنادی بسیار جالب در آرشیو ملی ایران هست که روی آن‌ها کار می‌کنم، مثل کتک خوردن این‌ها از سوی اربابان‌شان، فرار کردن آن‌ها به سفارت انگلیس که خودش این‌ها را گرفته و نوکر سفارت کرده است. داستان‌هایی زیاد داریم که از بحث من در حوزه عکس بیرون است.

 ولی به هرروی باید مطالعه شود تا یافته‌های دقیق به دست آید.

بله، شاید در آنجا عکسی بیابم که نکته‌ای را نشان دهد. کار من اما تاریخ‌سازی برده‌داری افریقایی و اثبات کتک‌خوردن این‌ها نیست. به عنوان یک پژوهشگر اما سند تاریخی را باید مطالعه کنم تا دریابم چه گفته شده و چه رخ داده است. نکته‌هایی در این میانه برایم جالب است. یک دلیل که این غلام‌بچه‌ها را می‌آوردند آن است که این‌ها ادب و زبان فارسی یاد بگیرند و حساب و کتاب بدانند تا کمک‌کار رجال در کارهای تجاری‌شان و مربی بچه‌هایشان باشند. خب اگر این درست باشد، سندی ندارم بگویم که غلام را مکتب می‌فرستاده‌اند که سواد یاد بگیرد؛ اگر اینگونه بوده، آیا این‌ها هیچ خاطراتی از خودشان ننوشته‌اند؟ ننشسته‌اند زندگی‌شان را روایت کنند؟ به هم نامه نمی‌نوشته‌اند؟ رابطه‌شان با در خود دربار هم چه بوده است؟

 آیا اساسا ازدواج می‌کردند؟

چند سند در این زمینه هست که دیده‌ام نوشته است ازدواج کرده‌اند. البته باید دقیق ببینیم چه بوده است. خب این‌ها خواجه بوده‌اند، بیش‌ترشان تولید مثل که نمی‌توانستند بکنند، چون در حرم‌سرای شاه بودند. بنابراین این‌ها از بچگی اخته شده بودند.

 ولی زنان‌شان که اینگونه نبودند!

دقیقا! ولی خب پس همین! داستان رابطه این زنان با صاحبان‌شان چگونه بوده است؟ همین سیاه‌های مرد آیا با هم نمی‌نوشتند؟ خاطره‌ای باید دربیاید ولی هنوز نیست. مطلبی باید چاپ شود، هنوز نیست. من پرسش زیاد دارم. پاسخی اما هنوز ندارم.

 ما از زمانی خیلی دور که سخن نمی‌رانیم، از صد سال پیش ...

بله دقیقا از زمانی بسیار نزدیک.

 طبیعتا ژنتیک هم موضوعی نیست که در صد سال تغییر کند ...

اصلا!

 و اثرش از میان برود. طبیعتا این جمعیت در ایران بوده و ممکن است ماندگار شده باشند ...

دقیقا!

 ممکن است زنان‌شان ازدواج کرده و بچه داشته باشند که رنگ پوست‌شان با یک نسل تغییر نمی‌یابد. حتی اگر دو رگه باشند!

دقیقا! خب اکنون اگر فرار می‌کردند چه می‌شدند؟ می‌توانستند به کشور خودشان بازگردند؟ این که اسناد می‌گویند این‌ها از چهار پنج سالگی دزدیده شده بودند، خب، او که بزرگ شده، نه می‌داند خانه‌اش کجا و پدرش چه کسی است؛ کجا می‌خواهد بازگردد؟ پرسش دیگر این است که در دوره پهلوی اول اگر منع برده‌داری امضا شد، این‌ها که آب نشدند در زمین فروبروند! این بندگان خدا چه شدند؟ در خانه‌ها ماندند؟ بیرون‌شان کردند؟ مردند؟ آیا این‌ها مسلمان بودند؟ کجا و چگونه دفن‌شان می‌کردند؟ مثل آدم‌های عادی دفن‌شان کردند یا اصلا سنگ گذاشتند یا نه آن‌ها را دور انداختند! ببینید! پرسش‌هایی زیاد داریم که برایشان پاسخی نیست. البته موردی پاسخ‌هایی مثلا می‌یابیم. دکتر هاله افشار، از مورخان و نظریه‌پردازان فمینیست که در انگلیس‌اند، یکی از این‌ها را داشته و عکس‌اش را به من هم داده که در همان مقاله روزنامه گاردین آمده است. ایشان سه ساله بوده و پدربزرگ‌اش یکی از همین دده سیاه‌هایی که پس از پایان دوران از حرم‌سرا خریده و به خانه‌اش آورده، بزرگ‌اش کرده و شوهرش داده است. آن کنیز، مراقب بچه‌ها هم بوده است. یک مورد را اینگونه داریم که می‌دانیم چه شده و البته نمی‌دانیم کجا درگذشته است. هفته پیش با شخصی در شیراز صحبت می‌کردم؛ می‌گفت پدربزرگ‌ام یکی از این کنیزهای سیاه را داشته که با یکی از نوکران‌مان ازدواج می‌کند و بچه‌ای دارد. دختر آن کنیز سیاه، زن یکی از کسانی به شمار می‌آید که در یکی از مناطق ایران مشهور است و البته نمی‌توانم نام او را ببرم. ببینید موضوع چه اندازه به امروز ما نزدیک است. البته باید آن زن را بیابم و ببینم عکس یا سندی از مادرش دارد. پس این مساله بسیار جای کار دارد.

 ما سال گذشته در روایت نو در روزنامه شهروند، دو پرونده یکی درباره نوکران، کلفت‌ها و مستخدمان کار کردیم که شما عنوان برده‌داری بر آن گذارشتید و می‌پندارم باید کمی با احتیاط با این واژه روبه‌رو شویم ...

بله، دقیقا!

 و پرونده دیگر درباره غلامان و کنیزان سیاه. از جنبه‌های اجتماعی به ماجرا نگریستیم. این که چگونه در خانواده‌ها حضور داشتند و زندگی می‌گذراندند و حضورشان چگونه بود ...

اسناد و مدارک‌تان چه بود؟

 منابع نوشتاری همچون سفرنامه‌ها، خاطره‌نگاری‌ها و کتاب‌های تاریخ اجتماعی، نکته‌هایی جالب از این‌ها به دست می‌دهند.هنگامی که قانون، برده‌داری را لغو می‌کند، منابع به ما می‌گویند تغییر شکل و شیوه زندگی ایرانی از اواخر دوره قاجار و افزایش هزینه‌هاپدیده غلامان و کنیزان را ‌خودبه‌خود از نظر اجتماعی حذف کرده است.

یکی از بحث‌های ما طبعا همین مساله زندگی اجتماعی است. من هنوز در آغاز این پژوهش‌ام. هر بار که به این ٥٠٠ عکس می‌نگرم، چیزهایی تازه به نظرم می‌آید. اکنون سخت است از روی عکس‌ها موقعیت اجتماعی آن‌ها را دریابیم. تا اینجا که دیده‌ام به جز یکی یا دو عکس، چیزی از موقعیت اجتماعی این سیاهان نمی‌دانیم. کسی که دوربین عکاسی داشته طبعا آدمی فاخر بوده است؛ این‌ها هم همه درست و حسابی لباس پوشیده و روبه‌روی دوربین ایستاده‌اند. مگر در چهار پنج مورد ویژه، که البته باید برای آن سند نیز یافت، مالک برده سیاه می‌مرده و او بی‌صاحب می‌شده و در کاخ سرگردان بوده است. سه چهار عکس از این‌ها داریم که مثل گداها در دربار هستند تا بمیرند. عکس‌هایی از این غلامان که دارم گمان می‌کنم یکی از آن‌ها باید غلام مخصوص مهد علیا مادر ناصرالدین شاه بوده باشد.

 آن‌ها در عکس چگونه‌اند؟

با لباس ژنده و پاره‌وپوره و داغان، مثل یک گدا. چیزی دیگر ندارم تا سندی پیدا شود.

 عکس آتلیه‌ای یا در محوطه باز است؟

در حیاط و فضای باز، سه چهار فریم هم گرفته شده است؛ ایستاده و شکل‌هایی دیگر. مشخص می‌کند که رنجور بوده است. خب وقتی که خودش هم می‌مرده هرچه داشته به صاحب‌اش می‌رسیده است. ولی اینگونه نبوده است که اگر صاحب بمیرد و وصیتی نکرده باشد چیزی به این بندگان خدا برسد. جز این، موقعیت ویژه اجتماعی به شکل مستقیم از این عکس‌ها به دست نمی‌آید، مگر این که عکس‌ها کنار هم باشند و مطالعه تطبیقی بشود که البته زمان می‌برد. آنچه اما برایم خیلی جالب می‌نمایاند، غم و اندوهی است که در چهره این سیاه‌ها وجود دارد.

 عمومیت دارد؟

بله، عمومیتی بسیار دارد، به ویژه آنجایی که این‌ها بچه‌های ارباب‌شان را در بغل دارند؛ خودشان که بچگی نکرده‌اند و ازشان دزدیده شده است؛ حسی که تو باید از این بچه نگهداری کنی ولی هیچ‌کس از تو نگهداری نکرده است، دزدیده شدی و توی سرت خورده شده و بَرده و اخته و تربیت شدی تا از یک انسان دیگر مراقبت کنی.

 پس این بچه‌های سیاه‌پوست که در عکس‌ها می‌بینیم، بچه‌های برده‌ها، یعنی غلامان و کنیزان نیستند که در ایران زاده شده باشند؟

خیلی بعید است بوده باشند.

 خودشان از آغاز برده بوده‌اند؟

بله! شما اصلا در عکس‌های ناصرالدین شاه اگر بنگرید این‌ها را بسیار می‌بینید. اصلا اصطلاح غلام‌بچه‌ها را داریم. در عکس‌های دوره قاجار درون حرم‌سرا عکس‌هایی بسیار داریم، در همان مقاله روزنامه گاردین یکی از عکس‌ها حیاط حرم‌سرا را نشان می‌دهد که بسیاری از این‌ها کنار هم‌اند. ممکن است یکی دو تایشان هم از زایش کنیزهای سیاه باشند ولی وقتی می‌گویند غلام‌بچه، یعنی این‌ها خریداری شده و بیش‌تر هم اخته‌اند. سندی نداریم که کجا اخته شده‌اند؛ در همان بازار برده‌فروش‌ها در بیرون از ایران یا در راه؟ نمی‌دانیم! تنها می‌دانیم این‌ها همه‌شان خواجه‌اند. بنابراین غم و اندوه در چهره آن‌ها را هم در بزرگی هم در خردسالی، نخستین شاخصه‌ای است که توجه من را برمی‌انگیزد. البته با دید نوستالژیک نمی‌خواهم به داستان بنگرم، زیرا کارمان علمی است ولی به هرروی به چشم می‌آید. درست است که لباس درست پوشیده‌اند، کلاه درست دارند و مرتب‌اند ...

 این خواجگی مگر روی چهره تاثیر نمی‌گذارد؟

بله.

 اما در عکس‌هایی از اینان دست‌کم بیست تا سی عکس، که تاکنون دیده‌ام، در چهره‌هایشان نشانه این پدیده دیده نمی‌شود.

ریش و سبیل ندارند خب! عادی‌ترین نشانه همین است.

 یعنی در میان همه غلامان همه‌گیری دارد؟

بله در بیش‌ترشان عمومیت دارد. آن شکستگی خواجگی که شما می‌گویید، بیش‌تر در سفیدهایشان می‌بینیم که صورت‌هایشان خیلی دفرمه شده است. ژنتیک‌شان هم البته مهم است! آن شکستگی را کم‌تر در سیاهان می‌بینیم. اصلا یکی از پرسش‌های مهم این است که آن‌ها در چه سنی می‌مردند؟ فکر می‌کنم بیست و پنج تا سی، دیگر حداکثر عمر این بندگان خدا بوده است. البته باید سند داشته باشیم تا محکم‌تر داوری کنیم.

 یعنی در عکس‌ها غلامان پیر نداریم؟

نه نداریم.

 البته یکی از آن‌ها را در عکس‌ها به یاد دارم که دست‌کم چهره‌اش نشان می‌داد چهل سال می‌توانسته است داشته باشد.

چهل ممکن است ولی موی سفید نمی‌بینید! سیاهی نمی‌بینید که موی سفید داشته باشد.

 این‌ها به نظر نمی‌رسد در چرخه اقتصادی کشور بوده باشند.

حضورداشتند زیرا آدم‌هایی امین برای تاجران و صاحبان‌شان به شمار می‌آمدند و بعضا اقتصادشان دست غلامان‌شان بوده است.

 منظورم از چرخه اقتصادی مثلا در حوزه تولید و کشاورزی و اساسا آن سیستم برده‌داری است که در غرب به ویژه امریکا می‌شناسیم.

مطمئن نیستیم؛ سندی نداریم ولی می‌دانیم تعدادی بسیار از برده‌های سیاه و سفید به سیستان و بلوچستان می‌رفتند تا روی مزرعه‌ها کار کنند. این را قطعا می‌دانیم!

 استنادتان چیست؟

در گزارش‌ها هست. سیستان و بلوچستان و کرمان مرکز برده‌داری بوده است.

 یکی از نکته‌هایی که این عکس‌ها در کنار روایت‌های تاریخی می‌تواند نشان دهد، شیوه زندگی ایرانی بوده است؛ به ویژه عمارت‌های بزرگ و خانه‌باغ‌هایی که یک خانواده ایرانی را در آن‌ها حتی تا چهل نفر هم گزارش کرده‌اند. در آمارهای دوره ناصری از دارالخلافه تهران همین را می‌بینیم، که خانواده لزوما فقط زن و بچه و پدر و مادر نبوده‌اند؛ کلفت و نوکر و غلام و کنیز را نیز دربرمی‌گرفته است، حضور این‌ها در خانواده شاید این تعبیر برده‌داری را تلطیف کند.

صددرصد! گفتم که واژه «برده‌داری» شاید برای نوع ایرانی آن مناسب نباشد. ولی شاید بهتر است بگوییم «برده‌داری ایرانی»! شما اکنون به مرکز اسناد ملی کشور که بروید و در رایانه‌ها که جست‌وجو کنید، سندهای مرتبط با این حوزه، زیر عنوان برده دسته‌بندی شده‌اند.

 در این که تلقی برده می‌شود، شکی نیست ولی نوع شرقی یا ایرانی است با ویژگی‌های خودش.

بله، ما اصلا به آن شیوه امریکا، در ایران برده‌داری نداشته‌ایم؛ کتک و تجاوز و چنین کارهایی! اگر هم داشته‌ایم تاکنون سندی بیرون نیامده است. شواهد تصویری هم این‌ها را نشان نمی‌دهد.

 سفرنامه‌های جهانگردان غیر ایرانی نیز همین را می‌گویند روایت می‌کنند که رفتار با آن‌ها خوب بوده است.

بله، ولی برده‌داری، برده‌داری است، هرچند تو در قصر باشی! بیرون نمی‌توانی بروی، اجازه خرید نداری، کارت شناسایی نداری و خواجه‌ات کرده‌اند؛ پس برده‌داری چیست؟ حتما باید کتک بزنند یا تجاوز کنند؟

 ما در مقام رد این پدیده نیستیم ...

