«هاوکینگ» نظریه سیاه‌چاله‌ها را رد کرد

«هاوکینگ» نظریه سیاه‌چاله‌ها را رد کرد
 

مشهورترین دانشمند زنده جهان، در نظریه جدیدی که منکر وجود سیاه‌چاله‌ها شده، فیزیکدانان جهان را حیرت‌زده کرده است.

به گزارش ایسنا، استفن هاوکینگ، فیزیکدان نظری انگلیسی در مقاله‌ای که بطور آنلاین منتشر کرده، این چنین گفته که بجای سیاه‌چاله در حقیقت «خاکستری‌چاله» وجود دارد . هاوکینگ در این مقاله با عنوان «حفظ اطلاعات و پیش‌بینی وضعیت آب‌وهوا برای سیاه‌چاله‌ها» تاکید کرده است: نبود افق های رویداد بدین معنی است که سیاه‌چاله با این توضیح که نور نمی‌تواند تا بینهایت از آنها فرار کند، وجود ندارد. وی گفته که ایده یک افق رویداد، که نور از آن قادر به فرار نیست، بی‌محتواست. به گفته این دانشمند انگلیسی، بجای آن، «افق های آشکار» می‌تواند وجود داشته باشد؛ به این معنی که نور به لحاظ فنی می‌تواند از کشش عمیق گرانشی یک سیاه‌چاله فرار کند. به عبارت ساده‌تر، یک افق آشکار تنها به طور موقت نور را نگه داشته و در نهایت آن را در فضا آزاد می‌کند.

هاوکینگ در گفتگو با مجله نیچر گفت: در نظریه کلاسیک، نور نمی‌تواند از سیاه‌چاله فرار کند، اما نظریه کوانتومی به انرژی و اطلاعات اجازه می‌دهد تا از این جسم مرموز فضایی بگریزند. اگرچه وی اذعان کرده که توضیح کامل این فرآیند نیازمند نظریه‌ای است که با موفقیت، جاذبه را با دیگر نیروهای بنیادی طبیعت ترکیب کند. کار اخیر این دانشمند در پی گفتگوی وی در ماه اوت ۲۰۱۳ انجام شده که از طریق نرم‌افزار اسکایپ در موسسه فیزیک نظری کاویل در سانتاباربارا، کالیفرنیا صحبت کرده بود.

برنامه آخرین روز کاری اوباما:

برنامه آخرین روز کاری اوباما:

جمع کردن خودکارهای تبلیغاتی!
برداشتن گزینه نظامی از روی میز!
گذاشتن کلید اتمی زیر جاکفشی!
جاسازی میخ روی صندلی ترامپ! شرکت در گودبای پارتی مجردی!
فایل‌بندی نامه‌های احمدی‌نژاد!

   احمدی‌نژاد: ‌عرضه‌نداری! چند‌میلیارد دلار
 از کاخ سفید برمیداشتی
دانشگاه آمریکاییان می‌زدی باهاش! صفا سیتی!
   میشل اوباما: حالا با فراغت کامل می‌تونم
 معمای شاه رو ببینم!
   هیلاری کلینتون: الان من با ید داخل کاخ سفید باشم! چی شد که این‌طوری شد؟    همه‌اش تقصیر
 این شوهر شل‌تنبونمه، برم دوباره بهش گیر بدم!
   جواد لاریجانی: به سلامت کاکاسیا! ... اوه اوه...
 سلام بر سفیدپوست کشتی‌گیر!

مشکل ماییم؟ دست‌کم بخشی از مشکل ماییم

روزنامه شهروند - مهدی یساولی: جناب دکتر جوادی یگانه! خلقیات و اخلاق عمومی جامعه در تاریخ اجتماعی، حوزه‌ای  جذاب برای برخی اندیشمندان و تاریخ‌نگاران به ویژه سفرنامه‌نویسان بوده است. برآیند کلی اخلاق عمومی جامعه ایران در دوره‌های گذشته از دریچه سفرنامه‌ها اکنون مورد توجه ما است. برای تعیین یک نقطه آغاز برای بررسی خلقیات ایرانیان در گذشته بر اساس منابع تاریخی ایرانی و غیر ایرانی، از تعبیر جمال‌زاده وام می‌گیرم که در کتاب «خلقیات ما ایرانیان» نوشته است این بررسی «همیشه شیرین و دلپسند نیست و چه بسا مزه تلخی دارد» و باز به روایت وی «خوانندگان را ملول و مکدر می‌سازد». این مساله از کجا ریشه می‌گیرد؟
 
خلقیات ایرانیان در تاریخ، از زمانی برای ما به یک «مساله» تبدیل و به تعبیر فرنگی‌ها پرابلماتیک شد که خویش‌کاوی کردیم. شاید نخستین نقطه‌هایی که ایرانیان در پی آن شدند ببینند اینگونه شدیم، گفت‌وگوی مشهور عباس میرزا، ولی‌عهد فتحعلی شاه قاجار با آمده ژوبر، جهانگرد فرانسوی و سفیر ناپلئون بناپارت در عثمانی و ایران بوده است. او نقل می‌کند یک‌بار در گفت‌وگو با عباس میرزا برای پیروزی‌هایی که در ایروان به دست آورده بود، به او تبریک گفتم. عباس میرزا اما گفت من که خودم می‌دانم ماجرا از چه قرار است، تلاش‌های من در برابر روس‌ها مانند امواج دریا است که به صخره می‌خورند.
 
مشکل ماییم؟ دست‌کم بخشی از مشکل ماییم ناقص 

عباس میرزا، نایب‌السلطنه حکومت قاجار و فردی شجاع بود و آگاهانه چنین تعبیری در گفت‌وگو با سفیر ناپلئون به کاربرده است. سخن وی، تعبیر قوی و قوی‌تر، قوی و ضعیف، یا قوی و خیلی ضعیف نیست؛ امواج دریا است و صخره! این نشان می‌دهد شاهزاده قاجاری وضعیت ایران آن روزگار را دریافته بود. وی همانجا مساله‌ای را می‌پرسد که امروزه به عنوان مساله «عباس میرزایی عقب‌ماندگی» می‌دانیم؛ می‌پرسد ای بیگانه به من بگو چه کنم؟
 
شاهزاده قاجار با اشاره به پطر امپراتور روسیه می‌گوید، آیا من هم مانند آن مسکوی که به مملکت شما آمد و کارگری کرد، آنجا بیایم؟ چه کنم؟ مساله چیست؟ مساله‌ای که عباس میرزا اشاره می‌کند، مصلحان ایرانی در چند دهه بعد راه‌حل‌هایی دیگر دیدند.
 
حلقه عباس میرزا، یعنی قائم‌مقام فراهانی، امیرکبیر، خود ناصرالدین شاه و میرزا حسین خان سپه‌سالار، در پی چیزی رفتند که دکتر فرهنگ رجایی، غرب‌گرایی نام نهاده است. آنان راه را در این دیدند که نهادهای فرنگی را به ایران آورند؛ پدیده‌ای که مدرنیزاسیون نام گرفت. تلاش‌ها در این زمینه ادامه داشت تا این که با عزل میرزا حسین خان، در نیمه عصر ناصری، تقریبا پایان یافت. ما از آن‌پس، به دوره‌ای دیگر وارد شدیم و راه‌هایی را دنبال کردیم که رادیکال بودند؛ بدین‌ترتیب که راه حل را در تغییر  نظام سیاسی دیدیم. ایرانیان برآن شدند با دست‌یابی به عدالت‌خانه و مشروطیت، فضا را دگرگون کنند. مشروطیت به دست آمد اما ناقص ماند. مشروطیت چیزی بود که در زمان رضا شاه محقق شد، در کنار همه محسنات، به دست یک پادشاه دیکتاتور وابسته تنک‌مایه! دیگر خواسته‌های مشروطیت اما در دوره رضا شاه محقق شد. بنابراین ما با مشروطه هم به جایی نرسیدیم.
 
آن خودکاوی به اینجا رسید که بپرسیم شاید علت‌العلل عقب‌ماندگی ما غرب نیست، شاید هم استبداد نیست، شاید خودمان‌ایم. برخی همچون آخوندزاده و طالبوف، این «خودمان‌ایم» را به سنت و دین تعبیر کردند. کسانی دیگر اما آن را آرام‌آرام تعدیل کردند تا به «ما» و «شخصیت ما» رسید؛ این که شاید علت عقب‌ماندگی‌مان، بخشی از رفتارهای ما است. تا پیش از رسیدن به جمال‌زاده، دو نقطه اصلی داریم؛ «سیاحت‌نامه ابراهیم‌بیک» اثر زین‌العابدین مراغه‌ای و «حاجی بابای اصفهانی» نوشته جیمز موریه که به نظر ما میرزا حبیب در آن دست برده و با تندتر کردن نقدهای آن، برخی رفتارهای ناپسند و خرافی ایرانیان را برجسته کرده است. این دو کتاب هرچند یکی ترجمه است اما آن را متن‌هایی ایرانی می‌دانیم.
 
رگه‌هایی از این اندیشه باز در دوره رضا شاه دیده می‌شود، همان ایده‌هایی که تیمورتاش داور برای اصلاح وضعیت ایرانی‌ها ارایه می‌کند. سیدحسن تقی‌زاده به سال ١٣٢٨ خورشیدی در مقاله‌ای با اشاره به این که اگر قرار است ما یک شخصیت و کاراکتر ملی داشته باشیم، البته آن را به حیثیت ایرانی تعبیر می‌کند. آن حیثیت ایرانی چیست؟ حیثیت ایرانی، همان جوان‌مردی و بازگشت به سنت و آیین می‌شود. جمال‌زاده با این گواه‌ها در این زمینه، مهم‌ترین کتاب را می‌نویسد.
 
کتاب او متاسفانه بهترین  تلاش در این زمینه نبوده است و تلاش‌های پیشین، از کار او بهتر بوده‌اند. مساله ما بدین‌ترتیب در بررسی خلقیات، از گذشته وجود داشته و تفنن نبوده است. مساله جمال‌زاده، از «یکی بود یکی نبود»، بالاخره مساله امروز ایران بوده است؛ خب شاید او در همان «یکی بود یکی نبود» ماند و در ادامه با رفتن از ایران، از آن فضا دور شد. مساله خلقیات، از وضعیت جامعه ایران کاملا برگرفته بوده است، یعنی همین‌هایی که وی می‌گوید «ناپسند است و موجب ملال می‌شود» کسانی دیگر هم روایت کرده‌اند. گراهام فولر در کتاب «قبله عالم» تعبیری دارد که می‌گوید ایرانیان، خود را مرکز عالم می‌دانند و با وجودی که از همه همسایگان‌شان شکست خورده‌اند، باز خود را از همه همسایگان‌شان بالاتر می‌دانند.
 
این تبختر فرهنگی در ایران وجود داشته و البته بخشی مهم از آن هم بی‌ریشه نبوده است؛ پیشینه غنی تاریخی موجب شده است ما هیچگاه به این نتیجه نرسیم که شاید مشکل خودمان‌ایم. قوت دیدگاه جمال‌زاده آن بود که گفت، مشکل ماییم یا دست‌کم بخشی از مشکل ماییم. او البته متن‌های ناکافی و گاه نامعتبر از سفرنامه‌ها را تکه‌تکه برگزیده و آورده است. بخش اصلی کتاب جمال‌زاده، روایت‌های سفرنامه‌ها بوده که آورده است. کار جمال‌زاده هرچند تلنگری بود، اما تنها، فضل تقدم دارد و کتاب‌اش چندان برجسته نیست. به نظرم کار مرحوم بازرگان در «سازگاری ایرانی» خیلی دقیق‌تر و منظم‌تر و برگرفته از «روح ملت‌ها»ی آندره زیگفرید است که یکی از بنیان‌گذاران مکتب آنال در تاریخ‌نگاری به شمار می‌آید. ژئوپلیتیک یک سرزمین، در این دیدگاه اهمیت می‌یابد و بازرگان نیز از آن منظر کوشیده است روایتی مطرح کند.

موضوع اصلی آن است که ما چنین مساله‌ای داریم. بیش‌تر کسانی که در دو دهه اخیر روی مساله خلقیات ایرانیان کار کرده‌اند تقریبا به جز مواردی معدود به ویژه آن‌ها که کتاب‌های عامه‌پسند و پرفروش درباره خلقیات ایرانیان دارند، داده‌های آن‌ها هیچ‌یک روایی و قابلیت تعمیم ندارد.

بر پایه مشاهده‌هایشان توصیف کرده‌اند؟

بله و البته آن را به جامعه ایران تعمیم داده‌اند که کاری اشتباه است. اگر از این بگذریم که روش آن‌ها غلط بوده، اقبال مردم به این کتاب‌ها و پژوهش‌ها جالب است. می‌دانید! کتاب‌های خودانتقادی، بر اساس آمار خانه کتاب، پرفروش‌ترین کتاب‌های حوزه علوم اجتماعی در ایران است، یعنی «جامعه‌شناسی خودمانی» با همه پی‌نوشت‌ها و توضیحات بعدی که کتاب شدند و «جامعه‌شناسی نخبه‌کشی». تجربه زیسته همه ما، یافته‌های پیمایش‌ها و اقبال مردم بدین‌ترتیب به روشنی نشان می‌دهد مساله‌ای وجود دارد؛ از همین‌رو است که مساله خلقیات را در ایران، واقعی می‌دانم؛ ممکن است راه حل، پاسخ و تبیین ما واقعی نباشد، که در بسیاری موارد معتقدم نیست و درست کار نکرده‌ایم، اما مردم ایران دریافته‌اند نقایصی در رفتار ایرانیان وجود دارد. هنوز از این که «نقایصی در رفتار ایرانیان وجود دارد» تا «نقایصی در رفتار ما وجود دارد» فاصله زیاد است ولی خوب، مردم به چنین رویکردی و مساله‌ای اقبال نشان داده‌اند، بنابراین نیازی وجود دارد، مساله‌ای هست که کار می‌کند و ما برخی رفتارهایمان را نمی‌پسندیم. فقط تا اینجا می‌توانیم صحبت کنیم، یعنی منابع موجود درباره خلقیات، تنها نشان می‌دهند که مساله وجود دارد و البته مهم است؛ بیش از این چیزی دیگر نیست.

این مساله همه‌گیری هم یافته است؛ گونه‌ای آگاهی نسبت به این که مساله وجود دارد ...

توجه به مساله همه‌گیری پیدا کرده ...

نه به حل آن ...

ببینید! من راه حل‌ها را نمی‌گویم. همیشه به این شعر آقای شفیعی کدکنی ارجاع می‌دهم «به کجا چنین شتابان، به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم». ما به هر چیز متشبث می‌شویم و هرچه را درباره خودمان، چه کاملا مثبت چه کاملا منفی، باور می‌کنیم. مساله اصلی اما آن است که می‌دانیم یک جای ما، چیزی‌اش است؛ این که کجایمان چه‌اش است، موضوع بعدی به شمار می‌آید. همین که آن را می‌دانیم، به نظرم، ظرفیتی مهم است تا بر آن کار کنیم. می‌دانید! فقط هم متون عامه‌پسند نیستند، کتاب آقای دکتر فراستخواه که پارسال انتشار یافت، فراوان بازنشر شد، یعنی نشان داد نه تنها کتاب‌هایِ برای مخاطب عام، که، کتاب‌های آکادمیک هم چنین زمینه‌ای دارند؛ مساله، هم نخبگانی هم مردمی است.

کمی به گذشته بازگردیم و در تاریخ بکاویم؛ نشانه‌های روزگار کنونی را نیز اما می‌توانیم به یاری بگیریم. جریانی اکنون در میان روشنفکران و استادان دانشگاه پیش آمده که به مساله اخلاق عمومی و روزمره جامعه توجه نشان می‌دهند. دو دهه پیش، این که یک استاد دانشگاه در حوزه‌های علوم اجتماعی و انسانی توصیه‌های ساده اخلاقی به جامعه کند، کاری عوامانه به نظر می‌آمد ولی اکنون می‌بینیم مثلا آقای دکتر سریع‌القلم توصیه‌هایی به عنوان آداب شهروندی در نوشته‌هایشان می‌آورند و نشر می‌دهند که بسیاری‌شان ساده‌اند؛ این که عصبانی نباشیم، پیش‌داوری نکنیم و در قرارهایمان به زمان احترام بگذاریم. این‌ها چیزهایی است که جزو ویژگی‌های زندگی شخصی و اجتماعی قلمداد می‌شوند. از این نشانه‌ها سخن شما کاملا درست و بجا است اما اگر به گذشته بازگردیم، درمی‌یابیم تفاوت‌های میان جوامع بر سر همین چیزهای ساده در حوزه اخلاق عمومی شکل می‌گیرد.
 
این محورهای کلی حوزه اخلاق عمومی چگونه در گذشته شکل می‌گرفته و برجسته می‌شده است؟

اجازه بدهید کمی مساله را تکمیل کنم تا به اینجا برسیم. جامعه‌شناسی تاریخی مساله اکنون را با داده‌های گذشته بررسی می‌کند. من خلقیات را اینگونه تعریف می‌کنم؛ آن دسته از الگوهای رفتاری که در جامعه عمومیت، نه به معنای اکثریت، دارد و در گذشته ریشه گرفته است. افراد جامعه با عمل به این الگوهای رفتاری، هم آن‌ها را می‌پذیرند، هم به آن‌ها تداوم می‌دهند. ولی معمولا چیزی به عنوان خلقیات منفی در این کتاب‌ها مطرح و بررسی شده‌اند که جرم نیستند، یعنی خلقیات منفی از نوع رفتارهایی است که در حوزه قانون و جرم قرار نمی‌گیرد.
در حوزه عرف تعریف می‌شود ...

بله، در حوزه عرف جای می‌گیرد. مثلا بسیاری از تخلفات کنونی رانندگی عملا جرم است ولی چون بیش از اندازه تکرار می‌شود، دیگر جرم به شمار نمی‌آیند. به این معنا، جرم یعنی چیزی برشمرده می‌شود که کم‌تر عمومیت دارد.

یعنی حالتی که بی‌قانونی به قانون تبدیل شده است!

این که ما مساله را چه می‌بینیم، یک موضوع است که باید بیابیم و این که آیا پاسخ‌هایی که اکنون می‌دهیم درست است یا نه، موضوع دیگر است. مساله‌ای که در خلقیات مهم است، اگر به سفرنامه‌ها برگردیم و از جمال‌زاده شروع کنیم، آن است که شواهد تاریخی نشان می‌دهد بسیاری از چیزهایی که اکنون در خودمان می‌بینیم، در گذشته ما ریشه داشته است. ببینید! اصلا تطبیقی بحث نمی‌کنم. کتابی عربی به نام «کخه بابا» در دست ترجمه است که نشان می‌دهد همان چیزی که در جامعه خودمان می‌بینیم در جوامع عربی نیز هست؛ در دیگر جوامع نیز احتمالا وجود دارد. ببینید! پیمایش‌های ضمنی ما نشان می‌دهد بیش از هفتاد و پنج درصد مردم معتقدند دروغ در جامعه رواج دارد.

در ایران؟

بله! آمارهای کشورهای دیگر هم اما خیلی متفاوت از این نیست. دروغ در بسیاری از جاها عمومیت دارد؛ داده‌های ایتالیا و آمریکا را داریم که عددشان کم نیست. نمی‌خواهم بگویم ما در مقایسه با کشورهای دیگر چگونه‌ایم اما داده‌های آماری نشان می‌دهد مردم از وضعیت رفتاری جامعه ایران ناراضی‌اند؛ در بسیاری از موارد هم درست فکر می‌کنند. فحش‌های تماشاگرها در ورزشگاه‌ها، بوق‌زدن‌های به خانم‌ها و دعواها در خیابان، این‌ها رفتارهای خودمان است که باید بپذیریم، شما چه اندازه امید دارید اگر ساعت‌تان را نه در یک روشویی عمومی، که، در روشویی یک مکان خاص مانند دانشگاه، مسجد و اداره، جا بگذارید و نیم ساعت دیگر برگردید، ساعت‌تان سر جایش باشد. این تجربه زیسته ما است دیگر! مردم چنین وضعیتی را می‌بینند که نمی‌پذیرند و نمی‌پسندند. نکته‌ای که کار سفرنامه‌ها را جذاب کرد و البته با جمال‌زاده شروع شد، این بود که نشان داد این، مساله امروز نیست؛ پیش‌تر هم ما اینگونه بودیم. این «پیش‌تر هم ما اینگونه بودیم» بسیار ریشه دارد. جمال‌زاده اما این را کامل ندید. من و خانم سعیده زادقناد یک مجموعه ده جلدی به نام «ایرانیان در زمانه پادشاهی» اخیرا منتشر کردیم که از ابتدایی‌ترین اسنادی که دیگران درباره ایرانیان نوشته‌اند ...

از زمانه هرودوت؟

 از پیش از آن، از زمان فیثاغورث و هرودوت. پیش از اسلام تعدادی متن داریم، سده‌های میانه اسلامی تقریبا چیزی نداریم تا به کلاویخو در دوره تیموری و پس از آن می‌رسیم. این‌ها را که می‌نگریم، درمی‌یابیم چیزهایی تکرار می‌شود. نام آن را از این‌رو «ایرانیان در زمانه پادشاهی» گذاشته‌ایم چون برآن‌ایم بسیاری از این خلقیات منفی، محصول ناامنی- به دلیل جایگاه ژئوپلتیک- و استبداد- به دلیل وضعیت حکومت در ایران است. این برداشت البته به آن معنی نیست که اعتقاد نداشته باشیم پیش از این دوره هست یا نیست، به آن دلیل است که رفتارهای مردم در آن دوره را می‌توانیم بر اساس این دو عامل تبیین کنیم.

مثالی می‌زنم که خیلی جالب است. گزنفون کتابی به نام کوروش‌نامه یا زندگی کوروش یا سیرت کوروش دارد، به هر سه نام ترجمه شده است در انتهای این کتاب در پایان فصلی هست به نام «پس از کوروش»، که پنج صفحه است. هرچند برخی معتقدند پس از گزنفون افزوده شده، ولی جالب است؛ می‌بینید همه چیزهایی که امروز درباره ایرانیان می‌گویند و می‌گوییم، همه را درباره دوره پس از کوروش گفته است. ببینید! یا چیزی بوده که عام بوده است؛ و می‌توانیم بگوییم اصولا جوامع خودشان در چنین شرایطی قرار می‌گیرند یا این که بالاخره درباره ایرانیان می‌بینیم. انگلبرت کمپفر در سفرنامه‌اش می‌نویسد ایرانیان می‌پندارند اگر دود تنباکو را از آب بگذرانند، تصفیه می‌شود. خب همین را همین امروز درباره قلیان می‌بینیم. بسیاری از آن‌ها واقعا امروزی تلقی می‌شود. منظور ما از خلقیات و این نگاهی که درباره خودمان داریم، همان‌هایی است که در گذشته ریشه دارد؛ این مساله قدیمی است و برای همین مهم می‌نماید. بازگشت به منابع تاریخ اجتماعی بازخوانی سفرنامه‌ها که مهم‌ترین منابع این حوزه به شمار می‌آیند، از این منظر اهمیت می‌یابد.

این مساله‌ای که بیان کردید، حسی است که بسیاری از ما هنگام مطالعه سفرنامه‌ها به دست می‌آوریم. در واقع اگر یک سفرنامه را به شکل باز به دست یک ایرانی بدهیم، سفرنامه‌ای که مثلا در دوره شاه سلطان حسین نوشته شده است و بعد نداند که روی جلد چه نوشته شده است، وقتی می‌خواند احساس می‌کند که مثلا توصیف ده سال پیش تهران را می‌خواند، در حوزه‌های رفتاری و خلقیات.

چون شما در این حوزه به گونه‌ای ژرف کار کرده‌اید و به «ایران در زمانه پادشاهی» هم اشاره دارید، کمی به تعلیل آن خلقیات بپردازیم. وقتی می‌خواهیم نقد کنیم، طبیعتا باید نقاط گوناگون را ببینیم؛ خلقیات مثبت خب طبیعتا همواره وجود دارد و دیده می‌شود، ولی تعلیل و تحلیل خلقیات منفی که مورد توجه جامعه‌شناسان و تاریخ‌نگاران در حوزه اجتماعی است، اهمیت بسیار دارد. به دو علت ناامنی و استبداد اشاره گذرا داشتید. علت‌ها آیا در همین‌ها تعریف می‌شوند؟

شکل‌گیری خلقیات به ویژه خلقیات منفی در تاریخ ایران، علت‌هایی متعدد دارد. نخست باید بپذیریم که وجود دارد. رانت‌های دولت‌های رانتیِر معمولا اقتصادی و سیاسی نیستند؛ آن‌ها رانت اجتماعی هم دارند. این که شما هرگونه نقدی از جامعه ایرانی کنید به سیاه‌نمایی متهم شوید، این که به صد هزار تماشاگری که همیشه به ورزشگاه می‌روند و بیش‌ترشان واژگان غیر قابل تکرار رکیک به کار می‌برند تماشاگرنما بگویید در حالی که این‌ها واقعا تماشاگرهای جامعه ایران‌اند، راه رویارو شدن با مساله، این نیست؛ باید بپذیریم چنین چیزی عمومیت دارد.

خود همین افزودن «نما»، گونه‌ای از خلقیات ایرانی است.

ما تعبیری میان خود داریم که «ما خیلی خوبیم». ابراهیم رها کتابی جالب با نام «چقدر خوبیم ما» نوشته است که خیلی پرفروش شد. مساله این است که ما خودمان را خیلی خوب می‌بیینم و می‌دانیم. بهره هوشی‌مان را در جهان بالاترین میزان می‌دانیم. در دیگر خصایص نیز چنین است. المپیادها ما را می‌فریبند. رتبه‌مان در آزمون تِیمز از لحاظ میانگین دانش ریاضی و علوم نوجوانان از میانگین جهانی بسیار پایین‌تر است! این، واقعیت است. داده‌هایمان از جامعه ایران، داده‌هایی خوب نیست. روزنامه همشهری با یک نظرسنجی تلفنی که در سال ١٣٨٦ انجام داده است. از چهار هزار نفر پرسیده‌اند مردم تا چه اندازه دروغ می‌گویند. ٩٩ درصد گفته‌اند همه دروغ می‌گویند. ١٢ نفر دیگر هم گفته‌اند نمی‌دانیم، یعنی کسی نگفته است دروغ نمی‌گوید. پیمایش‌های ملی هم می‌گوید بالای هشتاد درصد مردم معتقدند ایرانیان دروغ می‌گویند. البته همه گاهی به ضرورت دروغ می‌گویند اما مردم ما علی‌الاصول دروغگو نیستند.

یعنی در موقعیت دروغگو می‌شویم؟

ما علی‌الاصول خودمان را هم دروغگو نمی‌دانیم. من به عنوان یکی از افراد این جامعه، که اکنون با شما صحبت می‌کنم اصراری ندارم دروغ بگویم و هشتاد درصد حرف‌هایم دروغ باشد یا در همه موارد دروغ بگویم، شما هم همین‌طور و البته بیش‌تر مردم هم چنین‌اند. به آن درک عمومی بازگردیم؛ این درک، بد است که ما خوبیم و بقیه مردم بدند. این یکی از خلقیات منفی ما است که خودمان را مورد خودانتقادی قرار نمی‌دهیم و جامعه را بد می‌دانیم؛ مردم‌شناسی به نام خانم بیتسون همراه با تعدادی از انسان‌شناسان ایرانی پیش از انقلاب پژوهشی انجام داده است که در آن پژوهش می‌گوید ایرانیان یک شخصیت ایده‌آل ملی (Ideal National Character) و یک شخصیت هنجاری یا شایع ملی (Modal National Character) دارند. شخصیت ایده‌آل ملی  منتظرالوکاله‌ای است که هم کار اقتصادی هم کار سیاسی می‌کند و می‌گوید ایرانی‌ها اهل چاپیدن‌اند.
 
این شخصیت هنجاری ملی، باور عمومی ایرانی‌ها است. بِیتسون می‌گوید ایرانی‌ها معتقدند ما خودمان خوبیم، اما چون دیگران خوب نیستند با آن‌ها می‌توانیم بد رفتار کنیم. این خودی/ غیر خودی، که در کتاب دکتر سریع‌القلم هم هست و به عنوان یکی از اصول فرهنگ عشیره‌ای، اهمیتی فراوان دارد. این مساله از جنبه تحلیلی در جامعه امروز ایران بدانگونه است که ما وقتی در موضع نفع نیستیم رفتارهایمان خیلی خوب است؛ وقتی پای نفع به میانه می‌آید، همه چیز به نحو غیر قابل تصوری تغییر می‌کند. شما در کدام رستوران ناشناس خیال‌تان آسوده است که گوشت گوسفندی و برنج ایرانی داده می‌شود؟ هیچ تضمینی ندارید! اما اگر نذر کرده باشید که به یک هیات برنج ایرانی بدهید، قطعا همان را می‌دهید. همه مردم ایران در محرم، شام امام حسین (ع) را می‌خورند؛ چند نفر مسموم می‌شوند؟ این تفاوت موضع نفع و موضع غیر نفع است.
 
آنگونه نیست که عده‌ای این‌سو و عده‌ای دیگر آن‌سو ایستاده باشند؛ همان آدم‌ها که در موقعیت غیر نفع چنان رفتار می‌کنند، هنگامی که در موضع نفع، چه سیاسی چه اقتصادی جای می‌گیرند، رفتارهایی متفاوت نشان می‌دهند. رفتارهای ما در موقعیت نفع دگرگون می‌شود؛ این را که در گذشته‌مان ریشه دارد، باید درست کنیم. ما علی‌الاصول در زندی اجتماعی بحران نداریم، امادر جاهایی که موقعیت نفع وجود دارد، بحران پدید می‌آید.
 
ببینید! شما در اداره‌ای اگر آشنایی دهید یا به لهجه و زبان یک قوم صحبت کنید، از ارباب رجوع به عنوان یک غیر خودی، به آشنا تبدیل می‌شوید و درهای رحمت بدین‌ترتیب به رویتان گشوده می‌شود و به دایره خودی به معنای عام وارد می‌شوید. خلقیات‌مان بنابراین مساله امروز ما است. چندی پیش در خبرها خواندیم صاحب کافی‌شاپی در فرودگاه شیراز به یک گردشگر خارجی یک کاپوچینو و چند همبرگر را ٢٧٠ هزار تومان فروخته است. مساله این است؛ وقتی کسی را می‌بینیم که می‌توانیم سرش کلاه بگذاریم، این کار را می‌کنیم چون غریبه است. در اکثر سفرنامه‌ها آمده است «ایرانی‌ها مهمان‌نوازند»، من از غیر ایرانیان زیادی هم پرسیده‌ام؛ کسانی که کشورهای متعددی را گشته‌اند، آنان نیز چنین می‌گویند.
 
مشکل ماییم؟ دست‌کم بخشی از مشکل ماییم ناقص 
 
این در بیش‌تر سفرنامه‌های جهانگردان و گزارش‌های ماموران سیاسی و اقتصادی در دوره‌های گذشته آمده است و تعارف نیست. اما مساله این است که مهمان‌نوازی تا آنجا است که کسی تا وقتی مهمان‌مان است، مهمان است. برخی از سفرنامه‌ها تعبیری دارند که ایرانی‌ها همه چیز فرنگی‌ها را نجس می‌دانند مگر پول‌شان را! وقتی پای پول وسط کشیده می‌شود، وضع عوض می‌شود. این می‌شود موقعیت نفع! بنابراین ما مهمان‌نوازیم و بیگانه را خانه‌مان راه می‌دهیم. البته ما ایرانی را خانه راه نمی‌دهیم، می‌ترسیم، ممکن است دزدی کند و سرمان کلاه بگذارد ولی فرنگی را بر خلاف ایرانی به خانه‌مان راه می‌داده و واقعا هم مهمان‌نواز بوده‌ایم اما از همین آدم بخواهیم پول بگیریم یا با او معامله کنیم، به او رحم نمی‌کنیم. بنابراین معتقدم مساله واجب‌الدفع و فوری ما در حوزه خلقیات، آنجا است که پای نفع به میان می‌آید، از این‌رو آن را باید حل کنیم.

این را علت اصلی یا یکی از علت‌ها می‌دانید؟

این تازه نقطه عزیمت ما است. برآن بودم بگویم کجا گرفتار شدیم. اما ما چرا به آن بدی نیستیم که فرنگی‌ها قلمداد می‌کنند؟ چون بیش‌تر سیاحان فرنگی به ویژه در دوره قاجار به حوزه خانواده، مذهب و دوستی ما ورود نداشتند؛ بیش‌تر به عنوان بیگانه بودند دیگر! بنابراین آن حوزه‌هایی را که خوب بوده‌ایم، نتوانسته‌اند ببینند، برای همین سفرنامه‌ها بیش از اندازه عادی، جامعه ما را بد دیده‌اند. مساله اصلی خلقیات ما اما گروه‌های دوستی، خانوادگی و مذهبی نیست. مساله آنجا است که پای نفع به میان می‌آید. همانجا که من و شما به عنوان شهروند با هم روبه‌رو می‌شویم. همین شهروند اگر همسایه آشنا، فامیل و همشهری بشود، مشکل کاهش می‌یابد و مساله حل می‌شود. این «هم»ها و «هم‌وند»ها وقتی غریبه می‌شوند، مشکل داریم. پیدایش این وضعیت و مشکل، به علت‌هایی گوناگون بازمی‌گردد که باید به تفصیل برسد اما اگر برآن باشیم به حوزه راه حل وارد شویم، یک راه فوری آن، «تغییر موقعیت» است.

این که می‌فرمایید ناظر بر وضعیت امروز یا دهه‌های اخیر است چون شهروندی یک مفهوم مدرن است. ما قرارگرفتن در موقعیت را در دوره‌های دورتر هم داریم. آن زمان اصلا مفهوم شهروندی به معنایی که امروز درمی‌یابیم، وجود نداشته است. آقای دکتر مرتضی فرهادی، جامعه‌شناس، در گفت‌وگویی تلفنی، توصیفی برایم کردند که این وضعیت بسیار نزدیک است. ایشان برآن بودند فرهنگ غالب در ایران یاریگری است و رقابت، مفهومی وارداتی است که جامعه را به هم می‌ریزد. این رقابت در واقع همان چیزی می‌توان به شمار آید که می‌فرمایید مساله سود و نفع است. هنگامی که این‌ها را در گذشته بررسی می‌کنیم درمی‌یابیم مثلا در دوره صفوی مفهومی به نام شهروندی نداریم، اما همین توصیف‌ها را جهانگردان ارایه کرده‌اند. همچنین آن چیزی که اشاره فرمودید در بررسی ارزشمند که مهدی بازرگان در «سازگاری ایرانی» انجام داده است، به نظر می‌رسد ریشه‌هایش خیلی دورتر است.

نه، ببینید! من عام می‌دانم. دکتر پیران البته معتقدند این وضعیت برای پس از اسلام است. من جامعه‌شناسی‌ام که نگاه تاریخی دارد اما ورودی در ایران پیش از اسلام ندارم اما شواهد سفرنامه‌ای و گزارش‌های پیش از اسلام، تفاوتی معنادار با گزارش‌های پس از اسلام ندارد.

به نظر می‌رسد به لحاظ تاریخی هم همینگونه است.

می‌دانید که سفرنامه‌ها در دوره پهلوی دوم کم‌اند اما اسناد لانه جاسوسی را هم که بیفزاییم، درمی‌یابیم باز هم تفاوتی معنادار نمی‌یابد، شاید پس از انقلاب هم همینگونه باشد. تحلیل ما در «ایران در زمانه پادشاهی» چون بر پایه استبداد بود، زمانه پادشاهی را در نظر گرفتیم. موضوعی که شما می‌فرمایید، من نیز بارها به کارهای درخشان دکتر فرهادی به ویژه در فرهنگ یاریگری اشاره کرده‌ام. اتفاقا یکی از موارد نقض مثال من، مدیریت آب در ایران است. آب جزو منابع کمیاب به شمار می‌آمده اما آن مدیریت محلی بوده است. اینجا ارتباطات چهره‌به‌چهره به میان می‌آید و روستا آب را مدیریت می‌کند. شما می‌بینید در یک قبیله با قبیله دیگر، یک قوم با قوم دیگر و ایل با یک ایل دیگر و یک شهر با شهر دیگر درگیری وجود دارد و چیزی به نام ملیت شکل نمی‌گیرد. هویت‌ها در شهرها هم محله‌ای‌اند؛ محله‌ها نیز با هم دعوا داشته و حیدری- نعمتی بوده‌اند. اینگونه هویت محله‌ای، در واقع هویت ایلی است. ما در اندازه و قواره ایل، روستا یا محله در شهر مشکل نداریم، چون با آن آشناییم.
 
این تحلیل‌ها را هم که در نظر بگیرید، تاییدکننده نظر من است. ما از شهری به شهر دیگر با مشکل روبه‌رو می‌شویم. افغان‌ها در دوره صفوی بخشی از جامعه ایران بزرگ بودند. آن بخش از جامعه، اصفهان را محاصره می‌کند که نه ماه طول می‌کشد و در این مدت هیچ بخش از جامعه ایران به کمک اصفهان نمی‌آید. افغان‌ها نیز در آغاز باور نمی‌کردند اصفهان را فتح کنند و حکومت را براندازند؛ آمده بودند تنها تضمین بگیرند برای حسن رفتار حکومت با خودشان. مساله و تحلیل من در همان سطح «خودی و غیر خودی» است که این تعبیر را از دکتر سریع‌القلم در کتاب «فرهنگ سیاسی ایران» گرفته‌ام که فصلی با نام «فرهنگ عشیره‌ای» دارد و ریشه‌های عشیره‌ای فرهنگ ایرانی را بررسی می‌کند. مساله مورد نظرم، در سطح ارتباطات خودی نیست، آنجا است که موضع نفع در پیوند با غیر خودی شکل می‌گیرد؛ این غیر خودی، چه شهروند چه روستایی چه ایرانی چه غیر ایرانی باشد. دلایلی عام که برای این وضعیت می‌توان ذکر کرد، استبداد و ناامنی است که البته علت‌هایی نویافته به شمار نمی‌آیند و دیگران نیز پیش‌تر مطرح کرده‌اند.

بله، این مساله بارها گفته شده است.

مهندس بازرگان این مساله را به تک‌زیست‌بودن و شیوه معاش ما بازمی‌گرداند که تاریخی و کلان است. او بدین‌ترتیب با بررسی شیوه معاش و بافت روستایی جامعه، به نتیجه‌ای می‌رسد که آن را «سازگاری» می‌نامد، که بیش‌تر «سازش‌کاری» می‌نماید. دکتر پیران، تحلیل را بر پایه ناامنی بیان می‌کند یعنی با اشاره به نظریه «راهبرد سیاست سرزمینی در ایران» برآن است که ما در هزار و ١٠٠ سال، هزار و ٢٠٠ جنگ بزرگ و کوچک داشته‌ایم و این مساله ناامنی را در سیستم و سرزمین پدید آورده است. من اما عامل استبداد را هم مهم می‌دانم. دکتر فراستخواه نیز در برخی از تحلیل‌ها به استبداد رسیده است. این استبداد، نه در یک بخش، که، عام است، یعنی چیزی که قائم‌مقام می‌گوید «عاجز و مسکینِ هرچه ظالم و بدخواه، ظالم و بدخواهِ هرچه عاجز و مسکین»؛ آنچه ویلیام بیمن در «زبان، منزلت و قدرت در ایران» از منظر زبان‌شناسی اجتماعی بررسی کرده است.
 
یعنی شما به بالاتر می‌گویید «حضرت‌عالی، جناب‌عالی، اعلی‌حضرت». خودتان را در برابر پایین می‌آورید، چه می‌گویید؟ نمی‌گویید «من»! می‌گویید «بنده، اینجانب، حقیر، احقر، خانه‌زاد». من به بالاترم می‌گویم جناب‌عالی و انتظار دارم پایین‌ترم هم به من بگوید جناب‌عالی! آن عاجز و مسکین، یعنی استبداد و ظلم بالادست به پایین‌دست، یک رویه عام است. این یک رویه عام است که حکومت و اندیشه استبدادی آن را تقویت می‌کند؛ چنین اندیشه‌ای در شعر مولوی نیز بازتاب می‌یابد «از سه‌ی عالم مجنبان تو لب‌ات/ از ذهاب و از ذهب وز مذهب‌ات»؛ یعنی از طلا، وسیله نقلیه و مذهب‌ات چیزی نگو. این استبداد عام است و با آن استبداد شرقی که ویتفوگل و سپس کاتوزیان در استبداد ایرانی می‌گوید، متفاوت است؛ استبداد پدیده‌ای بسیار ژرف به شمار می‌آید که واقعا جامعه ما را متاثر کرده است. اندیشه «عاجز و مسکینِ هرچه ظالم و بدخواه، ظالم و بدخواهِ هرچه عاجز و مسکین» واقعا هنوز در میان‌مان رواج دارد. برای رویارویی با این عامل، اگر گذشته را وانهیم و به امروز برسیم، راه حل را ساختاری می‌دانم؛ تغییر ساختار در موقعیت نفع، راه حل این پدیده است. برآن‌ام بیش‌تر موقعیت‌های نفع در ایران به گونه‌ای است که افراد را به انجام رفتار ناپسند در حوزه خلقیات برمی‌انگیزد. تحقیقات و پیمایش‌های ما نشان می‌دهد بیش‌ترین رضایت مردم ما از بانک‌ها است. جالب است.
 
زمانی را به یاد آورید که جلوی باجه بانک مردم برای این که زودتر نوبت‌شان بشود بر سر و کله هم می‌زدند. یک دستگاه نوبت‌دهی چند سال پیش گذاشتند، فقط یک دستگاه نوبت‌دهی و همه چیز تغییر کرد. فقط موقعیت عوض شد. همین که مشتری بانک می‌داند نوبت‌اش حفظ می‌شود، دیگر آرام روی صندلی‌اش می‌نشیند. آن موقعیت ناامنی در واقع با این تضمین از میان رفت. همان مردمی که در جای دیگر صف را رعایت نمی‌کنند، با همین دستگاه نوبت‌دهی در بانک می‌نشینند و نوبت هم را احترام می‌گذارند. ما مردم را در موقعیت دعوا با هم قرار می‌دهیم. پلیس در تهران می‌گوید پارک‌بان غیر قانونی است و نباید به او پول دهید. اگر راننده‌ای به پارک‌بان پول ندهد، چه تضمینی هست که وقتی دور شد، ماشین‌اش خط نیفتد؟ ما مردم را با هم درگیر می‌کنیم برای پول. به پارک‌بان گفته‌ایم اینجا کار کن و زندگیات را با پولی که از مردم می‌گیری سر کن، به مردم هم میگوییم به پارکبان پول ندهید. این آغاز درگیری است یا دلخوری و احساس بلاهت. خوب چه کاری است؟ پارکومتر بگذارید و پارک‌بان را بردارید. با تغییر ساختار و موقعیت، بسیاری از مسایل را در حوزه خلقیات عمومی و روزمره افراد جامعه می‌توانیم دگرگون کنیم. هرچند بسیاری از مسایل شخصیتی ما در گذشته ریشه دارد و تثبیت‌شده است اما راه حل آن نیست که فقط از مردم بخواهیم  درست رفتار کنند و خوب باشند. آخر، در موقعیتی که همه دروغ می‌گویند و سر هم کلاه می‌گذارند، انتظار صداقت‌داشتن، توقعی غلط است.
 
برای همین وقتی ساختار درست نشود، انتظار تغییر نباید داشت. وقتی مراعات قانون رایج نیست، توقع از فرد برای مراعات قانون، انتظاری غلط است. انتظار خوب‌بودن از مردمی که علی‌الاصول هم بد نیستند، هرچند من نقد شخصیتی هم دارم، توقعی اشتباه است. من درباره تنبلی کار کرده‌ام؛ ایرانیان به تنبلی تمایلی ندارند اما دست‌کم در سطح اجتماعی تنبل‌اند. افراد در اداره کار نمی‌کنند و بهره‌وری‌شان پایین است، ولی این مساله به نظام اداری بازمی‌گردد زیرا به جای این که کارمند ارتقای عادی یابد، رییس از جایی دیگر می‌آید. این آدم اگر تنبل نباشد مشکل با خودش پیدا می‌کند، که خودش و همکاران می‌پندارند ساده است. این همان مشکلی است که ما در حوزه خلقیات عمومی داریم.

ما در پی علت‌العلل یا علت‌های ناشناخته و گاه موهوم نیستیم. من سفرنامه‌هایی فراوان، نه با نگاه توصیف، که، با نگاه تحلیل و تعلیل خوانده‌ام؛ همین هم که می‌فرمایید جزو خلقیات منفی ما ایرانیان در سفرنامه‌ها بیان شده است.

چه چیزی؟

یعنی همین نقدی که ما نسبت به وضعیت منفی موجود داریم و یکی از علت‌های تداوم آن خلقیات در تاریخ همین است که ما خودمان در موقعیت که قرار گرفتیم، جز آن عرف رایج عمل نکردیم.

من این را می‌پذیرم.

مثلا این که ما هرگاه به عنوان پژوهشگر به کتابخانه‌ها مراجعه می‌کنیم، توقع داریم بهترین و بیش‌ترین منابع با دسترسی آزاد در اختیارمان گذارده شود. نمونه‌هایی بسیار در این زمینه دیده‌ام. در حالی که همان پژوهشگران که توقع داشتند بی‌منت و بی‌محدودیت منابع بگیرند، آن‌سوی میز که رفتند و مسئولیت گرفتند، همان محدودیت‌ها را بر دیگر مراجعه‌کننده‌ها بعدی اعمال کردند.
ویژگی‌های منفی شخصیتی‌مان را می‌پذیرم؛ مطلقا انکار نمی‌کنم. معتقدم با آن که برچسب بلاهت می‌خوریم، باید این اصول اخلاقی را ترویج کنیم که درست عمل می‌کنم، فارغ از این که دیگران چه می‌کنند؛ من مسئولیت خودم را انجام می‌دهم. باید بپذیریم که ایرانیان همچون بسیاری از مردمان سرزمین‌های دیگر، ویژگی‌های منفی اخلاقی داشته‌اند که به امروز نیز رسیده است. باید بپذیریم خودمان را درست کنیم و نقدپذیر باشیم. این دگرگونی اما باید با تغییر ساختار و موقعیت همراه شود. همین آدم‌هایی که در ایران مراعات نمی‌کنند، در خارج به حق دیگران احترام می‌گذارند چون ساختار به گونه‌ای دیگر است. سال ٢٠٠٥ که طوفان کاترینا در نیواورلئان آمد سرقت و تجاوز زیادی شد.
 
مشکل ماییم؟ دست‌کم بخشی از مشکل ماییم ناقص 
 
این نشان می‌داد که آن‌ها را هم ساختار نگه می‌دارد. برآن نیستم که مردم جاهای دیگر خوب‌اند. آن ایده‌ای که هابز در لویاتان می‌گوید این است که جایی لویاتانی باید باشد که برای آن، همه مردم قدرت‌شان برای تادیب دیگران و گرگِ انسان‌بودن را وامی‌گذارند. علت‌ها متفاوت است، از این منظر است که تنها پرداختن به راه حل‌های فردی را نعل وارونه‌زدن و آدرس غلط دادن می‌پندارم؛ هرچند قطعا باید بپذیریم شخصیت‌مان به بازتعریف نیاز دارد. من نباید بترسم کتاب را از اینجا بردارم چون دوربین وجود دارد، به این دلیل نباید بردارم که دزدی بد است. ولی تا به آنجا برسیم، باید دوربین هم بگذاریم؛ باور کنید آدم‌ها اینچنین تغییر می‌کنند. ١٥ سال پیش در همین تهران مردم را مجبور کردند در خودرو کمربند ببندند. سرنشینان خودروها اکنون کمربند می‌بندند، عادت کرده‌اند و فایده‌هایش را نیز یافته‌اند. استراتژی‌های مبتنی بر قدرت واقعا پاسخ می‌دهند؛ همه جای دنیا اینگونه است. از این منظر به حوزه خلقیات عمومی ایرانیان می‌نگرم که مشکلات اجتماعی کشور باید حل شود. این که همواره بگوییم ایرانیان بدند، غلط است؛ باید به این برسیم که ما هم بدیم و باید اصلاح شویم. این بخش نخست مسیر راه حل به شمار می‌آید که به نظرم گذری مهم است.
 
کار روی شخصیت و آموزش به ویژه در دوره پیش‌دبستان و دبستان بسیار اهمیت دارد. مشکل آموزش ما این است که سدی به نام کنکور درست کرده‌ایم و آدم‌ها توانایی اندیشیدن درباره هیچ چیز را ندارند. دوره طلایی تربیت را اینگونه از دست می‌دهیم؛ این ساختار باید درست شود. هم‌زمان، در سطح فضیلت‌های شخصیتی و فردی باید کار کنیم؛ بپذیریم و ترویج کنیم که پول همه چیز نیست، شرافت مهم است. این کارها و راه‌ها گرچه اهمیت فراوان دارند ولی وقتی ساختار نادرست است، راهی دشوار می‌نماید. راه‌هایی خیلی ساده‌تر هست که ما از سیستم انتظار داریم آن راه‌ها را درست کند. علت‌ها در زمینه شکل‌گیری و پیدایش خلقیات منفی ایرانیان متفاوت‌اند اما شروع راه حل، در سیستم و ساختار بوده و هر کاری جز این دشوار است. صد سال پیش مصلحان اجتماعی در ایران می‌گفتند باید سراغ مدرسه، سواد و تعلیم الفبا برویم تا سواد و آگاهی رواج یابد. امروز اما باید دریابیم که راه‌هایی دیگر برای حل مسایل حوزه خلقیات می‌توان داد.

همچون رویایی شیرین می‌ماند که بسیاری از اندیشمندان ایرانی در سده‌های گذشته بر کاغذ بافته‌اند. این رویا اما، پیش از بافته‌شدن، با درنگ‌هایی و پرسش‌هایی جدی، گاه تلخ همراه بوده است. آن رویا «پیشرفت ایرانی و ایرانی» و درنگ‌ها و پرسش‌ها «چرا پیشرفت نکرده‌ایم و ما چگونه و چرا اینگونه شدیم» بوده است. درباره این پرسش‌ها و درنگ‌ها تا آن رویای دل‌انگیز، بسیار کسان قلم زده‌اند و هریک در پی راه‌هایی و پاسخ‌هایی بوده‌اند. پیش از پرداختن به این‌ها، اما درباره زمان آغاز چنین بحث‌هایی، همگان تقریبا همراهی داشته‌اند که شکست‌های ایرانیان در جنگ‌های ایران و روس و واقعیت تلخ واپس‌ماندگی ایرانیان در برابر دیگران به ویژه همسایگانی چون روسیه، سرآغازی روشن به شمار می‌آید؛ هرچند اندیشمندان و پژوهندگان برای یافتن پاسخ‌های درنگ‌ها و پرسش‌های خود، در دیرینه‌روزگار ایران، به پس رفتند و هزاره‌ها را گذراندند تا واقعیت را از نگاه خود دریابند. برخی پاسخ را در موقعیت سرزمینی ایران در تاریخ یافتند؛ علتی که بسیاری را شیفته خود کرد.
 
ستاره فرمانفرماییان در کتاب «دختری از ایران» با بهره‌گیری از یافته‌های اندیشمندان در این زمینه، توصیفی کوتاه اما جذاب در این زمینه دارد «کشور من قلمرو آتش بود. به فرشی از ماسه و سنگ می‌مانست که میلیون‌ها بار، توسط راهزنان و مهاجمان بیگانه، لگدمال شده باشد.
 
کشوری وسیع با فلات‌های خشک و لم‌یزرع، بین اروپا و آسیا، که گرداگرد آن را کوه‌های بلند دربرگرفته است. این سرزمین به لحاظ سیل و زلزله و دیگر حوادث طبیعی بسیار آسیب‌پذیر است و به علاوه بارها توسط مهاجمان بیگانه، مورد حمله قرار گرفته و آسیب‌های بسیار دیده بود. ... ما ایرانی‌ها در سرزمین نامساعدی، که بنا بر روایت‌های تاریخی، بیش از سه هزار سال تاریخ مدوّن دارد، زندگی کرده‌ایم و در زمره‌ تمدن‌های بزرگ خاورمیانه قرار داریم. ... کشور من بارها در طول تاریخ، مورد هجوم اقوام بیگانه ... قرار گرفته بود و حاصل آن جز ویرانی و فقر و غارت و کشتار نبود. با این حال ایرانیان همواره هویت ویژه‌ خود را حفظ و سرانجام اقوام مهاجم را در فرهنگ و سنن خود مستحیل کرده بودند».
 
او این وضعیت را در شکل‌گیری خوی ویژه ایرانیان و وضعیت‌شان در روزگاران پیایی تا زمانه معاصر بسیار موثر دانسته است «این جدال و کشمکش دائمی و ناامنی حاصل از آن، در خلق‌وخوی ایرانیان اثرات ویژه‌ای بر جای گذارده است: بی‌اعتمادی به دیگران، صبوری و حلم و گذشت، قدرت انطباق بسیار نسبت به شرایط متفاوت و متناقض، پنهان کردن آرا و عقاید خود و تفاوت رفتار درونی و بیرونی مردم. ایرانیان برای رهایی از بار غم و اندوه حاصل از کشتارها و ویرانی‌های جنگ‌های پیاپی، به شعر، لطیفه و طنز روی آورده‌اند. برای هموطنان من که در طول تاریخ شاهد هجوم‌های پیاپی اقوام بیگانه بوده‌اند و تغییرات مدام قدرت‌های سیاسی را تجربه کرده‌اند، برنامه‌ریزی و آینده‌نگری، به علت عدم ثبات سیاسی و اجتماعی ممکن نبوده است و مردم به "دم غنیمتی" روی آورده‌اند».

برخی دیگر با بسط این یافته، آن را در شکل‌گیری اقتصاد سرزمین و معیشت مردمان موثر دانسته و این عامل دوم را در پیدایش وضعیت تاریخی ایران و ایرانیان تاثیرگذارتر برشمرده‌اند. مهدی بازرگان در کتابچه ارزشمند «سازگاری ایرانی» در این‌باره می‌نویسد «شرایط اقلیمی و تاریخی ما، موجب زندگی کشاورزی یا ویژگیهای فرهنگی، بردباری (انفعالی)، شلختگی، وارهائی، زمینگیری، تک‌زیستی، تفرقة اجتماعی، ناامنی، بی‌برنامگی، حال‌نگری و نهایتا "سازگاری ایرانی" گردید». او سپس به یکی از جلوه‌های این اثرپذیری در زندگی ایرانیان می‌پردازد «کمی پراکندگی منابع آب و کمی زمین‌های دارای آب کافی، منتهی به استفاده از اختراع سیستم آبیاری خاصّی به نام «قنات» گردید.
 
قنات ایران در دشت‌های پهناور و لم‌یزرع و غیر مسکون، نقاط مجزای خرّم و آبادی همچون ستارگان آسمان بوجود آورد که نامش "دِه" است ... واحد دِه، یک کشورک تمام‌عیاری است که در وسط بیابان- جدای از نقاط دیگر جهان- برای خود استغنا و نیمه استقلالی دارد ... اتکای به خود و نزدیکان، و بی‌نیازی از غیر، در زارع ده‌نشین ایرانی، از یک‌طرف ایجاد روج استقلال و بی‌اعتنائی نسبت به مردم کرده است، و از طرف دیگر عدم احتیاج، عدم ارتباط و عدم اتحاد را آورده است ... اگر زراعت ایران در محدوده‌های مجزا و مستقل "دِه" که متکی به "قنات" و محصور در قلعه است، صورت نمی‌گرفت و حالت گستردة متصل و مرتبط دشتهای اروپا را می‌داشت، چنین وضع و اثر خاص کمتر پیش می‌آمد و ایرانی اصالتا خودبین و انفرادی‌الطبع یا تکزی نمی‌شد. خودبینی، خودخواه بودن و اخلاق اجتماعی نداشتن، بمقدار زیادی ناشی از ده‌نشینی و جدازیستی است».

از این روایت‌ها که بگذریم، آنچه وجه مشترک همه تعلیل‌ها و تحلیل‌هایی اینچنین به شمار می‌آید، رنگی است که وضعیت‌ها و علت‌های یادشده بر خوی ایرانیان کشیده، آن را «ویژه» کرده‌اند؛ همه اندیشمندان سپس این خوی ویژه را در عبارتی با نام «خلقیات ایرانیان» گرد آورده و برآن متمرکز شده‌اند؛ خلقیاتی که بیش‌تر جنبه منفی داشته است و همان را کلیدواژه و راز وضعیت ناخوشایند تاریخی مردمان این سرزمین دانسته‌اند. توصیف محمدعلی جمال‌زاده را که در این‌باره بخوانیم، درمی‌یابیم نگاه اندیشمندان به مساله چگونه بوده است. او در کتاب «خلقیات ما ایرانیان» می‌نویسد «باید دانست که "یک نفر ایرانی امروز" از بسیاری جهات و بخصوص از لحاظ اخلاق و ... از حیث "خلقیات" تفاوت زیادی با ایرانی دیروز و پریروز ندارد و لهذا عموما آنچه را درباره ایرانیان دیروز و پریروز گفته‌اند درباره ایران امروز (با پاره‌ای تفاوتهای غیر مهم) می‌توان صادق دانست ... «اگر درست دقیق شویم و با صداقت و مصلحت‌بینی واقعی قضیه را در ترازوی سنجش بگذاریم و به قول مولوی با دیده علت شکاف و با نظر سبب سوراخ‌کن در اسباب و علل عقب‌ماندگی خودمان بیندیشیم قطعا باین نتیجه منطقی و معقول خواهیم رسید که همین معایب و نقایص اخلاقی (حالا چه کار داریم که این معایب و نواقص چرا بوجود آمده و کی و از کجا بوجود آمده است) که مانند تخته‌سنگهای زمخت و خارهای مغیلان پرآزار و پرزیان قدم بقدم در طول مسیر و جاده ما راه ترقی و سیادت و رستگاری را بر ما دشوار ساخته است و رویه‌مرفته عله‌العلل اینکه ما ایرانی با آن همه گذشته‌های تاریخی نتوانسته‌ایم شابه‌بشانه و همرکاب با ملتهای نوخاسته جلو برویم و همچنان که دارای صفات و مواهب معنوی و درونی تمدن هستیم از نعمات مادی و ظاهری آن نیز برخوردار باشیم همین معایب اخلاقی و امراض روانی ما بوده است».