دقیقا! ما باید نمونه‌اش را در ایران بیاییم که چه بوده است، سپس موضوع را بسط دهیم. این البته کار مورخان و جامعه‌شناسان است. اما اگر به عکس بازگردیم، از دید مردم‌شناسی، عکاس چه کسی بوده، چرا این عکس‌ها را گرفته، چرا این سیاهان را در عکس می‌بینیم، این‌ها در کنار چه کسانی قرار گرفته‌اند، آیا به اجبار در آن عکس نشسته‌اند، آیا خودشان آمده‌اند، آیا آزادی عمل داشته‌اند در عکس بیایند یا نه، آیا می‌دانسته‌اند عکس چیست؟ مثلا چون نمی‌توانسته‌اند پیام‌شان را صادر کند، در عکس آمده‌اند تا امروز به من و شما بگویند ما بوده‌ایم و اگر نوشته‌ای از ما در دست نیست، سند این عکس هست؛ بدان و آگاه باش که ما وجود داشته‌ایم! این‌ها پرسش‌هایی است که رشته مردم‌شناسی عکس می‌پرسد.

 دسته‌بندی کلی مطالعه شما روی این عکس‌های چگونه بوده است؟

به یافته‌هایی منسجم از داده‌های علمی و پژوهشی در حوزه این عکس‌ها نرسیده‌ام. کاری که من روی عکس‌ها سرانجام انجام می‌دهم چاپ کتابی است که فقط آن‌ها را به نمایش بگذارد و منبعی برای پژوهشگران باشد. کار از همینجا آغاز می‌شود. من چهار سال زحمت کشیده و با هزینه خودم نزدیک ٥٠٠ عکس را فراهم آورده‌ام، این‌ها یک اساس در قالب کتاب خواهد شد تا همه بتوانند ببینند که این تازه آغاز راه است و پژوهشگران از آنجا کار را پی بگیرند.

 چه نکته‌هایی جالب از نظر مردم‌شناسی، در این چهار سال کار روی عکس‌های تاریخی به نظرتان آمده است؟

همین دده‌ها؛ مردان بزرگ افریقایی که این بچه‌های کوچک در بغل‌شان است و آن حس غم و ازدست‌دادن و تنهایی را در چهره دارند. این‌ها اصلا گذشته‌ای ندارند، آدم‌هایی بی‌نشان‌اند؛ تاریخ ایران مدیون‌شان است، بهشان اجازه نداده حرف بزنند و این عکس‌ها تنها جایی است که این‌ها شاید دارند حرف می‌زنند. ما به آن تصویرها باید صدا بدهیم تا بتوانند سخن بگویند. این یک پیام خوب از مجموعه عکس‌هایم می‌تواند باشد.

 حضور این‌ها در جامعه ایران از گذشته تا امروز می‌تواند مساله‌ای جالب به شمار آید ...

صددرصد!

 از روزگار ما خیلی دور نیست و خیلی هم عجیب نیست که حتی بچه‌هایشان باشند اکنون ...

نوه‌ها و نتیجه‌هایشان باید باشند. مثالی از یکی از شهرهای ایران در آغاز گفت‌وگو آوردم! باید برویم و بیابیم تا بدانیم چه بوده است.

 

بردگان در بیش‌تر عکس‌ها این‌ها کنار چه کسانی بوده‌اند؟ من آن‌ها را مستقل ندیده‌ام یا مثلا چند برده کنار هم.

خیر، از این عکس‌ها زیاد بوده است، مثلا درون قصر بیست تا با هم.

به جز آن‌ها که فرمودید در کاخ گلستان است، بیش‌تر آرشیوهای خانوادگی که من دیده‌ام یا کنار زن‌ها یا کنار کودکان‌اند؛ کنار ارباب نبوده‌اند ...

شما آرشیو دنیای زنان در عصر قاجار را دیده‌اید. آن مرکز با هدفی ویژه درست شده است که فقط زنان‌اند. عکس‌های گوناگون از غلامان و کنیزان سیاه در موقعیت‌هایی متفاوت داریم؛ مثلا سوار اسب‌اند.

در عکس‌ها آیا در زمان کار هم آن‌ها را می‌بینیم؟

نه! یادتان نرود این‌ها در یک زندگی لوکس و اشرافی بوده‌اند، حتی اگر غلام بوده‌اند درون کاخ جای داشتند؛ قرار نبوده آشپزی و حمالی کنند، این‌ها جایگاه ویژه و رتبه درباری به هر ترتیب داشتند و در دربار بودند. نوکر، چایچی بوده اما سیاه، نبوده؛ کار غلام سیاه چیز دیگر بوده است. این‌ها کلیددار یا ویژه زنان شاه بودند و کارهای شخصی‌شان را انجام می‌دادند. اصلا موقعیت اجتماعی اینگونه غلامان سیاه با غلامان سفید در همان دربار چه تفاوت‌هایی داشته است؟ باید کار شود! رابطه این دو دسته با نوکرهای معمولی چه بوده است؟ پاسخ به این‌ها کار من نیست. عکس اما به ما چیزهایی می‌دهد که می‌توانیم یافته‌هایی در زمینه‌های دیگر به دست آوریم.

 

اشاره کردید که ناصرالدین شاه نام‌های این‌ها را می‌نوشته است. چه نام‌هایی داشته‌اند؟

نام‌های این‌ها اساسا یک موضوع جدا برای پژوهش است. تحقیر و مساله تبعیض نژادی دقیقا در آن دیده می‌شود.  به نام‌ها توجه کنید؛ الماس خان، حاجی الماس و حاجی یاقوت! معنای این‌ها چیست؟

یعنی کنایه‌ای در آن وجود دارد؟

بله. کنایه و طنز در آن‌ها به چشم می‌خورد؛ گلچهره و زعفران باجی! یعنی آن طنز و کنایه و تحقیر در آن هست. این مساله باید بررسی شود. مساله دیگر درباره این‌ها، حاجی فیروز است. بسیاری از این‌ها حاجی فیروز نام دارند. می‌پرسم آیا این حاجی فیروز با حاجی فیروز ما که سیاه هم است نسبتی دارد؟

که البته ریشه‌اش را به هزاران سال پیش بازمی‌گردانیم!

بله همینگونه است؛ با توجه به این نکته که می‌دانیم آنچه در افسانه‌ها و اسطوره‌های کهن ما هست، هرچند روی آن تحقیق نداریم، ولی می‌دانیم نام‌اش آن حاجی فیروز نبوده است؛ میر نوروزی نام دارد. میر نوروزی، چه زمانی و کجا به حاجی فیروز تبدیل شده است؟ من این را بی‌ارتباط نمی‌دانم.

خب اساسا ما در ایران عادت داریم پدیده‌های تاریخی را به اسطوره‌ها و آیین‌های کهن تبدیل کرده، سپس جلوی هر تحقیق و پژوهش علمی و مستند تاریخی را بگیریم.

بله! من پرسش‌ام این است؛ این اگر میر نوروزی بوده در چه زمانی به حاجی فیروز تبدیل شده است؟ آیا اصولا رابطه‌ای میان حاجی فیروز سیاه ما با این سیاهان دوره قاجار یا حتی دوره‌های پیش از آن وجود دارد؟ پس نام‌ها نیز مهم‌اند.

جنگ بدون جنگ

پشت پرده راهبرد روسیه در فضای سایبر

جنگ بدون جنگ


مقاله‌ای به قلم رئیس ستاد مشترک روسیه منتشر شده که از آن با عنوان طرحی برای جنگ سایبری یاد می‌شود. ژنرال والری گراسیموف در این مقاله که در سال ٢٠١٣ به رشته تحریر درآمده، با تأکید بر اهمیت جنگ سایبری، می‌نویسد: «فضای سایبر، فرصت‌های نامتقارن گسترده‌ای فراهم می‌کند که از آن می‌توان برای کاستن از ظرفیت مبارزه دشمن بهره برد». روسیه در آن زمان، تحولات موسوم به بهار عربی را زیر نظر داشت و می‌دید شبکه‌های اجتماعی چه نقش مهمی در بسیج اعتراضات خودجوش دارند؛ اعتراضاتی که موجب برهم‌زدن نظم سیاسی در شمال آفریقا و غرب آسیا شد. در مقاله گراسیموف آمده است:‌ «در شمال آفریقا، شاهد آن بودیم که از فناوری و شبکه‌های ارتباطی برای تأثیرگذاری بر ساختارها و جمعیت کشور استفاده شد. باید فعالیت‌های خود در فضای اطلاعاتی، از جمله دفاع از امکانات کشور را به مرحله کمال برسانیم». اکنون که آمریکا سازمان اطلاعات نظامی، اداره اصلی اطلاعات (GRU) و همچنین سرویس امنیت فدرال روسیه را در پی اتهام حملات سایبری تحریم کرده است، احتمالا دکترین روسیه دقیق‌تر بررسی خواهد شد. به گزارش سایبربان، گراسیموف در مقاله خود به تشریح تمایل ارتش روسیه به تقویت مهارت‌های هک به عنوان بخشی از جنگ متعارف و درگیری سیاسی می‌پردازد. کارشناسان می‌گویند از آن زمان، روسیه حملات سایبری را به عنوان بخشی از تسلیحات خود علیه کشورهای همسایه به کار گرفته و مقامات و محققان امنیتی غرب معتقدند روسیه از حملات سایبری در مقام سلاح سیاسی بهره گرفته است. محافل دفاعی و امنیتی آمریکا، با ارجاع به مقاله ٢٠١٣ گراسیموف، استفاده روسیه از حملات پوششی زمینی و حملات در فضای سایبر را که نسبت‌دادن آنها به کشوری خاص دشوار است، مثال‌هایی از دکترین موسوم به دکترین گراسیموف ذکر می‌کنند. در پنتاگون، تلاش برای دفع این‌گونه تهدیدات از جانب روسیه، از اولویت‌های اصلی وزیر دفاع، ‌اش کارتر و ژنرال‌های ارشد کشور محسوب می‌شود.   نخستین‌بار در سال ٢٠٠٧ بود که عملیات هک روسیه در کانون توجه قرار گرفت. در این سال، استونی یک بنای یادبود جنگ جهانی دوم مربوط به دوران شوروی را در مرکز پایتخت خود، تالین تخریب کرد. در پی این تخریب، حملات سایبری، وب‌سایت‌های وزارتخانه‌های دولتی، احزاب سیاسی، بانک‌ها و روزنامه‌های استونی را از کار انداخت. مقامات غربی این حملات را به روسیه نسبت می‌دادند. مقامات آمریکا نسبت به استفاده احتمالی روسیه از هک برای تأثیرگذاری بر انتخابات سال آینده اروپا هشدار داده‌اند. درهرحال، نقش ارتش روسیه چندان روشن نیست. هدف عملیات سایبری در اوکراین و گرجستان، ایجاد درگیری فعال بود. روسیه دخالت در هک‌کردن انتخابات آمریکا را رد کرده اما کارشناسان و مقامات آمریکا می‌گویند هک – که اصولا شناسایی قطعی عامل آن دشوار است- این امکان را به روسیه می‌دهد که دخالت خود را انکار کند. به اعتقاد آنها، این‌گونه انکار و فریب، به مشخصه عملیات ارتش روسیه تبدیل شده و نمونه آن را الحاق شبه‌جزیره کریمه در سال ٢٠١٤ ذکر می‌کنند. در آن زمان، روسیه پیش از آنکه بپذیرد مردان سبز کوچک، عملا نیروهای عملیات ویژه روسیه بودند، ارتباط رسمی خود با این متخصصان نظامی مجهز و آموزش‌دیده که تأسیسات دولتی مهم شبه‌جزیره کریمه واقع در شمال دریای سیاه را به تصرف خود درآوردند، رد کرد. شرکت‌های روسی که به‌تازگی مورد تحریم آمریکا قرار گرفتند، ارتباط زیرکانه‌ای با حملات سایبری روسیه داشته‌اند. شرکت ANO PO KSI یک شرکت فعال در زمینه میکروالکترونیک است که در روستایی در نزدیکی مسکو واقع شده و کمتر شناخته شده است. این شرکت که در سال ١٩٩٠ تأسیس شده، اسکنرهای مخصوص کاغذهای رأی‌گیری تولید می‌کند و در امور مربوط به نقشه‌برداری دیجیتال و فناوری مبتنی بر ریزتراشه فعالیت دارد. همچنین دوربین‌های دیجیتال هوایی برای کاربردهای گوناگون را توسعه می‌دهد. شرکت مذکور از اظهارنظر درباره حضور نامش در فهرست شرکت‌های روسی تحریم‌شده، خودداری کرده است. مرکز فناوری خاص (STC) که در پترزبورگ مستقر است، تجهیزات سنجش و نظارت، هواپیماهای کنترل از راه دور و اجزای سخت‌افزاری مرتبط تولید می‌کند. یکی از محصولات این شرکت، Orlan-١ است که ارتش روسیه از آن برای نظارت، شناسایی و نقطه‌زنی توپخانه‌ای استفاده می‌کند. ZOR یک شرکت امنیت سایبری کوچک است که طبق اعلام فوربس روسیه، تحت هدایت آلیسا شفچنکو اداره می‌شود. خانم شفچنکو یک کارشناس امنیت سایبری خودآموخته است. ازآنجاکه دسترسی فوری به ایشان مقدور نبود، به سراغ حساب توییتری رفتیم که ظاهرا به وی تعلق دارد. او در آنجا اعلام کرده شرکت ZOR دیگر فعال نیست و با اشاره به قرارگرفتن نامش در فهرست تحریم‌شده‌های آمریکا نوشته: «تحلیلگران اینتل در تعطیلات کریسمس به سر می‌برند، آن وقت کارمندان ناشناس وزارت خزانه‌داری آمریکا در اینترنت، عبارت سایبر را در گوگل جست‌وجو می‌کنند و هر اسمی را که دیدند، وارد فهرست تحریم می‌کنند. شاید هم بابانوئل شیطان، شب کریسمس کامپیوتر اوباما را هک کرده و چند اسم روسی را به‌طور تصادفی در آنجا جای داده است».

چرا ایرانی‌ها لاغر هستند؟

 

چرا ایرانی‌ها لاغر هستند؟


پوریا عالمی: مردم فکر می‌کنند مسئولان به فکرشان نیستند که ما امروز ثابت می‌کنیم این‌طوری نیست. مسئولان با برنامه‌هایی که ترتیب داده‌اند، کاری کرده‌اند که مردم همیشه لاغر و سلامت بمانند. چطوری؟ این‌طوری: مثلا شما داری خسته و کوفته پیاده می‌روی منزل، سر چهارراه دوتا ون ایستاده، چنان استرس می‌گیری که شش‌کیلو کم می‌کنی.  یا داری با رفقا و خانواده می‌روی رستوران، وسط خیابان طوری مانع گذاشته‌اند که در مناطق جنگی هم این‌طوری حساس قضیه نیستند. هیچی خلاصه، شما همین که این وضع را می‌بینی، سه‌کیلو کم می‌کنی. بعد لرزلرزکنان رد می‌شوی و با یک حالت من‌بمیرم‌مارونگه‌ندار توی چشم آنها نگاه می‌کنی (همین مرحله از تک‌تک سرنشینان اتومبیل دوکیلوگرم کم می‌کند) اگر ماشین شما را نگه دارند، دردم نفری چهارکیلو کم می‌کنید. اگر صندوق عقب را بزنند بالا، نفری نیم‌کیلوی دیگر کم می‌کنید، اگر در داشبورد را باز کنند، نفری یک‌کیلو کم می‌کنید، اگر زیر صندلی را نگاه کنند که آخ‌آخ... نفری هفت‌کیلو کم می‌کنید. شاید شما بگویید اگر آدم ریگی به کفش نداشته باشد استرس هم ندارد. نه عزیزم. طوری ماشین را می‌زنند کنار که شما به خودت شک کنی. یک‌بار مادربزرگ ما در همین لحظات استرس‌زا، شیشه اسیتون و لاک‌پاک‌کن را از استرس قورت داد که گرفتار نشویم.  یا شما تصور کنید روزنامه‌نگار هستید. اصولا روزنامه‌نگاری طوری است که روزانه ۹کیلو کم می‌کنی و هرگز چاق نمی‌شوی. خیلی از پزشکان تغذیه آدم‌های چاق را که هرگز لاغر نمی‌کنند، می‌فرستند تحریریه روزنامه «شرق» که دوماه کار کنند و لاغر شوند.  روش‌های ماهانه هم داریم. این‌طوری که شما سر ماه‌به‌ماه یکهو می‌فهمی همه‌چیز گران شده یا کارفرما از کار بیرونت کرده، این روش حتمی است و شما یکهو ۱۵کیلو کم می‌کنی.  اگر روش‌های ماهانه هم جواب ندهد، روش‌های فصلی و سالانه وجود دارد که با سخنرانی دولتمردان، شهروندان چنان استرسی می‌گیرند که دردم ۲۰کیلو کم می‌کنند.  اگر این روش هم جواب نداد، هر چهارسال یک‌بار دم انتخابات چنان می‌دوید که بیشتر از ٦٠کیلو کم می‌کنید.  حالا با این اوصاف به نظر ما کسانی که غذا نمی‌خورند تا لاغر شوند واقعا قدر مسئولان را نمی‌دانند.