 از علت‌ها و عوامل و تعلیل‌ها و تحلیل‌ها، باز فراتر می‌رویم. راه درست کجا است؟ خب اینان که چنین نوشته‌اند و خلقیات منفی جامعه ایرانی را در گذر روزگاران پی‌درپی، چنین بررسیده‌اند، آیا راه هم نشان داده‌اند. بررسی نوشته‌ها و پژوهش‌ها در این زمینه، ما را با پاسخ‌های گوناگون روبه‌رو می‌سازد. پرداختن به این راه‌های گوناگون، تفصیل و بررسی بسیار می‌خواهد اما کوتاه آن که تقریبا بیش‌تر اندیشمندان و پژوهشگران، دگرگونی در خلقیات ایرانی را راه رستگاری یا دست‌کم یکی از راه‌های اصلی و پیش‌زمینه رسیدن نیک‌بختی دانسته‌اند؛ به تعبیر جمال‌زاده «امروز هم اگر بخواهیم آرزوی قلبی خود را عملی بسازیم و در طریق ترقی و رفاه و عافیت قدمهای موثر برداریم قبل از همه چیز باید بدفع و رفع این موانع سهمناک بپردازیم». نیز آنگونه که بازرگان تاکید کرده است «انسان درست نشده است که "در گذشته زندگی کند". بلکه با شناخت گذشته، میتواند به ساختن آینده‌ای بهتر بپردازد. ساختن آینده و تعیین سرنوشت یک ملت کهنسال چون ایران، کار یک روز و دو روز، راه یک قدم و دو قدم و عمل یک نفر و دو نفر نیست، ... عوض کردن طرز فکر کهنة "زود و زور"، و اعتقاد و علاقه پیدا کردن به "عملِ مستمرِ مجتمع" طولانی است ... خلقت ما چنان است که "ذره بی‌انتها" باشیم و دارای امکانات لایتناهی، و قدرت تسخیر و تسلط بر طبیعت. چون این حقیقت را نمی‌دانستیم و مصمم و امیدوار نبودیم، مقهور گشتیم. ... علاوه بر آگاهی داشتن، تصمیم گرفتن و تکان خوردن هم، لازم است؛ صرف توجه به گذشته و تصور آینده کافی نیست. آینده را باید ساخت، از طریق ساختن خود. خود نیز در دنیا تک نیست. خودها باید با هم متحد شوند و با هم پیش روند.

شاید گفته آید که این نگرش‌ها به خلقیات ایران آیا تلخ و چنان برداشت‌هایی آیا سیاه نیستند؟ پاسخ به این ابهام و پرسش را نیز برعهده جمال زاده می‌گذاریم که به گونه‌ای ظریف در دیباچه «خلقیات ما ایرانیان» نوشته است آرزویم این است که مندرجات این کتاب که همیشه شیرین و دلپسند نیست و چه‌بسا ته‌مزه تلخی دارد خوانندگان را ملول و مکدر نسازد بلکه محرک آنان باشد که اندکی در صحت و سقم مطالب بیندیشند و بحکم "اذا مروا باللغو مروا کراما" از معایب چشم بپوشند و اگر پاره‌ای از مطالب را خالی از راستی و حقیقت نیافتند برآنچه موجب فساد و زشتی است نفرین بفرستند و اگر معتقد شدند که فساد مانع سعادت و ترقی است و قسمتی از امور ما نیز هنوز بفساد آلوده است محضا لله و بمنظور تامین سعادت و رفاه فرزندانشان در روزگاران آینده قدمی در رفع فساد بردارند و لااقل در فسادکاریهای موثر و عام‌الضرر شرکت مستقیم داشته باشند. ملاحظه میفرمائید که از رفع فساد سخنی نمیرانم. علت آنست که فساد را در میان خودمان مرض مزمن بسیاری قدیمی تشخیص داده‌ام که قرنهای متمادی است در اثر استعداد سیاسی و مذهبی و خرافات و موهومات اجدادی و نیاکانی بر وجود ما استیلا یافته است و مانند هر مرض مزمن کهنه تا باسباب و علل واقعی آن دست نیابیم محال است که از عهده علاج آن برآئیم». اگر از جنبه‌های مثبت فراوان خلقیات و خوی زیستی ایرانیان در تاریخ بگذریم که البته بسیار در این‌باره نیز سخن رانده‌ایم، اما آرزوی جمال‌زاده می‌تواند رویای هر ایرانیِ دوستدار واقعیت و سرزمین‌اش باشد.

 گفت‌وگو با دکتر محمدرضا جوادی یگانه، جامعه‌شناس، استاد علوم اجتماعی دانشگاه تهران و رییس پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات با این نگرش و برای بررسی خلقیات ایرانیان انجام شده است. او در پژوهشی گسترده با نام «ایران در زمانه پادشاهی» به همراه سعیده زادقناد، خلقیات مردمان این سرزمین را از دریچه سفرنامه‌ها و گزارش‌های ماموران سیاسی و اقتصادی غیر ایرانی، از دورترین زمانه‌های تاریخ ایران تا پایان پهلوی دوم بررسی کرده است. کوشیدیم از نگاه وی، هم به مساله بپردازیم، هم مسیر و راه پیشنهادی این مدرس تاریخ اجتماعی ایران را در رویارویی با آن دریابیم.

کتاب خواندن و این همه فایده؟


برترین ها: در این مطلب می خواهیم که شما را با فواید کتاب خواندن آشنا کنیم تا شاید برای مطالعه بیشتر تشویق  شوید. اگر چه کتاب خواندن فوایدی بیش از آنچه ما در اینجا بدان اشاره کرده ایم، دارد اما موارد نام برده شده مهمترین فواید آن می باشند. اگر شما هم می خواهید که با فواید بیشتر کتاب خواندن آشنا شوید، با ما همراه باشید.
 
توانایی کلامی را افزایش می دهد
 
افرادی که کتاب می خوانند، دامنه لغات بالاتری نسبت به آنها که سمت کتاب هم نمی روند، دارند. آنها بهتر می توانند احساسات خود را بیان کنند و منظور خود را به طرف مقابل شان برسانند. بنابراین می توان نتیجه گرفت که افراد کتاب خوان موفق تر از دیگران چه در صحبت کردن و چه در فعالیت های دیگر زندگی روزمره شان هستند.
 
 کتاب خواندن و اینهمه فایده؟
 
تمرکز را بالا می برد
 
برعکس پست های بلاگ ها و مقالات موجود در اینترنت، کتاب خواندن تمرکز بالایی می خواهد. شاید در ابتدا برایتان سخت باشد که ساعت ها بنشینید و کتاب تان را به دست بگیرید و بخوانید اما پس از مدتی این کار برایتان لذت بخش خواهد شد و به شما آرامش می دهد. کتاب می تواند شما را از جهان واقعی و بیرونی تان جدا کند و در جهان خیالی دیگری فرو برد که همین کار موجب بالا بردن تمرکزتان می شود.
 
با هنر و جهان اطراف بیشتر آشنا می شوید
 
تحقیقی نشان داده افراد کتاب خوان به مراتب تمایل بیشتری به بازدید از موزه ها و شرکت در کنسرت ها دارند. آنها همچنین سه برابر افرادی که هیچ کتابی نمی خوانند، داوطلب در کمک به خیریه ها هستند. بنابراین می توان نتیجه گرفت که افراد کتاب خوان نسبت به جهان اطرافشان فعال تر و پویاترند که این نه تنها به خود فرد بلکه به بهبود وضعیت اجتماعی نیز کمک خواهد کرد.
 
قدرت تخیل را بهبود می بخشد
 
حتما شنیده اید که می گویند مرز آدمها قدرت تخیل شان است. جهانی که در کتاب به تصویر کشیده است می تواند به قدرت تخیل شما کمک کند و زاویه دیدتان را نسبت به جهان اطراف تان گسترش دهد. این ذهن شماست که مسئول خلق جهان تان است، نه چشم هایتان.
 
باهوش تر خواهید شد
 
به جای این که در کلاس های مختلف شرکت کنید و هزینه زیادی بپردازید، کتاب بخوانید. کتاب خواندن یکی از کم هزینه ترین کارهایی است که می توانید برای افزایش دانش تان انجام دهید. در واقع شما در کمترین زمان ممکن بیشترین بهره را خواهید برد. تحقیقات ثابت کرده که افراد کتاب خوان نبست به آنهایی که وقت خود را صرف چیزهای دیگری می کنند، دانش بیشتری نسبت به مکان ها، چیزها و حتی آدمهای اطراف شان دارند. 
 
 کتاب خواندن و اینهمه فایده؟
 
بر اشتیاق تان می افزاید
 
کتاب خواندن اطلاعات شما را افزایش می دهد، به همین دلیل تمایل تان نیز به شرکت در بحث های مختلف و اظهار نظر کردن و به تبع دامنه افرادی که با آنها در ارتباط خواهید بود نیز بیشتر می شود.
 
بر کاهش استرس موثر است
 
تحقیقات نشان می دهد که کتاب خواندن بر کاهش استرس بسیار موثر است. تنها 5 دقیقه کتاب خواندن کافی است تا ضربان قلب و تنش فیزیکی تان آرام گیرد. بنابراین هر زمانی که احساس استرس و بی قراری داشته اید، بهتر است که کتابی را به دست بگیرید و بخوانید.
 
حافظه شما را تقویت می کند
 
تحقیقی ثابت کرده افراد هنگام مطالعه، بیشتر فکر می کنند. در واقع کتاب خواندن این فرصت را به افراد می دهد تا تمرکز بیشتری بر ذهن خود داشته باشند تا بتوانند آنچه می خوانند را درک کنند. اگر بخواهیم مطالعه را با چیزهای دیگری چون تماشای تلویزیون یا رادیو گوش دادن مقایسه کنیم، باید بگوییم که مطالعه فواید بیشتری دارد از این رو که ما می توانیم هنگام مطالعه مکث و سپس فکر کنیم اما این فرصت را در تماشای تلویزیون نداریم. این کار ذهن شما را فعال تر و حافظه تان را تقویت می کند.
 
خودتان را کشف خواهید کرد
 
یکی از دانشمندان می گوید که ما باید کتاب را آرام، با تمرکز بالا، ذهنی باز و با علاقه بخوانیم. در واقع مطالعه راهی است برای افزایش قوه تخیل، تمرکز و آرام کردن دردهایمان. تا زمانی که ما خودمان را کشف نکنیم و به بیانی رگ خواب خودمان را ندانیم، هیچ فایده ای برای دیگران نخواهیم داشت. کتاب ها این امکان را برایمان فراهم می کنند تا تجربه هایی را که تا به حال نداشته ایم، به دست آوریم یا اطلاعاتی را که در زندگی روزمره به کارمان خواهند آمد، کسب کنیم. کتاب ها در واقع شخصیت ما را به بهترین شکل ممکن می سازند.
 
 کتاب خواندن و اینهمه فایده؟
 
سرگرم می شویم
 
شاید بسیاری از ما کتاب را نه به خاطر اهدافی که در بالا به آن اشاره کرده ایم، بلکه تنها برای سرگرمی بخوانیم، اما سرگرمی هم خود یکی از فواید خوب کتاب خواندن است. اگر مطالعه ما را سرگرم نکند، آیا باز هم علاقه ای به آن خواهیم داشت؟ در نهایت باید بگوییم که کتاب خواندن با تمام فوایدی که در اینجا بدان اشاره شده، خیلی بیشتر از فیلم ها و برنامه های تلویزیون به ما سود خواهند رساند، پس در انجام آن درنگ نکنید.

شارل دو مونتسکیو که بود؟

وب سایت باشگاه اندیشه: شارل لویی دو سکواندا یا بارون دو مونتسکیو (Charles de Secondat, baron de Montesquieu)، یکی از متفکران سیاسی فرانسه در عصر روشنگری و از برجسته ترین و پرنفوذترین متفکران فلسفه سیاسی مدرن است.
سالشمار زندگی
 
 سال ۱۶۸۹: هجدم ژانویه تولد شارل لویی دو سگواندا در قصر لابرد نزدیک بوردو در یک خانواده آریستوکرات و اشرافی.

 سال های ۱۷۰۵- ۱۷۰۰: تحصیلات متوسطه در نزد پیروان کلسیای اراتو آر، در ژویی.

 سالهای ۱۷۰۹ – ۱۷۰۸: تحصیلات حقوق در بوردو و سپس در پاریس.

سال ۱۷۱۴: پذیرفته شدن مونتسکیو به عنوان مشاور در پارلمان بوردو.

 سال ۱۷۱۵: ازدواج با ژان دولارتیگ.

 سال ۱۷۱۶: انتخاب مونتسکیو به عنوان عضو فرهنگستان بوردو. در این تاریخ وی منصب عمویش را که ریاست دادگاه استیناف بود همراه با اموال و لقب «مونتسکیو» از او به ارث می برد.

سال های ۱۷۲۱- 
۱۷۱۷: مونتسکیو به مطالعهٔ علوم می پردازد و رسالاتی در بارهٔ انعکاس صوت، غدد میانگانی، شفافیت، سنیگینی اجسام و مانند اینها می نویسد.

 سال ۱۷۲۱: انتشار کتاب نامه های ایرانی بدون ذکر نام نویسنده. این کتاب بی درنگ مشهور خاص و عام می شود.
 
شارل دو مونتسکیو 

 سال های ۱۷۲۳ –۱۷۲۲: اقامت در پاریس و معاشرت با طبقهٔ اشراف. مونتسکیو در این تاریخ با اطرافیان دوک دو بو  ربون هه نو، مورخ و شاعر فرانسوی و رئیس پارلمان، مارکیز دو پری، و در مجمع ادبی مادام لامبر، و باشگاه آنترسول رفت و آمد دارد و اثر خویش موسوم به گفت و گوی سیلا و اوکرات را در همین باشگاه می خواند.

 سال ۱۷۲۵: انتشار کتاب معبد گنید بدون نام نویسنده. بازگشت مونتسکیو به بوردو و کناره گیری از سمت ریاست  دادگاه و مراجعت به پاریس. وی بعدها در اندیشه هایش چنین نوشت: «آنچه باعث شده که من همواره نسبت به خودم عقیدهٔ بدی داشته باشم این است که خیلی کم از امور جمهوری وجود دارد که من حقیقتا استعدادی برای آن در خود ببینم.
 
در شغل ریاست دادگاه باید بگویم که قلبم بسیار پاک بود. خود مسائل را به حد کافی می فهمیدم اما از تشریفات دادگاهی سردر نمی آوردم. مع ذلک خودم را با این گونه امور وفق داده بودم ولی آنچه بیش از همه موجب دلزدگی من می گردید این بود که حیواناتی را می دیدم که همان استعدادی را که من فاقد آن بودم به حد کافی دارا بودند».

 سال ۱۷۲۸: انتخاب مونتسکیو به عضویت فرهنگستان فرانسه. عزیمت او به کشورهای آلمان، اتریش، سوئیس،  ایتالیا، و هلند. در طی همین دوره لرد چسترفیلد وی را به بریتانیا می خواند.

 سال های ۱۷۳۰ - ۱۷۲۹: اقامت در بریتانیا.

 سال ۱۷۳۱: بازگشت به قصر لابرد و اقامت در آنجا برای نگارش روح القوانین.

سال ۱۷۳۴: انتشار ملاحضاتی در بارهٔ علل عظمت و انحطاط رومیان.

 سال ۱۷۴۸: انتشار روح القوانین که در ژنو و بدون نام نویسنده چاپ شده بود. کتاب با استقبال بزرگ روبرو شد.

 سال ۱۷۵۰: دفاع مونتسکیو از روح القوانین در پاسخ حملات آباء یسوع و ژانسنیست ها.

 سال ۱۷۵۴: تدوین جستاری در بارهٔ ذوق برای دانشنامه به تقاضای دالامبر (انتشار در ۱۷۵۶).

 سال ۱۷۵۵: ۱۰فوریه. مرگ مونتسکیو در پاریس.
مهمترین آثار مونتسکیو عبارتند از:
 
- نامه های ایرانی
 
 نامه های ایرانی: Lettres Persanes (١٧٢١)
 
اولین اثر مونتسکیو که معروفیتی برایش آفرید، نامه های ایرانی Letter persanes است که در سال ١٧٢١ انتشار یافت. این اثر یک کتاب فکاهی تخیلی است. نامه های ایرانی پاسخ مونتسکیو به فضای عمومی دوران روشنگری است که کشف دنیای تازه و دور دست و آشنایی اروپاییان با فرهنگ و زندگی کشورهای ناشناخته از ویژگیهای مهم آن بود. نامه های ایرانی، نامه نگاری دو ایرانی ساکن فرانسه را با هموطنان خود در ایران تصویر می کند. این دو ایرانی که هر دو اشخاصی ثروتمند هستند، سالهای زیادی در فرانسه زیسته اند و با فرهنگ و شیوه زندگی فرانسوی آشنایی یافته اند.
 
آنها که ابتدا از گردش در خیابانهای پاریس و مشاهده آزادی زنان و عجایب دیگر زندگی در فرانسه کاملا حیرت زده شده اند، پس از مدتی خود را با شرایط فرانسه تطبیق داده و دیگر از چیزی شگفت زده نمی شوند. پس از جا افتادن در فرانسه آنها بتدریج زبان به انتقاد از فرانسه می گشایند و نه تنها وخامت اوضاع تحت رژیم لوئی شانزدهم بلکه جدالهای مذهبی و عدم مدارا در میان طرفداران گرایشهای دینی و سیاسی وقت فرانسه را با زبانی گزنده و تلخ زیر انتقادی تیز می گیرند. نامه های ایرانی در عین حال گویای پیچیدگی هویت و ذهنیت ایرانی در حدود سه قرن پیش است که پرسشهای مونتسکیو اندیشمند انتقاد گرای فرانسوی را بر انگیخت. مونتسکیو برای برشمردن عیوب جامعه فرانسه، آنرا از دیدگاه این دو ایرانی نقل کرد که نشانه افرادی بودند که از یک کشور دوردست با آداب و رسوم مغایر آمده بودند.
- بازنگری علل عظمت و سقوط رم
 
بازنگری علل عظمت و سقوط رم: Considérations sur les causes de la grandeur des Romains et de leur decadence (۱۷۳۴)
 
منتسکیو در کتاب «بازنگری علل عظمت و سقوط رم» که در سال ۱۷۳۴ میلادی منشر کرد، مانند نیکلای ماکیاولی وسعت مرزهای حکومت را یکی از دلایل سقوط آن بررسی نموده است.
- روح القوانین
 
روح القوانین: De l'esprit des lois (۱۷۴۸)
 
منتسکیو با انتشار کتاب «روح القوانین» در سال ۱۷۴۸ میلادی، علوم سیاسی را در ردیف فرهنگ فلسفی قرار داد. وی در این کتاب علاوه بر نظرات دوران باستان پیرامون اشکال مختلف حکومت (دموکراسی- سلطنتی- تحمیلی)، به تحقیق و تحلیل در ارتباط با اتکای آنها به طبیعت، به ویژه مرزهای جغرافیائی و شرایط آب و هوا، پرداخته است. هنر وی در تشریح دولت به این مهم باز می گردد که نه تنها به عنوان یک دستگاه سیاسی بلکه در رابطه ای تنگاتنگ با خصلت های اجتماعی، حقوقی، اقتصادی و اخلاقی آن ملت همچنین ارتباط میان مردمی و ساختار عمومی متأثر از عوامل طبیعی، مورد مداقه قرار داده است. روح القوانین یکی از مهم ترین آثار منتسکیو در جنبش روشنگری فرانسه محسوب می شود.
 
دراین کتاب با پذیرش همگانی شگرفی روبرو شد و بعدها در تدوین اساسنامه ایالات متحده آمریکا و اساسنامه شورای انقلاب فرانسه در سال ۱۷۹۱میلادی مؤثر بوده است. چون روحانیان مسیحی، «روح القوانین» او را بی ارزش دانستند نوشتاری بر دفاع از کتاب خویش نوشت.
 
- معبد گنید
 
از دیگر آثار وی رمان معروف «مقبره گنیده»(Le temple de Gnide)، در سال ۱۷۲۵ میلادی و «تاریخ حقیقی»( Histoire véritable) می باشد. کلمات قصار و جملات برجسته و پندآمیز وی که از نوشته های پراکنده و دفتری خاطرات گونه باقی مانده است، به نام «اندیشه های ناشناخته»(Pensées et fragments inédits) نیز منتشر شده است. 
 
از جمله آثار طنز- فلسفی منتسکیو رمان معروف «مقبره گنیده»، می باشد که در سال ۱۷۲۵ میلادی منتشر گردید.
 
شارل دو مونتسکیو 

اندیشه
دو آموزه اساسی
 
باید گفت که نام مونتسکیو با دو آموزه اساسی پیوند خورده است:
 
١- آموزه اهمیت اوضاع اقلیمی و آب و هوا در شرایط سیاسی و اجتماعی هر کشور؛
 
٢- آموزه اهمیت و لزوم توزیع و تفکیک قوا.
 
هر دو آموزه فوق هنوز از تازه گی برخوردارند و روز آمد به شمار میایند. درباره صحت و یا ابطال هر دو آموزه فوق در سالهای اخیر نیز چند پروژه پژوهشی مدرن در مراکز علمی و دانشگاهی کشورهای غربی صورت گرفته است. در یکی از این پژوهش ها عملا اثبات میشود که یکی از عوامل مهم وضعیت استبدادی موجود در افغانستان ناشی از آب و هوا و شرایط اقلیمی سخت و نبود دسترسی مستقیم این کشور به منابع آبی و فقدان جنگلهای سرسبز در این کشور است.
 
به عبارت دیگر جان سخت بودن سنتهای استبدادی و ضعف فرهنگ دمکراتیک، نبود ذهنیت سازش جویی و نبود مدارا و توازن در این کشور پیوند نزدیکی با آب و هوای این کشور دارد. درحالیکه مثلا آب و هوای معتدل و بارندگی فراوان انگستان مناسبت ترین زمینه برای رشد فرهنگ اعتدال و دمکراسی است.
حالت طبیعی از دید مونتسکیو
 
باید در نظر داشت که یک پرسش مهم فلسفه سیاسی مربوط به حقانیت سیاسی است. کدام اشکال حکومتی از منظر اخلاقی و عقلی قابل پذیرش است و چرا ؟ اما پرسش حقانیت سیاسی یک رشته سوالات دیگر را نیز در پی داشته است. عالی ترین مقام سیاسی از نظر قدرت در اختیار چه کس و یا نهادی باید قرار گیرد؟ قانون اساسی بر چه مبنایی باید نوشته شود؟ این قانون و قوانین دیگر چگونه باید به مرحله اجرا در آید؟ حد و مرز آزادی هر فرد و رابطه آن با آزادی دیگران چگونه باید تعیین شود؟ پاسخ به این پرسشها از مرکزی ترین سوالات ایده های سیاسی است.
 
دوران روشنگری در پاسخ های همه جانبه به این پرسشها گام بلندی بود که جوامع غربی را در برابر خودکامگی بیمه کرد و نهاد دولت مشروع، جامعه مدنی مستقل از دولت، حوزه همگانی و حق آزادی بیان و حقوق طبیعی شهروندان را نهادینه کرد.
 
نظریه «قرار داد اجتماعی» اساس فلسفی دولت مدرن و بنیاد عقلی تاسیس دولت است. طبق این نظریه انسانها در یک حالت فرضی به نام «حالت طبیعی» در حالت بی سروری و آزادانه در طبیعت زیست می کرده اند. سپس با شناخت عقلی و با توجه به سودمندیهای نظم و قانون تن به فرمانبرداری از دولت میدهند و «آزادیهای طبیعی» خود را فدا می کنند و به محدوده «آزادیهای فردی» گام می گذارند که قدرت و نظم دولت محدود کننده و در عین حال تضمین کننده آن است.
 
بنابراین «قرار داد اجتماعی» سازشی است نانوشته میان اعضای یک جامعه و مبتنی است بر «خواست همگانی» برای آنکه در روابط خود در زیر حاکمیت دولت با مسئولیت متقابل عمل کند و بر مبنای همین «قرار داد» ضمنی است که دولت پدید می آید.
 
باید در نظر داشت که خواست همگانی در آغاز به معنای خواست همه صاحبان املاک و یا مالیات دهندگان بود که معمولا شامل زنان و بیکاران و فقرا نمی شد. نظریه «قرار داد اجتماعی» پایه دمکراسی های جدید را می گذارد که در آنها حکومت همسوی مردم برای زیستن در جامعه سیاسی است. البته در مورد «حالت طبیعی» یعنی وضع انسان پیش از در آمدن در زیر قدرت دولت، نظرات هابز، لاک و روسو و مونتسکیو متفاوت است. همچنین باید تاکید کرد که در نظریه لاک «قرار داد اجتماعی» قرار دادی که مردم بستند- برخلاف نظریه هابز- برای واگذاری جمعی حقوق خویش به حاکم مطلق نبود.
 
بلکه هریک از آنان حقوق طبیعی خود را تسلیم دیگری نمود و همگی با هم جامعه ای مدنی برپا کردند. البته نظریه «قرار داد اجتماعی» یا هر نظریه دیگری مصداق خارجی ندارد، بلکه یک مفهوم ایستا و غیر تاریخی است که فلاسفه گوناگون آنرا دستمایه توجیه نظریی خویش درباب حکمرانی در جامعه نو قرار دادند.
 
 شارل دو مونتسکیو
 
«روح القوانین» نیز مانند دیگر آثار دوران روشنگری با تشریح دیدگاه نویسنده درباره «حالت طبیعی» آغاز میشود. بر اساس توضیحی که مونتسکیو در باره حالت طبیعی میدهد به این نتیجه میرسد که صلح نخستین قانون طبیعی است، زیرا انسان برای حفظ خود باید در جستجوی آن باشد. اما برخلاف هابز صلح و نظم را نتیجه یک قرارداد اجتماعی نمیداند بلکه آنرا اصولا ماقبل گام گذاری انسان به حالت اجتماعی و همچون یک نیاز طبیعی میداند. دومین قانون طبیعی از نظر مونتسکیو ادامه نسل و زاد و ولد است و سومین قانون نیز زناشویی و نزدیکی زن و مرد است. و سرانجام آرزوی زندگی در جامعه چهارمین قانون طبیعی است.
برتری نظام جمهوری بر نظام پادشاهی
 
پس از طرح مقدماتی فوق مونتسکیو این پرسش را پیش می کشد که کدام نظامهای سیاسی ممکن میتوانند وجود داشته باشند و مشخصات هر یک چیست ؟ او پس از توضیحات مفصل به این طبقه بندی میرسد که سه نوع نظام سیاسی قابل تصور است: نظام جمهوری، نظام پادشاهی و نظام استبدادی. تشریح مشخصات و اصول اساسی نظامهای سیاسی مونتسکیو را به این دریافت میرساند که نظام جمهوری بر اصل تقوا استوار است، نظام پادشاهی بر اصل افتخار و شکوه و نظام استبدادی بر اصل ترس و ارعاب. از آنجا که اصل تقوا در کتاب «روح القوانین» دارای اهمیت زیادی است، مونتسکیو به تعریف آن می پردازد و میان تقوای اخلاقی و تقوای دینی و تقوای سیاسی تفکیک قائل میشود. منظور وی از تقوی سیاسی «وطن دوستی و برابری خواهی» است.
 
اما مونتسکیو وارد این بحث نمیشود که تقوای دینی و یا تقوای اخلاقی مختص تنها یک نوع نظام سیاسی است و یا حتی وجود تقوای سیاسی در نظام پادشاهی ممکن نیست. اما تاکید می کند که محرک و جوهر نظام جمهوری، تقوای سیاسی و عشق به وطن بر اساس برابری همه آحاد ملت است. سپس مونتسکیو دو نظام جمهوری را از هم تفکیک می کند: جمهوری مبتنی بر دمکراسی و جمهوری آریستوکراسی. تفاوت آنها از منظر مونتسکیو در همان اصل تقوای سیاسی است که اساس جمهوری مبتنی بر دمکراسی است و در جمهوری آریستوکراسی یا وجود ندارد و یا بسیار ضعیف است. نظام پادشاهی را نیز مونتسکیو نظامی انحصارطلب و خود محور میداند و نظام استبدادی را بردگی ملت می خواند که بر ارعاب استوار است. بهر رو مونتسکیو میان «ماهیت حکومت» و «اصل آن» تفاوت قائل میشود و تاکید می کند که ماهیت حکومت آن است که از هر حکومت آنچه را که هست می سازد، ولی اصل آن است که حکومت را به عمل و واکنش وامی دارد. یکی شالوده ای خاص هر حکومت است و دیگری آن شورمندیهای مردم است که به حرکت در می آیند. این شورمندیهای مردمی اصول را می سازند.
 