وصیت: سوفیا... سوفیا... من از وقتی عاشق تو شدم، اشتهام باز شد، ولی از وقتی بابات تو را از من دور کرد - با اینکه عاشق دست‌پخت مامانم هستم - نتوانستم لب به غذا بزنم. عاشق گرسنه تو؛ میدون دوم

عقیم‌سازی؛ دفع فاسد به افسد

 

عقیم‌سازی؛ دفع فاسد به افسد


فریده غیرت . حقوق‌دان

پس از موجی که کلمه  «گورخواب»ها به ساحل افکار عمومی روانه کرد، حالا خبر می‌رسد که یکی از مسئولان استانداری از پیشنهادی سخن گفته که در آن برای کاهش آسیب‌های اجتماعی و معضلاتی که از ناحیه چنین افرادی به جامعه وارد می‌شود، طرح عقیم‌سازی زنان روسپی کارتن‌خواب را اجرائی کنند. شنیدن اخباری درباره کارتن‌خواب‌ها و به‌طور‌کلی مسئله فقر در جامعه، برای ما که شهروندان آن هستیم، مسئله تازه‌ای نیست. حمایت‌هایی هم در این سال‌ها انجام شده و نهادهایی چون شهرداری تهران هم وجود دارند که با علنی‌شدن گورخواب‌ها –به‌عنوان مشتی از این خروار- مدعی ارائه خدمات به این دست شهروندان هستند، به نظر می‌رسد تراکم شدید خبرهایی با موضوع فقر در این روزها، با اهداف سیاسی و به قصد تخریب دولت انجام می‌شود، اما باعث نمی‌شود که صورت‌مسئله عقیم‌سازی زنان روسپی کارتن‌خواب را نادیده بگیریم.

آنهایی که گمان می‌کنند می‌توانند با اجرای این طرح، از بروز آسیب‌های تازه اجتماعی بکاهند و مشکلات و چالش‌های به‌وجود‌آمده ازسوی این گروه از مردم را کم‌رنگ کنند، مصداق «دفع فاسد به افسد» هستند. مگر می‌شود با زشتی‌ای بزرگ‌تر، زشتی کوچک‌تری را پاک کنیم؟ مگر می‌شود دفع فاسد به افسد کنیم و بدون درنظرگرفتن جایگاه انسانی آدم‌ها به‌راحتی درباره عقیم‌سازی‌شان و درباره ازبین‌بردن یکی از اصلی‌ترین نشانه‌های انسانی حیاتشان حرف بزنیم؟

عقیم‌سازی زنان روسپی حتی اگر کارتن‌خواب باشند و محل بروز فساد، معادله صحیحی نیست به‌ هزارویک دلیل. چنین طرحی نمی‌تواند پاسخ‌گوی مشکلات جامعه‌ای باشد که در آن فقر هربار با چهره‌ای خود را نمایش می‌دهد. گیریم که با عقیم‌سازی توانستند ارتباط این زنان را محدود و مانع از فرزندآوری ناخواسته یا خواسته آنها شوند، آیا دردی دوا می‌شود؟ از سوی دیگر، کدام قانون به آنها این اختیار را داده که درباره یکی از نشانه‌های حیاتی شهروندان این شهر سخن بگویند؟ حتی اگر این زنان از بدترین‌ها، منحرف‌ترین‌ها و عاملان اصلی آسیب‌های اجتماعی دیگر باشند، هیچ قانونی به مسئولان این حق را نداده که بخواهند عقیمشان کنند.

زنده‌بودن هر انسان، نشانه‌هایی دارد که ارتباط و تولیدمثل یکی از آنهاست. کسی درباره ارتباط نامشروع این افراد سخن نمی‌گوید، بلکه ذات داشتن رابطه و میل به تولیدمثل نعمتی است که خداوند به انسان داده و انسان‌های دیگر به‌هیچ‌عنوان اجازه دخل‌وتصرف در آن را ندارند. درست است که قانون در مواردی بسیار خاص و با شرایط بسیار ویژه و براساس نظریات پزشکی، اجازه عقیم‌سازی برخی بیماران مبتلا به بیماری‌های خطرناک را صادر کرده، اما نباید از این مجرای بسیار باریک برای عقیم‌سازی زنان کارتن‌خواب استفاده شود. آنها بیش از عقیم‌سازی، به حمایت، درمان و مراعات نیاز دارند، نیاز دارند به عملی‌شدن وعده‌هایی که گاه با داغ‌شدن حوادث از سوی مسئولان مطرح می‌شود و خیلی زود به فراموشی می‌رود.

بدرقه «پوران فرخزاد» با سروده‌های فروغ

بدرقه «پوران فرخزاد» با سروده‌های فروغ


ایسنا: پیکر پوران فرخزاد پس از تشییع از مقابل بیمارستان محل درگذشتش، در قطعه نام‌آوران بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد.

مراسم تشییع پیکر این نویسنده، شاعر و پژوهشگر صبح یکشنبه ۱۲ دی‌ بدون انجام سخنرانی از مقابل بیمارستان ایرانمهر برگزار شد، اما مراسم خاک‌سپاری او با شعرخوانی همراه بود.

در این مراسم، یونس اورنگ‌خدیوی از احمد شاملو شعری خواند. همچنین غلامحسین سالمی، شعری از خود پوران فرخزاد خواند و جمله‌هایی را در بزرگداشت شخصیت او بیان کرد. او در انتهای سخنانش شعری از فروغ فرخزاد خواند:

«دلم گرفته است / دلم گرفته است / به ایوان می‌روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می‌کشم / چراغ‌های رابطه تاریک‌اند / چراغ‌های رابطه تاریک‌اند / کسی مرا به آفتاب / معرفی نخواهد کرد / کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد / پرواز را به خاطر بسپار / پرنده مردنی‌ست».

فرخ‌مهر کیوان ‌نیز قصیده‌ای برای پوران فرخزاد خواند.

در کنار خانواده فرخزاد، از حاضران در مراسم تشییع پیکر این چهره فرهنگی می‌توان به اسدالله امرایی، فرهاد عابدینی، کامران ملکی، فرخنده حاجی‌زاده، حسن صفدری، مهری رحمانی، پوران کاوه، سیما مافیها، بهاره رضایی و مهری شاه‌حسینی اشاره کرد.  پوران فرخزاد - خواهر فروغ فرخزاد - که نهم دی‌ و در بیمارستان از دنیا رفت، متولد بهمن‌ماه سال ۱۳۱۲ بود.

از جمله آثار او می‌توان به «زن از کتیبه تا تاریخ» (دانشنامه زنان فرهنگ‌ساز ایران و جهان در دو جلد)، «اوهام سرخ شقایق» (گزیده‌ای از اشعار زنان جهان)، «نیمه‌های ناتمام؛ سیری در شعر زنان از رابعه تا فروغ»، «زن شبانه موعود» (نشان زن در آثار سهراب سپهری)، «کسی که مثل هیچ‌کس نیست» درباره فروغ فرخزاد، مجموعه شعر «خوشبختی در خوردن سیب‌های سرخ»، مجموعه داستان «دیداری در پاییز»، مجموعه‌ رباعی «جنگ مشوش»، داستان‌های بلند «در پس آینه» و «آتش و باد»، رمان «در انتهای آتش و آیینه‌» و فرهنگ «کارنمای زنان کارای ایران از دیروز تا امروز» اشاره کرد.

همچنین پیرو تماس با امیر بخشایی، مسئول اطلاع‌رسانی مراسم بانو پوران فرخزاد، گفته شد مراسم ختم این بانوی گرامی، سه‌شنبه مورخ ١٤ دی از ساعت ١٤ تا ١٥:٣٠ در محل مسجد الرضا، واقع در خیابان سهروردی، خیابان خرمشهر، خیابان عشق‌یار، میدان نیلوفر برگزار می‌شود.

به گفته بخشایی، درصورتی‌که خانواده پوران فرخزاد تصمیمی مبنی‌بر برپایی هرگونه مجلس دیگری به‌جز مراسم روز سه‌شنبه، برای بزرگداشت یا هر عنوان دیگری را داشته باشند، پس از هماهنگی‌های مربوطه اطلاع‌رسانی متعاقبا و از همین طریق اعلام خواهد شد.

اعتراض‌ عدالت‌خواهانه

اعتراض‌ عدالت‌خواهانه


جواد طوسی

در جامعه ملتهبی که به دلایل مختلف از حوزه عدالت دور افتاده، واکنش معترضانه از ناحیه افراد شناخته‌شده و موجه عرصه فرهنگ، هنر، سیاست و ... می‌تواند تلنگر و هشداری به‌موقع باشد. اینکه چقدر این بیانیه‌ها و تک‌مضراب‌های مخالف رنگ‌وبوی صداقت و احساس مسئولیت و شور انسانی یا مطرح‌شدن حسابگرانه دارد، الله اَعلم... اما نکته سؤال‌برانگیز اصلی، بی‌توجهی و بی‌تفاوتی مسئولان و دولتمردان به جلوگیری از این وضعیت ناهنجار و سیکل معیوب است که زمینه‌ساز علنی‌شدن یک‌سری سوژه‌ها و معضلات اجتماعی می‌شود. متأسفانه هنوز بعد از ٣٨ سال در حوزه‌های گوناگون سیاست‌گذاری و تصمیم‌گیری شاهدیم که با نادیده‌گرفتن واقعیت‌های تلخ اجتماعی می‌خواهیم صورت‌مسئله را پاک کنیم و خودمان را به کوچه علی‌چپ بزنیم. همین بازی مداوم و پایان‌ناپذیر با واژه «سیاه‌نمایی» که به ساحت فرهنگ، هنر و تولیدات سینمایی نیز کشیده شده، نشان می‌دهد که ما در قبال کم‌کاری‌ها و اشتباهات و مسیرهای انحرافی که پیموده‌ایم، انتقادپذیر نیستیم. هنوز سینما و فیلم‌ساز اجتماعی در کانون اتهام و نگاه بدبینانه قرار دارد. هنوز حد و مرز نگاه واقع‌بینانه در این نوع سینما محل بحث و مناقشه است. خب وقتی در یک ارزیابی منصفانه و بدون هرگونه غرض‌ورزی این همه نابرابری و مشکل ریزودرشت در پایتخت و دیگر نقاط کشور می‌بینیم که بعضی‌هایش تیتر و عناوین روزنامه‌ها می‌شود یا در فضای مجازی انعکاس می‌یابد، چگونه توقع داریم در مقام یک انسان چشم به روی این ناهنجاری‌ها و بی‌عدالتی‌ها ببندیم و بگوییم اوضاع گل‌وبلبل است؟ بخش مهمی از رسالت فیلم‌ساز اجتماعی‌نگر، توجه عمیق به این خلأها، شکاف‌های طبقاتی، دورافتادن از فضایل اخلاقی، بحران در کانون خانواده و پیشنهاد واقع‌بینانه در جهت رسیدن به شرایطی امن و آرامش‌بخش است. اگر خوش‌بینان و نیروهای محافظه‌کار دولتی، «سینمای اجتماعی» و فیلم‌سازانی از این دست را عنصر مزاحمی می‌دانند که ویترین تبلیغاتی‌شان را مخدوش می‌کند، بهتر است به سهم خود در رفع معضلات و ایجاد توازن، عدالت و تعالی انسان قدم مثبت بردارند و در این رهگذر با صراحت لهجه پیشنهاد سازنده و کاربردی داشته باشند. در چنین شرایط آرمانی‌ای، کاهش و حتی فقدان آثار اجتماعی می‌تواند توجیه‌پذیر باشد. ولی در این روزگار غریب و از اصل دورافتاده، برآشفتن فیلم‌سازانی که «گاو»، «دایره مینا»، «اجاره‌نشین‌ها» و «بمانی» از یک ‌سو و سریال «داستان یک شهر» و نگارش فیلم‌نامه عدالت‌خواهانه «ارتفاع پست» و فیلم‌های «شهر زیبا»، «چهارشنبه‌سوری» و «جدایی نادر از سیمین» را از سوی دیگر در کارنامه هنری خود دارند، اجتناب‌ناپذیر و منطقی است.

خیریه‌های تاجر

٧٠٠٠ مؤسسه خیریه، بدون ارائه گزارش مالی فعالیت اقتصادی می‌کنند

خیریه‌های تاجر


شرق: «٢٥٠ نفر با تشکیل مافیا در کشور، ٩٦‌ هزار ‌میلیارد تومان را مدیریت می‌کنند و پاسخ‌گوی دولت و مردم هم نیستند»؛ «هفت‌هزار مؤسسه خیریه در کشور کار اقتصادی می‌کنند و یک صفحه هم صورت‌حساب مالی ارائه نمی‌کنند»؛ «برخی از این مؤسسات دارای شرکت هواپیمایی به ارزش شش‌میلیارد دلارند که با این وضعیت نمی‌توان جلوی فساد و رانت اقتصادی را گرفت».

اینها سخنان تکان‌دهنده رئیس کمیسیون اقتصادی مجلس است. هرچند بیش از دو سال است که محمدرضا پورابراهیمی این موضوع را پیگیری می‌کند و پیش از این هم آمار این‌چنینی ارائه کرده است، اما باز هم آمارهایش نگران‌کننده است. موضوع جایی جدی و پرالتهاب می‌شود که پیش از این قانونی درباره دسترسی عموم به اطلاعات شرکت‌های شبه‌دولتی در مجلس تصویب شد؛ مصوبه‌ای که در میدان عمل موفق نبود. این قانون با تغییراتی دوباره به تصویب رسیده و رئیس‌جمهوری آن را برای اجرا به تمام دستگاه‌ها ابلاغ کرده است. با وجود این هنوز آش همان آش است و کاسه همان کاسه. پیش از این شش وزیر در پاسخ به پرسش نماینده‌هایی مانند پورابراهیمی درباره علت منتشرنشدن اطلاعات از سوی این نهادها گفته بودند: «قانون پیشین ضمانت اجرائی لازم ندارد و برخی دیگر هم به ما گفته‌اند اطلاعات این نهادها محرمانه است و نمی‌توانند این نهادها را ملزم به پاسخ‌گویی کنند».