پس از تشریح خصوصیات نظام های سیاسی سه گانه فوق پرسش بعدی «روح القوانین» بررسی چگونگی روح آموزش و پرورش در هر یک از نظام های سیاسی است. در این مورد نیز مونتسکیو به این دریافت میرسد که نظام جمهوری مبتنی بر دمکراسی از هر نظر برای عشق به وطن و برابری همه آحاد ملت شایسته تر و برازنده تر است، زیرا امکان پرورش جوانان و سازندگان کشور را بر اساس وطن دوستی آگاهانه و مبتنی بر برابری و رفع انواع تبعیض ها فراهم می سازد. مونتسکیو سپس به علل سقوط رژیمهای سیاسی می پردازد و پس از تاملات تاریخی و انجام یک بررسی مقایسه ای میان انواع نظام های سیاسی و بویژه توجه به ثبات سیاسی نظام انگلیس به یک نتیجه مرکزی و قاطع میرسد که آن هم موضوع آزادی است.
 
مفهوم آزادی و یا فقدان آن در هر جامعه در این بررسی جایگاه کلیدی می یابد. بنابراین قوانینی که آزادی را تامین و تضمین کنند و مانع استفاده از قدرت علیه شهروندان شوند، ضامن اصلی تداوم نظام های سیاسی و نیز مایه عشق به وطن و برابری میان ملت به حساب میایند. مونتسکیو از این نتیجه گیری اساسی به تز مرکزی خود در کتاب «روح القوانین» می پردازد که عبارت از لزوم نهادی کردن آزادی در قانون است. با نهادی کردن آزادی در قانون و تدوین یک قانون اساسی مبتنی بر آزادی است که میتوان هم به ثبات نظام سیاسی دست یافت، هم وطن دوستی را تحکیم کرد و برابری آحاد ملت و شهروندان را به تحقق رساند. بنابراین آزادی و تفکیک قوا مهمترین مبنای حقانیت نظام سیاسی به شمار میرود. علاوه بر موضوع کلیدی آزادی، مونتسکیو توجه به عوامل دیگری را نیز در قانون یاد آور میشود که قانونگذار باید در نظر داشته باشد. در راس این مسایل لزوم توجه به فرهنگ هر ملت قرار دارد که عبارت از آداب و رسوم و شرایط اقلیمی است. او در استدلال خود در این زمینه تاکید می کند که طبع و خلق و خوی انسانها در آب و هوای سرد متفاوت از نقاط گرمسیر است و مردم ساکن مناطق سردسیرتر از مدارا، اعتماد بنفس و کنجکاوی بیشتری برخوردارند. اما بلافاصله می گوید که از این تفاوتهای طبیعی نباید به نتایج «احمقانه» رسید، بلکه منظور این است که یک رشته عوامل گوناگون در زندگی و تفکر و هدایت انسانها تاثیر جدی می گذارند.
 
درباره این رشته عوامل مونتسکیو علاوه بر آب و هوا، عوامل دیگری را ذکر می کند که عبارتند از: مذهب، تاریخ گذشته، عادات و ارثیه فرهنگی که مجموعه آنها را روح ملی می نامد. مونتسکیو خود این پرسش را پیش می کشد که در قانونگذاری چه گونه باید به این روح ملی عنایت کرد؟ در پاسخ می گوید اولا: نظام سیاسی و قانونی بدون توجه به این روح ملی نمیتواند استوار باشد و کارائی نخواهد داشت. ثانیا: در کوشش برای تغییر روح ملی و مشخصات فرهنگی هر ملت و هر کشور باید فوق العاده محتاط بود. او تاکید می کند که حتی اگر این خصوصیات دارای کمبودها و ضعف هایی هم باشد، چنین نیست که با کمک قوانین و سیاست بتوان هویت و روح ملی را بطور سریع و همه جانبه دگرگون کرد. استدلال مونتسکیو در این زمینه ساده است. می نویسد: «اگر آزادی و رفتار مردم طبق میل درونی شان - تا جایی که به کسی صدمه نزند- مورد پذیرش قرار نگیرد، هیچ بهبودی در جامعه فراهم نمیشود.»
 
چنین عبارت آزاد منشانه ای که از مشخصات روحی و فکری مونتسکیو است، به معنای چشم پوشی او از تفاوت میان فضیلت و رذیلت نیست. او یاد آور میشود: «بیان فوق نباید فاصله بی اندازه بزرگ میان فضایل و رذایل را ناچیز جلوه دهد. نعوذبالله! من تنها می خواهم یاد آور شوم که همه عیوب و خطاهای سیاسی جنبه اخلاقی ندارد، درست همانگونه که همه عیوب اخلاقی از خطاهای سیاسی ناشی نمیشود. چنین درکی برای قانونگذاری بر اساس روح و هویت ملی بی اندازه مهم است.» با چنین درکی که در کتاب بطور مفصل تشریح میشود میتوان گفت که در واقع مونتسکیو پایه گذار یک مکتب سیاسی تازه ای نیز هست که طبق آن نهاد های سیاسی و نهادهای اجتماعی از هم مستقل اند و در تحلیل هریک باید به دقت توجه داشت که این تمایز رعایت شود. در ادامه استدلالات، مونتسکیو یاد آور میشود که در جامعه ای که مردم آن از فرهنگ و اخلاق مثبت و پرمایه ای برخوردارند کار تدوین و اجرای قانون به مراتب ساده تر از جامعه ای است که با سقوط اخلاقی روبروست.
نقش مذهب
 
مذهب یکی از نهادهایی است که مونتسکیو مورد توجه ویژه ای قرار میدهد. او پس از یاد آوری اینکه «روح القوانین» نه از منظر یک فرد مذهبی و یا مذهب شناس، بلکه از منظر فلسفه سیاسی نگاشته شده است، تاکید می کند که نظام سیاسی و قوانین حاکم بر آنرا نمیتوان بدون توجه به نقش مذهب تبیین کرد. وی بعنوان نمونه تفاوت میان پروتستان و کاتولیک در دین مسیحیت را یاد آور میشود که اولی با مبانی دمکراسی همخوانی دارد، اما دومی با نظام پادشاهی سازگاری بیشتری دارد. یکی دیگر از نکات مورد توجه مونتسکیو نقش عامل تجارت و بازرگانی در نظام سیاسی است. او بنا به شواهد و تجارب گوناگون می گوید که داد و ستد و بازرگانی یک کشور با دیگر کشورها کمک بزرگی به رشد آزادی و دمکراسی می کند، زیرا امر تجارت به افزایش دانش و شعور و تبادل فکری با دیگر کشورها منجر میشود و نیز مدارا در داخل هر کشور و در سطح جهان را ارتقا میدهد.
 
شارل دو مونتسکیو 
 
توزیع قدرت در جهان نیز یکی دیگر از پیامدهای تجارت جهانی است. اما مونتسکیو تاکید می کند که منظور او از تجارت هرگز به معنای غارت و چپاول بی حد و مرز و بدون قانون در داخل یک کشور و یا در سطح جهانی نیست و لذا به لزوم قانونگذاری برای تقویت بارزگانی تحت نظارت قانون اهمیت زیادی میدهد. مونتسکیو بعنوان نمونه یاد آور میشود که: «انگلیسی ها مردمی اند که دریافته اند چگونه همزمان به بهترین شکل ممکن از سه چیز استفاده درست کنند: مذهب، تجارت و آزادی.»

تفکیک قوا
 
نظریه تفکیک قوا یک پرسش مهم دیگر اندیشه سیاسی است که ریشه آن به ارسطو می رسد، اما مونتسکیو در «روح القوانین» بعنوان تز مرکزی خود برای بار نخست آنرا بطور مستدل بر اساس عقل و تجربه پیش کشید. منتسکیو توضیح میدهد که برای پرهیز از استبداد، قدرت حکومت می باید از راه چند قوه یا دستگاه به دست نهادهای جدا از هم به کار برده شود. تفکیک سه قوه مجریه، مقننه و قضاییه اساس دموکراسی های قانونی است و استقلال قضات در برابر قوه مجریه و عدم دخالت سه قوه در کار یکدیگر از مواد مهم آن است.
 
تز اصلی مونتسکیو در این زمینه اهمیت مرکزی آزادیهای سیاسی در یک نظام سیاسی است. در صورت عدم چنین تفکیکی قدرت مورد سو استفاده قرار می گیرد و با پدیدار شدن یک حکومت خود کامه آزادیهای سیاسی در خطر قرار می گیرد. مونتسکیو درست برخلاف هابز رئیس حکومت را فقط مجری قوانین میداند و نه واضع آن. مونتسکیو همچنین بر لزوم کنترل و نظارت سه قوه بر کار یکدیگر و نقش تعیین کننده پارلمان بعنوان نمایندگان منتخب ملت در کنترل و نظارت ارگانهای قدرت تاکید زیادی می کند. با توجه به تجربه دمکراسی دوران باستان یاد آور میشود که قوانین خوب به تنهایی کافی نیستند، بلکه کوشش و کنترل در راه اجرای آنها نیز اهمیت اساسی دارد.

چرا مجلس سنا؟
 
مونتسکیو نخستین متفکر سیاسی است که فکر وجود دو مجلس یعنی یکی مجلس عوام یا نمایندگان ملت و دیگری مجلس سنا را فرمولبندی کرد. علت نیاز به مجلس سنا را مونتسکیو در این میداند که همواره گروههای معینی در جامعه وجود خواهند داشت که بهرحال از نظر موقعیت، اهمیت سیاسی و یا دیگر موهبتهای اقتصادی و یا منزلتی و فرهنگی دارای تفاوتهایی با اکثریت مردم اند. اگر این گروهها همان یک رای را که حق همگانی ملت است داشته باشند، آزادی همگانی میتواند به بردگی این گروه منجر شود. بنابراین برای جلوگیری از ظلم به این گروه نخبگان باید علاوه بر مجلس منتخب ملت که نقش و قدرت اصلی را دارد، یک مجلس سنا (نظیر مجلس لردهای انگلستان) نیز تشکیل داد که انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان آن بسیار محدودترند و یا انتصابی اند. اما مجلس سنا تنها باید دارای حق مشورتی و یا باطل کننده باشد. مونتسکیو تاکید می کند که مجلس سنا حق وضع قوانین و یا تغییر تصمیمات مجلس منتخب ملت را دارا نیست.
 
موضوع دیگری که مورد توجه مونتسکیو قرار دارد حق حاکمیت ملی است که مجلس منتخب ملت مظهر و نماد آن است. او یاد آور میشود در مواردی که میان دو اصل پایه ای تفکیک قوا ( دولت و قوه قضاییه و مجلس) و حق حاکمیت ملی اختلافات و مشاجراتی پیش آید، حق تقدم با حاکمیت ملت یا مجلس است.
اصل تفکیک قوا نخستین بار در قانون اساسی آمریکا بیان شد و پس از آن در قانون اساسی فرانسه به رسمیت شناخته شد و از آنجا به دیگر دموکراسی های قانونی راه یافت. یکی از جنبه های مهم اصل تفکیک قوا که اهمیت هنجاری و عملی فوق العاده ای در نظام های سیاسی یافت، استقلال قوه قضاییه و استقلال قضات از جناحهای سیاسی و حکومت است.
نسبیت گرایی و «روح عصر»
 
مونتسکیو در کتاب روح القوانین بارها به مرز نسبیت گرایی خود در تدوین قوانین و شکل گیری نظام های سیاسی اشاره می کند و بر اساس آن لزوم احترام به خصوصیات فرهنگی و دینی کشورهای گوناگون را یاد آور میشود. اما مرز این نسبیت گرایی مونتسکیو روشن و شفاف است. درباره آن چنین می گوید:
 
«توجه به ویژگیهای فرهنگی و دینی هر کشور و احترام به آنها نباید مانع آن شود که یک نظام سیاسی از الگوی قانونی و آزادیهای سیاسی که زیر بنای هر حکومت مشروع است، چشم بپوشد. بنابراین دوری جستن از اصل تفکیک قوا و حق حاکمیت ملی و استقلال قضات را نمیتوان با توجه به ویژگیهای دینی و فرهنگی و اقلیمی توضیح داد.»
 
یک نکته دیگر که همزمان با تاکید بر نسبیت گرایی مورد توجه جدی مونتسکیو قرار دارد، «روح عصر» می باشد. منظور وی صاف و ساده این است که هر نظام سیاسی با وجود نسبیت گرایی باید دارای نیروی جاذبه باشد و بتواند از طریق شناخت روح عصر و نیازهای موجود به ایجاد جذابیت بپردازد.

رودیارد کیپلینگ را بشناسید

خبرگزاری ایمنا: رودیارد کیپلینگ، رمان‌نویس و نویسنده بنام، روز سی‌‌ام دسامبر سال ۱۸۶۵ در بمبئی هندوستان به‌دنیا  آمد. پدرش فرزند یک کشیش بود و قبل از تولد فرزندش، رشته‌ی حجاری در معماری را در دانشگاه بمبئی تدریس می‌کرد. کیپلینگ ۵ ساله بود که خواندن را آموخت و در سال ۱۸۷۱ به انگلستان رفت تا در آن‌جا تحصیل کند. به‌همین‌خاطر به کاپیتانی بازنشسته و بداخلاق سپرده شد و دوران ابتدایی را روی کشتی گذراند. اما کاپیتان و همسرش طی مدت آن شش سال چنان با رودیار بدرفتاری کردند که او همیشه مترصد فرار از آن‌جا بود.
 
رودیارد کیپلینگ 
 
او در این‌دوره بیش‌تر وقت‌ها بیمار بود. چنان‌چه در داستان بع‌بع گوسفندان سیاه که براساس زندگی روی کشتی نوشته است، می‌گوید: «وقتی لب‌های جوانی مزه‌ی تلخ آب‌های تنفر و ظن و بدگمانی را عمیقاً چشیده باشند، تمام عشق جهان هم نمی‌تواند این تلخی را کاملاً از بین ببرد.» بعد از گذراندن دوران سخت ابتدایی، دوره‌ی خوشی را در کنار پدر و مادرش گذراند و بعد از مدتی در دانشکده‌ی نیروهای متحد انگلستان ثبت‌نام کرد.
 
کیپلینگ در این دوران نیز با تلخ‌کامی‌های زندگی مواجه شد و برای همیشه درس را کنار گذاشت. کیپلینگ از سال ۱۸۸۲ تا ۱۸۸۹ به روزنامه‌نگاری در لاهور پرداخت. در همین زمان بود که سرودن شعر را آغاز کرد و کم‌کم به داستان‌نویسی نیز گرایش پیدا کرد. او در سال ۱۸۸۶ هفت جلد کتاب منتشر کرد و در سال ۱۸۸۹ به مسافرت ‌دور دنیا رفت و تجربیات سفرش را در کتاب «از دریا به دریا» جمع‌آوری کرد. ناشران نیویورکی و لندنی ابتدا تمایلی به چاپ آثار او نشان ندادند.
 
ولی سرانجام ویلیام ارنست هنلی با پی بردن به شیوه‌‌ی جدید و زنده‌ی کیپلینگ در سرودن شعر او را در این مسیر کمک کرد. کیپلینگ از طریق همین فرد در انگلستان مطرح شد. وی در همین سال‌ها با دختر یک نویسنده‌ی آمریکایی ازدواج کرد و ماه عسل را در ژاپن گذراند و به‌علت بعضی مشکلات خانوادگی ساکن انگلیس شد.
 
کتاب «جنگل» و «کتاب دوم جنگل» شهرت زیادی را برای او به ارمغان آورد و جوایز بسیاری به او تعلق گرفت. در یکی از سفرهایش به آمریکا دختر ۶ ساله‌اش را از دست داد و همین امر باعث انزوا و گوشه‌نشینی او شد. از همین‌‌رو در یکی از مناطق ییلاقی انگلستان اقامت کرد و بهترین آثارش را به رشته‌ی تحریر درآورد. کیپلینگ با وجود تمامی‌ شهرتی که داشت، زندگی در کنار خانواده را به همه‌چیز ترجیح می‌داد. اما با آغاز جنگ جهانی اول خانواده‌اش به‌شکل غم‌انگیزی از هم پاشید. تنها پسرش نیز در ۱۱ سالگی به قتل رسید.
 
رودیارد کیپلینگ 
 
نوشته‌های بعدی کیپلینگ تلخی این مشقت‌ها را به تصویر می‌کشند. به‌گونه‌ای‌که در داستان‌های کتاب‌های «مجموعه‌ی موجودات» (۱۹۱۷)، «وام‌ها و اعتبارها» (۱۹۲۶)، «مرزها و تازه‌ها» (۱۹۳۲) آرزوهای درهم شکسته و ناامیدی را به تصویر می‌کشد. حتی در زندگی‌نامه‌ای که خودش آن را به‌نام «چیزی از خودم» نوشت، سکوت عمیقی اختیار کرده و آن را به‌صورتی نوشته که انسان را به فکر فرو می‌برد. نوشته‌های کیپلینگ تأثیر زیادی بر هم‌وطنانش داشت، به‌ویژه آن‌که در اشعار حماسی‌اش از وطن‌دوستی، محبت، مهرورزی و عطوفت به دیگران به زبانی ساده ستایش می‌کرد. داستان‌های کوتاهش بسیار نغز و دل‌کش است. درضمن در آثارش بارها از خاطراتش در هندوستان که با مردم و فرهنگش آشنایی عمیق داشته، استفاده کرده است.
 
از میان رمان‌های او می‌توان به «کیم» اشاره کرد که بافتی بسیار منسجم دارد و با رمان‌های دیگرش تفاوت اساسی دارد. وی از طفولیت، تحت تأثیر شخصیت ادبی و هنری پدرش و داستان‌‏هایى که برگرفته از فرهنگ عامه‌ی مردم هند بود، قرار گرفته و این تأثیرپذیری در آثار وی نمود یافته بودند. همین تأثیر و نیز حقایق مربوط به استعمار ملت هند توسط انگلیس باعث شد تا کیپلینگ کتاب «جنگل» و «کیم» را به نگارش درآورد. وی در این کتاب، سیاست استعماری انگلستان را آشکار ساخته و حقیقت آن را بر ملت‌‏های استعمارزده‌ی آسیا و افریقا نمایان کرد.
 
انتشار «جنگل» و «کیم»، شهرتی فراوان برای کیپلینگ فراهم آورد و جوایز چندی به او تعلق گرفت. وی در این کتاب و دیگر کتاب‌‏‌ها، سیاست امپریالیستی انگلستان را چنان‌‏که بود مجسم ساخت و از این راه، حقایق تلخ و نفرت‌‏آوری را بر ملل استعمارزده‌ی آن روزگار فاش نمود. او جمعاً سه کتاب منظوم نوشت که از آن میان، کتاب «هفت دریا» به بسیاری از زبان‌ها ترجمه شده است.
 
رودیارد کیپلینگ 
 
علاوه‌ بر ‌این، پنج داستان‌ کوتاه دارد و «جنگل» و «کتاب دوم جنگل» او شهرت زیادی کسب کردند. کیپلینگ درمجموع بیش از ۳۵ جلد کتاب نوشته است. در ادامه، یک نمونه از نوشته‌های کیپلینگ که توسط دکتر ابوالقاسم تفضلی ترجمه شده است را می‌خوانیم: «اگر بتوانی گردن فراز داری آن‌گاه که پیرامونت همه‌ی ناکامی‌های خود را از تو می‌دانند و تو را مقصر می‌شناسند / اگر بتوانی به خود متکی باشی آن‌گاه که همه به تو بدگمانند و در رفتارهای‌شان این بد‌گمانی را بروز می‌دهند / اگر بتوانی شکیبا باشی و در شکیبایی‌ات پایداری کنی یا در روزگار دورویی‌ها و ریا‌ها، دورویی نورزی و از ریا بپرهیزی یا منفور باشی و نفرت نیافرینی و بکوشی که خرمندانه‌تر سخن بگویی / اگر بتوانی رؤیا ببینی اما برده‌ی حلقه به ‌گوش رؤیاهایت نشوی / اگر بتوانی بیندیشی اما فقط اندیشیدن را هدف زندگی ندانی 
 
اگر بتوانی در برابر کامیابی‌ها و ناکامی‌ها، این دو شیاد و فریب‌کار زندگی بی‌تفاوت بمانی / اگر بتوانی بشنوی که نیرنگ‌بازان، کلام حق تو را برای فریب ساده‌انگاران تحریف کرده‌اند یا نظاره‌گر همه‌ی آن چیز‌هایی باشی که یک عمر برای ساختن آن‌ها کوشیده‌ای و اکنون با ابزار‌های فرسوده باید آن‌ها را باز‌سازی کنی / اگر بتوانی همه‌ی دستاوردهای زندگی‌ات را یک‌جا جمع کنی و در یک چشم به ‌هم زدن همه را ببازی و دیگربار از نو آغاز کنی و از باخته‌ها شکوه نکنی / اگر بتوانی قلب و روح خویش را پس از آن‌که دیرزمانی‌ست که از تو گسسته‌اند به فرمان آوری و هم‌چنان به فرمان داشته باشی هرچند که جز اراده که می‌گویدت‌: «پایداری کن» هیچ نمانده باشد / اگر بتوانی با فرودستان سخن بگویی با فروتنی و با شاهان هم‌گام شوی بی‌آن‌که زیردستان را از یاد ببری / اگر نه دشمنانت و نه دوستانت قادر به رنجاندنت نباشند، اگر همه به تو تکیه داشته باشند و تو به هیچ‌کس / اگر بتوانی هر دقیقه‌ی بازنایافتنی‌ات را با شصت ثانیه تلاش ازرشمند پر کنی آن‌گاه، همه‌ی دنیا و هر آن‌چه در آن است از آن تو خواهد بود و فراتر از این فرزندم، تو را انسان می‌توان نامید.»
 
رودیارد کیپلینگ 
 
او در سن ۴۳ سالگی و در سال ۱۹۰۷ تحت عنوان اولین انگلیسی، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات شد. آکادمی ‌سوئد علت انتخاب کیپلینگ را قدرت مشاهده و تخیل پیشرو و هنر توصیف او ذکر کرد. در همان سال، دانشگاه‌های دورهام و آکسفورد و سال بعد دانشگاه کمبریج نیز به او درجات افتخاری اهدا کردند. رودیارد کیپلینگ سرانجام در تاریخ هجدهم ژانویه سال ۱۹۳۶ میلادی - زمانی که ۷۰ ساله بود - در لندن درگذشت و در کلیسای وست‌مینستر به خاک سپرده شد.
 
وی در مشرق به‌‌عنوان مشهور‌ترین ادیب و نویسنده‌ی انگلیسی مطرح است. کارهای وی دارای تنوع شگفت‌انگیزی می‌باشند. کیپلینگ، افق فکری وسیعی داشت و در آثار خود، همه‌ی حواس حتی بویایى خواننده را برمی‌‏انگیخت. واقع‌‏بینی و واقع‌‏نگاری از یک سو و استفاده‌ی مناسب از کلمات و زبان محاوره‌‏ای از سوی دیگر، در راه هدف نویسنده که مضامینی چون میهن‌‏پرستی، شهامت، بردباری و کمک به هم‌‏نوع بود، قرار دارد.

یک هفته 7 چهره؛ خواستگار بهاره افشاری و بازگشت شادمهر عقیلی


برترین ها - ایمان عبدلی:
 
گاها برخی یادداشت ها در لحظات آخر دچار ممیزی می شود و به اجبار محتوا را تغییر می دهیم. این هفته یادداشت مربوط به قاتل سریالی اراک دچار همین معضل شد و هفته قبل یادداشت مربوط به نواب صفوی، این هفته محتوایی دیگر جایگزین کردیم و هفته قبل اما به کنایه نقطه چین گذاشتیم.

 مورد بعد در مورد چهره «منهای یک» است در حد یک خط و در فرم توئیت. احتمالا در برخی هفته ها که سوژه ها بیش از اندازه باشد «منهای یک» را کار خواهیم کرد، مثل این هفته و کی روش و مورد آخر این که پشت هیچ کدام از این یادداشت ها ادعای کار تخصصی نیست و صرفا فضایی کوچک است برای شنیدن همدیگر.

کی روش یا (عصبانی هفته)

تمام این مصاحبه ها کنار نام «ایران» ثبت می شود، یک «ایران» عصبانی! حس خوبی نیست.
 
حامد همایون یا (دوباره عشق هفته)

حامد همایون پدیده این ماه های موسیقی پاپ ایرانی است. صدای او را هرجایی که باشید می شنوید. از تاکسی و خیابان تا مترو و حتی مجالس شادی. او ظرف چند ماه به قله ی موسیقی پاپ ایرانی رسیده. مشابه روندی که در سبکی دیگر مثلا: چارتار طی کرده و در یک بازه زمانی کوتاه به شهرت و محبوبیت رسید.

 بررسی یک قطعه موسیقی و یا ارزش هنری یک موزیسین کار دشواری است، چون مساله فقط سنجش ساختار و کیفیت کار هنری نیست. در سنجه ی موسیقی باید فرایندهای احساسی و حتی تجربیات بشری را هم لحاظ کرد، چون حتی شکل زندگی ما هم می تواند در نگرش و قضاوت ما نسبت به ارزش کار یک هنرمند موزیسین تاثیر گذار باشد.
 
 یک هفته 7 چهره؛ خواستگار بهاره افشاری و بازگشت شادمهر عقیلی

از همین جهت منتقدان متخصص موسیقی کار دشواری دارند و غالبا نمی توانند در مدت زمان کوتاهی پس از عرضه کار و با یکی و دوبار شنیدن کار دست به نقد اثر بزنند. در مورد حامد همایون هم تمام این تفاسیر به قوت خودش باقیست و اینجا نمی خواهیم حکم تام و تمام بدهیم. همه ی این ها یعنی این نوشتار به هر حال تا حدی نظر شخصی است چون به هر حال نگرش من (ما) هم تا حدی متاثر از تجربیات شخصی است، مثلا در قیاس با سینما موسیقی را نمی شود، تماما ساختاری نقد کرد.

موسیقی حامد همایون نگاه جدیدی است، از این لحاظ که در روزگار فراوانی ناله و طغیان و شکوه های عاشقانه مبتذل، نواهایی شوخ و شنگ عرضه می کند. نباید فراموش کنیم که این نگاه جدید خودش برندی است برای یک جوان تازه کار در بازار موسیقی. همایون با همین نشانه جای خودش را باز کرده و خوب هم دیده شده، اما آیا این دیده شدن ثمره ی یک تولید هنری است و یا صرفا یک تولید بازاریِ بدون کار خلاقانه است؟

 اگر فرض بگیریم این قطعات در جهت تامین بازار موسیقی فراهم شده، هیچ نقدی به همایون و شکل کارش وارد نیست، کما این که او در این راه مسیر درستی را هم انتخاب کرده و با بهره گرفتن از ذائقه قابل پیش بینی مخاطبان ایرانی، کارش را خوب پیش برده. صدایی رسا و محکم (که با فریادهای پی در پی به رخ کشیده می شود) فراز و فرود های نه چندان موزون و بلکه بیشتر هشداردهنده! (از جنس فراز و فرودهای مداحان) که با سلیقه مشتریان عامی تر موسیقی هم آمیخته است و البته جوانی که سعی می کند محجوب و کم حرف جلو بیاید. این ها قواعد بازار است که همایون و تهیه کننده آثارش به خوبی آن ها را کنار هم چیده اند. موسیقی عوامانه و بازاری چیزی بیشتر از این نمی خواهد؛ کمی رویاسازی و چند فریاد و اندکی هم افه های عوام پسند.

مشکل اما از آن جایی شروع می شود که کار بازاری را در قالب یک کار هنری عرضه می کنیم. در واقع وقتی روی یک پازل تولیدی و صنعتی کاور روشنفکری و هنرمند مآبانه می کشیم، به نوعی در اقدامی متناقض هم به ضعف و کمبودهایی در کار اشاره غیر مستقیم کرده ایم و هم ادعایی می کنیم که اساسا فقط ادعاست!

کارهنری در ذات خودش از نوعی هماهنگی موزون عناصر مختلف بهره می برد. یک قطعه موسیقی اگر به گوش ما شنیدنی می آید و در گذر سال ها ماندگار می شود، بیشتر از هر چیز چون به ذات کار هنری (هماهنگی و ترکیب موزون) نزدیک است، عاقبت به خیر می شود. مثلا قطعه ی «الهه ناز» از هماهنگی موزون چند عنصر جدا از هم تشکیل شده که در نهایت ذوق کنار هم  دلنشین جلوه می کند.

 صدای بم بنان با آن کلام خواهشگرانه ی عاشقانه و ملودی ویران گر کار، قطعه ای ساخته که بارها بازخوانی اش کهنه و تکراری اش نمی کند. هنر در چنان ذوقی نهفته است و بازار هم در کارهایی مثل: «دوباره عشق». منتهی اگر تولید بازاری را به اسم کار هنری عرضه کنیم و بعد ادعایی نامتناسب برداریم، در گذر زمان سلیقه شنونده را تنزل می دهیم، او گمان می کند در حال مصرف هنری است. اما در واقع این ها اصواتی است برای حواس پرتی و تخلیه احساسات منفی و مثبت!

موسیقی برساختی است که بر خلاف مذهب و ملیت و...هیچ مسلکی را ترویج نمی کند، اما ما به آن گرایش داریم و با آن تجربه هایمان را پیوند می زنیم، پس بی نهایت مهم و قابل توجه است. اما انگار ما طی این سال ها موسیقی خصوصا مدل پاپیولار آن را خیلی سهل انگارانه نگاه کرده ایم، چنین امکان بی نظیری را با یک سری آثار مبتذل هدر داده ایم. چه کسانی از این تنزل نفع می برند؟ پرسش اساسی همین است.


 
شادمهر عقیلی یا (مهاجر هفته)

شادمهرعقیلی متفاوت ترین خواننده نسل اول پاپ خوان های پس از انقلاب است. او در فضای دولت اصلاحات و گشایشی که ایجاد شده بود و کنار عصار و اصفهانی رشد کرد و به سرعت هم چهره شد. پکیج دلبرانه بازار و هنر جایگاه او را روز به روز بالاتر برد. تصویر جوانانی که گیتار به دوش در خیابان ها پی رویای شادمهرگونگی طی مسیر می کردند، هنوز در اذهان ما است. شادمهر مهم است.

حضور او در بازار موسیقی ایرانی موجی را ساخت که هنوزهم پیروانی دارد. به سیل خواننده هایی که سعی کرده اند موفقیت او را کپی کرده اند، توجه کنید؛ محسن یگانه و حمید عسگری و حتی پاشایی. این ها در زمین بارور شادمهر قدم زده اند و بعدتر هر کدام هویت مستقل خودشان را پیدا کردند. غرض این که وجود شادمهر را صرفا وجود و حضور یک خواننده پاپ نبینید. او در یک بزنگاه اجتماعی به موسیقی وارد شد و خروجش هم باز در بزنگاه تاثیر گذار دیگری بود. ورود و خروج او متاثر از اتفاقات مهم سیاسی بود که ناخواسته وجود او را فراتر از یک خواننده ساده می کند.
 
 یک هفته 7 چهره؛ خواستگار بهاره افشاری و بازگشت شادمهر عقیلی

شادمهر رفت و واکنش های احساسی اش نسبت به اتفاقاتی که برایش افتاده بود را در آلبوم «آدم فروش» بیرون ریخت. پشت آن کلیپ های ساختار شکن و عاصی دائما فکر می کردیم که چه حسی و چه اتفاقاتی نهفته است. می شد حدس هایی زد اما...در هر صورت شادمهر از اینجا و از درون و از موقعیت خودی به یک فضای غیر خودی پرتاب شد؛ سرمایه ای که سوخت شد و آسان از دست دادیم اش.

حالا پس از چند سال او دوباره موقعیت هنری اش را در آن ور آب ها پیدا کرده و وسوسه بازگشت او هر از چند گاهی رسانه ها و طرفدارنش را قلقلک می دهد. این وسوسه بیشتر محصول ناباوری هواداران با قضیه مهاجرت اوست. ناباوری گاها می تواند تولید کننده افکار کذب باشد. توصیف این موقعیت روشن می کند که چرا نباید در مورد شادمهر یک طرفه به قاضی برویم و با القابی مثل: وطن فروش کار را برای خودمان راحت کنیم؟

 ما وقتی درمانده می شویم و واکنش او را نسبت به بازگشتش مرور می کنیم با یک برچسب و به راحتی وطن فروش خطابش می کنیم.. این جنس واکنش آیا راحت و فرافکنانه نیست؟ شادمهر اینجا مقصود نیست، منظور بیشتر جنس واکنش راحت طلبانه ماست.

گاهی بهتر است جای دیگری از زندگی نشست و از زاویه دیگری نگاه کرد. وطن مثل خیلی چیزهای دیگر امروز معنای دیگری دارد. چه اشکالی دارد واژه ها را جور دیگری ببینیم؟ تاکید زیادی روی واژه های مثل : وطن، نشان دهنده نیت افرادی است که قصد مرز بندی دارند و می خواهند با ترغیب احساسات کار خودشان را پیش ببرند. وقتی واژه هایی شریف کارکرد گرایانه می شوند، پس بی گمان القابی مثل: وطن فروش، از اساس محل مجادله و تفسیر است.

 ما وقتی در چنین موقعیتی با یک برچسب حکم صادر می کنیم، در حقیقت از خودمان رفع مسئولیت می کنیم. شادمهر برنمی گردد و اینجا را نمی خواهد، چون وطن فروش و خائن است! فرضا که او خائن است، اما خیلی های دیگری که دورمانده اند لزوما خائن نیستند.

 تعریف دوباره واژه ها، نور انداختن روی زوایای تاریک آن ها و اصلا مرور روندی که خیلی از نخبگان را فراری می دهد (این که یک خواننده پاپ است و خیلی مهره ی قابل توجهی نیست) کاری دشوار، تحقیقی و انرژی بر است. طبیعتا انتخاب راحتی نیست. اما همین راه دشوار از تکرار تجربیات این چنینی دورمان می کند وگرنه صد سال هم که افراد را وطن فروش و خائن تلقی کنیم، چرخشی حول یک دایره باطل است.


 
سروش رفیعی یا (سروش هفته)

سروش رفیعی پس از کش و قوس های فراوان پیراهن پرسپولیس را به تن کرد و در اولین سلفی اش با هواداران این تیم ناکام ماند. رفیعی با نزدیک شدن به جایگاه هواداران قصد داشته سلفی بگیرد، مامورین مستقر در استادیوم اجازه ی این کار را نمی دهند. ویدئوی این شادی ناکام در فضای مجازی منتشر شد و واکنش های زیادی هم داشت. در این نوشتار کوچک نسبت فوتبال و شادی های جمعی را مرور می کنیم.

گاه یک نتیجه ی فوتبالی می تواند اندازه ساعت ها تئوری سازی و نظریه پردازی چسب جمعی ایجاد کند. مصداق ماندگاراش بازی ایران و استرالیا است. دیداری که مردم را بدون دعوت به خیابان ها کشاند و ساعت ها هم در خیابان ها حفظ کرد. روز و شبی که همه عملا کنارهم بودند. سطح تحمل به بالاترین حدش رسیده بود و از هر گوشه ی خیابان و محله می شد، قابی ماندگار ثبت کرد. پتانسیل بی نظیر فوتبال در حقیقت در چنین موقعیت هایی بروز پیدا می کند. به راستی با کدام تاکتیک و استراتژی می شود چنین همدلی ایجاد کرد؟ آیا این امکان کمی است؟
 
 یک هفته 7 چهره؛ خواستگار بهاره افشاری و بازگشت شادمهر عقیلی
 
فوتبال در سال 76 دچار رنسانس شد و پس از آن حتی نقل و انتقالات تیم های رنگی هم توده ها را به دنبال خودش کشاند. باز هم مصداق می خواهید همین سروش رفیعی. بیش از یک ماه  بی شمار صفحات مجازی با اشتراک گذاری عکس ها و خبرهایی از رفیعی لایک می گرفتند و به نوعی آمدن و نیامدن رفیعی بالاتر از خبرهای مرتبط با برجام و یا هر کنش موثر سیاسی دیگری قرار داشت.

 سیل جمعیت به شدت مشتاق فعل وانفعالات فوتبالی است مصداق دیگرش نود و تعداد پیامک هایش است و باز هم مثال می خواهید پر فروش ترین روزنامه های ایرانی که ورزشی ها هستند. ورزشی هایی که عمدتا فوتبالی اند و باز هم بیشتر مختص به پرسپولیس و استقلال. این ها همه یعنی این که خوب یا بد فوتبال قدرت نفوذ بی نظیری در جامعه دارد پس نفی نشود بهتر است،البته کنترل و هدایت قطعا. اما نفی کردن کردن فوتبال و خصوصا شادی حاصل از آن، نوعی تلف کردن سرمایه اجتماعی است.

شادی سروش رفیعی در پایان بازی پرسپولیس با سایپا تنها شادی یک بازیکن نیست، شادی جمعی است که درست و غلط یک ماهی معطل این انتقال بوده اند. در نگاه اول و در واقع این میل مبتذل است اما اگر حقیقت ندارد، لااقل واقعیت دارد و واقعیت را نمی شود و نباید انکار کرد. از واقعیت می شود به بهترین شکل بهره برداری کرد. اصلا و ابدا هم نیرنگی در نیست. این ها تاکتیک هایی است برای تبادل دو سر برد میان نهادهای کنترل کننده و جمعیت. مگر انگلستان از کنارهم گذاشتن بازیکنان و تماشاچیانش ضرر کرده؟ غیر این است که شکوه آخر هفته های جزیره را به واسطه سیل مشتاقان فوتبال دوستش هیچ جای دنیا ندارد؟ از بندر لیورپول تا منچستر، آخر هفته ها کلی جماعت سرخوش دارد که می روند انرژی می گیردند و انرژی می دهند. اعتماد سازی شادی می آورد و شادی متقابلا اعتماد ساز است. استادیوم های فوتبال ایرانی فاقد این عناصر است. حیف است این همه اشتیاق تلف شود.


 
کریم انصاری فر یا (لژیونر هفته)

پیوستن کریم انصاری فر به المپیاکوس یونان بزرگ ترین خبر فوتبالی این چند وقت اخیر بود. به هر حال طی سالیان اخیر نتوانسته ایم برای باشگاه های اروپایی اعتماد سازی کنیم و آن ها ترجیح داده اند از میان گزینه های کم هزینه آفریقایی و امریکایی لاتین و آسیایی هایی چون ما، روی دوتای اول را سرمایه گذاری کنند. لژیونر های ایرانی عموما در تیم ها و لیگ های درجه دو فعالیت می کنند و ما حتی در قیاس با ژاپن و کره جنوبی که روزگاری پایین تر از ما قرار داشتند، دست پایین را داریم.

اما المپیاکوس درجه یک است و کریم انصاری فر می تواند دوباره ایران را به سطح اول اروپا برساند. مسیر فوتبالی انصاری فرد مسیر جالب و روشنی است، او با اتفاقاتی که در پرسپولیس و تراکتور برایش افتاد، قاعدتا باید در بایگانی فوتبال ایرانی دفن می شد، اما «اصالت» رفتار نجاتش داد. خطر کرد و با انتخاب هایش نشان داد گاه ولع موفقیت با انتخاب های درست می تواند به جاهای خوبی ختم شود.
 
 یک هفته 7 چهره؛ خواستگار بهاره افشاری و بازگشت شادمهر عقیلی

 «اصالت» رفتار انصاری فر به یاد آورنده رفتار ورزشی وحید هاشمیان است. معدود فوتبالیست هایی که از منافع زود گذر گذشتند و همیشه دورتر را دیدند. انصاری فر اگر در ایران می ماند، از لحاظ محبوبیت و شهرت و حتی مسائل مالی احتمالا در فضای بهتری بود، اما او از یک خیر زود گذر به نفع یک خیر بلند مدت ماندگار چشم پوشی کرد.

«اصالت» یعنی این که موفقیت برای او در شهرت سریع السیر و تیتر بودن های زود گذر خلاصه نشد. او به یونان رفت، جایی ناشناخته برای فوتبالیست های ایرانی قبل از او گمان کنم، فقط منصوریان و نکیسا در آن جا توپ زدند به یک تیم معمولی رفت اما هفته ها موفقیت و طی مسیر حرفه ای هم تیم ملی را به او برگرداند و هم المپیاکوس را خواهش کرد.

مسیر شناخت آدم ها را از انتخاب هایشان می شد فهمید برخی ها دائما چپ و راست می روند و ویترین ناتوانی ها و سردرگمی های یک شخصینت نابالغ اند. خودشان را هدر می دهند و دیگران را هم آزار.

 مصداق نزدیک اش رامین رضائیان که نفهمیدیم چطور به ترکیه رفت و چرا برگشت و عوالمش قابل درک نیست. مثال نزدیک ترش منصوریان که زود رسید و زودتر هم خواهد افتاد. دوری این ها همه از اصالت رفتاری است که ندارند و دیگرانی مثل: وحید هاشمیان و یا کریم انصاری فرد دارند، شاهزادگان عکس و فضای مجازی نمی توانند تمرکز کافی برای یک روند موفقیت آمیز داشته باشند و تمرکز فعلِ اصیل هاست.


 
عباس صحرایی یا (دیوانه وار هفته)

قاتل سریالی اراک، طی هفته گذشته اخبار را تحت تاثیر خودش قرار داده بود. نمونه تمام و کمالی از یک جنونِ غافلگیر کننده که انگار از دنیای فیلم ها و سریال ها پا به دنیای واقعی گذاشته بود. او درابتدا خانواده یک پلیس را به رگبار بست. به دلیل آن چه که خودش پاسخ رد دختر آن خانواده به ازدواجش قلمداد کرده و بعدتر خانواده فردی را به رگبار بست که یک سال پیش یکی از آن ها را کشته بوده و حالا منتظر قصاص اش بودند.

جامعه ما در شرایط دشواری است. گسست ساختار سنتی خانواده ها و نداشتن بدیلی برای خانواده هایی که قوام گذشته را ندارند، در کنار تحولات اجتماعی - سیاسی که در مجموع منجر به افزایش فشار به نهاد خانواده شده و در کل خانواده را فقیرتر کرده (در تمامی ابعاد نه صرفا مالی) همه و همه باعث شده که جایگاه شیووخیت و کدخدا منشی هم از دست برود و وقتی بوروکراسی هم پیچیده و سردرگم باشد، افراد میل بیشتری به حل تنازعات از طریق رویا رویی های شخصی می روند و بستر این گونه جنایت ها بیشتر می شود. این بعد بازدارنده کار است در مرحله ای که می شود پیشگیری کرد.
 
 یک هفته 7 چهره؛ خواستگار بهاره افشاری و بازگشت شادمهر عقیلی

به نظر انرژی گذاری رو مباحث بازدارنده تنها راهی است که می تواند وقوع جنایاتی این چنین را کم کند. انسان سازی نه در ابعاد ایدئولوگ و شعاری آن بلکه کاربردی و ملموس وظیفه ای است که بیشتر از هر چیز نیاز به سازمان هایی قدرتمند و ساختارمند دارند. آموزش و پرورش سرحال و رسانه های تاثیر گذار انسان ساز ترین نهادهای یک جامعه هستند که می توانند با نزدیکی و لمس افراد جامعه تنش را کاهش دهند. مضاف بر این ها وجود مراکز روانشناسی کارا و موثر و بیمه های حمایتی در جهت پاکسازی روان افراد می تواند اثرساز باشد و گره ها را نه که محو اما کمتر کند.

نباید از یاد ببریم که افراد در حصار خانواده و نهادهای دیگر رشد و پر ورش پیدا می کنند و این معادلات چند وجهی راه حل های یک شبه و یک ساله و یک دولته ندارد. اصلا القای نگاه بلند مدت به تمام افراد جامعه و تمرین شکیبایی و مسئولیت پذیری و رفع نگاهی که هنوز دنبال پادرمیانی است گرچه که ظاهرا فضا را از انعطاف می اندازد اما ما را با سرعت بیشتری به پذیرش قانون و مدرنیته ای واقعی و نه نمایشی سوق می دهد.

سرمایه گذاری روی مباحث بازدارنده کم هزینه تر از ورود به مباحث دشوار حقوقی بعد از واقعه نظیر: قصاص است. مباحثی که تبدیل به کلاف سر درگم می شود سرشار از ملاحظات است و نهایتا هم به نتیجه روشنی نمی رسد. مثل همین یادداشت کوچک که در ابتدا به جنبه ی دیگری از این واقعه پرداخته بود و به دلایلی با زاویه نگاه دیگری نوشته شد!


 
رکن الدین خسروی یا (هنرمند هفته)

کارگردان و پیشکسوت تئاترغربت درگذشت. تیتر تکراری و مرگ که تکراری است و همیشه تازه، مرگ که بنا به روایات مذهبی ما مسلمانان و حتی ادیان ابراهیمی تذکری است و یادآوری که قرار است تکانی ایجاد کند، ما را در مواجه با خود ما مورد پرسش قرار بدهد! مرگ خسروی از پایه گذاران و از نسل اول تئاتر جدی ایران چه چیزهایی باید یادمان بیاورد؟ او و امثال او که از صفر هنر نمایش شروع کرده اند و پایه ریز ساختمانی شدند که حداقل این روزها رونق مالی دارد و شبی 70 اجرا در همین تهران به خوبی خوشی برگزار می کنند.

خسروی امثال مشایخی را روی صحنه آورد. هنر بازیگری اکبر زنجانپور را شکوفا کرد و یکی مثل: رویا تیموریان را در بازیگری بارور کرد.  او هم نسل هایش متن هایی را روی صحنه آوردند، که همین امروز موجب مباهات است و هنر مملکت از آن تغذیه می کند. یعنی این که آن ها معمار فرهنگ بوده اند نه  مصرف کننده های خوش ژست و اطوار. حالا امروز هر چقدر هم که پیام تسلیت بفرستند آیا جبران بیست سال دوری او از وطن می شود؟
 
 یک هفته 7 چهره؛ خواستگار بهاره افشاری و بازگشت شادمهر عقیلی

مرگ مگر تکانه ای نیست؟ پس چرا همین امروز نمی توانیم با وسعت نظر دیگران دور افتاده را در همین خاک جمع کنیم؟ آیا این تنگ نظری ها خسارت اش کم از زلزله و سیل و... است؟ اصلا اگر فرهنگ و هنر یک مردم و یک مملکت از خوب هایش تهی باشد چه کسی و با چه توانی فکر بسازد؟ مگر فکرها فردا را نمی سازند؟ مگر فردا استعاره ای از امید نیست؟ چگونه امیدوار باشیم وقتی مرگ یادمان می آورد که خیلی از خوب هایمان را با قفل تنگ نظری خانه نشین کرده ایم.


 
بهاره افشاری یا (او یک فرشته بود! هفته)

ظاهرا خانم بهاره افشاری خواستگاری اینستاگرامی داشته که پس از پاسخ رد ایشان تهدید به اسید پاشی کرده و با شکایت خانم افشاری و تلاش پلیس فتا ظرف 48 ساعت به دام افتاده و قضیه ختم به خیر شده.  پلیس فتا  یک زامبی مجازی را به دام انداخته، افتخارش برای پلیس های زحمتکشی که داریم و نفع اش هم برای همه ما و خصوصا خانم افشاری که می تواند با تکیه بر چنین امنیتی کار کند و حتی در کمال ناباوری مشهور هم باشد!
 
 یک هفته 7 چهره؛ خواستگار بهاره افشاری و بازگشت شادمهر عقیلی

همه ی این فرایند قابل درک است و در این میان کمی مصاحبه ی خانم بازیگر عجیب است این که به برخی رسانه ای تاخته و توصیه به خوردن قرص آرامبخش کرده! واقعا چه نیازی به این مصاحبه بود؟ تا جایی که مشاهده کرده ایم اصولا ژست عصبانیت بیشتر مناسب عکس های پروفایل نوجوانان امروزی است که صورتی مچاله و کلافه نمایش می دهند و بعد گمان می کنیم نکند القای این حس به واسطه شهرت و به مدد رسانه ها یک شکلی از کاراکتر سازی است . به هر حال افراد در جایگاه های مختلف سعی می کنند خاص جلوه کنند، گاهی با تلاش و کارنامه ی پر بار و ماندگار و گاهی با اقدامات زود بازده و سطح پایین و دم دستی.

 در هر صورت فراموش نکنیم که خاص بودگی فقط تا اندازه ای ساختنی است و بخش قابل توجهی از آن ذاتی است و با هیچ مصاحبه و اطواری ایجاد نمی شود و اصلا هر تلاش برای خاص بودن اتفاقا خبر از یک وجود خام می دهد. فرقی نمی کند حامد بهداد باشی و روی میز بیایی و یا خواننده ی چارتار باشی و واژه ها را بجوی و بدعت گذاری کنی. همه ی این ها تلاش برای خاص جلوه کردن است و هرگونه تلاشی در این ژانر اعترافی صادقانه است. پیروان این مسلک در موقعیت خودشان را افشا می کنند، آن ها در نوجوانی مانده اند، تا حدی که یک نوجوان را درک می کنید، بفهمیدشان!

چرا «نماز» فریدون فروغی «نیاز» شد؟!

گفتگو با اسفندیار منفردزاده، آهنگساز

ماهنامه هنر موسیقی: «فریدون فروغی» دو ترانه با آهنگسازی «اسفندیار منفردزاده» خوانده است. ترانه «نماز» که با نام «نیاز» نیز منتشر شده است و دیگری «فریادرس» که در فیلم «تنگنا» ساخته «امیر نادری» قرار گرفت. به همین منظور و برای گفتگو با این آهنگساز که پیش از انقلاب بسیار پرکار بوده است، به سراغ ایشان رفتیم. فرآیند انجام این مصاحبه و انجام آن در آخرین لحظات بسته شدنِ این پرونده به شکلی بود که امکان طرح پرسش های تکمیلی برای رفع برخی ابهامات و بیان توضیحات بیشتر به وجود نیامد. آنچه پیشِ رو دارید حاصل گفتگوی ما درباره دو ترانه گفته شده است.

جناب منفردزاده! کاری به نام «نماز» را ساختید که نامش به «نیاز» تغییر کرد؛ چرا این اتفاق افتاد؟
- من روی شعری سروده «شهیار قنبری»، موسیقی ترانه ای را ساختم که نامش «نماز» بود و البته نامش نماز ماند و خواهد ماند. بهتر است همگان بدانند (بدون پخش این ترانه از رسانه ها) پس از گذشت چند ماه که از پخش صفحه آن گذشت و به دنبال استقبال و درخواست زیاد مردم برای پخش آن از رادیو و تلویزیون، فر یدون فروغی و «رامش»، بدون اجازه من و قنبری، «من نمازم تو رُ هر روز دیدنه» را به صورت «من نیازم...» خواندند تا ا رسانه های دولتی قابل پخش باشند و با اعتراض برخی ها روبرو نشوند. «نیاز» نامی بود که به خواست رادیو با صدای آن دو خوانده شد و نه «ساواک». 

دیگه فریادرسی نیست...

پس از آن بود که نشریات و رسانه ها توانستند «نیاز» را تبلیغ کنند. بد نیست بدانید که پس از گذشت بیست و چند سال از انقلاب، جوانی لس آنجلسی خوان و البته بدخوان، در لس آنجلس بدون اجازه خالقان ترانه، نمی دانم چرا «نماز» را «نیاز» خوانده است. شاید نمی داند که «نیاز» بیان درخواست احتیاج جسمی انسان است اما «نماز» بیان احتیاج عاطفی و احساسات عاشقانه و انسانی.

«نماز» را برای خواندن در کجا و به چه کسی سپردید؟
- این ترانه را با صدای فریدون فروغی و رامش ضبط کردیم و برای تکثیر روی صفحه و انتشار آن به دو پخش کننده متفاوت فروختیم و به هیچ وجه آن را به رادیو و تلویزیون نسپردیم. از ترانه «مرد تنها»، با صدای «فرهاد» برای فیلم «رضا موتوری» به بعد، من اشعار را برای ترانه شدن به سلیقه خودم انتخاب می کردم و از این رو می دانستم انتخاب من با سلیقه «شورای شعر و ترانه رادیو» منطبق نیست و آن اشعار، قابل پخش نیستند. به دلیل همین شرایط هم بود که روی صفحه «داش آکل» نوشتم: «پخش از رادیو تلویزیون های کشور ممنوع است.»

آیا دستگاه امنیتی برای ساخت این ترانه با شما برخوردی هم داشت؟
- بله؛ بعد از انتشار صفحه «نماز» در آذر ماه 1351، سه دفعه به ساواک احضار شدم و از من بازجویی شد. می گفتند این ترانه توهین به اسلام است! یک بار یک نوازنده ویلن با نام مستعار «عباس تجویدی» که بازجوی ساواک بود، گفت شرکت تولیدکننده این کار، یهودی است و شما آگاهانه و عمدا این ساز را کوک کرده اید. شما قم را به هم ریخته اید! همین احضارها و بازجویی ها برای شهیار قنبری و «خسرو لاوی» (ناشر یهودی اثر) نیز اتفاق افتاد.

دیگه فریادرسی نیست...

آیا شما در جریان اجراهای مجدد این ترانه با نام «نیاز» هم همکاری داشتید؟
- اجرای مجددی نشد؛ تنها هر جا که کلمه «نماز» بود آن را «نیاز» خواندند. نه؛ اصلا من موسیقی بدون کلم را در اختیار خوانندگان قرار نداده بودم و نه من و نه قنبری اجازه اجرای مجدد و تغییر «نماز» به «نیاز» را نداده بودیم و با آنکه خوانندگان این ترانه هر دو از نارضایتی ما آگاه بودند، به رادیو رفتند و آن واژه دولت پسند را بازخوانی کردند و توانستند بدونتمایل من، پخش آن را از رسانه های دولتی ممکن کنند اما با وجود تبلیغات بسیار برای «نیاز»، این ترانه با نام «نماز» در خاطره جمعی مردم شکل گرفت و ماند.

با اینحال، چه شد که فریدون فروغی، ترانه دیگری از ساخته های شما را برای فیلم تنگنا اجرا کرد؟
- انتخاب صدا برای آهنگساز درست مانند انتخاب ساز است. انتخاب فروغی برای تنگنا پیش از «نیاز» بود و پایان همکاری من با ایشان بعد از تجاوز (!) به ترانه «نماز». ترانه «تنگنا» نخستین کاری بود که با صدای فریدون فروغی روی شعری از «فرهاد شیبانی» برای موسیقی متن فیلم ساختم و ضبط کردم. فریدون هم به خوبی و زیبایی آن را اجرا کرد.

دیگه فریادرسی نیست...

آیا فرهاد شیبانی این ترانه را پیش از فیلم ساخته بود یا بر مبنای داستان فیلم آن را سرود؟
- فرهاد شیبانی هرگز ترانه ساخته است؛ چون شاعر – آهنگساز نبوده است. (مانند «عارف قزوینی» یا «جهانبخش پازوکی») این شاعر بزرگوار و دوست داشتنی؛ تنها «شعر» سروده است و این شعر را من از میان اشعارش مناسب و همدل با فیلم دیدم. اجازه دادند که آن شعر را ترانه کنم و به کار گیرم. متن ترانه با موضوع فیلم همخوانی کامل دارد. ترانه «تنگنا»، بیان شاعرانه داستان زندگی «علی خوش دست» قهرمان آن فیلم است.

«فریدون فروغی» بی دردسر بود، «اِبی» بهترین!

گفتگو با ویگن داوودی، صدابردار
ماهنامه هنر موسیقی: «ویگن داوودی» متولد 1329، از نسل آفرینندگان بزرگ ترانه نوین است. او از صدابرداران مطرح تاریخ نوین موسیقی ایران و به همراه مرحوم «آندرانیک»، یکی از عوامل تاسیس و تجهیز خاطره انگیزترین استودیوی ضبط ایران، استودیو «پاپ» بوده است.

با ویگن داودی در دفتر کارش که در نزدیکی استودیو پاپ قرار دارد و مملو از وسایل و یادگارهای خاطره انگیز تاریخ موسیقی پاپ ایران است، به گفتگو نشستیم. هر چند بهانه این گپ و گفت «فریدون فروغی» بود اما سخنانی که داودی در باب برخی اتفاقات و بعضی مسائل فنی مطرح کرد و خاطراتش از زنده یاد «واروژان»، به اندازه ای جذابیت داشت تا در همین مجال منتشر شود و همین نیز اتفاق افتاد. پیش از آغاز گفتگو، قسمت هایی از آثار فریدون فروغی را پخش کردیم و ویگن داوودی به خواست ما و با بردباری بسیار، آثاری را که صدابرداری آنها را انجام داده، شناسایی و استودی ضبط آنها را نیز برای ما مشخص کرد. 

بر این اساس مشخص شد ترانه های «قوزک پا»، «نماز»، «خاک»، «ماهی خسته من» و ... که از مطرح ترین اثار فریدون فروغی اند، هنر صدابرداری ویگن داوودی را نیز به همراه دارند.

جناب داوودی! از قدیمی ترین همکاری شما با فریدون فروغی آغاز می کنیم. به گفته خودتان، ترانه «قوزک پا» را در استودیو «الکوردویس» ضبط کرده اید؛ اما در زمان تولید این ترانه ظاهرا در سوییس مشغول تحصیل بوده اید، چگونه این صدابرداری انجام شد؟
- من از اواخر سال 1348 تا اواخر 1349 در استودیو الکوردویس فعالیت می کردم اما بعد از آنکه برای تحصیل به خارج از کشور رفتم، در فواصل چند روزه ای که به ایران می آمدم با الکوردویس نیز همکاری می کرم و احتمالا ترانه «قوزک پا» در یکی از همین فواصل حضور من در ایران ضبط شده است.

استودیو الکوردویس متعلق به «بابک افشار» و مکانی است که نخستین حضور شما در صدابرداری در آن اتفاق افتاده است، چگونه گذرتان به آن استودیو و این حرفه افتاد؟
- حوالی سال 13418 من در طبقه فوقانی استودیو الکوردویس، کار فنی انجام می دادم. در حقیقت کارم تکثیر موسیقی و تعمیر دستگاه های مرتبط با آن بود. یک روز اشکال در دستگاه ضبط الکوردویس پیش آمد و آقای افشار از من خواست تا آن مشکل را برطرف کنم. بعد از اینکه دید مه به مسائل فنی دستگاه ها آشنایی دارم، از من خواست همانجا بمانم و با او به صدابرداری بپردازم.