شاید در پاسخ وزرا چند نکته مهم مستتر باشد؛ نخست اینکه ممکن است همه نگرانی مجلس‌نشینان و دولتمردان از این روند کدر و تیره، ماجراهای مربوط به «پول‌شویی» باشد. دیگر آنکه «محرمانه‌بودن» اطلاعات این نهادها خود به اندازه کافی پرسش‌برانگیز است. چرا اطلاعات اینها محرمانه است؟ آیا همین محرمانگی گمانه اتصال این نهادها به افراد یا سازمان‌های خاص را تقویت نمی‌کند؟ چرا باوجود آنکه چندی پیش «قانون شفافیت ساختار و اطلاعات مالی شرکت‌ها و بنگاه‌های دولتی» تصویب شد، کارایی لازم را ندارد و رئیس کمیسیون اقتصادی مجلس همچنان نگران است؟ اصلا این نهادها از کجا مجوز می‌گیرند؟ چگونه قدرتمند می‌شوند؟ هادی حق‌شناس، کارشناس اقتصادی به این پرسش‌ها پاسخ داده است؛ اما پیش از آن ممکن است این پرسش پیش بیاید که «پول‌شویی یعنی چه»؟

‌پول‌شویی به زبان خیلی ساده

تصور کنید فردی از راه فروش مواد مخدر صد ‌میلیون تومان به ‌دست آورده است. او نمی‌تواند این پول را به‌راحتی وارد سیستم پولی کشور کند؛ پس ناچار است از راهی، این پول را قانونی جلوه دهد؛ اما یک مؤسسه خیریه چطور می‌تواند این پول کثیف (سیاه یا غیرقانونی) را پاک و سالم جلوه دهد؟ موضوع ساده است. فروشنده مواد مخدر می‌تواند مثلا از صد نفر بخواهد، این صد ‌میلیون تومان را در قالب صد کمک یک‌میلیون‌تومانی به مؤسسه بدهند. به‌این‌ترتیب این صد ‌میلیون تومان وارد مجرای پولی قانونی می‌شود. از سوی دیگر این مؤسسه می‌تواند این صد ‌میلیون تومان را در قالب صد کمک یک‌میلیون‌تومانی (بدون سود یا با سود) به مردم وام دهد و در کوتاه‌مدت باز پس گیرد.

‌سوء مدیریت‌ها ربطی به استکبار ندارد

پیش از پاسخ به پرسش‌های بالا، نکته جالب دیگری که رئیس کمیسیون اقتصادی بیان کرده این است که «٤٠ درصد سهام بزرگ‌ترین شرکت‌ها با عنوان سهام عدالت را واگذار کردیم؛ وقتی دولت این بنگاه‌ها را اداره می‌کرد پاسخ‌گو بود؛ اما درحال‌حاضر سهام بیش از ٦٠ بنگاه اقتصادی بزرگ به نام سهام عدالت واگذار شده و کاغذی هم دست مردم داده‌اند که نه سودی دارد، نه حق رأیی و هیچ خبری هم از سهام عدالت ندارند. دولت حضور ندارد و مردم هم از این سهام عدالت خبر ندارند؛ درحالی‌که اگر این آشفته‌بازاری‌ها جمع نشوند، برای کشور یک فاجعه خواهد بود». به گفته پورابراهیمی، برخی سوءمدیریت‌ها و بی‌کفایتی مدیران در بخش اقتصادی ربطی به استکبار ندارد و باید اصلاح ساختارها در اقتصاد انجام شود. او از آزادسازی سهام عدالت از سوی نمایندگان در مجلس خبر داد و گفت: اگر دولت لایحه آزادسازی را ارائه نکند، مجلس وارد عمل خواهد شد. او با بیان اینکه «طرح شفافیت اطلاعات و صورت‌حساب‌های بنگاه‌های اقتصادی را در مجلس مصوب کردیم»، تصریح کرد: متأسفانه درحال‌حاضر در سطح کشور هفت‌هزار مؤسسه خیریه که کار اقتصادی می‌کنند و یک صفحه هم صورت‌حساب مالی نمی‌دهند در حال فعالیت هستند و برخی از این مؤسسات دارای شرکت هواپیمایی به ارزش شش‌میلیارد دلارند که با این وضعیت نمی‌توان جلوی فساد و رانت اقتصادی را گرفت. براساس این مصوبه که در کمیسیون اقتصادی مجلس مصوبش کردیم، تمامی بنگاه‌ها ملزم به ارائه اسناد و شفاف‌سازی مالی هستند و اگر بنگاه‌ها شفاف‌سازی را انجام ندهند، دارایی شرکت براساس مفاد مصوبه کمیسیون اقتصادی مجلس بلوکه خواهد شد.

‌«نخستین نکته‌ای که درباره رقم ٩٦‌ هزار‌میلیارد تومان که رئیس کمیسیون اقتصادی مجلس می‌گوید در دست ٢٥٠ نفر است، می‌توان گفت این است که این رقم نسبت به نقدینگی موجود در کشور، چندان بالا نیست؛ هرچند در یک اقتصاد شفاف و سالم همین میزان هم می‌تواند در بازار پول اخلال ایجاد کند». اینها را هادی حق‌شناس به «شرق» می‌گوید.

او به «شرق» توضیح می‌دهد که دو نوع مؤسسه خیریه در کشور فعالیت می‌کند که  هیچ‌کدام از این دو نوع مجوز فعالیت ندارند، اما به یک دسته می‌توان به چشم مفید و سودمند نگریست و آن دسته دیگر، اختلال‌های مهمی در بازار پول ایجاد می‌کنند و حضورشان برای اعتماد اجتماعی بسیار مضر است. نکته مهم اما این است که هیچ‌یک از این انواع مؤسسات «مجوز بانک مرکزی» ندارند.

حق‌شناس در توضیح نوع سودمند این خیریه‌ها توضیح می‌دهد: بسیاری از اینها زیر نظر مساجد، بنگاه‌ها و کارخانه‌ها یا دورهمی‌های خانوادگی اداره می‌شوند. فلسفه تشکیل این خیریه‌ها هم دادن وام بدون سود و حل دغدغه‌های مالی کوچک و متوسط افراد نیازمند و همچنین حل مشکلات صنفی است. او تأکید می‌کند: فراموش نکنیم که منابع این‌گونه صندوق‌ها در بانک‌های مجوزدار، نگهداری می‌شود؛ این نکته نشان می‌دهد که منابع این خیریه‌ها درون مؤسسات بدون‌مجوز نگهداری نمی‌شود. این روند خلاف مسیری است که نوع دیگر نهادهای خیریه (نوع مضر آنها) رفتار می‌کنند. نکته دیگر اینکه چنین مؤسساتی از مردمی که به‌هم اعتماد دارند تشکیل شده‌اند و احتمال پول‌شویی در آنها بسیار پایین است.

این اقتصاددان ادامه می‌دهد: پس خیریه‌هایی که به شکل خانوادگی، مسجدی یا درون یک نهاد، اداره می‌شوند، بیشتر منابعشان را در بانک‌های مجوزدار و رسمی کشور نگه ‌می‌دارند. درواقع اینها کمترین اخلال را در روند پولی کشور ایجاد می‌کنند. او می‌گوید: به بیان بهتر، برخی مواقع حتی اینها را می‌توانیم کمک‌حال بانک مرکزی و نظام بانکی کشور بدانیم؛ چراکه پس‌اندازهای کوچک خانوارها را به‌سوی بانک‌های رسمی هدایت می‌کنند. اینها به‌عنوان حلقه واسطه خانوارهای کوچک و بانک‌های رسمی عمل می‌کنند.

حق‌شناس تأکید می‌کند: اما نوع دیگری از مؤسسات هستند که نام ظاهری‌شان «خیریه» است، اما فعالیت‌های اقتصادی خاصی انجام می‌دهند و به‌هیچ‌رو هم زیر بار شفاف‌سازی مالی نمی‌روند. اینها نه از بانک مرکزی مجوز رسمی فعالیت گرفته‌اند و نه به مهم‌ترین مرجع پولی کشور جواب پس می‌دهند. بسیاری از آنها پول‌شویی می‌کنند. بسیاری از آنها هم به دلیل وابستگی به نهادهای «خاص»، اصلا الزامی در پاسخ‌گویی و شفاف‌سازی نمی‌بینند. اینها هستند که در بازار پول ایران اختلال ایجاد می‌کنند.

او توضیح می‌دهد: وقتی قانونی تصویب شده است، این موضوع دغدغه دولت و مجلس به‌شکل هم‌زمان است، ولی کاری از پیش نمی‌رود، مصداق بارز «بی‌نظمی» و «بی‌قانونی» در کشور است. بانک مرکزی می‌تواند از راه مرجع قضائی ماجرا را پی بگیرد. آنها باید با تهیه گزارش و ارائه آن به قوه قضائیه، تقاضا کنند تا فعالیت این مؤسسات کنترل شود. عزم جدی در قوه قضا می‌تواند تا حدود زیادی از این روند پیشگیری کند. نتیجه همه این روند آسیب بسیار زیاد به بدنه پولی کشور است، تلاش‌های سیاست‌گذار پولی کشور بی‌ثمر می‌شود، اعتماد عمومی از بین می‌رود و نتیجه همه اینها متضررشدن جامعه است.

انباشت بی‌کاری

وزیر کار ملموس‌نبودن ایجاد شغل برای مردم را تشریح کرد

انباشت بی‌کاری


شرق: دولت یازدهم از همان آغاز کار درگیر معضل پیچیده بی‌کاری بود؛ بی‌کاری‌ای که از سوی مسئولان بارها به‌عنوان میراث دولت قبل از آن یاد شده بود. با اینکه بر اساس آخرین خبرها، این دولت، ٧٠٠ هزار شغل را به‌طور متوسط در دو سال گذشته ایجاد کرده است؛ اما بازهم این اشتغال‌زایی‌ از سوی مردم لمس نمی‌شود. علی ربیعی، وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی، علت ناملموس‌بودن ایجاد شغل برای مردم را این‌گونه بیان می‌کند: اگر امروز اشتغال ملموس نیست، به این دلیل است که با انباشت بی‌کاری از سال‌های قبل روبه‌رو هستیم، حتی اگر بتوانیم سالی یک ‌میلیون شغل ایجاد کنیم، باز هم عقب‌ماندگی تلنبارشده بی‌کاری را داریم؛ بنابراین نباید مردم را مأیوس کنیم و مرکز آمار را زیر سؤال ببریم، زیرا رشدی که اتفاق افتاده واقعی است؛ اما در میان‌مدت اثر خود را در زندگی مردم می‌گذارد و کمی طول می‌کشد تا دیده شود.  او در ادامه سخنان خود با اشاره به اینکه اکنون با پایداری رشد بدون اشتغال مواجهیم، گفت: سال گذشته هر دقیقه پنج نفر و در سال جاری هر دقیقه ۱۴ نفر به تعداد متقاضیان کار اضافه شدند. وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی ادامه می‌دهد: باید بدانیم چه چیزی از سال‌های گذشته کشت کرده‌ایم که حالا می‌خواهیم درو کنیم؟ در دورانی دولت را تحویل گرفتیم که منحنی رشد پایین بود و بی‌کاری به‌جامانده از قبل داشتیم. در سال ۱۳۹۳ رشد اقتصادی سه درصدی و در سال ۱۳۹۴ رشد یک درصدی را تجربه کردیم و امسال نرخ رشد اقتصادی به ٧,٥ درصد رسیده که مایه امید است؛ اما این رشد دیده نمی‌شود. وی گفت: وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی دلیل دیگر ملموس‌نبودن ایجاد شغل را وجود دو اتفاق در زمینه عرضه و تقاضای نیروی کار دانست و گفت: در سمت تقاضا برای نیروی کار، تلاش کردیم تا با کنترل تورم و رشد پایدار این تقاضا را افزایش دهیم و در سمت عرضه نیروی کار با کاهش اشتغال و رشد بدون اشتغال روبه‌رو بوده‌ایم. ربیعی با بیان اینکه کارنامه دولت یازدهم در اشتغال‌زایی موفق بوده است، اظهار کرد: در دو سال گذشته به‌طور متوسط نزدیک به ۷۰۰‌ هزار شغل در کشور ایجاد کرده‌ایم و من براساس دفترچه‌های بیمه حرف می‌زنم و دفترچه‌های بیمه، ریزش آن را اندازه‌گیری می‌کند. او از ۷۰۰‌ هزار شغل ایجادشده در کشور، ۵۳ درصد را مربوط به بخش خدمات، ۱۵ درصد را در بخش کشاورزی و مابقی را در بخش‌های صنعت، ساختمان و انرژی ذکر کرد و گفت از این میزان سهم زنان ۸۰ درصد بوده است. ربیعی با بیان اینکه هنوز ظرفیت‌های خالی بسیاری در کشور وجود دارد که بکر و دست‌نخورده باقی مانده است، ابراز عقیده کرد اگر میزان رشدی که ایجاد شده، ثابت و پایدار بماند، اشتغال‌زایی مورد نظر به وجود می‌آید. وی که در یک برنامه تلویزیونی سخن می‌گفت، از اختصاص هزار ‌میلیارد تومان اعتبار در بودجه سال ١٣٩٦ به‌منظور ایجاد اشتغال خبر داد و گفت: اگر بتوانیم سال آینده ٥.٦ درصد رشد داشته باشیم، این رشد به سمت اشتغال می‌رود و در کوتاه‌مدت شغل ایجاد می‌شود، در نتیجه دولت در سال‌های ١٣٩٦ و ١٣٩٧ دستاورد بهتری در زمینه اشتغال خواهد داشت. وزیر کار دولت یازدهم ادامه داد: در کنار اعتبار پیش‌بینی‌شده، از محل صندوق توسعه ملی هم اعتباری در نظر گرفته شده که اگر تخصیص یابد، تحقق اهداف اشتغال در طرح تکاپو را که هدف عمده آن اشتغال خرد و کوچک و متوسط است شاهد خواهیم بود. ربیعی گفت: ۶۰۰‌ هزار شغل را فقط از این ناحیه تضمین می‌کنیم و علاوه بر آن شغل‌هایی در صنعت پتروشیمی و نفت ایجاد خواهد شد، در مجموع هدف‌گذاری ما این است که به یک‌ میلیون شغل دست پیدا کنیم. او تأکید کرد: تا سال ۱۳۹۱ به‌طور متوسط سالی ۸۰‌ هزار نفر وارد بازار کار می‌شدند؛ اما از سال ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۱ تأخیر در ورود به بازار کار را شاهد بودیم و گفتیم پنج ‌میلیون نفر دانشگاه بروند که با تأخیر وارد بازار کار شوند. ربیعی تصریح کرد: در سال ۱۳۹۵ یک‌میلیون‌و ۲۳۰‌ هزار نفر در شش‌ماهه  اول سال وارد بازار کار شدند و تمایل به پیداکردن شغل بیشتر شده است. از آن گذشته افزایش نرخ مشارکت را شاهد هستیم، به‌نحوی‌که در سال ۱۳۹۲ نرخ مشارکت ۳۷ درصد بود؛ ولی اکنون به ۴۰ درصد رسیده و نشان می‌دهد امید در مردم زنده شده است. به گفته وزیر کار هم‌اکنون در سمت عرضه نیروی کار یک‌میلیون‌و ۲۳۰‌ هزار فارغ‌التحصیل اضافه شده‌اند و با تغییر نگرش افراد برای ورود به بازار روبه‌رو هستیم.