صدای خاص؛ صدابردار خاص

ترانه «نماز» که بعدا به «نیاز» تغییر نام داد نیز توسط شما و در استودیو الکوردویس صدابرداری شد، چه اندازه در جریان اتفاقات مرتبط به این ترانه قرار داشتید؟ چرا این ترانه برای اجرا در اختیار «رامش» هم قرار گرفت؟
- این آهنگ را اول فریدون خواند و بعد رامش را آوردند و نام ترانه را هم به «نیاز» تغییر دادند که او طبق عادتی که داشت بسیار اصرار کرد این کار را بخواند. او برای خودش جایگاهی برتر از دیگران قائل بود و علاقه داشت که کارهای خوب را همیشه خودش اجرا کند. همین اتفاق برای ترانه «می تونی مشت منُ وا بکنی» که خواننده ای به نام «اونیک» آن را ساخته و خوانده بود، نیز افتاد. حتی ایشان به خواندن ترانه مشهور «طلاق» هم علاقه نشان داده بود و وقتی با تاکید سازنده اثر برای گرفتن تصمیم نهایی روبرو شد، گفت نمی خوانم! بعد از آن بود که ترانه به خانم «آتشین» سپرده شد.

آیا ترانه ای هست که فریدون ابتدا آن را خوانده و ضبط کرده باشید اما با صدای دیگری منتشر شده باشد؟
- بله، ترانه مشهور «مرداب» را ابتدا با صدای فریدون فروغی و تنظیم «مارسل استپانیان» ضبط کردیم اما «حسن شماعی زاده» و فروغی در اجرای قسمت های اوج آن با یکدیگر هم نظر نبودند و قرار شد که فریدون برود و بعد تصمیم بگیرند. این کار را «داریوش» هم خواند اما باز هم در نوع اجرا با یکدیگر به توافق نرسیدند. بعد هم شماعی زاده خودش ترانه را خواند و مدتی بعد از آن با تنظیم تازه ای از واروژان و با صدای آتشین منتشر شد.

با توجه به شباهت های بسیار زیاد دو اجرای «نماز» و «نیاز» آیا وقتی نام ترانه به نیاز تغییر کرد، آن را از ابتدا و دوباره ضبط کردید یا فقط قسمت های حاوی واژه «نماز» مجددا ضبط شد؟
- از ابتدا و مجدد ضبط شد. اساسا آن زمان ما امکان اصلاح به این شکل و به آسانی را نداشتیم؛ چون ارکستر، کامل اجرا می کرد و ما همه سازها را با هم ضبط می کردیم؛ صدای خواننده را هم همینطور. ضمن اینکه حتی اگر امکان چنین کاری هم بود در خصوص خوانندگانی انجام می شد که برای ضبط یک ترانه چندین بار و روزها باید به استودیو می آمدند، نه خواننده ای در سطح فریدون فروغی که به راحتی و در کمترین زمان کار را می خواند و ضبط می کردیم. وقتی تغییری مثل همین نمونه در ترانه اتفاق می افتاد، برای خواننده مسلطی مانند فریدون، اتفاقا راحت ترین راه، اجرای مجدد از ابتدا تا انتهای کار بود!

صدای خاص؛ صدابردار خاص

پس از شنیدن ترانه «گرفتار» که از با کیفیت ترین آثار فریدون در همه ارکان و از جمله صدابرداری است و توسط مرحوم «کلهر» صدابرداری شده است، گفتید: «اگر دوباره ضبط و میکس شود بهتر از این خواهد شد»، دلیل این نظرتان چیست؟
- آقای کلهر زیاد موافق صدای درام و توجه به ضبط آن مانند دیگر سازها نبود و در ضبط این ترانه نیز، از درام غفلت شده است. البته سال ها پیش از فعالیت استودیو پاپ در استودیوهایی مانند «بل» و «طنین» برای درام میکروفون می گذاشتند. ضبط صدای درام از زمان فعالیت استودیو الکوردویس باب شد و میکروفون گذاشتن برای آن و ساز محسوب کردن آن در صدابرداری از آن زمان باب شد؛ تا جایی که من در استودیو پاپ، پنج میکروفون به درام اختصاص می دادم.

به هر صورت خیلی از صدابردارها به ضبط صدای درام اعتقادی نداشتند؛ زیرا ضبط صدای آن بسیار سخت و پردردسر است. مانند سازی مثل پیانو نیست که با یک میکروفون حق مطلب ادا شود. هر چند من برای پیانو نیز همانند آن صدابرداری که برای موسیقی «هزاردستان» انجام دادم، از بیش از یک میکروفون هم بهره برده ام. تنظیم میکروفون ها کار ساده ای نبود. البته باید بگویم اواخر سال 1354 و اوایل سال 1355 که دیگر به صورت ثابت فعالیت نمی کردم، سرِ ضبط برخی کارهای مهم، خیلی از همکاران اعم از خواننده یا آهنگساز یا دیگران از من می خواستند که بروم و فقط میکروفون ها را تنظیم کنم.

شما می گویید که ضبط موسیقی ترانه «ماهی خسته من» توسط شما انجام شده و ترانه «همیشه غایب» که پس از آن و ظاهرا در سال 1353 منتشر و به فیلم «تنگسیر» تقدیم شده، توسط «بابک افشار» صدابرداری شده است. آیا این دو کار که صاحب ملودی و تنظیم یکسان و حاوی کلامی متفاوت اند هم مثل ترانه های نماز و نیاز در دو نوبت مجزا ضبط شده اند؟ دلیل کیفیت ضعف تر صدا در نسخه های موجود ترانه «همیشه غایب» به نسبت «ماهی خسته من» چیست؟
- اول اینکه ترانه «همیشه غایب» قطعا پیش از سال 1353 ضبط شده است؛ زیرا مطمئنا صدابرداری آن در استودیو الکوردویس انجام شده و این استودیو هم اواخر سال 1352 تعطیل شد اما درباره پرسش دیگرتان باید بگویم که موسیقی ترانه دوم همانی است که من برای «ماهی خسته من» ضبط کرده ام و همانند ترانه های «نیاز» و «نماز» صدای خواننده دوباره ضبط شده و صرفا «میکس مجدد» انجام شده است.

حدس من این است که در ضبط مجدد این موسیقی با ترانه جدید یک بی دقتی اتفاق افتاده است و آن هم تمیز نکردن هِد دستگاه است که منجر به کم شدن کیفیت ترانه «همیشه غایب» به نسبت ترانه «ماهی خسته من» شده است. به هر کل حتما برای هدیه دادن کار به فیلم تنگسیر و به دلیل کمبود وقت، این کار آماده را با کلامی تازه میکس کرده اند.

می دانیم که شما رابطه بسیار نزدیکی با واروژان داشتید، این رابطه چه تاثیری بر روابط حرفه ای شما با همکاران تان داشت؟
- از سال 1369 به بعد واروژان هر کاری که ساخت، من با او همکاری داشتم، دلیلش هم این بود که ما با هم بسیار صمیمی شده بودیم. واروژان هر هفته دست کم سه شب در خانه ما حضور داشت. حتی هنگام صدابرداری کارهایی که بابک افشار مسئول ضبط شان بود، من برای کمک می رفتم. البته آن زمان اصلا مطرح نبود که اسم من کنار کار باشد یا بابک افشار! خصوصا زمانی که پای واروژان وسط می آمد همه ما تنها به کیفیت فکر می کردیم مثلا عمده کار ضبط ترانه مشهور «دو پنجره» را من انجام دادم اما اواخر کار مریض شدم و بابک افشار کار را تمام کرد و دو پنجره به نام او منتشر شد. من هم هرگز این موضوع برایم مهم نبوده و نیست. مهم کیفیت کار است که مخاطب را راضی می کند.

حضور آهنگسازی مانند بابک افشار به عنوان صدابردار در ضبط کارهای آهنگسازان دیگر مشکلی ایجاد می کرد؟
- طبیعی است که مشکلاتی بود. اصلا دلیل حضور «سعید کاشفی» در استودیو الکوردویس و انجام صدابرداری توسط او برای برخی آثار آن زمان، همین بوده است. مثلا ضبط ترانه ای از فریدون فروغی با نام «تنگنا» («فریادرس») توسط کاشفی، به دلیل حضور «اسفندیار منفردزاده» و مخالفت او با حضور افشار بوده است.

صدای خاص؛ صدابردار خاص

تاثیر واروژان بر زندگی حرفه ای شما چگونه بود؟
- بی شک تاثیرات زیادی داشت. بگذارید با بیان یک خاطره پاسخ شما را بدهم؛ نخستین همکاری من با واروژان، صدابرداری ترانه «بوی خوب گندم» بود. واروژان برای اجرای موسیقی این کار، ارکستری بزرگ تشکیل داده بود که تعداد زیادی سازهای بادی داشت. متاسفانه هنگام ضبط این کار دستگاه های الکوردویس توانایی دریافت حجم زیاد سازهای بادی را نداشت، از این رو به استودیو «بل» که فضای بزرگتری داشت، مراجعه کردند و متوجه شدند آنجا هم برای ضبط صدای چنین ارکستری مناسب نیست و در نهایت واروژان مجبور شد ارکستر را کوچک و عمده سازهای بادی را حذف کند و من صدابرداری نسخه نهایی را در الکوردویس انجام دادم. 

هم من از این بابت که در نخستین کارم با واروژان چنین بلایی سرش آمد بسیار دلگیر شدم و هم واروژان اصلا انتظار چنین اتفاقی را نداشت. همین اتفاق باعث شد که واروژان با جدیت مرا تشویق کند که بروم و در خارج از کشور تحصیل کنم و یاد بگیرم که چطور می شود این مشکل را حل کرد. می گفت در خارج از کشور این همه کارها با سازهای بادی به راحتی و با کیفیت ضبط می شود و ما هم باید این توانایی را به دست بیاورم. همین مسئله عاملی شد برای رفتن مه به اروپا و تحصیل در رشته صدابرداری.

برای تحصیل و آموختن فنون صدابرداری کجا رفتید؟
- من ابتدا به هلند رفتم، چون برادرم در آنجا کارمند شرکت فیلیپس بود. به او گفتم که می خواهم دررشته صدابرداری تحصیل کنم. یکی از دوستان برادرم مرا برای بازدید به برخی از استودیوهای رادیویی و تلویزیونی هلند برد و در آنجا متوجه شدم که صنعت صدابرداری تا چه اندازه بزرگ و پیچیده است و صاحب دریایی از امکانات است که ما در ایران از آنها محرومیم.

از ایشان خواستم که جایی را برای تحصیل به من معرفی کند. ایشان هم گفت که بهترین جایی که می توانی به اهدافت برسی، شرکت اشتودر (studer) است که در سوییس فعالیت می کند و ما هم سفارش لازم را برای تو می کنیم. بالاخره من به سوییس رفتم و بعد از مدتی حضور در کارخانه اشتودر و بعد از اینکه مدیران شرکت اشتیاق مرا در این کار دیدند، مرا در دوره های مختلف صدابرداری و آکوستیکو حتی تعمیرات، شرکت دادند.

در گذشته و حتی امروز هنگام صدابرداری، چه اندازه شاهد حضور مولفان آثار یعنی ترانه سرا و آهنگساز در استودیو بوده اید و اصلا چقدر حضور مولفان را در کم اشکال تر اجرا شدن آثار لازم می دانید؟
- ببینید!بسته به کیفیت کار تنظیم کننده، اوضاع متفاوت است. تنظیم کننده هایی در سطح آندرانیک و واروژان، همیشه پیش از حضور در استودیو آنقدر با وسواس به همه جوانب کار می پرداختند و هر ایرادی را در هر زمینه برطرف مخی کردند که اساسا در هنگام ضبط هیچ نیازی به حضور آهنگساز و ترانه سرا نبود. با رعایت اصول حرفه ای نیازی به حضور افرادی جز اجراکنندگان اثر در استودیو و افزودن به شلوغی و فشار و ایجاد استرس مضاعف در مراحل ضبط نیست. رعایت نشدن این اصول است که حضور مؤلفان اثر را در هنگام صدابرداری لازم می کند.

یعنی واروژان در هنگام ضبط، تغییری در پارتیتورها و ترانه ها اعمال نمی کرد؟
- هرگز اتفاق نیفتاد که واروژان سرِ ضبط دست به نت ببرد. آندرانیک هم به ندرت این کار را می کرد اما بسیاری از تنظیم کننده ها در هنگام صدابرداری آنقدر نت ها را تغییر می دادند که گاه، اثر کلا دگرگون می شد! طبیعتا در کارهای این تنظیم کننده ها آنقدر نگرانی برای ترانه سرا و هنگساز وجود داشت که خود را ملزم به حضور در استودیو می کردند.

درباره واروژان نه تنها این نگرانی ها وجود نداشت، بلکه من مدارکی دارم که او پیش از ضبط، در اصلاح تلفیق های آهنگساز و هارمونیزه کردن آهنگ در بسیاری موارد کارهایی انجام داده که در جهت استاندارد شدن اثر بوده و صد البته آهنگساز نه تنها اعتراضی نکرده که این بهتر شدن کار، او را به همکاری بیشتر با واروژان هم تشویق کرده است.

کار با کدام خواننده ها برای شما راحت تر بوده است؟
- خواننده های بی دردسر، زیاد نداشتیم! البته فریدون فروغی از بی دردسرها بود. مسلط بود و با کمترین مشکل پشت میکروفون قرار می گرفت و می خواند و ضبط می کردیم. اما بی دردسرترین خواننده پاپ برای صدابرداری، بدون شک خانم آتشین بود. برای مثال، ترانه «باور کن» را ایشان در زمانی میان نیم ساعت تا 45 دقیقه یاد گرفت و خواند و ضبط شد! همان شب، ترانه «خوابم یا بیدارم» را هم خواند که از ابتدا تا انتها حداکثر دو ساعت زمان برد. 

یعنی ایشان در یک حضور در استودیو دو کار سخت را با کیفیت بسیار خوب و تنها در مدت زمانی حدود سه ساعت یاد گرفت و اجرا کرد! البته یکی از دلایل این کیفیت و سرعت زیاد در اجراهای ایشان، شاید این بود که بسیاری از این ترانه ها مرتبط با نقش های ایشان در فیلم ها بود و طبیعتا ایشان آسان تر می توانست حس را بگیرد.

در میان خوانندگان، از منظر راحت وس ریع و با کیفیت خواندن در هنگام صدابرداری، «ابی» یکی از بهترین ها بود. ایشان کارهای واروژان را به زیبایی اجرا کرده است.

از ابی گفتید! گویا برای ترانه «کندو» که برای فیلمی از «فریدون گُله» سفارش داده شده بود، در استودیو اتفاقاتی افتاد و آنچه امروز از آن ترانه در اختیار داریم، نسخه اصلی نیست. ماجرا چه بود؟
- متاسفانه اتفاق ناگواری برای آهنگ «کندو» افتاد و آن کار در حقیقت از بین رفت. آن شبی که ما آن را ضبط کردیم، صدابرداری استثنایی و بی نظیری در استودیو پاپ انجام شده بود. ما طی ماه های پیش از ضبط این کار، با واروژان درباره حالات مختلف این آهنگ بحث کرده بودیم و من با اطمینان به او قول داده بودم که کار را با همان روش و کیفیتی که می خواهد درخواهم آورد.

واروژان می خواست که ابتدای آهنگ، حالات یک زنبور دیوانه شده در کندویی تو در تو را با صدای پرکاشن ها تداعی کند و این امر نیاز به نوعی صدابرداری داشت تا همان آشفتگی را به گوش مخاطب منتقل کند. من در زمان تمرین توانستم به آنچه می خواستیم برسم و با تغییری کوچک کار را انجام دادم. وقتی واروژان کار را شنید شوکه شد و گفت این دقیقا همان چیزی است که من در ذهن داشتم.

تنظیم کار «کندو» و صدابرداری آن آنقدر زیبا و با کیفیت از آب درآمد که ما از خوشحالی و ذوق و شوق مان دچار اشتباه بزرگی شدیم. همان شب تعدادی از عوامل فیلم و دوستان را برای شنیدن کار به استودیو دعوت کردیم اما آقای فریدون گله از این عمل ما سخت دلگیر شد. او از اینکه آهنگ فیلمش پیش از اکران توسط عده ای شنیده شده بود، بسیار ناراحت شد. در حقیقت ما متوجه شدیم که هنوز فیلمبرداریِ فیلم کند و تمام نشده و قرار بوده بخشی از فیلم روی این آهنگ پیش برود.

فریدون گله با عصبانیت از ما خواست که ریل اصلی و هشت تراک آهنگ را برش بزنیم و به او بدهیم و تنها یک کپی با پایین ترین کیفیت نگه داریم. تلاش های ما برای انصراف او از این کار نتیجه نداد و نسخه اصلی را برید و با خود برد! بعدها متوجه شدیم آن نسخه اصلی از بین رفته است و ما ماندیم و یک نسخه بی کیفیت از ترانه کندو که متاسفانه همان هم بر روی فیلم قرار گرفت.

چند سال پیش «حمید حامی» تعدادی از آثار واروژان را با تنظیم مجدد «علی موثقی» اجرا کرد که به شکل غیرقانونی نیز منتشر شد و البته ما نیز آن اتفاق را طی پرونده ای در همین منجمله پوشش دادیم و با آقایان حامی و موثقی نیز مصاحبه هایی داشتیم، شما چه اندازه در جریان این کار بودید؟
- اصلا نت ها و پاراتیتورهای اصلی واروژان را من در اختیار آقای موثقی قرار دادم. در حقیقت قرار بود تعدادی از آثار واروژان در قالب آلبومی بی کلام مجددا اجرا و منتشر شود. حتی مجوز این آلبوم بی کلام را هم گرفتیم؛ اما یک روز با من تماس گرفتند و گفتند می خواهند کارها را با صدای خواننده ها منتشر کنند. من که از این خلف وعده شوکه شده بودم حضور در استودیو را نپذیرفتم و متاسفانه این آقایان، آثار را ظاهرا بدون اجازه ترانه سراها اجرا کردند. نکته تاسف برانگیز اینکه در ضبط کارها، اشکالاتی را که در دوره واروژان به دلیل کمبود امکانات در صدابرداری وجود داشت، عینا تقلید و تکرار کردند. مثلا ما «بوی خوب گندم» را به دلیل نبود امکانات در سه قسمت ضبط کردیم و این آقایان با وجود نداشتن آن مشکلات، باز هم این ترانه را در سه قسمت ضبط کردند!

از خوش قلبی «فریدون فروغی» سوءاستفاده شد

گفتگو با تورج شعبانخانی، آهنگساز
ماهنامه هنر موسیقی: «تورج شعبانخانی» سال هاست که به عنوان آهنگساز در موسیقی پاپ ایران فعالیت می کند. زاده سال 1329 در تهران است و در دوران طلایی موسیقی و هنر ایران، خالق بسیاری از ترانه های ماندگار و خاطره انگیز بوده است که از آن جمله اند «همسفر»، «نازی ناز کن»، «پروانه من»، «هنوزم» و مانند اینها. با او که نخستین آثار رسمی اش را با صدای «فریدون فروغی» منتشر کرده است، در دفتر هنر موسیقی گفتگو کردیم.

آقای شعبانخانی! آیا پیش از همکاری با فریدون فروغی او را می شناختید؟
- ما حدودا 17، 18 بودیم و فریدون در یک گروه موسیقی، درام می زند و خوانندگی می کرد. نخستین بار من در هنرسرای نارمک، کارِ فریدون را دیدم. من گروه خودم را در همانجا داشتم و با هم رفیق بودیم و خانه های مان هم نزدیک هم بود.

ترانه های «آدمک» و «پروانه من» را پس از پیشنهاد کارگردان فیلم «آدمک» ساختید یا این ترانه ها پیش از آن ساخته شده بودند؟
- این دو ترانه را مدت ها پیش از آن فیلم ساخته بودم و هر شب اجرای شان می کردیم. یک روز دوستم آمد و گفت آقایی در سالن حاضر است که از آمریکا آمده و کارگردان است. او می خواهد برای فیلمش با تو صحبت کند. من سراغ او رفتم و ایشان خودش را «خسرو هریتاش» معرفی کرد و گفت من از این دو ترانه ات بسیار خوشم آمده و می خواهم از آنها در فیلمم استفاده کنم. گفتم آخر باید با سوژه فیلم شما هماهنگ باشد! او گفت اتفاقا این ترانه ها دقیقا مناسب سوژه فیلم من هستند. چهار، پنج ماه بعد از این گفتگو فیلم کلید خورد و البته در همین حین ماجرای سربازی من هم شروع شد.

ما در کنار هم آغاز کردیم
چه شد که ترانه های فیلم آدمک را برای خواندن به فریدون فروغی سپردید؟
- در ابتدا آقای هریتاش، کارگردان فیلم که کار مرا دیده بود از من خواست کارها را خودم بخوانم اما من عازم سربازی بودم و خواهرم به من گفت «خواندن این کارها درست زمانی که بلافاصله به سربازی می روی، فایده چندانی ندارد، کارها را به کسی بده که بتواند بعد از این فیلم هم از این موقعیت، بدون هیچ وقفه ای استفاده کند.» من هم خواندن ترانه ها را به فریدون سپردم. (البته هریتاش، «فرهاد» و «فریدون» را می شناخت، اما کار را به من پیشنهاد کرده بود.) در حقیقت فریدون کار را زنده کرد؛ زیرا این ترانه ها صدای بلند و پرحجم نیاز داشتند و من معتقد هستم که نه تنها خواننده، بلکه منِ آهنگساز هم با این آثار رو آمدم. 

به هر حال مخاطب، نام آهنگساز را هم روی صفحه می دید. بنابراین ما به صورت حرفه ای و رسمی، موسیقی و شهرت را در کنار هم آغاز کردیم. یادم می آید که بعد از اکران آدمک، «عباس مهرپویا» که در حضور او نیز ترانه ها را اجرا کرده بودم، در مصاحبه ای با یکی از مجلات آن زمان، از کارهای من تعریف کرد. این کارها تغییری در سبک آهنگسازیِ رایج آن زمان ایجاد کرد.

بعد از آدمک، رابطه شما با فریدون چگونه بود؟
- فریدون برای اجرا به جاهای مختلف دعوت می شد که در آن زمان این اجراها معادل پول در آوردن بود. بعد از آن دیگر سرش شلوغ شد و متاسفانه عده ای از شهرت او و خوش قلبی اش سوءاستفاده می کردند. 

فریدون پروژه های خوب زیادی داشت که اگر با من همراه می شد، شدنی بودند. مثلا قرار بود روی غزلیات «شوریده شیرازی» کار کند. مدتی شروع برنامه هایش با ترانه «دوتا چشم سیاه داری» بود؛ ترانه ای که گرچه تِم سنتی داشت و آن را با گیتار می نواخت اما طوری آن را می خواند که به زیبایی و دلنشینی با صدایش هماهنگ می شد. «بیژن مفید» این کار را در ریتم شش و هشت می خواند، اما فریدون در اجرایش، ترانه را رومنس اجرا می کرد و فضایی متفاوت به آن می داد که برای مخاطب نیز جذاب بود. از این رو می دانست که می تواند در فضای سنتی هم اشعار کلاسیک فارسی را به شکلی تازه، جذاب و متفاوت بخواند و برنامه های بسیاری برای این کار داشت.

از «امیر رسایی» اجرایی از ساخته های زنده یاد «محمود قراملکی» موجود است با عنوان «مرد غم»، ملودی این اثر دقیقا همان ملودی «پروانه من» است که با صدای فریدون منتشر شده و آهنگسازی آن توسط شما انجام گرفته است، دلیل این شباهت چیست؟

- من اصلا آن اجرا و ملودی را تا به امروز نشنیده ام. فقط شنیده بودم که چنین اجرایی موجود است؛ اما قطعا آهنگ من پیش از آن ساخته شده است. من چهار، پنج سال پیش از انتشار رسمی «پروانه من» آن را در گروه هایی که در هنرسرای نارمک داشتیم و من سرگروه بودم، اجرا می کردم و از این رو بسیار پیش از انتشار کار مرحوم قراملکی آن را ساخته ام.

ما در کنار هم آغاز کردیم
شما تا هفده سال پس از انقلاب فعالیتی در حوزه موسیقی نداشتید، در آن دوره به چه فعالیتی مشغول بودید؟
- هیچ! وسایل زندگی ام را می فروختم و امرار معاش می کردم تا اینکه اواخر دهه هفتاد برای نخستین فستیوال پاپ به سراغم آمدند و بعد از آن به تدریج فعالیت آهنگسازی را از سر گرفتم.

خواننده نخستین آهنگ های شما پس از انقلاب چه کسانی بودند؟
- یک روز از شرکت دارینوش، دختر نابینایی به نام «مریم حیدرزاده» را به من معرفی کردند که شعر می گفت. من با وسواس بسیار روی سه شعر او آهنگ ساختم که در آلبومی به نام «مثل هیچ کس» با صدای «خشایار اعتمادی» قرار گرفت و آغاز شهرت آن ترانه سرا و این خواننده شد. دقیقا نخستین خواننده را به یاد ندارم، اما در آن سال ها افرادی مانند «نیما مسیحا»، «مانی رهنما»، خشایار اعتمادی و «قاسم افشار» آهنگ های مرا می خواندند.

چه خوانندگانی آغاز شهرت شان با آهنگ های شما بوده است؟
- من در تمام کارهایی که ساخته ام تلاش کرده ام که ذهن مردم و جوانان را روشن کنم و آنها را به فکر کردن وادارم. تلاش کرده ام که برای خواننده موفقیت ایجاد کنم. به عنوان مثال کارگردان فیلم «تکیه بر باد» از من خواست که دو ترانه برای فیلمش به خوانندگی «مرجان» بسازم. این دو ترانه را ساختم و بعد ترانه ها بیشتر شد و یک آلبوم کامل شکل گرفت و خواننده ای مشهور شد. به همین دلیل از او متوقع ام که قدرشناس باشد. 

«ستار» هم شروع کارش با من بود. آلبوم «همسفر» را برای او ساختم که بسیار گل کرد و او را تبدیل به خوانندهای مشهور کرد اما وقتی به پول رسید خودش را نشان داد و فهمیدم کسی که می خواهم نیست و دیگر با او همکاری نکردم. درباره «ابی» نیز همین طور بود. او گمنام بود و پست سرِ «شهرام شب پره» می ایستاد و وظیفه داشت بگوید «پوم پوم»! با آهنگ های من به شهرت رسید.

چه کارهایی را برای او ساخته اید؟
- چهار کار را به او داده ام: «نازی ناز کن»، «کویر»، «باد و بیشه» و «مهرگان» که این آخری را کسی نشنیده است. یک روز یکی از معاونان تلویزیون با من تماس گرفت و سفارش آهنگی ملی به مناسبت مهرگان را به من داد. من متعجب از اینکه چگونه به فردی مثل من با آن سن و سال اندک چنین سفارش مهمی داده اند، ملودی را ساختم. بعد متوجه شدم که دست اندرکاران تلویزیون برای خواندن این کار، خوانندگانی مثل «قره باغی» و «وطن دوست» را در نظر دارند. من پیشنهادهای آنها را نپذیرفتم و تاکید کردم که این آهنگ را باید خواننده مد نظر خودم بخواند. پرسیدند خواننده ات کیست؟ گفتم جوانی محجوب و خوش صداست به نام ابی، کار را با صدای او ضبط کردیم و تحویل تلویزیون دادیم و آنها هم بسیار پسندیدند و گفتند همان است که می خواستیم.

آیا نسخه ای از «مهرگان»، در دست دارید؟
- نسخه اصلی که در آرشیو صدا و سیماست. من هم یک نسخه بی کیفیت از آن در اختیار دارم و سال هاست قرار است به همراه تعدادی دیگر از آثارم پیاده ساز و بهسازی شود اما متاسفانه هنوز این اتفاق نیفتاده است.

ما در کنار هم آغاز کردیم
خانم «لعبت والا» (شاعر و ترانه سرا) معتقد است که ترانه آدمک، سروده اوست و البته روی بسیاری از صفحه های قدیمی موجود نیز نام ایشان به عنوان ترانه سرا درج شده است، در این مورد چه نظری دارید؟

- خانم لعبت والا، شاعر برجسته ای است. وقتی این سخن شان را شنیدم بسیار ناراحت شدم. نمی گویم خلاف واقع می گویند، اما معتقدم دچار اشتباه شده اند.

آیا به عنوان بازیگر نیز در فیلم آدمک حضور داشتید؟
- بله، مرا برای بازی در این فیلم دعوت کردند و من هم جوان بودم و جویای نام؛ از این رو پذیرفتم. اصلا اگر دقت کرده باشید ابتدای فیلم با شخصیت «تورج» آغاز می شود. من نقش برادر شخصیت «سیامک» را داشتم که موسیقی دانی جوان و هیپی بود. نقش مادر ما را هم خانم «ژاله علو» ایفا می کردند اما به دلایلی، نقش من از فیلم حذف شد.

به چه دلیل نقش تان حذف شد؟
- من قراردادی با «جمشید شیبانی» برای اجرای موسیقی در شیراز داشتم و او هم آدم سختگیری بود و از من چک و سفته داشت. شش ماه به کازبای شیراز رفتم و در این مدت با وجود اصرار عوامل فیلم برای بازگشت به تهران و ادامه ایفای نقش در فیلم آدمک، جایگزینی برای خودم در شیراز پیدا نکردم. در نهایت هم نقش من از فیلم حذف شد.

تنظیم ترانه های «آدمک» و «پروانه من» را چه کسی انجام داد؟ آیا شما سرِ ضبط آنها حضور داشتید؟
- تنظیم ها کار خودم است. در ضبط کارها هم از آنجایی که من و فریدون با موسیقی به صورت حرفه ای آشنا بودیم، به او اعتماد کامل داشتم و می دانستم درست می خواند؛ از این رو با توجه به مشغله زیاد، نیازی به حضورم در استودیو برای نظارت بر خواندن فریدون نمی دیدم.

ما در کنار هم آغاز کردیم
بابک صحرایی

بعد از ساخت ترانه های فیلم آدمک به خدمت سربازی رفتید. پس از بازگشت، با ساختن چه آهنگ هایی فعالیت تان را از سر گرفتید؟
- ترانه ای بود به نام «لانه مور» با صدای «سیمین غانم» که با مصرع: «نمی دونم دلم دیوانه کیست!» آغاز می شد. «همسفر» نیز در همان دوران ساخته شد. کارهایی که برای ابی ساختم نیز پس از بازگشتم از سربازی بود.

آیا ترانه های دیگری هم با فریدون فروغی کار کرده اید؟
- بله. روی سروده هایی از «فرهنگ قاسمی» آهنگ ساخته بودم و قرار بود فریدون بخواند اما نمی دانم چرا نشد. شاید تنبل شده بودیم. افسوس!

ترانه «کاکلی» سروده «فرهاد شیبانی» با استناد به مدارک موجود در نشریات آن دوره، در سال 1352 توسط فریدون اجرا می شده است؛ از این اجرا اطلاعی دارید؟
- نه اما خودم چند سال پیش در محفلی آن را خواندم و نسخه ای از این اجرا موجود است.

از شما سپاسگزاریم.

8 چهره معروفی که واقعا زندان را تجربه کردند

ستاره های دربند
هفته نامه تماشاگران امروز - مزدک علی نظری: نه، مایلی کهن اولین نفر نیست. پیش از او خیلی دیگر از فوتبالیست ها و بازیگران یا خوانندگان معروف ایران به دلایل مختلفی زندانی شده اند. البته توجه داشته باشید که زندانی شدن با «بازداشت» فرق دارد و لیست بازداشتی ها خیلی بلندبالاتر از این حرف هاست! 

مثلا از بین فوتبالیست ها حمید استیلی، محمد نوازی و علی انصاریان که سال 79 در دربی دعوا کردند و چند شبی را در زندان قصر گذراندند یا «احسان خرسندی» که در حوادث سال 88 دستگیر شد و مدتی در قرنطینه 7 زندان اوین بازداشت بود اما چهره هایی که دستگیر، دادگاهی و به زندان محکوم شده اند و خلاصه تجربه واقعی زندان را دارند، این 8 نفر هستند که پرونده شان را با هم مرور می کنیم.

فرزان اطهری: حبس ابد

او را به عنوان اولین سوپرمدل ایرانی که در 23 کشور با بیش از 100 مارک مختلف همکاری کرده می شناسند. این مدل سوئدی - ایرانی 30 ساله، سال گذشته مقابل هتلی در دبی دستگیر و به جرم حمل 21 گرم کوکائین به قصد فروش به حبس ابد محکوم شد. اطهری که در فیلم «چهل سالگی» مقابل لیلا حاتمی و محمدرضا فروتن بازی کرده، اتهام فروش را قبول ندارد و گفته که این مواد برای مصرف شخصی اش بوده.

8 چهره معروفی که واقعا زندان را تجربه کردند


رامین پرچمی: بیش از یک سال

بازیگر سریال های در «پناه تو» و «زیر آسمان شهر»، شهریور امسال 41 ساله شد. او در چند مقاطع به زندان افتاده که جنجالی ترین مورد در بهمن 89 و به دلیل شرکت در تجمعات بود.

بعضی سایت ها اتهام او را خرید و فروش اموال مسروقه یا حمل مواد مخدر اعلام کردند ولی با حکم رسمی دادگاه این شایعات فروکش کرد. زمانی که پرچمی در زندان اوین بود با یک شکایت مالی مواجه شده و به همین دلیل بعد از پایان محکومیتش مدتی هم به زندان لاهیجان فرستاده شد.

8 چهره معروفی که واقعا زندان را تجربه کردند


جواد گلپایگانی: 14 سال

«آتقی» سریال عبرت، هم در تهیه کنندگی سینما مبالغ زیادی از دست داد و هم با دو تصادف پی در پی، بدشانسی اش کامل شد. سال 80 در اتوبان قم عابری را زیر گرفت و وقتی دنبال جور کردن دیه آن بود، در خیابان سهروردی با خانمی تصادف کرد. عدم توانایی پرداخت پول باعث شد گلپایگانی به زندان بیفتد و مبلغ دیه هم به دلیل دیر کرد، سنگین تر شد. او در اوین 2 بار سکته کرده و با وجود پیگیری بعضی از بازیگران سینما، هنوز 70 میلیون دیه جواد آقا جور نشده است.

8 چهره معروفی که واقعا زندان را تجربه کردند


مرضیه وفامهر: 3 ماه

این هنرپیشه و فیلمساز، به دلیل بازی در فیلم بدون مجوز «تهران من، حراج» ساخته گراناز موسوی تیر ماه 1390 دستگیر و به زندان قرچک و رامین منتقل شد. دادگاه بدوی او را به یک سال زندان و 90 ضربه شلاق محکوم کرد ولی در دادگاه تجدید نظر این حکم به 3 ماه و یک روز و جریمه مالی کاهش پیدا کرد. وفامهر که همسر «ناصر تقوایی» کارگردان بزرگ سینما است، سوم آبان همان سال بعد از حدود 4 ماه آزاد شد.

8 چهره معروفی که واقعا زندان را تجربه کردند


منوچهر نوذری: 2 سال و نیم

چهره دوست داشتنی رادیو و تلویزیون ایران، اوایل دهه 80 به دلیل بدهی 82 میلیون تومانی به زندان افتاد. به گفته «مهران امامیه» (شخصیت سق سیاه) چند نفر به نوذری پیشنهاد می دهند که در ساخت مجتمعی در کیش شراکت کند. بعد از مدتی این افراد با پول پیش فروش واحدها فرار می کنند و نوذری می ماند و چند میلیون بدهی. بعد از 4 ماه، نوذری برای جراحی قلب از زندان قصر به بیمارستان منتقل شد ولی تا پایان عمرش در آذر 84، تاوان آن ماجرا را می پرداخت.

8 چهره معروفی که واقعا زندان را تجربه کردند


جعفر پناهی: 6 سال

این فیلمساز جنجالی در سال 88 دو بار دستگیر شد. بازداشت دوم او از 10 اسفند تا 4 خرداد سال بعد (که با قرار وثیقه آزاد شد) ادامه داشت. پناهی در دادگاه به 6 سال حبس و 20 سال محرومیت کاری و ممنوعیت خروج از کشور محکوم شده، ولی به طور موقت خارج از زندان به سر می برد.

8 چهره معروفی که واقعا زندان را تجربه کردند


فریدون فروغی: نامشخص

وقتی می خواند «قهر تو تلخی زندون و به یادم میاره ...» نمی دانست این تلخی چقدر آزاردهنده است. این خواننده محبوب، در دهه 60 دو بار به زندان افتاد؛ یک بار قزل حصار و دفعه بعد در کچویی. برخلاف شایعات، دلیل زندانی شدن فروغی هرگز سیاسی نبود. یکی از همبندان او تعریف می کند: «روزی فریدون از پله های بند افتاد و پایش صدمه دید. یکدفعه با آن صدای قوی اش زد زیر آواز و خواند: «دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره...!»

8 چهره معروفی که واقعا زندان را تجربه کردند


علی اکبریان: حبس ابد

همه از سرنوشت ناگوار «علی اکبریان، روماریوی ایران» باخبرند. ستاره سابق استقلال و پرسپولیس، در دوران بازنشستگی اسیر اعتیاد شد و خیلی زود به جرم ساخت و فروش کراک دستگیر و به اعدام محکوم شد. با پیگیری و همراهی بعضی افراد، این حکم در دادگاه تجدید نظر به حبس ابد تقلیل پیدا کرد. اکبریان 3 ماه پیش در مرخصی از زندان قزل حصار، زمان بازی استقلال - تراکتور با «امین فرزانه» لوطی معروف تهران در ورزشگاه تختی دیده شد.

8 چهره معروفی که واقعا زندان را تجربه کردند

اهالی فرهنگ از کجا پول درمی‌آورند؟

خبرگزاری ایسنا: هر کدام از نویسندگان، شاعران و مترجمان برای تأمین معیشت خود به شغلی می‌پردازند. بعضی در روزنامه کار می‌کنند، عده‌ای درس می‌دهند و بعضی در اداره‌ها و سازمان‌های مختلف استخدام می‌شوند، اما تعداد آنهایی که فقط از راه انتشار کتاب‌هایشان زندگی می‌کنند، بسیار اندک است.

احمد اخوت، نویسنده و مترجم، با تشریح وضعیت امرار معاش و ادبیات در دهه 60 می‌گوید: در آن زمان من وسوسه می‌شدم که خیلی خوب است کار دلی را با گذران زندگی یکی کنم، اما متأسفانه یک سال بعد اوضاع زیر و رو شد و کار نشر به بحران کاغذ و مشکلات آن برخورد. بعد هم اوضاع مرتب بدتر شد و وضعی پیش آمد که شرح آن اشک‌انگیز است. الآن هم هیچ چشم‌اندازی در این زمینه برای کسی وجود ندارد.

خسرو حمزوی، نویسنده، هم معتقد است با درآمد نویسندگی نمی‌توان زندگی کرد: من یک نویسنده‌ام که کارهایم چندین‌بار چاپ می‌شوند، اما اگر قرار بود با پول کتاب‌هایم زندگی کنم، زن و بچه که هیچ، خودم تنها هم از گرسنگی مرده بودم. .. من کارمند اداره بودم. تا قبل از بازنشستگی حقوق کارمندی می‌گرفتم و پس از آن حقوق بازنشستگی می‌گیرم.

رضا جولایی، نویسنده، می‌گوید: من از دهه 40 فعالیت ادبی‌ام را شروع کردم و از سال 61 وارد کار نشر شدم. پیش از ناشر شدن هم بی‌کار بودم.

فتح‌الله بی‌نیاز، نویسنده، می‌گوید: مردم به شغل نویسنده‌ها نیازی ندارند: باید پرسید چرا چندین و چند هزار نویسنده و شاعر، نمایشنامه‌نویس، مترجم و منتقد در ایران آمدند و رفتند، اما جز زنده‌نام ذبیح‌الله منصوری، تا جایی که من اطلاع دارم، احدی از طریق ادبیات گذران نکرده و نمی‌کند و همه اهل این پنج عرصه به یاری کار و حرفه ادبی امرار معاش نکرده‌اند و با شغل و حرفه دیگرشان مثلا مهندسی، حسابداری، پزشکی، کارمندی یا روزنامه‌نگاری امرار معاش کرده‌اند و بعضا هم همسران‌شان شاغل هستند یا ارثی به خود آن‌ها رسیده است... آیا می‌توان گفت این پنج زمینه، حرفه و کار نیستند؟ بدون شک جواب منفی است. پس چرا نمی‌توان از آن‌ها کسب درآمد کرد؟ با عرض پوزش باید بگویم چون «مردم به کار این پنج گروه نیاز ندارند، بر خلاف کار آشپزهای رستوران و آبمیوه‌فروش»

علی‌اصغر حداد، مترجم، با درآمد تدریس زندگی می‌کند: من در کنار ترجمه درس می‌دهم و زندگی‌ام از راه درس دادن می‌گذرد نه ترجمه، هر چند ترجمه دوسوم اوقاتم را به خود اختصاص می‌دهد و تدریس یک‌سوم آن را. ترجمه برای من فقط یک کار ذوقی است. ترجمه می‌کنم که از اوضاع زمانه به چیزی پناه ببرم، نه برای این‌که پولی به دست بیاورم.

احمد پوری، نویسنده و مترجم، نیز از همین راه امرار معاش می‌کند: منبع درآمد من تدریس است. من عاشق این کار هستم، اما هیچ‌وقت نتیجه تدریس با نتیجه آفرینش ادبی یکسان نیست.

داوود غفارزادگان، نویسنده، هم از راه معلمی امرار معاش می‌کند و می‌گوید: نوشتن در ایران با چنین وضعی هیچ توجیهی ندارد جز عشق و علاقه که شاید اسم دیگر جنون و دیوانگی باشد. مدت‌ها برای خلق یک اثر وقت می‌گذاری و با گذر از هفت خوان رستم چاپش می‌کنی که نه بازخورد مادی دارد نه بازخورد معنوی.

رضا رضایی، مترجم، می‌گوید: پس از سال‌ها کار و سختی کشیدن شاید کتاب‌های شما به ثمر برسد... سال‌ها زمان می‌برد تا کسی بتواند از همین راه امرار معاش کند.

لیلی گلستان، مترجمی که در حال حاضر مدیر گالری «گلستان» است، می‌گوید: من پنج سال کتاب‌فروشی داشتم و نتوانستم از این راه زندگی مطلوبم را بگذرانم، چه برسد به تألیف و ترجمه. الآن کار گالری‌داری می‌تواند برایم رفاهی مطلوب فراهم کند و در کنارش ترجمه می‌کنم که حق‌التألیف‌ها در قیاس با درآمدی که از کارم به دست می‌آورم مضحک و خنده‌دارند.

علی خدایی، نویسنده، می‌گوید: من هنوز کسی را نمی‌شناسم که در ایران از راه ادبیات و فروش کتاب‌هایش زندگی کند. اگر کسانی باشند که از این راه زندگی کنند، خیلی خوشحال می‌شوم و به آن‌ها تبریک می‌گویم. دست راست‌شان روی سر من!

فرزانه طاهری، مترجم و همسر هوشنگ گلشیری، تجربه خود و همسرش را از سال‌ها ترجمه و نویسندگی و امرار معاش شرح می‌دهد: من در طول زندگی‌ام کارهای متفاوتی انجام داده‌ام. ترجمه‌هایی برای پروژه‌های مختلف بی‌ربط به ادبیات قبول کرده‌ام، اسمم هم پای کار نیامده و فقط پول گرفته‌ام چون مجبور بوده‌ام. گلشیری هم در دوره‌هایی ویراستاری می‌کرد. من هم هنوز در جایی ویراستارم. صرفا از راه نوشتن نمی‌توان زندگی کرد، چون تیراژ کتاب‌ها خیلی پایین است. ضمن این‌که با این تورم، کتاب به نظر همه گران است و اولین چیزی است که از خرید مردم حذف می‌شود.

جواد مجابی، شاعر و نویسنده، عنوان می‌کند: من کارمند دادگستری و فرهنگ و هنر بوده‌ام، بازنشسته شدم و مختصر درآمدی از این طریق دارم. هیچ‌گاه از طریق حق‌التألیف آثارم زندگی نکرده‌ام و درآمد کتاب‌هایم نقش مؤثری در زندگی‌ام نداشته است.

سیدعلی صالحی، شاعر، می‌گوید: از خودم و امرار معاش من پرسیدید. من اگر داشته باشم، حتما مثل شاهزاده‌ها زندگی می‌کنم، و اگر نداشته باشم، می‌روم کنار خیابان، واکسی می‌شوم. زندگی بلایی سرِ من آورده است که در هر دو شرایط، همچنان شاعرِ خوبی می‌مانم و تاثیر خاصی در خلاقیتم نخواهد داشت، چون از اساس می‌دانم این جهان چاره‌ناپذیر تا چه پایه مزخرف است.

احمد دهقان، نویسنده اظهار می‌کند: در کشور ما کم‌تر نویسنده‌ای هست که فقط بنویسد و شغل دیگری نداشته باشد. می‌شود حرفه‌یی بود، اما باید خیلی در میان مخاطبان جا باز کنید. اگر کتاب نویسنده‌ای فروش برود و به چاپ‌های متعدد برسد، آن نویسنده می‌تواند حرفه‌یی باشد. اگر کتابش به چاپ دهم نرسد، باید شغل دیگری داشته باشند.

ایرج صف‌شکن، شاعری که دکتر داروساز است و از طریق همین حرفه امرار معاش می‌کند، معتقد است شاعر نباید توقع داشته باشد که از راه فروش آثارش امرار معاش کند: شاعر و نویسنده حتما باید از بطن اجتماع معیشت خود را استخراج کند تا بتواند با بند بند روابط اجتماعی آشنا شود و قوانین کار و اجتماع را یاد بگیرد که در شعر، داستان و روایت‌هایش مصداق پیدا کند.

مژده دقیقی، مترجم، در شرح تجربه شخصی‌اش از مترجمی و امرار معاش، می‌گوید: من یک‌سری کارهای ترجمه‌یی و ویرایشی برای مسائل مالی انجام می‌دهم، اما ترجمه‌های ادبی‌ام جزو این کارها نیستند. من کارهای ادبیات را برای بازگشت مالی انجام نمی‌دهم چون زمان زیادی که صرف این کارها می‌کنم با درآمدشان تناسب ندارد.

مهدی غبرایی، مترجم، اظهار می‌کند: در شرایط کنونی ایران، قطعا به هیچ وجه از راه شاعری یا نویسندگی نمی‌توان امرار معاش کرد. اما از طریق ترجمه، اگر هزار سد و بند و مانع بر سر راه نگذارند، بخصوص مترجمانی مثل من که پس از چند دهه کار شناخته می‌شوند، شاید بتوانند از طریق این حرفه امرار معاش کنند؛ چنان که من کرده‌ام. البته زندگی ما با توجه به این که همسرم شاغل بوده و الآن بازنشسته شده، اداره شده است... اگر همسرم شاغل نبود، حتما حداقل تا 20 سال با بخور و نمیر وحشتناکی روبه‌رو می‌شدم.

علی‌اصغر شیرزادی، نویسنده، می‌گوید: امرار معاش من از طریق روزنامه‌نگاری بوده است... اگر قرار بود به فروش کتابم چشم داشته باشم نمی‌دانم الآن کجا بودم.

سیامک گلشیری، نویسنده، می‌گوید: در حال حاضر که هیچ،‌ 10 سال پیش هم نمی‌شد فقط از راه نویسندگی زندگی کرد. مگر این‌که برمی‌گشتیم به دهه 60 که تیراژ کتاب‌ها لااقل 10هزار نسخه بود. اما با تیراژهای حالا چنین چیزی محال است.

سهیل سمی، مترجم، درباره امکان امرار معاش از راه ادبیات در ایران اظهار می‌کند: بستگی دارد به این‌که معیار شما چه باشد. با یک لقمه نان هم آدم می‌تواند امرار معاش کند. اما آنچه تجربه شخصی من است نشان می‌دهد که وحشتناک است؛ نصیب گرگ بیابان هم نشود.

او در پاسخ به این سؤال که آیا او از راه ادبیات امرار معاش می‌کند، می‌گوید: متأسفانه بله. اوایل که کارم را شروع کرده بودم چون پشتوانه مالی نداشتم آثارم را به بهای ناچیزی فروخته‌ام. دو-سه سال است به فکر افتاده‌ام که ترجمه‌هایم را واگذار نکردم بلکه درصدی کار کنم. درصدها بسیار پایین است. چاپ‌خانه‌ها، ناشران و کتاب‌فروشان هر کدام سود خود را دارند. تنها کسانی که این وسط رها شده‌اند مترجمان و مؤلفان هستند.

رویا صدر، طنزپرداز و پژوهشگر، می‌گوید: من به‌شخصه روی درآمدم به عنوان نویسنده حساب نمی‌کنم و ادبیات راه امرار معاش من نیست. اگر بود، بی‌شک دچار مشکل می‌شدم.

رضا قیصریه، مترجم، می‌گوید: من در دانشگاه تدریس می‌کنم. هیچ‌گاه روی درآمد ترجمه حساب باز نکرده‌ام و ترجمه را به عنوان یک علاقه انجام می‌دهم نه اینکه روی درآمدش حساب کنم.

کیهان بهمنی، مترجم، هم از درآمد تدریس در دانشگا زندگی می‌کند: من عضو هیأت علمی دانشگاهم و ترجمه را به عنوان عشق انجام می‌دهم، ولی به خاطر مبلغ کم حق‌الترجمه ترجیح داده‌ام کار ترجمه را کمتر کنم.

محمدعلی بهمنی، شاعر، درباره تجربه‌اش از امرار معاش و شاعری می‌گوید: واقعیت این است که به هیچ کدام نرسیده‌ام، ‌حتا نتوانسته‌ام خواسته خودم را از خودم برآورده کنم چه برسد به آن‌چه شعر از یک شاعر می‌خواهد.

احمد بیگدلی، نویسنده، هم بازنشسته آموزش و پرورش است و می‌گوید همسرش به دلیل مشکلات مالی دیر به بیمارستان و دکتر رسیده و از دنیا رفته است.

مصطفی جمشیدی، نویسنده، که کارمند بنیاد سینمایی فارابی است، با اشاره به موفقیت مجموعه داستان «یک ساعت گل محمدی» در دهه 60 می‌گوید: تنها خاطره خوب من از نویسندگی چاپ ششم این کتاب بود که با حق‌التألیف آن توانستم برای همسرم هدیه کوچکی بخرم. این سال‌ها که اصلا از این اتفاق‌ها نمی‌افتد و فقط یک جنون یا عشق باقی مانده که موجب می‌شود ما بنویسیم.

اکبر اکسیر، شاعر، با لحنی طنزآلود، می‌گوید: در طول 47 سال شاعری‌، من جز حقوق معلمی درآمد دیگری نداشته‌ام. از دهه 80 اولین‌بار است که 10 تا 15 درصد حق‌التألیف می‌گیرم. آن را هم وقتی خدمت ملیحه خانم تقدیم می‌کنم‌، ملیحه با این همه حق‌التألیف که بعضی خیال می‌کنند میلیونی است،‌ برای خودش که هیچ، حتا نمی‌تواند برای نوه‌اش انگشتری بخرد.

رسول یونان، شاعر و نویسنده، می‌گوید: من هیچ‌وقت به سمت حاشیه‌ها نمی‌روم؛ کار من ادبیات است و بیش‌تر به ادبیات می‌پردازم. مگر می‌شود در این دنیا زحمت کشید و مزدی دریافت نکرد؟ ... تلاشم را کرده‌ام و از این راه زندگی می‌کنم. روزنامه‌نگاری و خیلی کارهای سخت دیگر را هم تجربه کرده‌ام. اما بیش‌تر از همه چیز به ادبیات پرداخته‌ام. .. شغل اصلی من همین نوشتن است؛ شعر، داستان و ترجمه. زندگی‌ام از این راه می‌گذرد به اضافه اتفاق‌های ناگهانی در ادبیات. اتفاق‌های ناگهانی یعنی مثلا گاهی ترانه‌ای می‌فروشم و زندگی می‌کنم.

محمد بقایی ماکان، مترجم و پژوهشگر هم اظهار می‌کند: من همیشه آدم پرکاری بوده‌ام و مخالفت اطرافیان را هم جدی نمی‌گرفتم. گاهی سالی پنج کتاب درمی‌آورم که مؤثر بوده است، اما این کارها را برای درآمد انجام نداده‌ام... در شرایط کنونی خانم‌ها و آقایانی که دست به قلم دارند اگر همه تلاش‌شان صرف این قضیه شود، وضع رقت‌باری دارند.

محبوبه میرقدیری، نویسنده، درباره تجربه شخصی‌اش از امرار معاش و نویسندگی، می‌گوید: خوشبختانه مشکل مالی من با حقوق معلمی حل می‌شد، من آدم قانعی هم هستم.

محمدرضا گودرزی، نویسنده، عنوان می‌کند: من همیشه دو – سه شغله بوده‌ام و هیچ زمانی با درآمد کارهایم زندگی نکرده‌ام. درآمد نویسندگی چیزی نیست که بتوانم به آن تکیه کنم و بیش‌تر وقتم صرف نقد و کارگاه‌های نقد و داستان می‌شود که درآمد بیش‌تری دارد.

فرخنده آقایی، نویسنده، با انتقاد شدید از سانسور کتاب‌ها می‌گوید: مباحثی مثل امرار معاش از راه ادبیات وقتی می‌تواند مطرح شود که اصولا کاری چاپ شود. در این شرایط که کتاب چاپ نمی‌شود و نویسنده مثل توپ فوتبال بین ناشر و وزارت ارشاد مانده، این بحث‌ها نمی‌تواند مطرح شود.

سعید بیابانکی، شاعر، هم تا چند سال پیش با تحصیلات مهندسی کامپیوتر، شرکتی داشته و در آن فعالیت می‌کرده، اما کم کم فعالیت‌هایش را در حوزه شعر متمرکز کرده و دو – سه سال است که از راه آثارش درآمد کسب می‌کند و البته می‌گوید: من در کنار شاعری از مهارت‌های دیگرم نیز استفاده کرده‌ام. کسب درآمدم از راه جلسات شعر، کلاس، مجری‌گری، گویندگی، روزنامه‌نگاری و... بوده است.

ناهید توسلی، نویسنده، هم معتقد است با فعالیت در حوزه ادبیات، به جای سود، ضرر کرده است: فرهنگ سرکوبِ ناشی از استبداد، تجربه شخصی من را در رابطه با یافتن راه‌های امرار معاش برای اهل ادبیات، تجربه‌ای بسیار دردناک کرده است. شاید پس از انتشار کتابی که با نام «دوازده سال با "نافه"» در دست نگارش دارم، بتوانم به بخش‌هایی از تجربه شخصی خودم به عنوان مدیرمسؤول و سردبیر نشریه‌ای ادبی، فرهنگی، هنری که با هزینه زیستی خود و خانواده‌ام در راه اشاعه ادب و فرهنگ و هنر ایران اقدام به انتشار آن کرده‌ام و از همه مهم‌تر، نه تنها سودی عایدم نکرده بلکه هنوز در حال ضرردهی هستم، اشاره کنم. 

فرق گلشیری و شاملو

گفت‌وگو با سیدعلی صالحی
خبرگزاری ایسنا: او همچنین عنوان می‌کند: هیچ مدرسی قادر نیست از طریق کارِ کلمه و کارگاهِ شعر، قهرمان وزنه‌برداری را به شاعر تبدیل کند، اما می‌تواند به رشد و بروزِ بی‌محابایِ نبوغ یک شاعر خام و جوان اما علاقه‌مند به رشد یاری برساند.

این شاعر در گفت‌وگویی درباره ذاتی یا اکتسابی بودن شعر اظهار کرد: در کار شعر، این دو «معنا» در عین استقلال، از یکدیگر جدا نیستند. من به هر دو حادثه باور دارم، طبیعی است که اولویت با امرِ ذات است و بعد بازیِ اکتساب به تقویت و استحکام و زایا بودنِ ذاتِ مورد نظر می‌آید. و این تازه شرطِ کافی و غایی و وافی نیست. مهم‌تر از هر چیزی، شرایط است. شرایطِ محیط و موقعیتِ حیاتِ انسان! شاعری، عطیه‌ای معنوی و ذاتی است، اگر در موقعیتِ مناسب قرار گیرد، به کشفِ خود می‌رسد. تازه این کشفِ خام به جایی نمی‌رسد اگر هزاران پدیده دیگر به تشویق و بلوغ و تعریف و تکامل این «کشف» برنخیزند.

او ادامه داد: چه بسیار کسانی که صاحب این امر ذاتی بوده‌اند، اما شرایط زندگی به آن‌ها فرصت بروز و ظهور نداده است تا از طریقِ تمرین و تحصیل و علوم اکتسابیِ مربوطه، به فرافکنی این فهم ویژه برسند. ذات، زبورِ زندگی است، اما اکتساب، فرایند است.

صالحی همچنین درباره نقش کارگاه‌های شعر در فرایند اکتساب گفت: همه چیز علم است، ‌شهود در شعر، و شعر در شهود هم علم است. شعر علمِ ذهن است. به صورت نسبی و مشروط بر این باورم که اگر فایزِ دشتستانی، در این رشته، صاحب تحصیلات می‌شد، می‌آمد و در سفرِ تاریخِ کلمه، هم‌طراز حافظ می‌شد و به عکس؛ اگر حافظ از درس و مشق و مکتب، بویژه دانش و صنعتِ صوری شعر دور می‌ماند، می‌رفت هم‌صحبت فایز می‌شد.

او افزود: شکی نیست که هیچ مدرسی قادر نیست از طریق کارِ کلمه و کارگاهِ شعر، قهرمان وزنه‌برداری را به شاعر تبدیل کند، اما می‌تواند به رشد و بروزِ بی‌محابایِ نبوغ یک شاعر خام و جوان اما علاقه‌مند به رشد یاری برساند تا به آفاق تازه‌تر و نامکشوفاتِ پیش رو نزدیک‌تر شود. شاعری که می‌تواند از طریق کارگاه شعر، زودتر به استعدادهای مخفی خود پی ببرد، چرا منزوی و تک‌رو باقی بماند و این مسیر را به سختی و با هدر دادن عمر، طی کند؟!