روی حقوق مسئولان نظام کلیک بفرمایید


نگاهی به سامانه ثبت حقوق و مزایای مدیران

روی حقوق مسئولان نظام کلیک بفرمایید


شرق، آمنه شیرافکن: تصویب ماده ٣٥ لایحه برنامه ششم توسعه امید‌بخش است. به جز برخی استثناها اگر همه چیز خوب پیش برود، تا یک سال آینده نه‌تنها حقوق و مزایای رئیس‌جمهوری، وزرا، رؤسای بانک‌ها و اغلب مدیران دولتی که حتی مؤسسه‌ها و نهادهای انقلاب اسلامی و بنیادها و مؤسسه‌هایی که زیرنظر ولی فقیه اداره می‌شوند، نیز در قالب یک سامانه اینترنتی ثبت شده و جزئیات آن در دسترس عموم مردم قرار می‌گیرد.سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران و همه شرکت‌های تابعه آن، ستاد اجرائی فرمان امام(ره) و همه قرارگاه‌های سازندگی از‌ دیگر نهادهایی به شمار می‌آیند که حسب این ماده قانونی موظف شده‌اند اقدام به درج رقم درآمد و مزایای خود کنند.

 

 

غلامعلی جعفرزاده‌، از نمایندگان مجلس دهم، تأکید دارد که «نه‌تنها رقم درآمدها که دارایی مقام‌ها نیز باید به جزء در معرض دید شهروندان قرار گیرد و این‌طور نباشد که مدیری یک‌شبه راه صدساله طی کرده یا اینکه پول هنگفتی را از اینجا به کشور دیگری منتقل کند». به‌این‌ترتیب رقم درآمد و مزایای دریافتی همه رؤسا، مدیران و کارکنان همه دستگاه‏های اجرائی، قوای سه‌گانه جمهوری اسلامی ایران اعم از وزارتخانه‌ها، سازمان‌ها و مؤسسه‌ها و دانشگاه‌ها، شرکت‌های دولتی، مؤسسه‌های انتفاعی وابسته به دولت، بانک‌ها، مؤسسه‌های اعتباری دولتی، شرکت‌های بیمه دولتی، مؤسسه‌ها و نهادهای عمومی غیردولتی (در مواردی که آن بنیادها و نهادهایی که از بودجه کل کشور استفاده می‌کنند)، مجلس شورای اسلامی، شورای نگهبان قانون اساسی و بنیادها و مؤسسات وابسته به دولت روی یک وب‌سایت جامع ساماندهی خواهد شد.

جعفرزاده همچنین می‌گوید: «علاوه بر درآمد و دارایی لازم است تا سازمان‌های نظارتی نسبت به تابعیت مقام‌ها در پست‌های کلیدی و مدیریتی حساسیت نشان داده تا تجربه تلخ جناب خاوری تکرار نشود».

مدیران ارشد آری

 میانی‌ها نه

علی مطهری، نایب‌رئیس مجلس، از‌جمله مخالفان اعلام حقوق همه مدیران است و به خانه ملت گفته: «بنده با این موضوع که حقوق مقام‌های رده بالا در این سامانه ثبت و به مردم اعلام شود، موافق هستم. مردم باید در جریان میزان حقوق مقام‌های رده اول کشور، وزرا، معاونان وزرا، رئیس و نواب رئیس مجلس شورای اسلامی و مقام‌های قوه قضائیه باشند؛ اما با اینکه حقوق همه مدیران کشور در این سامانه به مردم اعلام شود، موافق نیستم».

به گفته مطهری «کوتاهی دستگاه‌های نظارتی سبب ایجاد پدیده‌ای به نام حقوق‌های نامتعارف شد. اطلاع‌یافتن مردم از حقوق مدیران تأثیر چندانی بر رفتار آنها ندارد؛ چون مدیران می‌توانند از راه‌های غیررسمی دریافت‌هایی داشته باشند. این نهادهای نظارتی هستند که می‌توانند مانع شوند».

ماجرای حقوق‌های نامتعارف که کلید خورد، بلوایی در جامعه به پا شد. مردم گوششان از انواع پرونده‌های فساد سه ‌هزار و چند‌هزار‌میلیاردی پر بود که یکباره فیش‌های نامتعارف سر از خاک برآورد. دولتی‌ها ماجرا را کتمان نکرده؛ اما در لابه‌لای حرف‌هایشان بارها به تأکید گفتند که از‌این‌دست فیش‌ها در همه نهادها به چشم می‌خورد. همین شد که در نامه‌نگاری فی‌مابین معاون‌اول رئیس‌جمهوری و مقام معظم رهبری، ایشان در بخشی از نامه‌شان اشاره کردند: «تمامی دستگاه‌ها موظف‌اند نسبت به پرداخت‌های غیرمتعارف حساسیت نشان دهند و قاطعانه با موارد تخلف برخورد کنند. دفتر هم موظف است ضوابط مصوب دولت را در مجموعه‌های وابسته به خود مورد توجه و امعان نظر قرار دهد».

استثنای برخی نهادها از سامانه

آن‌طور که در بندهای این ماده قانونی به چشم می‌خورد، چند نهاد و ارگان از ارائه این آمار مستثنا شده‌اند که از‌جمله آنها می‌توان به کارکنان نیروهای مسلح، وزارت اطلاعات و سازمان انرژی اتمی اشاره کرد. بر‌اساس‌این اجرای حکم درباره بنگاه‌های اقتصادی متعلق به وزارت اطلاعات، وزارت دفاع، نیروهای مسلح و انرژی اتمی تنها با مصوبه شورای‌عالی امنیت ملی مجاز است. بااین‌حال برخی نمایندگان بر این باورند که مستثنا‌شدن نیز باید صرفا شامل حال کسانی شود که افشای ارقام حقوق و مزایای‌شان به دلایل متعدد امنیتی شمرده می‌شود و این استثناکردن‌ها در نهایت منجر به حذف دانه‌به‌دانه افراد و سازمان‌ها و اجرای یک‌سویه این قانون نشود.پروانه مافی، نایب‌رئیس کمیسیون شوراهای مجلس در همین زمینه به «شرق» می‌گوید: «سعی کرده‌ایم اقدام مناسب در حوزه شفاف‌سازی در همه حوزه‌ها صورت گیرد. به هر شکل نمی‌توان منکر این واقعیت شد که به دلیل فسادهای پیاپی گزارش‌شده در ساختار اداری و برخی نهادها اعتماد مردم به دستگاه‌ها کاهش یافته و به‌همین‌خاطر برای شفاف‌سازی لازم است تلاش حداکثری صورت گیرد. شفاف‌شدن رقم دریافتی درآمد مسئولان به‌ویژه مسئولان نظارتی از این منظر مهم بوده که خودش به تولید یک ساختار ارائه آمار بی‌واسطه به شهروندان کمک می‌کند».

تنبیه جدی خاطیان

او درباره مستثنا‌شدن برخی نهادها از درج درآمد در این سامانه نیز معتقد است «در هیچ کجای دنیا رقم درآمد افراد در نهادهای امنیتی فاش نمی‌شود. به طور کلی بنا شده تا به درآمد افراد در نهادهای امنیتی اشاره نشود». یوسفیان‌ملا، عضو کمیسیون برنامه و بودجه، نیز در همین زمینه معتقد است که باید میزان ناخالص پرداختی به هریک از مدیران عضو در دستگاه‌های ذی‌ربط مشخص شود و برای خاطیان در گزارش رقم درست درآمدها و مزایا تنبیه جدی در نظر گرفته شود. شفاف‌سازی ارقام دریافتی مدیران و مسئولان نظام در ایران شاید بتواند مسیری را برای پایان گزارش‌های پی‌درپی فساد مالی به وجود آورد. پیش‌تر «قانون رسیدگی به دارایی مقام‌ها، مسئولان و کارگزاران جمهوری اسلامی ایران مصوب ٩/٤/١٣٩٤» و «قانون ارتقای سلامت اداری و مقابله با فساد مصوب ٧/٨/١٣٩٠» نیز در همین زمینه به تصویب رسیده بود. بااین‌حال تصویب صرف این مصوبه‌ها هنوز راه به جایی نبرده و باید دید تصویب این ماده قانونی می‌تواند مسیری اجرائی برای ثبت درآمدها و نمایش آزادانه آن برای عموم شهروندان فراهم آورد.

نگرانی از مقاومت در برابر  ارائه رقم‌ها

«فردین فرمند»، نماینده مجلس، خیلی کوتاه می‌گوید باید دید این طرح قانون می‌شود یا صرفا در حد شعار باقی می‌ماند. او از اینکه خیلی از طرح‌ها و حرف‌های مشابه در این زمینه راه به جایی نبرده‌اند گله دارد و معتقد است صرفا اجرائی‌شدن درست مواد قانونی می‌تواند اعتماد را به جامعه و مردم بازگرداند.

محمد کاظمی، رئیس کمیسیون «تحقیق» در مجلس دهم، نیز در گفت‌وگو با «شرق» معتقد است که این قانون می‌تواند مزایا و معایبی به دنبال داشته باشد. از جمله معایب این طرح، اعلام و شفاف‌سازی درباره مدیران استانی است، آن‌هم در شرایطی که برای فردی با دریافت حقوق یک‌میلیون در یک شهرستان، دریافت رقم شش تا هفت میلیون برای مدیران چندان قابل‌درک نبوده و امکان دارد به بروز برخی سوءتفاهم‌ها منجر شود. به‌هرحال اجرای این قانون بستگی دارد به اینکه ما چقدر بتوانیم به تجهیزات مورد نیاز به‌لحاظ فنی دسترسی یافته و زمینه اجرای فنی و تکنولوژیکی سایت را ایجاد کرده و درعین‌حال مکانیسمی تعریف کنیم که همه نهادها نسبت به درج رقم حقوق و مزایای خود اقدام کنند که اگر مقاومتی در این مسیر پیش بیاید، دولت بدون‌شک نمی‌تواند در مدت یک سال این سامانه اطلاعاتی را تأسیس و پایه‌گذاری کند. او نیز درباره استثناگذاری‌ها نگرانی‌هایی را مطرح کرده و می‌گوید: «اینکه برخی نهادها استثنا شوند بالذاته عجیب نیست، اما نگرانم که روندی پیش بیاید و رفته‌رفته سازمان‌ها و نهادهای دیگر به نحوی از ارائه آمار دقیق در بروند، به‌طورکلی لازم است تمام نهادهایی که به شکلی از بودجه عمومی کشور ارتزاق می‌کنند، نسبت به ارائه آمار موردنظر دولت برای ثبت در این سامانه همکاری کنند».

درج درآمد بنیادها

براساس محتوای این ماده قانونی، بنیادها و مؤسسه‌هایی که زیرنظر ولی‌فقیه اداره می‌شوند و دستگاه‌ها و واحدهایی که شمول قانون بر آنها مستلزم ذکر یا تصریح نام است نیز شامل حال درج اطلاعات در این سامانه می‌شوند، ‌اعم از اینکه قانون خاص خود را داشته یا از قوانین و مقررات عام تبعیت کنند.علاوه‌براینها شرکت ملی نفت ایران، شرکت ملی گاز ایران، شرکت ملی صنایع پتروشیمی ایران، سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران، بانک مرکزی، سازمان بنادر و کشتی‌رانی جمهوری اسلامی ایران، ‌سازمان توسعه و نوسازی معادن و صنایع معدنی ایران، سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران و شرکت‌های تابعه آنها، ستاد اجرائی فرمان امام، قرارگاه‌های سازندگی و اشخاص حقوقی نیز باید نسبت به درج اطلاعات حقوق و مزایای خود اقدام کنند.حامد قادرمرزی، نماینده پیشین مجلس و مشاور سخنگوی دولت، نیز در همین زمینه به «شرق» می‌گوید: «متأسفانه روند تولید فساد در کشور به شکلی بوده که چه در آمارهای جهانی و چه در کارنامه داخلی نمره ضعیفی برای ایران ثبت شده که به‌هیچ‌روی در شأن نظام نبوده و باید به طور جدی برای تجدید لایه‌های اعتماد کاری کرد. در این مسیر تولید این سامانه باید به شکلی غیرجانبدارانه ارقام دریافتی تمام مسئولان نظام را منعکس کرده تا دل مردم قرص شود که هر فردی در نظام جمهوری اسلامی ایران چه رقمی دریافتی دارد. بنابراین در این مسیر نباید میان کارمند معمولی و قاضی ارشد و مدیرکل دادگستری تفاوتی گذاشت. شاید یکی از نگرانی‌ها در اجرائی‌شدن این طرح این باشد که در نهایت وب‌سایت شامل ارقام مدیران دولتی باشد نه خیلی دیگر که مردم علاقه‌مندند بدانند واقعیت ارقام دریافتی آنها چیست».

استثناگذاری

 کار دستمان ندهد

قادرمرزی تأکید دارد که متأسفانه حقوق‌بگیرانی داریم که از بیت‌المال سه، چهاربرابر حقوق وزرا دریافتی‌شان است و اگر این‌طور باشد که در نهایت صرفا حقوق دولتی‌ها روی وب‌سایت برود و خیلی‌های دیگر مستثنا شوند، این به‌نفع مصالح کشور نیست.

براساس آنچه در این طرح آمده، دستگاه‌های مشمول این قانون مکلفند حقوق، فوق‌‌العاده‌ها، هزینه‌ها، کمک‌هزینه‌ها، کارانه، پرداخت‌های غیرماهانه و مزایای ناخالص پرداختی ماهانه اعم از مستمر و غیرمستمر، نقدی و غیرنقدی (معادل ریالی آن) و سایر مزایا به مقام‌ها، رؤسا، مدیران و کارکنان موضوع این ماده را از هر محلی (از جمله اعتبارات خارج از شمول قانون محاسبات عمومی، درآمدهای اختصاصی، اعتبارات متفرقه، اعتبارات کمک‌های رفاهی، اعتبارات بودجه عمومی و منابع عمومی و همچنین اعتبارات موضوع ماده (٢١٧) قانون مالیات‌های مستقیم، تبصره «١» ماده (٣٩) قانون مالیات بر ارزش افزوده، مواد ١٦٠ تا ١٦٢ قانون امور گمرکی یا اعتبارات خاص ناشی از واگذاری و فروش شرکت‌ها در سازمان خصوصی‌سازی، اعتبارات مربوط به ردیف‌های کمک به اشخاص حقیقی و حقوقی و سایر درآمدها و موارد مشابه)، منعکس و پس از ثبت در سامانه فوق، پرداخت کنند، به‌نحوی‌که میزان هرگونه ناخالص پرداختی ماهانه به هر یک از افراد بلافاصله در سامانه اطلاعاتی هر دستگاه مشخص باشد.

توصیه نمی‌کنم قالیباف نامزد شود

احمد توکلی:

توصیه نمی‌کنم قالیباف نامزد شود


احمد توکلی می‌گوید که اصولگراها حرف‌شنوی ‌ندارند و قالیباف کارِ خوبی ‌نکرد که گفت در ماجرای املاک شهرداری منتظر رأی قوه قضائیه می‌مانیم. امید کرمانی‌ها و لیلا شریف از خبرآنلاین با او گفت‌وگو کرده‌اند. بخش‌های مهم این گفت‌وگو در ادامه می‌آید.