فرق گلشیری و شاملو

این شاعر اضافه کرد: یک نکته مهم را باید برای اولین‌بار ثبت کنم: من در کارگاهِ شعرِ خود (که سال بیستم آن را طی می‌کنم) شاعر تربیت نمی‌کنم که به شعر برسد، بلکه به عکس؛ شعر را تربیت می‌کنیم تا از آن طریق شاعر به خودباوریِ خلاقانه نزدیک شود. بیست سال است که این «تجربه» توأم با توفیق بوده است. ما شاعر تربیت نمی‌کنیم چون غیرممکن است. ما در کارگاه، ‌شعر تربیت می‌کنیم؛ شیوه‌ای که فانوسِ راهِ شاعر می‌شود.

او همچنین در پاسخ به این پرسش که شرطِ موفقیتِ افراد در کارگاه‌های شعر چیست، گفت: کسی که با تفکر «موفقیت» یا «شکست» پا به کارگاه شعر من بگذارد، خیلی زود متوجه می‌شوم، و او را از این دوقطبی دیدن زندگی – بویژه در حوزه هنر و شعر - دور می‌کنم. ما برای پیروزی نفس نمی‌کشیم که برای شکست خفه شویم. زندگی در شعر، پیروزی و شکست ندارد. شعر عینِ شفاست، عشق است، آزادی است، امید است. کسی که می‌ماند تا به تثبیتِ اجتماعی برسد، فرقی ندارد با او که شعر را رها کرده است. مهم درست و زیبا و آزاده زیستن است،‌ این یعنی شعر، وگرنه چیدمان عجیب واژه‌ها به هدفِ رسیدن به نوعی شعر، که کاری ندارد. من به عزیزانم در کارگاه شعر یادآوری می‌کنم که حتی فکر کردن به دروغ، شعر را در شما می‌کُشد. ما اول باید خودمان، وجودمان، شاعر شود، بعد واژه‌هایمان!

صالحی سپس در پاسخ به این پرسش که مدرس کارگاه شعر باید چه ویژگی‌ها و شرایطی داشته باشد، اظهار کرد: من به خودم اجازه نمی‌دهم «حکم» صادر کنم، اما حق دارم تجارب نسبی خودم را با مردم در میان بگذارم: کارگاهِ شعر من، نوعی کلینیک تخصصیِ کلمه است. یک موضوع خیلی مهم است در این کار، انتقالِ دانشِ تجربی بسیار مهم و سرنوشت‌ساز است، و نه دانش نظری و تئوری‌های آکادمیک و محفوظات اینترنتی که البته خوب است.

او در ادامه درباره کسانی که بلافاصله پس از حضور در یک کارگاه، به انتشار کتاب اقدام می‌کنند، گفت: مسأله، مسأله تمرین است، مسأله آزمون و خطاست. اما بچه‌های خودم را هدایت می‌کنم که عجله در این کار ممنوع است و به عکس: به بعضی از دوستانم در کارگاه می‌گویم: وقتِ چاپِ شعرهای شما فرارسیده است. نگرانِ ناشر و مخاطب و پیروزی یا شکست نباش. قدم اول البته همان قصه آخر است.

صالحی افزود: متأسفانه موقعیت نشر کتاب شعر در ایران، بسیار اندوهبار است. دیگر هیچ مرکز پخشی، کتاب‌های شعرِ نسل‌های بااستعداد امروز را برای توزیع نمی‌پذیرد. حالا چه شود، در مرحله اولِ توزیع بین ده تا سی چهل نسخه را بپذیرد. اصلا زحمت لیست کردنِ نام کتاب را به خود نمی‌دهند. مسأله اقتصادِ مسموم در این حوزه است. می‌گویند موتوری حقوق می‌خواهد - حق دارند. می‌گویند به هزینه بنزین و راه دور و ترافیک و تصادفش نمی‌ارزد. می‌گویند اجاره انبار کتاب سنگین و کمرشکن است، این نوع «کالا»ی کم‌چرب، مشتری ندارد!! واقعا آدم درمی‌ماند از دست این روزگار. ما از هزار سو با بن‌بست‌های ممیزی روبه‌رو می‌شویم. من نخستین حرفم با یک عضو تازه‌وارد به کارگاه این است: «شعر در این سرزمین و در طول تاریخ، مخمرِ اضطراب بوده است. شعر چه دارد جز هزینه‌های عجیب و غریب...؟؟»

این شاعر درباره تأثیرات مثبت و منفی تعددِ کارگاه‌های‌ نویسندگی و شاعری گفت: تنوع و تکثر، ملاتِ آزادی است. عیبی ندارد این امور! «خانه‌هایِ خوبی‌ها» محلِ تبادلِ وحدت است. بار سنگینی که باید فرهنگ و ارشاد، دانشگاه‌ها و اماکنِ آموزشیِ دیگر تحمل کنند، افتاده روی دوش چند نفر خیرخواه، ‌که البته چند دستاوردِ خوب هم دارد: انتقالِ تجارب به نسل‌های بعدی. کار خوبی کرد هوشنگ گلشیری، اما شاملو تجاربش را برد زیرِ خاک. باید تشویق کرد که با هر بضاعتی و دانشی، این کارگاه‌ها بیشتر شوند. بعضی مدرس‌ها از شاگردان خود هم یاد می‌گیرند، یکی از آن‌ میان، خودِ منم! محیط را باید معصوم، صمیمی، و عاری از اضطراب نگاه داشت، اول تمرینِ زندگیِ دُرُست، بعد تمرینِ کلمه و شعر و... .

او ادامه داد: آیا این دانشکده‌های زندگی‌آموزِ قابلِ اعتماد، می‌توانند زیانی داشته باشند؟ من زیانی را پیش‌بینی نمی‌کنم. جوانان مشتاق ما بسیار عاقل و هوشمندند. تشخیص نهایی با آن‌ها و تصمیم نهایی نیز با آن‌هاست. یکی از آرزوهای من تأسیس مدرسه عالی شعر است، آن هم به صورت رسمی و در سطح کشور. من در سفرهای فرهنگی‌ام به غرب، همواره در همان فرصت، کارگاه‌ شعر راه انداخته‌ام، و استقبال هم عالی بوده است. کارگاه‌های مؤثر، زیانی ندارند! یاری رساندن به جامعه امیدوار ماست. 

هوشنگ گلشیری، نهنگ داستان نویسی ایران

برترین ها - محمودرضا حائری: 
«اگر در آبی خرد نهنگی پیدا شود، راه چاره اش گویا این است که آب را گل آلود کند تا نبینند که نهنگ است. من، البته اگر نهنگ این آب خرد داستان نویسی ایران باشم، این طورها زیسته ام: گاهی سر به دیواره ها کوبیده ام...»

هوشنگ گلشیری

هوشنگ گلشیری در سال 1316 در اصفهان به دنیا آمد و ... قصدم این نیست که در این مرور کوتاه از زندگی و مرگ هوشنگ گلشیری بنویسم. هوشنگ گلشیری داستان نویس، منتقد، آموزگار داستان نویسی، سردبیر مجله کارنامه و.... در این مختصر نخست بخشی از «چرا داستان می نویسم» به قلم هوشنگ گلشیری را می خوانید. سپس توصیفی از منش گلشیری به روایت ضیا موحد شاعر معاصر و یکی از دوستان نزدیک او و در انتها فهرستی از آثار در دسترس هوشنگ گلشیری

هوشنگ گلشیری: مروری کوتاه

برشی از «چرا داستان می نویسم» (هوشنگ گلشیری) 


«با این همه داستان یکی از مهمترین  ابزار شناخت دیگران است. پس ما می نویسیم تا دیگران را بشناسیم. ما نویسندگان گاهی در شناخت خودمان از همین ابزار سود می جوییم. زمانی، درسال های دور، داستانی نوشتم و بعد به قصد کار بر موسیقی کلم آن را ضبط کردم. شبی که داشتم به صدای خودم گوش می دادم، از لحن صدا دریافتم که راوی داستن عاشق شده است. واقعه های داستان گاهی برگرفته از اتفاقاتی بود که در زندگی من اتفاق می افتاد، اما من خودآگاهانه می خواستم فقط راوی آنها باشم. پس از این داستان من شش داستان دیگر نوشتم. با مصالح زندگی روزمره ای که برای خودم یا در کنار من اتفاق می فتاد. 

حاصل کار هفت داستان پیوسته بود، چیزی میان یک رمان وهفت داستان کوتاه پیوسته. بعضی از منتقدان گفته اند که این اثر ثبت وضعیت روشنفکران زمانه است در تقابل با فرهنگ غرب، چرا که زن در آن داستان غربی بود و راوی آدمی برآمده از سنت. سرانجام و با سفر زن راوی می نشیند تا وقایع رفته را بنویسد. پس ما می نویسیم تا ببینیم در عرصه دنیای خصوصی مان چه می گذرد و ابزار این شناخت داستان است.....»

هوشنگ گلشیری: مروری کوتاه

برش هایی از «یادی از دوست» (ضیاء موحد)


«در زندگی گلشیری مثل این که هیچ چیز شخصی و خصوصی وجود نداشت. در خانه اش همیشه به روی ما باز بود و اگر کسی مدت کوتاهی با او رفت و آمد می کرد از همه چیز زندگی گذشته و حال او آگاهی می یافت. برای او آن چه مهم بود ادبیات بود. کسی که بیشترین آزار را به او رسانده بود همین که شعر، داستان یا مقاله ای خواندنی می نوشت زنگ کدورت را به آنی از قلب او پاک می کرد.

اصلاً دلخوری های اش از دیگران دوام نمی آورد و خیلی زود آن ها را فراموش می کرد. برای او اصل ادبیات بود. هر چیز دیگر از سیاست و مادیات تا اموری که بسیاری از افراد آن ها را تا حد راز و پنهان کاری بالا می برند در چشم او اموری گذرا و فراموش شدنی بود.اصل ادبیات بود. ادبیات را بهانه ی سیاست نمی کرد. این سیاست بود که بهانه ی ادبیات می شد. این ادامه ی همان گرایش مسلط بر جنگ اصفهان بود که اعتراض بسیاری از جمله آل احمد و ساعدی را برانگیخت....
گلشیری بر خلاف پرخاش جویی های اش آدم بسیار محجوبی بود. حجب و حیایی داشت ذاتی و این ویژگی همه ی آدم های هنری و فرهیخته است. 

گاهی تشخیص صراحت از وقاحت و اطمینان به نفس از پررویی و بی شرمی آسان نیست. گلشیری در برابر افراد پررو ساکت می نشست، حتا گاهی به وضوح دست و پای اش را گم می کرد و تنها وقتی کار به استخوان اش می رسید منفجر می شد. این واکنش هم  درست واکنش آدم های محجوب و خجالتی است. دربرابر تحسین دیگران هم، برخلاف بعضی که آن را با پررویی حق خود می دانند، شرمنده سرش را زیر می انداخت. 

فیلم شازده احتجاب را که نشان می دادند کارگردان، بهمن فرمان آرا، برابر پرده ی سینما آمد و گفت امشب هوشنگ گلشیری، نویسنده ی شازده احتجاب، هم در سینما حضور دارد. تماشاگران برخاستند، به جانب گلشیری برگشتند و فریاد تحسین و شادی شان فضا را به لرزه درآورد. درست در همین لحظه گلشیری به جانب من که پشت سر او ایستاده بودم و نگاهی کرد چنان شرم آگین و چنان درمانده که هیچ گاه آن را فراموش نمی کنم. گویی دنبال پناهگاهی می گشت.....

نقد گلشیری از داستان، بسیار حرفه ای و از سر آگاهی عمیق از داستان نویسی جهان بود. به داستان نگاه ساختارشناسانه و ارزیابانه داشت. تازه را از کهنه، تقلید را از خلق و عادت را از خرق عادت خوب تشخیص می داد. نویسنده ای که بیش از سی سال پیش در سنی کم تر از سی سال شازده احتجاب را با شگرد پیشرفته ی داستان نویسی جهان و تسلط بی همتا در بازی با زبان و زمان و با نثری شیوا و استوار نوشته بود و توانسته بود با این شگردها بخشی از تاریخ ایران را چنان گزارش کند که خواننده تا کتاب را تمام نکند زمین نگذارد چگونه می توانست، برای مثال، بامداد خمار را به عنوان گامی تازه در داستان نویسی ایران بپذیرد؟...»

هوشنگ گلشیری: مروری کوتاه

گزیده آثار هوشنگ گلشیری


نیمه تاریک ماه (مجموعه داستان کوتاه) انتشارات نیلوفر ، چاپ دوم: 82
هوشنگ گلشیری: مروری کوتاه



شازده احتجاب، انتشارات نیلوفر، چاپ چهاردهم: 84
هوشنگ گلشیری: مروری کوتاه



آینه های دردار، انتشارات نیلوفر، چاپ ششم: 93
هوشنگ گلشیری: مروری کوتاه



باغ در باغ، انتشارات نیلوفر، چاپ سوم: 88


هوشنگ گلشیری، نهنگ داستان نویسی ایران

همه جوانمرگ های مشهور موسیقی

حسرت های موسیقی
روزنامه هفت صبح: جامعه موسیقی ایران از روز جمعه در اندوه از دست دادن خواننده جوان پاپ، مرتضی پاشایی فرو رفته است. پاشایی هنوز جوان بود و راه طولانی داشت. یکی از نوشته هایی که بعد از مرگش خواندم خیلی خوب به این موضوع اشاره کرده بود: «از رفتن یک آدم اونم در سن 30 سالگی ناراحت شدم. میدونید تو این سن و سال دیگه به کسی نمیشه گفت «خام»، خامی مال قبل تره، مال ایام 20 سالگیه، از طرفی نمیشه بهش گفت سن«پختگی». 

همه جوانمرگ های مشهور موسیقی

پختگی مال 40 سالگیه. مال وقتیه که فرو رفتن زهر روزگار رو در لابلای نفس کشیدن هات احساس کرده باشی و بعد بتونی پادزهرش رو بسازی و از خم مشکلات دربیای. مال وقتیه که در کوزه آدم سازی جامعه مرد شده باشی. 30 سالگی و روزگارش زمانیه که میخوای به سمت آرزوهات حرکت کنی. مال وقتیه که از ایام جوانی درس گرفته باشی و تجربه هات رو بذاری کنار حرکت های جدید در زندگی. 30 سالگی و ایامش زمان امتحان و آزمایش های جدی زندگیه.»

مرتضی پاشایی تنها چهره موسیقی کشور نبود که قبل از رسیدن به کهنسالی از دنیا رفت؛ متاسفانه فهرست بلندبالایی است.

نیما وارسته

معمولا آهنگسازها و تنظیم کننده ها به شهرت خوانندگان نیستند اما نیما وارسته تقریبا یک استثنا به شمار می رفت. شاید به خاطر اینکه در همه آهنگ هایی که ساخت و تنظیم کرد مهر خودش را بر جا گذاشت. شاید هم به خاطر همکاری مداوم با برخی از ستارگان موسیقی پاپ مثل بنیامین بهادری بود.

همه جوانمرگ های مشهور موسیقی

برای مردم همیشه نام بنیامین و نیما وارسته کنار هم می آمد. وارسته از اوایل دهه 80 به صورت جدی و مداوم کار آهنگسازی و تنظیم را شروع کرد. او امسال در 35 سالگی به دلیل ایست قلبی در استخر درگذشت.

ناصر عبداللهی

مرگ او هم جامعه موسیقی را خیلی تحت تاثیر قرار داد. هنوز هم خیلی از خوانندگان جوان در آهنگ ها و آلبوم هایشان به عبداللهی ادای احترام می کنند. او جزو نسل اول خوانندگان پاپ بعد از انقلاب بود. متولد سال 1349 در بندرعباس. از اواسط دهه 70 به صورت حرفه ای کار موسیقی را که از کودکی به آن علاقه داشت دنبال کرد. در بیشتر آهنگ هایش از ترانه های محمد علی بهمنی استفاده می کرد که مشوق اصلی عبداللهی هم بود.

همه جوانمرگ های مشهور موسیقی

ناصر عبداللهی در سوم آذر ماه 1385 در بندرعباس به دلایل نامشخصی بی هوش شد و به کما رفت. او پس از گذراندن 27 روز در کما سرانجام در بیمارستان هاشمی نژاد تهران در روز 29 آذر 1385 و در سن 36 سالگی درگذشت.

سال ها بعد باشگاه خبرنگاران جوان به نقل از یک کاربر شبکه اجتماعی گزارشی منتشر کرد که ناصر عبداللهی به خاطر اجرای قطعه «یا فاطمه» توسط وهابی ها و افراطیون مورد ضرب و شتم قرار گرفته و همین ماجرا باعث به کما رفتن و مرگ او شده است.

داریوش رفیعی

شگفت انگیز است؛ این خواننده خوش صدا فقط 31 سال عمرکرد و بیش از 100 قطعه موسیقی از او به یادگار مانده که بیش از نیمی از آنها در خاطره جمعی مردم ایران باقی مانده است.

همه جوانمرگ های مشهور موسیقی

«به سوی تو»، «گلنار» و «سلسله موی دوست» و خیلی از قطعات دیگر مردم را یاد رفیعی می اندازند. رفیعی متولد بم بود و بعد از آمدن به تهران با مجید وفادار آشنا شد و قطعاتی مانند «زهره» حاصل این آشنایی است.

او در اوج شهرت بر اثر تزریق آمپول آلوده، به کزاز مبتلا شد و در نهایت در بیمارستان هزار تختخوابی تهران (بیمارستان امام خمینی) در روز دوم بهمن 1337 درگذشت.

فرهاد مهراد و فریدون فروغی

فوت فرهاد مهراد در 59 سالگی و فریدون فروغی در 61 سالگی هم جزو مرگ های غیرمترقبه موسیقی ایران بود

همه جوانمرگ های مشهور موسیقی

افشین مقدم


حسین آهنیان مقدم مشهور به افشین مقدم فعالیتش را قبل از انقلاب شروع کرد و مشهورترین آهنگش هم «زمستون» بود. افشین سال 1355 در سن 31 سالگی بر اثر تصادف در جاده آمل از دنیا رفت.

همه جوانمرگ های مشهور موسیقی

آلبوم «زمستون» او پس از انقلاب به تکثیر و پخش مجدد رسید. این آلبوم گزیده ای از کارهای افشین مقدم است. ترانه «گل افشین» با صدای کیوان (یار قدیمی افشین) که به یاد افشین بعد از مرگش روی ملودی «زمستون» خوانده است، در این آلبوم به گزیده آهنگ های این خواننده اضافه شده بود.

مازیار

عبدالرضا کیانی نژاد را همه با نام هنری اش، مازیار می شناسند. مازیار بعد از انقلاب در ایران ماند و چند تک آهنگ از او که معروف ترین شان «شهید» نام داشت، منتشر شد.

همه جوانمرگ های مشهور موسیقی

این خواننده پاپ سال 1376 در سن 45 سالگی در اثر سکته قلبی و مغزی از دنیا رفت. اواسط دهه 70 و پیش از مرگش، آلبوم «گل گندم» دوباره مجوز انتشار پیدا کرد اما درگیری هایی که انتشار این آلبوم با تهیه کننده برایش به دنبال داشت و حاشیه های مربوط به توقیف آن فشار زیادی روی مازیار وارد کرد.

بعد از مرگ مرگ مازیار، اواخر سال 84 آلبوم «ماهیگر» او با مجوز وزارت ارشاد وارد بازار موسیقی شد. رادیو هم گاهی در مناسبت هایی سراغ آهنگ های مازیار می رود.

نویسنده‌ای که جسدش را از آب گرفتند

خبرگزاری ایسنا: صمد بهرنگی نویسنده‌ای است که نامش با قصه و افسانه گره خورده است، چه قصه‌هایی که خودش خالق آن‌هاست و چه داستان‌هایی که درباره مرگش شکل گرفته و مرگش را چون قصه‌هایش پرراز و رمز کرده است.

صمد بهرنگی زاده دوم تیرماه سال 1318 در محله‌ چرنداب در جنوب بافت قدیمی تبریز است. نهم شهریورماه ۱۳۴۷ رود ارس او را به کام مرگ کشید و پیکر بی‌جانش را ۱۲ شهریور 1347 از ارس گرفتند.

داستان‌های صمد بهرنگی با گذشت سال‌ها از مرگش هنوز هم خوانده می‌شوند. برخی دلیل این محبوبیت را سادگی و بی‌شیله‌پیلگی داستان‌های او می‌دانند و دغدغه‌های انسانی که او در کتاب‌هایش روایت می‌کند. البته بسیاری فرم داستان‌های صمد را کودکانه و مخاطب اصلی داستان‌های او را بزرگسالان می‌دانند.

امین فقیری - نویسنده پیشکسوت - درباره داستان‌های صمد بهرنگی گفت: یه نظر من سادگی جملات و کلمه‌های صمد باعث شده که او این همه خواننده بیابد. او از چیزهایی می‌نوشته که انسانی است و همین کار او را جاویدان کرده است. مسئله کتاب‌های او همیشه صادق است و آثارش قصه‌های بسیار جذابی هستند.

نویسنده‌ای که جسدش را از آب گرفتند
او در ادامه اظهار کرد: کتاب‌های صمد از فرم قصه و افسانه بهره برده است. گویا آدم بزرگی دارد برای بچه‌ها قصه می‌گوید و آن‌ها را نصیحت می‌کند. اما شاید این سبک دیگر این روزها چندان طرفدار نداشته باشد. روزگار عوض شده و تکنیک‌های داستان‌گویی برای بچه‌ها هم عوض شده است. فکر می‌کنم دیگر به شیوه صمد نمی‌توان نوشت و به اصطلاح شیوه او از مد افتاده، اما داستان‌های خود صمد هنوز خواندنی است.

فقیری درباره مخاطب داستان‌های صمد بهرنگی هم توضیح داد: من فکر می‌کنم مخاطب صمد بهرنگی فقط کودکان نبودند. علت این موضوع هم نماد و سمبول‌هایی است که او در آثارش آورده است، مثل داستان «ماهی سیاه کوچولو». بچه‌ها ظاهر این داستان را می‌فهمند، اما به دلیل همان نمادها اصل قضیه را بزرگ‌ترها می‌فهمند. چه آن زمان و چه الآن، مخاطب او بچه‌های بزرگ‌تر مثل دبیرستانی‌ها و دانشجویان هستند و بعد بچه‌ها.

او در ادامه درباره تأثیرپذیری گروهی از نویسندگان از صمد بهرنگی نیز گفت: من در فارس چنین تأثیری را ندیده‌ام، اما در غرب و شمال غرب، برخی نویسندگان از او و ساده‌نویسی او تأثیر گرفتند.

فقیری همچنین درباره مرگ صمد بهرنگی گفت: حرف‌ها درباره مرگ صمد بهرنگی بسیار زیاد است و او خودش مانند افسانه شده است. برخی می‌گویند پیش از به آب انداختن او را کشته‌اند، چون جایی که در آن غرق شده کم‌عمق بوده و برخی هم می‌گویند او چون شنا بلد نبوده غرق شده است.

«اولدوز و کلاغ‌ها»، «اولدوز و عروسک سخنگو»، «کچل کفترباز»، «پسرک لبوفروش»، «افسانه‌ی محبت»، «پیرزن و جوجه‌ی طلایی‌اش»، «یک هلو هزار هلو» و «کوراوغلو و کچل حمزه» از جمله کتاب‌های صمد بهرنگی هستند.

یادی از خالق «ماهی سیاه کوچولو» در زادروزش

خبرگزاری ایسنا: دوم تیرماه هفتادوچهارمین سال‌روز تولد صمد بهرنگی، خالق «ماهی سیاه کوچولو»، است.

سال‌هاست نام صمد بهرنگی، به عنوان نویسنده‌ای مبارز و منتقد مطرح می‌شود. هنوز هم نوجوان‌ها «ماهی سیاه کوچولو»یش را می‌خوانند و در رؤیاهای‌شان ماهی کوچکی می‌شوند که می‌خواهند خلاف عرف و عادت هم‌نوعان‌شان زندگی و زندگی‌شان را صرف مبارزه کنند.

با وجود گذشت چند دهه از مرگ این نویسنده، اختلاف نظر درباره‌ی چگونگی مرگ او به اتفاق نظر تبدیل نشده است،‌ اما نحوه‌ی زندگی صمد بهرنگی تقریبا آشکار است. شاید هم تنها نحوه‌ی زندگی او مهم باشد؛ چراکه روبه‌رو شدن با مرگ برای او مهم نبوده است: «مرگ خیلی آسان می‌تواند به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبه‌رو شوم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.»

صمد دوم تیرماه سال 1318 در محله‌ی چرنداب در جنوب بافت قدیمی تبریز به دنیا آمد. پدرش کارگری فصلی بود که بر اثر فشار زندگی با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند، عازم قفقاز شد و دیگر باز‌نگشت.

او پس از طی تحصیلات ابتدایی و دبیرستان، در خردادماه ۱۳۳۶ از دانشسرای مقدماتی پسران تبریز فارغ‌التحصیل شد و از مهر همان سال؛ یعنی در 18 سالگی آموزگار شد و تا پایان عمر در روستاهای مختلف آذربایجان تدریس کرد.

صمد بهرنگی پس از مدت کوتاهی آموزه‌هایی را که در دانشسرا درباره‌ی تعلیم و تربیت فراگرفته بود، یک‌سره باطل یافت و در معلمی راه دیگری در پیش گرفت و در مقاله‌ها و یادداشت‌هایی بر لزوم بازنگری در روش‌های کهن ادب کردن بچه‌ها تأکید کرد.


بهرنگیِ داستان‌نویس به‌زودی به انتشار داستا‌ن‌هایی برای مخاطب کودک و نوجوان پرداخت. در 19سالگی اولین داستان منتشرشده‌اش به نام «عادت» را نوشت. یک سال بعد داستان «تلخون» را که برگرفته از داستان‌های آذربایجان بود، منتشر کرد. پس از آن و پیش از مرگ هم داستان‌هایی چون «اولدوز و کلاغ‌ها»، «اولدوز و عروسک سخنگو»، «کچل کفترباز»، «پسرک لبوفروش»، «افسانه‌ی محبت»، «پیرزن و جوجه‌ی طلایی‌اش»، «یک هلو هزار هلو» و «کوراوغلو و کچل حمزه» را نوشت.

بسیاری از این داستان‌ها دریافت‌های او از فولکلور منطقه‌ی آذربایجان و تجربه‌ی سال‌ها آموزگاری‌اش در روستاهای این منطقه بودند. بهرنگی ترجمه‌هایی هم از انگلیسی و ترکی استانبولی به فارسی و از فارسی به آذری (از جمله ترجمه‌ی شعرهایی از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد و نیما یوشیج) انجام داد.

«کند و کاو در مسائل تربیتی ایران»، «الفبای فارسی برای کودکان آذربایجان»، «اهمیت ادبیات کودک»، «مجموعه‌ی مقاله‌ها»، ترجمه‌ی «ما الاغ‌ها» از عزیز نسین، ترجمه‌ی «دفتر اشعار معاصر از چند شاعر فارسی‌زبان»، «خرابکار (قصه‌هایی از چند نویسنده‌ی ترک‌زبان) و «کلاغ سیاهه» از مامین سیبیریاک، از دیگر آثار منتشرشده‌ی صمد بهرنگی هستند.

نهم شهریورماه ۱۳۴۷ رود ارس صمد بهرنگی را به کام مرگ کشید تا پایان این نویسنده به پایان «ماهی سیاهی کوچولو»یی شبیه شود که قهرمان مشهورترین داستانش بود. ماجراهای این قصه‌نویس با مرگش به پایان نرسید. مرگ نویسنده‌ای که هیچ‌گاه مرگ را جدی نمی‌گرفت، برای دوستان و هوادارنش سرآغاز پرسش‌هایی بسیار جدی بود. در دوازدهمین روز شهریورماه 1347، پیکر صمد بهرنگی را در نزدیکی پاسگاهی در چند کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند و در گورستان امامیه‌ی تبریز به خاک سپردند.

اختلاف نظر درباره‌ی نحوه‌ی مرگ صمد بهرنگی به قدری بود که چند اثر جداگانه در این‌باره نوشته شد. گفته شده که در روز حادثه‌ی مرگ صمد، شخصی به نام حمزه فراهتی او را همراهی می‌کرده که علت مرگ نویسنده را غرق شدن به دلیل ناتوانی در شنا کردن بازگو کرده است. عده‌ای این روایت را پذیرفته‌اند، اما دیگرانی هستند که مدعی‌اند این فرد خود مأمور ساواک و شاید هم عامل مرگ او بوده است.

به هر روی تا امروز که بیش از چهار دهه از این حادثه می‌گذرد، نحوه‌ی مرگ صمد بهرنگی همچنان در هاله‌های ابهام مانده است. هرچند شاید خود نویسنده ترجیح می‌داد بیش‌تر درباره‌ی نحوه‌ی زندگی و آثارش بحث درگیرد تا مرگ معماگونه‌اش.