احمدی‌نژاد یک کاری کرد که بعدا خرابش کرد. می‌خواست مشاوران جوان را رشد دهد، ولی اگر قوره انگور نشده، کشمش شود، بالطبع ترش می‌شود. متوسط سنی وزرای این دولت نوبری است.

ما در ایران حزب واقعی، دو حزب بیشتر نداشتیم، حزب توده و جمهوری اسلامی که به تمام معنا حزب بودند و از نظر حزبی موفق بودند. اولی خائن در آمد و دومی اختلافات زمان جنگ موجب شد تا امام کرکره‌اش را پایین بکشد، ولی الان توده‌ای‌ها نیستند و عمرشان به سر آمده است و آخرین بازماندگانش نیز از بین رفتند.

من مرحوم بازرگان را انسان عاقلی می‌دانم، کمی دست و پا زد که حرف خودش را پیش ببرد، بعد وقتی دید نمی‌شود، با حکومت در نیفتاد، نخواست که از بینش ببرد، چون دید که بر فرض هم اگر قدرتش را داشت این را از بین ببرد، چیز بهتری جایش نمی‌آید. ولی برخی دیگر نه، فکر می‌کردند می‌توانند تغییر دهند و توهم داشتند. مثل بنی‌صدر او نماد تکبر بود. خدا عاقبتش را به خیر کند.

وقتی صحبت احزاب می‌شود، مردم یاد آن احزاب یا یاد کلوب‌هایی می‌افتند که با هم دعوا و فحش‌کاری می‌کنند.

صندلی‌ام را تعارف نمی‌زنم. این کار بد است. این کارها را کردند و بد هم کردند. برای اینکه صندلی سیاسی موروثی که نیست.

اصلاح‌طلبان یک طیف هستند مانند اصولگرایی اما اصلاح‌طلبان عمل‌گراتر هستند. زود با یکدیگر چفت و به هم نزدیک می‌شوند بنابراین تأثیر بیشتری بر آرای مردمی می‌گذارند. اما اصولگراها به خاطر همان روحیه‌ای که هرکسی احساس تکلیف می‌کند و می‌آید، در تفاهم سخت‌تر هستند و کوتاه نمی‌آیند.

 مردم ناراحت می‌شوند و جوک را از سر ناراحتی و یأس می‌سازند. سر به بی‌خیالی می‌زنند. در واقع با ساختن جوک نمی‌خواهند موضوع فساد را مسخره کنند چون هیچ‌کس فساد را خوب نمی‌داند بلکه می‌خواهند نحوه مبارزه با فساد را به سخره بگیرند یعنی می‌گویند «شما اهل مبارزه با فساد نیستید».

ماه پیش در دانشگاه شهیدبهشتی میهمان یک گروه اصلاح‌طلب بودم. مجری رو به من کرد و گفت که شما رأی نیاوردید؛ در واقع مطرود از جانب مردم هستید. گفتم مگر هرکسی که رأی نیاورد مطرود مردم است؟ با صراحت جواب مثبت داد.

به او گفتم تو دموکرات نیستی که چنین حرفی می‌زنی. دموکراسی یعنی قبول چرخش قدرت نه تعیین مطرودین ملت. این حرف که آن اصلاح‌طلب گفت خیلی فاشیستی بود. این روحیه در جریان اصلاح‌طلب هست. برخلاف اینکه می‌گویند ما از آزادی دفاع می‌کنیم. خدا نکند که یکدست یکدست بشوند؛ در این صورت خودشان را ضایع می‌کنند.

*من را دعوت کردند که با آقای بهزاد نبوی بنشینم تا درباره شهید رجایی حرف بزنیم، من قبول کردم برای اینکه فکر می‌کردم من و آقای بهزاد نبوی در این مورد نگاهمان یکی نباشد، خیلی به هم نزدیک است.

*واقعا مسائل خانوادگی جدا از سیاست است. دو جوان یکدیگر را می‌بینند و می‌پسندند. طبیعتا عروس من همه عقاید پدرش {صادق زیباکلام} را ممکن است نداشته باشد، که ندارد اما خب پدرش را خیلی دوست دارد. پسر من هم ممکن است که همین‌گونه باشد. دو جوان مسلمان می‌خواهند با هم ازدواج کنند و ما قبول می‌کنیم.

*به نظرم آقای ناطق شخصیت قابل احترام و توانایی است؛ به دلایلی فعلا از عرصه سیاسی کنار کشیده است. کسی بالاتر از مرحوم مهدوی‌کنی می‌تواند باشد؟ اصولگراها ریش‌سفید دارند، حرف‌شنوی ندارند.

*پرونده زنجانی را ندیدم اما اعدام حقش است. قبل از اعدام به احتمال زیاد پول را از او می‌گیرند و البته شاید به‌ همین ‌دلیل اعدامش نکنند.

*یک‌وقتی جامعه مدرسین از نظر سیاسی مرجعیت داشت، پیام خود را از این طریق منتقل می‌کردیم حالا از نظر سیاسی آن مرجعیت گذشته را ندارد، مرجعیت دینی است، قبولش دارند ولی به‌لحاظ سیاسی مرجعیت قبلی را ندارد. حالا اگر اصرار کنیم که با این آنتن پیام انتخاباتی خود را به مردم برسانیم طبیعتا نتیجه مثبتی عاید ما نخواهد شد.

 *رئیس کمیسیون پست، تلگراف و تلفن به دعوت NEC برای ١٥ روز همراه همسر، چهار فرزند و دو محافظش به توکیو و سئول، دو شهر گران‌قیمت دنیا، رفتند، من این را در روزنامه رسالت منتشر کردم درحالی‌که NEC با وزارت پست، تلگراف و تلفن در حال مذاکره بود. آن آدم خیلی عصبانی شد، به من زنگ زد و گفت اگر کسی از جناح تو این کار را می‌کرد در روزنامه نمی‌نوشتی؟ به او گفتم مصداقش را بگو، من می‌نویسم. گفت «فلانی هم به دعوت دولت پاکستان برای شرکت در یک کنفرانس دوروزه قضائی به کراچی رفت و پسرش را هم با خودش برد». گفتم «خجالت بکش، او پیر است پسرش را برد تا ‌تر و خشکش کند. دو روز در کراچی کجا و دو هفته در سئول و توکیو کجا؟ ضمن آنکه آنجا معامله‌ای در کار نبود اما تو برای معامله رفتی». یک روحانی محترم زنگ زد، گفت «چرا آبروی این فرد را بردی؟» به او هم گفتم «شما معتقد به اسلام فردی هستی اما من خودم را معتقد به اسلام اجتماعی می‌دانم؛ این کار نه‌تنها بد نبود بلکه واجب بود». بعدها به من گفت «حق با تو بود رفتم از آیت‌الله فاضل لنکرانی پرسیدم و او گفت نه‌تنها اشکال ندارد بلکه واجب است که افشا شود». افشای چنین مصادیقی آزادی می‌خواهد.

*در واقع آقای روحانی را اصولگراها رئیس‌جمهور کردند، چون متوقع بودند و مردم گفتند اینها که با خود نمی‌سازند چطور می‌خواهند کشور را اداره کنند. معتقدم اگر اصولگرایان می‌خواهند برنده شوند، کسی غیر از آقای جلیلی را باید به صحنه انتخابات بیاورند.

*آزادی‌خواهی هزینه دارد. اگر کسی نخواهد برای آزادی هزینه بدهد نمی‌شود. من خودم به خاطر کامنت‌هایی که مردم در سایت الف گذاشتند، شش ماه محکوم شدم. معتقدم دستگاه قضائی کار بدی کرد که به این علت مرا محاکمه کرد. حاضرم دفاعیه‌ام را کنار شرح حکم بگذارم و به حوزه یا دانشکده‌های حقوق ببرم تا آنها قضاوت کنند، مطمئن هستم من حاکم می‌شوم. پس باید هزینه داد، انجام کار خوب هزینه دارد. لقمان به پسرش گفت امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر کن هرچه پیش آمد پایش بایست.

*وحدت حول یک شخص الان جواب نمی‌دهد، زیرا کسانی که به صحنه انتخابات می‌آیند، دیگر کنار نمی‌روند، وقتی بمانند با نقدهایی که انجام می‌دهند آقای روحانی نزد افکار عمومی نامزد مظلوم لقب می‌گیرد، زیرا مردم می‌بینند ١٠ به یک است؛ بنابراین اکثریت دوباره به آقای روحانی رأی می‌دهند.

*اصولگرایان اگر به وحدت نرسند، شکست می‌خورند، معتقدم اگر اصولگرایان می‌خواهند برنده شوند کسی غیر از آقای جلیلی را باید به صحنه انتخابات بیاورند.

توصیه نمی‌کنم که قالیباف نامزد انتخابات شود [اینکه گفت ما منتظر نظر قوه قضائیه می‌مانیم] به نفع کشور و خودش بود که این کار را نمی‌کرد، ما هم گفتیم قوه قضائیه نظر دهد؛ اما کار آقای قالیباف خوب نبود.

* ماجرای بابک زنجانی و آقای شهرام جزایری را من افشا کردم؛ زمان آقای شهرام جزایری که من نماینده مجلس هم نبودم.

"باید قرآن دست بگیریم و بگوییم دزد نیستیم!"

"باید قرآن دست بگیریم و بگوییم دزد نیستیم!"

 

حسین فروزان، مدیرعامل سازمان منطقه آزاد ماکو:

 

 واگذاری مناطق آزاد به وزارت اقتصاد از نظر حقوقی با اشکال مواجه است، این مصوبه بریدن سر مناطق آزاد است.

 

برخی از تصمیمات اتخاذ‌شده، سیاسی است، قطعا این موضوع از نظر حقوقی مشکل دارد و جناب کدخدایی و سایر مسئولان این مسئله را بررسی می‌کنند.

 

"اتهامات وارد‌شده به عملکرد مناطق آزاد"

 

 گفته می‌شود در این مناطق قاچاق، فساد و رانت وجود دارد، باید به جای افزایش صادرات، جذب سرمایه‌گذار و رونق تولید، قرآن دست بگیریم و بگوییم دزد و قاچاقچی نیستیم.

 

من همچنان اعتقاد دارم که قاچاق از طریق مناطق آزاد انجام نمی‌شود؛ چراکه مرز در اختیار گمرک است.

 

قاچاق در کشور به یک یا دو نفر مربوط نمی‌شود، بلکه به پدیده‌ای مافیایی و شبکه‌ای مربوط است.

یک ده‌آباد به از صد شهر خراب

 

یک ده‌آباد به از صد شهر خراب

در حالی نمایندگان مجلس شورای اسلامی این روزها سخت مشغول بررسی و تصویب جزئیات لایحه برنامه ششم توسعه جمهوری اسلامی هستند که بی‌گمان یکی از موضوعات محوری برنامه ششم توسعه همان‌گونه که در گزارش تلفیق نیز به آن اشاره شده، مسائل مرتبط با سامان‌دهی و پایداری صندوق‌های بیمه‌ای و بازنشستگی است، از این رهگذر طرح ادغام بیمه‌ها یکی از تأثیرگذارترین موضوعات حوزه سلامت و درمان جامعه است که هر تصمیمی در این بخش به صورت مستقیم در سرنوشت سلامت میلیون‌ها نفر از آحاد جامعه و همچنین کارآمدی سازمان‌های تأمین خدمات اجتماعی اثر بسزایی دارد و نتایج مفید یا آثار سوء چنین تصمیماتی می‌تواند تا سال‌ها ماندگار باشد، ازاین‌رو لازم است نگاهی دقیق داشته باشیم به تاریخچه طرح ادغام بیمه‌ها و پیوند آن با طرح تحول نظام سلامت که مهم‌ترین برنامه وزارت بهداشت در سال‌های اخیر بوده است,١٥ اردیبهشت ١٣٩٣ وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی، آغاز اجرای طرح تحول نظام سلامت به عنوان بزرگ‌ترین تحول در حوزه بهداشت و درمان را رسانه‌ای کرد، طرحی که اهداف بزرگی در حوزه سلامت جامعه داشت؛ مهم‌ترین اهداف آن در قالب بسته‌های درمان به شرح زیر ارائه شد:

١. بی‌گمان مهم‌ترین هدف این طرح کاهش پرداختی بیماران بستری در بیمارستان‌های دولتی است، بر این اساس سهم پرداختی بیماران حداکثر ١٠ درصد صورت‌حساب بیمارستان را شامل می‌شود و در شهرهای زیر ٢٠ هزار نفر جمعیت و همچنین روستاییان و عشایر این سهم تا پنج ‌درصد کاهش می‌یابد که به‌تبع آن قرار بود پدیده شوم زیرمیزی (دریافت غیرقانونی وجه از بیمار) به‌طورکل ریشه‌کن شود.

٢. حمایت از ماندگاری پزشکان در مناطق محروم که با افزایش میزان دریافتی پزشکان شاغل در مناطق محروم، دسترسی مردم به خدمات تخصصی فراهم شود.

٣- حضور پزشکان متخصص مقیم در بیمارستان‌های دولتی به نحوی که با افزایش دریافتی متخصصان، از اشتغال هم‌زمان در مراکز دولتی و خصوصی ممانعت به عمل آید.

٤. ارتقای کیفیت هتلینگ در بیمارستان‌های دولتی که با بهینه‌سازی و نوسازی فضای فیزیکی، ارائه سرویس در تراز استانداردهای مورد قبول قرار گیرد.

٥. ارتقای کیفیت خدمات ویزیت که با آغاز طرح تحول سلامت قرار بود در ٥٦٠ بیمارستان کشور نسبت به بهبود وضعیت خدمات ویزیت و بهبود وضعیت تجهیزات کلینیکی اقدام شود و توجه ویژه به معاینات بالینی، از جمله استانداردهای این طرح بود. اجتناب از انجام تست‌های پاراکلینیکی بی‌مورد، جلوگیری از تکرار ویزیت‌های بی‌مورد و افزایش دسترسی مردم به پزشکان متخصص، از جمله اهداف طرح از سوی متولیان وزارت بهداشت اعلام شده بود.

٦. برنامه حفاظت مالی از بیماران صعب‌العلاج، خاص و نیازمند.

٧. راه‌اندازی اورژانس هوایی در تمامی مناطق کشور.

هرچند اجرای طرح سلامت آثار مفید و مثبتی در برداشت بی‌تردید تحقق‌نیافتن اهداف طرح تحول سلامت واضح و مبرهن است، ضعف‌های بی‌شمار آن تردیدها را در نتیجه‌بخش‌بودن تلاش‌های وزارت بهداشت افزون کرده است؛ از جمله عوامل عدم کامیابی این طرح می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

١. ناتوانی وزارت بهداشت در مدیریت منابع مالی و تخصیص متوازن بودجه با وجود افزایش درخور توجه منابع مالی و سهم وزارت بهداشت از بودجه عمومی کشور.

٢. به‌حاشیه‌رفتن وظایف حاکمیتی وزارت بهداشت، چرا که مأموریت اصلی وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی ایجاد بستر برای تأمین سلامت همه افراد جامعه است که این مهم از طریق سیاست‌گذاری، تنظیم مقررات نظارت و ساماندهی بخش‌های مختلف مرتبط با درمان امکان‌پذیر است؛ اما عملا با اجرای این طرح وزارت بهداشت به بزرگ‌ترین ارائه‌کننده خدمت تبدیل شده است.

٣- افزایش هزینه‌های دولت که با سیاست‌های کلی دولت در کنترل هزینه‌ها مغایرت دارد؛ نظر به اینکه کاهش میزان پرداخت بیماران در بیمارستان دولتی ناشی از تخصیص منابع مالی گسترده ناشی از هدفمندی یارانه‌ها، ارزش افزوده، طرح پزشک خانواده و بیمه‌هاست، به عبارت دیگر کاهش هزینه‌های درمانی مردم، افزایش هزینه‌های دولت را به همراه خواهد داشت.

٤- نداشتن مطالعه دقیق درباره طرح و استفاده‌نکردن از نظرات کارشناسان در پیش‌بینی نواقص و معایب طرح و ناتوانی در بررسی دقیق منابع مالی و مدیریت آن منابع، از دیگر چالش‌های جدی طرح تحول نظام سلامت است.

حال در آستانه بررسی جزئیات لایحه توسعه ششم جمهوری اسلامی در مجلس شورای اسلامی، متولیان طرح تحول نظام سلامت به جای آنکه با پذیرش مسئولیت خود در مدیریت‌نکردن مناسب منابع مالی، در نحوه اجرای طرح تحول بازنگری کنند و با استفاده از نظرات دلسوزانه کارشناسان ضمن برطرف‌کردن نواقص گذشته، جامعه را از نگرانی درباره آینده نظام سلامت برهانند و به مسئولیت تاریخی خود در این حوزه عمل کنند، چاره را در این دیده‌اند که برای خلاصی از پاسخ به انتقادها با استفاده از منابع مالی و ذخایر بیمه‌شدگان تأمین اجتماعی، پوششی بر نابسامانی در این بخش بگذارند، حال آنکه به دلایل مختلف آثار زیان‌بار چنین اقدامی که به طرح ادغام بیمه‌ها معروف است، چنان روشن است که بسیاری از صاحب‌نظران را در این حوزه نگران کرده است.صرف‌نظر از آنکه واگذاری بخشی از ذخایر بیمه‌شدگان تأمین اجتماعی به اجرای طرح تحول نظام سلامت در احیای این طرح بی‌تأثیر است، به لحاظ عملی نیز واگذاری اداره بخشی از منابع مالی سازمان تأمین اجتماعی به وزارت بهداشت فارغ از آنکه مبنای شرعی ندارد، باعث اختلال جدی در ارائه خدمات به بخش کارگری کشور خواهد شد؛ با عنایت به اینکه جمعیت افراد تحت پوشش بیمه تأمین اجتماعی حدود ٤٥ میلیون نفر است، بدیهی است که کوچک‌ترین لطمه به ساختار این سازمان اثرات بسیار مخربی در جامعه به همراه خواهد داشت و باید توجه داشت بدون داشتن برنامه مدون و مدیریت صحیح منابع صرف ادغام بیمه‌ها، نمی‌تواند کیفیت خدمات درمانی را افزایش دهد یا آنکه پایانی بر پدیده زیرمیزی باشد یا آنکه باعث حضور پزشکان در مناطق محروم شود و به خودی خود خلق منابع نمی‌کند. متولیان امر در وزارت بهداشت تمام عزم خود را بر این قرار داده‌اند تا با دست‌یازیدن به منابع مالی بیمه‌شدگان تأمین اجتماعی، مُسکنی هرچند مقطعی بر بدن نحیف و ناقص‌الخلقه طرح تحول سلامت بگذارند و به قولی از این ستون به آن ستون فرج است، حال آنکه اگر اشتباه گذشته در نادیده‌گرفتن نظرات کارشناسان دوباره تکرار شود و با جداشدن بخش درمان تأمین اجتماعی نظر کارشناسان درخصوص کاهش مشارکت مردمی و کاهش اقبال عمومی به بیمه‌های اجتماعی تحقق یابد و در پی آن انجام تعهدات دیگر بیمه تأمین اجتماعی از قبیل وضعیت معیشتی بازنشستگان به خطر خواهد افتد، بدیهی است چنین اتفاق ناگواری مخاطرات جدی در حوزه تأمین امنیت ملی ایجاد خواهد کرد و با توجه به بزرگی جامعه تحت پوشش بیمه‌شدگان تأمین اجتماعی و اثرات آن، دولت‌ها را ناچار به مداخله خواهد کرد که در مقایسه با طرح تحول نظام سلامت به مراتب نگران‌کننده‌تر است. آنچه اهتمام به این مسئله را جدی می‌کند، این است که سازمان تأمین اجتماعی با وجود بدهی ١٣٠هزارمیلیاردتومانی دولت به این نهاد و حتی با افزایش ١٠درصدی بازنشستگان تأمین‌اجتماعی با به‌کاربردن مدیریتی کارآمد توانسته آرامش بیمه‌شدگان را فراهم کند و خدمات ارزشمندی را به بیمه‌شدگان ارائه کند. روشن است که در صورت رفع موانع از جمله پرداخت مطالبات بیمه تأمین اجتماعی و رشد اقتصادی مستمر، ارائه خدمات و تعهدات این سازمان با استاندارد بالاتری انجام خواهد شد ولی آنچه مسلم است هرگونه تغییر نسنجیده‌ای در وضعیت موجود بیمه تأمین اجتماعی، باعث اختلال جدی در ارائه خدمات و تعهدات سازمان تأمین اجتماعی خواهد شد که پیامدی جز سرگردانی و نارضایتی بخش بزرگی از جامعه نخواهد داشت. اینجاست که این ضرب‌المثل به ذهن متبادر می‌شود که یک ده‌آباد به از صد شهر خراب. بر نمایندگان ملت فرض است که در بررسی لایحه ششم توسعه چند مطلب اساسی را در نظر داشته باشند: ١- علت واقعی ناکامی طرح تحول نظام سلامت چیست؟ ٢- مدیریت منابع مالی در اجرای طرح مذکور به صورت شایسته‌ای صورت گرفته است یا خیر؟ ٣- ادغام بیمه‌ها و جدایی بخش درمان می‌تواند باعث موفقیت طرح سلامت شود یا خیر و آخرین پرسش آنکه صدمه به ساختار بیمه اجتماعی چگونه ‌جبران خواهد شد. بدیهی است در جوامع پیشرفته قبل از اجرای هر قانونی که مستقیما در زندگی اجتماعی میلیون‌ها نفر تأثیر دارد، سال‌ها تحقیق و کار کارشناسانه انجام می‌شود، فواید در کنار معایب سنجیده و آن‌گاه تصمیمات گرفته می‌شود، در این مورد به‌خصوص نیز زمان آن رسیده است که وزارت بهداشت مسئولیت خود را در ناکامی طرح تحول سلامت پذیرفته و به‌جای آنکه با بلعیدن بیشتر منابع به هدررفت بودجه عمومی کشور دامن بزند، با استفاده از نظر دانشمندان حوزه سلامت به رفع آن اقدام کند.

خاطره- روایت‌های داریوش مهرجویی

خاطره- روایت‌های داریوش مهرجویی

«وقتی به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم از میان ده دوازده نفر که روی سیستم فکری من تاثیر گذاشته‌اند، از بالزاک و استندال و ویکتور هوگو بگیر تا رمبو و بودلر و ورلن و کی و کی تا دو نفر شاخصشان، ژان پل سارتر و آلبر کامو، همگی فرانسوی بوده‌اند، از قبل با زبان فرانسه آشنا بودم الان هم دارم بیشتر آشنا می‌شوم. بنابراین، دلیلی وجود ندارد که من نتوانم همین‌جا در کشور عزیز فرهنگ‌دوست قدیمی که چندان هم اهل استثمار و بخور و بخور مملکت ما نبوده – آن‌طور که انگلیسی‌ها و روس‌ها مشغول بودند- میخم را به زمین نکوبم. خیلی‌ها به هردلیل به این مأوای هنرمندان و نقاشان و نویسندگان و فیلم‌سازها پناه آورده و این مملکت فرهنگ‌دوست و هنرپرور به آن‌ها پناه داده و ارج و قرب خاصی برای هنرشان قائل شده، و خلاصه به آن‌ها خوب رسیده، یکیش همین آقای میلان کوندرا....» این‌ها بخشی از «سفرنامه پاریس» داریوش مهرجویی است که در کنار سفرنامه‌ای دیگر با نام «عوج کلاب» به‌تازگی منتشر شده است. «سفرنامه پاریس» که چند سطری از آن نقل شد، در فضایی آمیخته از واقعیت و تخیل روایت شده و شخصیت‌های آن نیز حقیقی نیستند و حتی اگر حقیقی باشند با اسم‌هایی خیالی از آن‌ها یاد شده. «سفرنامه پاریس»، شرح سفر یا به‌قول مهرجویی «تبعید خودخواسته» یک کارگردان به پاریس در سال‌های ١٩٨١ تا ١٩٨٥ است.

سفرنامه دوم که «عوج کلاب» نام دارد، سفرنامه مهرجویی به دوبی است و شرح وضعیت نابه‌سامان و بی‌عدالتی‌هایی که در آنجا وجود دارد. وضعیتی که نویسنده سفرنامه نیز گرفتار آن است و در روایتش قصه رهایی از این گرفتاری را شرح داده است. شهرام اقبال‌زاده که دبیر مجموعه‌ای است که کتاب مهرجویی در قالب آن منتشر شده، درباره این دو سفرنامه نوشته: «گمان می‌کنم عنوان دو خاطره خود گویا باشد که این دو متن، روایت شخصی رویدادهایی است که داریوش مهرجویی چهره پرآوازه سینمای اندیشه در دو مقطع زمانی با آن رودررو بوده است. هرچند یکی تنها یک سوء‌تفاهم و خطای مأموران کشور همسایه است، اما دیگری در چارچوب گستره‌ای تاریخی پر از سوء‌تفاهم‌های فردی و اجتماعی و فرهنگی کلان‌تر قرار می‌گیرد. ماجرای کمیک-تراژیک عوج کلاب می‌تواند به یک نمایش‌نامه و حتی با شرح و بسط به یک فیلم‌نامه بدل شود. شرحی از انباشت واپس‌ماندگی در کشورهای همجوار و حاکمیت قانونی حسینقلی شماری شیخ خرپول بری از فرهنگ و بوروکراسی ناکارآمد و لخت در بسیاری از چنین کشورهایی؛ ازاین‌رو، نیازی به هیچ توضیحی ندارد.» «سفرنامه پاریس»، اگرچه از سویی سفرنامه‌ای شخصی است، اما از سوی دیگر روایتی است از دوره‌ای مهم از تاریخ و فرهنگ ایران و وضعیتی که نویسندگان و شاعران و روشنفکران در آن زمان با آن مواجه بودند. مهاجرت، موضوعی است که مهرجویی در بسیاری از آثارش به آن پرداخته و در این‌جا نیز او روایتی دیگر از کنده‌شدن و مهاجرت به دست داده است. مهرجویی در این سفرنامه، برای آن‌که جنبه‌ای داستانی به روایتش بدهد، حتی نام خود را به مهرداد مالک تغییر داده است. مهاجرت نویسندگان و روشنفکران در سال‌های ابتدایی انقلاب، موضوعی است که پیش‌تر در برخی دیگر از داستان‌ها و رمان‌ها از جمله بعضی کارهای اسماعیل فصیح نیز مورد توجه بوده است.

«آزادی! در بند»

«آزادی! در بند»

محمدعلی زم

واقعیت این است که با اجزای دانش حقوق ناآشنا هستم؛ اما به نظر می‌رسد مصوبه مجلس شورای اسلامی دارای چند نقیصه حقوقی است.

١. روح قانون مصوب سال ١٣٧٢ مناطق آزاد دارای یکپارچگی و هارمونی حقوقی است که با مصوبه اخیر مجلس شورای اسلامی، عملا جزئی از آن قانون کل منفک شده؛ به‌گونه‌ای‌که عملا اجرای وظایف و مأموریت‌های مناطق آزاد را ناممکن خواهد کرد؛ چراکه قانون‌گذار در قانون مناطق آزاد (طبق ماده ٢٧ که بعدها در ماده ١١٢ قانون برنامه پنجم بر آن تأکید شده است) با تفویض مسئولیت دستگاه‌ها به مدیر منطقه آزاد نوعی نیابت قانونی از طرف رئیس‌جمهوری را به مدیر منطقه داده تا امکان هماهنگ‌سازی دستگاه‌های دولتی و نهادی در منطقه فراهم شود. در قانون مناطق آزاد، مدیر منطقه دارای مدیریت فرابخشی است و قادر است وظایف مرتبط با نهادهای وابسته به نهاد رهبری را هم با اذن ایشان عهده‌دار شود؛ در‌حالی‌که دستگاهی مانند وزارت اقتصاد و دارایی یا هر دستگاه جایگزین آن‌که بخواهد مسئول مناطق آزاد باشد، فاقد قدرت تفویض‌گیری، از دیگر سازمان‌ها، وزارتخانه‌ها و نهادهاست.

٢برنامه‌های پنج‌ساله کشور نه‌تنها نباید مغایر قانون‌های ثابت کشوری باشد...

بلکه باید در انطباق کامل با سیاست‌های ابلاغی رهبری باشد و اساسا برنامه‌های دوره‌ای باید تسهیل‌گر اجرای این سیاست‌ها باشند. در ابلاغیه مقام معظم رهبری درباره اقتصاد مقاومتی یک بند (بند یازدهم) راجع به «توسعه عمل» مناطق آزاد در چهار زمینه است که:

١- انتقال فناوری‌های پیشرفته ٢- گسترش و تسهیل تولید ٣- صادرات کالا و خدمات و تأمین نیازهای ضروری ٤- منابع مالی از خارج.

جز بند چهارم (منابع مالی از خارج) که مربوط به وظایف بانک مرکزی است و متأسفانه در سالیان اخیر نتوانسته است سرمایه خارجی را وارد کشور کند، وظایف سه‌گانه مندرج در بند یازدهم اقتصاد مقاومتی در مغایرت کامل با مأموریت‌های وزارت اقتصاد و دارایی است! در پی این مصوبه این پرسش متبادر می‌شود که چگونه این دستگاه اجرائی قادر به تحقق اهداف متعارض سازمانی خود خواهد شد؟

٣روح قانون مناطق آزاد حاکی از اقتصاد غیردولتی و حمایت از اقتصاد درون‌زای بخش خصوصی است؛ از‌این‌رو در همه این سالیان مناطق آزاد فاقد بودجه و ردیف دولتی بوده و صرفا برخوردار از ظرفیت‌های کسب درآمد خودشان هستند. بر‌اساس‌این حتی تأمین هزینه‌های زیرساختی این مناطق (که نوعا جزء مناطق محروم کشورند) نیز برخلاف دیگر مناطق کشور از منابع درآمدی اختصاصی هر منطقه تأمین می‌شود. باید دقت کنیم که مقام معظم رهبری درباره اصل ٤٤ قانون اساسی و نیز در بیانات مکرر خود در پی کاهش تصدی‌گری دولت در اقتصاد کشور و حرکت دولت به سمت سیاست‌گذاری و نظارت در امر اقتصاد بوده و هستند و حتی ایشان در دیدار ماه مبارک رمضان با شعرا، واسپاری بخش فرهنگ به مردم و کاهش تصدی‌گری دولت حتی در این بخش مهم را مدنظر داشتند. در نهایت اینکه به نظر می‌رسد این مصوبه با روح فرمایشات و ابلاغیه‌های ایشان ناسازگاری دارد و سازمان‌هایی که با معافیت از قوانین و مقررات داخلی کشور و اعمال مدیریت جهادی و خصوصی باید پیش‌قراول کاهش تصدی‌گری دولت در کشور باشند، به ضد خود تبدیل خواهند شد، این مصوبه با سیاست‌های کلان کوچک‌سازی دولت مغایر و موجبات یأس و ناامیدی سرمایه‌گذاران بخش خصوصی را فراهم خواهد کرد.

٤می‌دانیم که شورای‌عالی اداری کشور وظیفه تنقیح مقررات اداری و جابه‌جایی اجزا، وظایف و تغییر ساختار دستگاه‌های دولتی را بر عهده دارد؛ اما ظاهرا کمیسیون محترم تلفیق مجلس بدون توجه به وظایف این شورا تصمیم گرفته است بخشی از وظایف رئیس‌جمهور را به دستگاه اجرائی نامرتبط با این وظایف بسپارد که این مصوبه را برخوردار از شائبه تحدید و کاهنده وظایف رئیس‌جمهور کرده است!

٥درنهایت آنکه با یک نگاه غیرشعاری و واقع‌بینانه می‌توان عملکرد مناطق آزاد در دولت‌های قبل و دولت یازدهم را مقایسه کرد و به تفاوت‌های فاحش عملکرد سازمان‌های این مناطق پی برد. روابط ناسالم، ‌رعایت‌نکردن قوانین، واگذاری‌های نادرست‌ میلیون‌ها مترمربع زمین و تصمیمات متضاد با ماهیت و کارکرد این مناطق که در گذشته به یک رویه عادی تبدیل شده بود، در دولت یازدهم نه‌تنها ریشه‌کن شده؛ بلکه‌ میلیون‌ها متر‌مربع زمین که در معاملات صوری و... به فروش رسیده و رقم آنها به بیش از ١٠ هزار‌ میلیارد تومان بالغ شده، به بیت‌المال بازگردانده شده است. امروز توجه به قانون، تأکید بر منزلت ساکنان بومی و منطقه‌ای، جلب مشارکت آنها، توجه به فرهنگ، هنر و گردشگری، سلامت، خدمات در عرضه مسائل دینی، توجه به حفظ قرآن، تعمیر و ساخت مسجد و مصلا، فرهنگی، اجتماعی، توانمند‌سازی اجتماعی آموزش و گردشگری و رونق اقتصاد روستایی، توجه به اقتصاد جامعه محلی، ارتقای سطح آموزش‌وپرورش، آموزش عالی، محیط‌ زیست، ورزش، صنایع دستی، کاهش آسیب‌های اجتماعی (طلاق، اعتیاد و...) در این مناطق به اصولی اساسی تبدیل شده است. مناطق آزاد در این دوره به شفافیت مالی دست یافته‌اند و فقط دیوان محاسبات و سازمان بازرسی کل کشور (که در گذشته از ورود به مناطق آزاد منع شده بوده‌اند) در دولت یازدهم بیش از ٥٠ مرتبه مناطق آزاد را بررسی کرده‌اند!

٦در یک نگاه و منظر کلان، اگر بناست جابه‌جایی در تشکیلات مناطق آزاد رخ دهد، خوب است که این مناطق به‌عنوان ایفاگر نقش الگو‌ساز قوانین و مقررات ملی و سیاست‌های مقام معظم رهبری در جایگاه برتری از وضع کنونی‌شان قرار گیرند و زیر نظر شورایی متشکل از شخص رئیس‌جمهوری، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و نماینده مقام معظم رهبری (مدظله‌العالی) قرار گیرد تا انبوهی از قوانین و مقررات و ایده‌های سند چشم‌انداز ١٤٠٤ در آنها به طور آزمایشی به اجرا درآید و در صورت پاسخ‌گیری مثبت به اجرای آنها در افق ملی مبادرت شود.

این جایگاه مورد نیاز کشور را نباید به ‌خاطر مشاجرات سیاسی و معاملات غیرکارشناسی به اندازه یک معاونت! در یک وزارتخانه تنزل داد.

پی‌نوشت:

١.  «لَقَدْ کانَ لَکمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکرَ اللَّهَ کثِیرًا (۲۱) سوره احزاب»

قطعا برای شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقی نیکوست، برای آن‌ کس که به خدا و روز بازپسین امید دارد و خدا را فراوان یاد می‏کند.

مرگ آورهای بی ضرر!

شکلات از خوراکی خوشمزه و پر طرفدار در جهان محسوب می شود، اما این محصول حاوی ماده شیمیایی سمی تئوبرومین است که می تواند یک حیوان کوچک را به کام مرگ بکشد.

آب ممکن است از آخرین مواد مضر برای سلامت انسان به نظر برسد، اما نوشیدن بیش از اندازه آن نیز می تواند مرگ انسان را موجب شود. این مساله برای چیزهای دیگر از کافئین تا مواد سفیدکننده نیز صادق است و مصرف کم یا زیاد آنها می تواند به قیمت از دست دادن جان انسان تمام شود.

به گزارش گروه سلامت عصر ایران به نقل از "بیزینس اینسایدر"، برای محاسبه این که چه میزان از این مواد می تواند موجب مرگ انسان شود از شاخص استانداردی برای سمیت که به نام LD50 شناخته می شود، استفاده  شده است. این شاخص میزان دوزی است که موجب مرگ نیمی از حیوانات مورد آزمایش شده  است.

این مقدار می تواند با توجه به سلامت فرد، جنسیت، و سابقه پزشکی به طور قابل توجهی متفاوت باشد. میزان دوز بالقوه مرگبار در اینجا برای یک مرد آمریکایی 196 پوندی (89 کیلوگرم) محاسبه شده است.

120 فنجان قهوه

چیزهای به ظاهر بی ضرری که می‌توانند مرگ آفرین باشند

قهوه برای بیدار کردن بدن و تقویت دامنه توجه نوشیدنی خوبی محسوب می شود و در دوزهای پایین کاملا بی خطر است. اما در غلظت های بالا، کافئین می تواند موجب بی خوابی، سرگیجه، استفراغ، سردرد، و مشکلات قلبی شود و میزان بیش از اندازه آن حتی می تواند مرگبار باشد.

خطر مصرف بیش از اندازه برای پودر خالص کافئین بسیار بالا است زیرا یک قاشق چایخوری از آن معادل حدود 120 فنجان قهوه است و می تواند مرگبار باشد. در تابستان 2014، دو مرد جوان در دو حادثه مجزا جان خود را به واسطه نوشیدن ترکیب پودر کافئین خالص و آب از دست دادند.

شش لیتر آب

چیزهای به ظاهر بی ضرری که می‌توانند مرگ آفرین باشند

آب شکل سلول های داخل بدن انسان را تنظیم می کند. میزان بیش از اندازه آب موجب باد کردن سلول ها و کمبود آن موجب کوچک شدن آنها می شود. آب اضافی در اطراف سلول های ما به نام مسمومیت با آب یا هیپوناترمی شناخته می شود. نوشیدن بیش از اندازه آب که گاهی اوقات ورزشکاران به طور تصادفی آن را انجام می دهند می تواند موجب هیپوناترمی شود. از نشانه های این شرایط می توان به تهوع و استفراغ اشاره کرد.

اما بدترین عوارض مسمویت با آب می تواند گریبان مغز را بگیرد زیرا سلول های عصبی از فضای کافی برای سازگاری با آب اضافی برخوردار نیستند. بر همین اساس، انواع مشکلات عصبی از سردرد تا سردرگمی، تشنج و در موارد نادر به واسطه عدم درمان به موقع مرگ نیز شکل می گیرند.

48 قاشق چایخوری نمک

چیزهای به ظاهر بی ضرری که می‌توانند مرگ آفرین باشند

تعادل ظریف بین آب و نمک (یا سدیم) در و اطراف سلول ها ما چیزی است آنها را سالم نگه می دارد. هنگامی که سطوح سدیم پایین است (آب بیش از اندازه)، سلول ها متورم می شوند. هنگامی که سطوح سدیم بیش از اندازه است (کمبود آب)، سلول ها کوچک می شوند.

این شرایط به نام هیپرناترمی شناخته می شود. نشانه های خفیف آن شامل خستگی و ضعف می شوند، اما در صورت وخیم‌تر شدن می تواند به تشنج، کما و در موارد نادر مرگ نیز منجر شود.

71 قرص استامینوفن (تایلنول)

چیزهای به ظاهر بی ضرری که می‌توانند مرگ آفرین باشند

هر ساله، تقریبا 460 نفر در آمریکا به واسطه مصرف بیش از اندازه استامینوفن جان خود را از دست می دهند. حدود 150 مورد تصادفی رخ می دهند و از این رو، استامینوفن مرگبارتر از هر مسکن دیگری است که بدون نسخه پزشک قابل خریداری است. بنابر اعلام سازمان غذا و داروی آمریکا دوز کشنده استامینوفن حدود 35,600 میلی گرم است که حدود 71 قرص می شود.

13 شات الکل پشت سر هم

مصرف نوشیدنی های الکلی می تواند به تاری دید، ناتوانی در گفتار، از دست دادن حافظه و سرعت واکنش کندتر منجر شود. اما این قبیل آثار در صورت نوشیدن بیش از اندازه و بسیار سریع الکل می تواند مرگبار نیز باشد.

بین سال های 2006 تا 2012، حدود 88 هزار آمریکایی به واسطه مصرف بیش از اندازه الکل جان باختند. بسیاری از این مرگ ها به واسطه مسمومیت با الکل شکل گرفتند. مسمومیت با الکل به طور معمول در نتیجه نوشیدن مقدار زیاد الکل طی یک بازه زمانی کوتاه شکل می گیرد. برای یک فرد عادی، حدود 13 شات در کمتر از چند ساعت می تواند مرگبار باشد اما این تعداد با توجه به اندازه، جنسیت و انواع عوامل دیگر متفاوت است.

85 تخته شکلات

چیزهای به ظاهر بی ضرری که می‌توانند مرگ آفرین باشند

شکلات از خوراکی خوشمزه و پر طرفدار در جهان محسوب می شود، اما این محصول حاوی ماده شیمیایی سمی تئوبرومین است که می تواند یک حیوان کوچک را به کام مرگ بکشد. بر همین اساس است که نباید حیوانات خانگی خود را با شکلات تغذیه کنید.

این ماده شیمیایی می تواند موجب مرگ انسان نیز بشود. با این وجود، ما باید مقدار قابل توجهی شکلات بخوریم تا با آثار منفی آن بر سلامت خود مواجه شویم. دوز بالقوه کشنده تئوبرومین حدود یک هزار میلی گرم در هر کیلوگرم یا معادل 85 تخته شکلات اندازه کامل است.

22 عدد سیب

چیزهای به ظاهر بی ضرری که می‌توانند مرگ آفرین باشند

سیب میوه ای خوشمزه و مفید است. اما دانه های سیب حاوی مقدار بسیار کمی از یک ترکیب قند-سیانید هستند که هنگام پردازش در بدن می تواند به سم بالقوه کشنده سیانید هیدروژن تبدیل شود.

تخمین زده می شود دانه های سیب به طور میانگین حدود 700 میلی گرم سیانید هیدروژن در هر کیلوگرم از وزن خشک داشته باشند و حدود 1.5 میلی گرم سیانید در هر کیلوگرم از وزن بدن می تواند مرگبار باشد. بر همین اساس، در صورت جویدن و بلعیدن نصف فنجان دانه سیب یا 19 تا 24 عدد سیب کامل زندگی شما در معرض خطر قرار می گیرد.

هات داگ

چیزهای به ظاهر بی ضرری که می‌توانند مرگ آفرین باشند

خفگی ناشی از خوردن هات داگ هشتمین دلیل مرگ های تصادفی در میان تمام سنین و یکی از دلایل اصلی مرگ در میان کودکان، به ویژه کودکان زیر چهار سال، در آمریکا محسوب می شود.

و خوراکی های دیگر

چیزهای به ظاهر بی ضرری که می‌توانند مرگ آفرین باشند

مطالعه ای که در سال 2008 انجام شد، نشان داد 10 ماده غذایی که بیشترین احتمال را دارد موجب مرگ کودکان شوند شامل هات داگ، بادام زمینی، هویج، مرغ با استخوان، آبنبات، گوشت، ذرت بو داده، ماهی با استخوان، دانه آفتابگردان، و سیب می شوند.

برای پیشگیری از خطر، استخوان مرغ و ماهی را بگیرید، هات داگ و سیب را به قطعات کوچک‌تر تقسیم کنید، و از دادن آبنبات های کوچک، بادام زمینی، هویج و دانه آفتابگردان به کودکان پرهیز کنید.

آنفلوآنزا

چیزهای به ظاهر بی ضرری که می‌توانند مرگ آفرین باشند

هزاران نفر هر ساله جان خود را در نتیجه ابتلا به آنفلوآنزا از دست می دهند. حدود 90 درصد از این مرگ ها برای افراد بالای 65 سال رخ می دهد، اما افراد جوان، به ویژه نوزادان کمتر از شش ماه، نیز نسبت به ویروس آسیب پذیر هستند.

در شرایطی که برخی به واکسن دسترسی ندارند یا شرایط لازم برای دریافت واکسن را ندارند - نوزادان بیش از اندازه برای دریافت واکسن جوان هستند - برخی دیگر به موقع اقدام به واکسن زدن نمی کنند.

استفاده همزمان از سفیدکننده ها با مواد دیگر

چیزهای به ظاهر بی ضرری که می‌توانند مرگ آفرین باشند

اگر قصد استفاده از مواد سفید کننده را دارید، آنها را با هیچ ماده دیگری ترکیب نکنید. ترکیب سفید کننده ها با مواد دیگر می تواند به تولید گازهای سمی و خطرناک منجر شود. تنفس بیش از اندازه این گازها به صورت تصادفی در مکان های کوچک مانند حمام خیلی راحت رخ می دهد.

ترکیب سفیدکننده و آمونیاک به شکل گیری بخار کلرامین منجر شود. کلرامین گازی سمی است که ریه ها را می سوزاند و مقدار کافی از آن می تواند به تشکیل هیدرازین، یک مایع خطرناک قابل انفجار، منجر شود.

خورشید

چیزهای به ظاهر بی ضرری که می‌توانند مرگ آفرین باشند

در شرایطی که گرمای بیش از اندازه می تواند مرگبار باشد، قرار گرفتن بیش از اندازه در معرض خورشید می تواند شرایط مشکلات سلامت موجود مانند بیماری های قلبی و تنفسی را وخیم‌تر سازد.

مقدار بسیار زیاد از گیلاس، هلو، زردآلو، یا آلو 

چیزهای به ظاهر بی ضرری که می‌توانند مرگ آفرین باشند

سیب تنها میوه ای نیست که دارای دانه هایی است که حاوی پیش سازهای شیمیایی برای سیانید هیدروژن هستند و میوه هایی مانند گیلاس، هلو، زردآلو، آلو نیز در این دسته قرار می گیرند. با این وجود، باید مقدار زیادی از این میوه ها را به حالت پوره درآورده و مصرف کنید تا سلامت خود را در معرض خطر قرار دهید.

ماهی بادکنکی

چیزهای به ظاهر بی ضرری که می‌توانند مرگ آفرین باشند

ماهی بادکنکی از جمله غذاهای محبوب در ژاپن است، اما اگر این ماهی به درستی آماده نشده باشد می تواند مرگ آفرین باشد. ماهی بادکنکی بسیار سمی است - کبد، تخمدان، و پوست آن حاوی تترودوتوکسین، سمی که می تواند قربانیان را فلج سازد - است. اگر این اندام ها به خوبی جدا نشوند، می تواند به بیماری مصرف کننده و در موارد نادر مرگ وی منجر شود.