![]()
![]()
کتاب کوچه ۱
کار تدوین «فرهنگ عامیانه» کاری است بس عظیم و دشوار؛ کاری است که میباید با تلاش علاقمدانه همگان انجام پذیرد.
این کار، در بسیاری از کشورهای جهان انجام پذیرفته و در کشور ما نیز تا کنون در این باره اقدامات گرانبهائی صورت گرفته است. اما هنوز بسیاری از کارها که میباید شده باشد انجام نپذیرفته، و آنچه ما را بکوشش برمیانگیزد همین است.
یک سال و چند ماه پیش از این، هنگامی که در هفته نامه گرامی فردوسی بدین امر همت گماشتیم گروهی از خوانندگان علاقمندی و توجه فراوانی نسبت بدین مهم باز نمودند و از آن میان، کسانی که خود بهتنهایی در این راه بهکوششهایی پراکنده برخاسته بودند، گردآوردههای خود را بیهیچ دریغی بهاختیار ما نهادند ... اینبار با توشهئی و تجربهئی که از گذشته اندوختهایم، در صفحاتی بیشتر بهادامه آن کار برمیخیزیم و ازدوستان خود میخواهیم که با دقت و تأملی شایسته، ما را بهتهیه و تدوین کتاب کوچه، یاری دهند.
آنچه در این صفحات خواهد آمد، عبارت خواهد بود از زبان کوچه، حکایات امثال، عقاید و آداب، متلها، واسونکها، دوبیتیها، ترانهها، لالائیها، تصنیفها، معماها، تعزیهخوانیها، ترانه بازیها و جز اینها ....
طرح جمعآوری لغات عامیانه، نخستین بار بهوسیله استاد دهخدا در «امثال و حکم» و پس از آن بهوسیله امیرقلی امینی در «هزار و یک سخن در امثال و حکم» و «فرهنگ عوام» و نیز بهوسیله جمالزاده در آخر کتاب «یکی بود یکی نبود» پایه گذاشته شد.
کار ما کاری است که با مشارکت همه خوانندگان و علاقمندان بهتدوین این آثار صورت خواهد گرفت و بدین ترتیب امید بسیار هست که از لغزشها، اشتباهات و تغییرات در متون اصلی محفوظ بماند.
برای وصول بدین هدف، آثاری که بهوسیله خواننندگان و علاقمندان ضبط شده و برای ما فرستاده میشود، در صفحات خاص خویش درج میگردد و صفحاتی در انتهای بخش کتاب کوچه، برای نظرات اصلاحی خوانندگان باز خواهد بود تا چنانچه سهو و اشتباهی در کار ضبط یا چاپ متنی رفته باشد، اصلاح شود.
آنچه در طول هر هفته بهوسیله خوانندگان فرستاده شده باشد در محل بخصوص اعلام میشود تا بهنوبت مورد بررسی قرار گیرد.
از دوستانی که برای این بخش مطالبی میفرستند تمنا میشود بهاین نکته توجه داشته باشند که چون هر متن برای آسانی مطابقه با روایات دیگر آن، در پرونده خاصی ضبط میگردد، از نوشتن چند مطلب در یک صفحه خودداری فرمایند.
محتویات [نهفتن]
۱ معّما
۲ زبان کوچه
۳ لالائیها
۴ قصهی آقا کوزه
۴.۱ متل آذربایجانی
۵ ترانهها
۶ ۹ روایت از ۱ ترانه قدیمی
۷ پاورقیها
معّما
اون چیه که:
نه دست داره نه پا،
خبر میبره همهجا؟
- نامه
{شیراز}
اون چیه که:
همیشه سرپاست؟
- در
{تهران}
اون چیه که:
شب نوکره، روز بیبی؟
- رختخواب
{شیراز}
اون چیه که :
یکی رفت؛
یکی موند؛
یکی کلهشو جنبوند؟
- باد، کوه، خوشه گندم
{مسجد سلیمان}
اون چیه که:
از اینجا تا بهشوشتر
همهش خون کبوتر؟
- گل سرخ[۱]
{مسجد سلیمان}
اون چیه که :
- نه دست داره نه پا،
بالا میره پیش خدا؟
- دود
{شیراز}
این چیه:
دستمال آبی،
پر از گلابی؟
- آسمان
{شیراز}
این چیه:
- بافتم و بافتم،
پشت کوه انداختم؟
- گیس
{تهران}
زبان کوچه
• آب - عصاره هر چیز؛ شیره هر چیز؛ رطوبتی که در چیزی هست: «آب هویج» و غیره ...
• آبآورده - چیزی که بدون تحمل رنج و خرجی بهدست آمده باشد. نظیر: بادآورده : «پدره که مرد، پول مفت آب آوردهئی گیر محمود آمد.»
• آب افتادن . آب افتادن میوه . از حد رسیده شدن و پختگی گذشتن میوه، و به لهیدگی و فساد رفتن : «هلوئی که آب افتاده. هندوانهئی که آب افتاده » آب افتادن دهان : بههوس افتادن. بهطمع خوردن چیزی یا عشقبازی با کسی افتادن : «آنقدر از خوشگلی دختره تعریف کردند که دهن یارو آب افتاد!»
• آب انداختن . آب انداختن ماست، آش، و جزاینها ... : مقدمه ترش شدن و تجزیه شدن و فاسد شدن. دهن کسی را آبانداختن : کسی را به طمع خوردن چیزی یا عشقبازی با کسی انداختن. «دهان یارو را آب انداختند !» زیر کسی آب انداختن: کسی را بهحقه و تزویر از جائی بلند کردن؛ باعث بیکاری کسی شدن : «وقتی حسن در اهواز مأموریت داشت، دو سه نفر که دشمنش بودند زیرش آب انداختند ... »
• آب بهآب شدن - کسالت و ناخوشی بههم رساندن بر اثر مسافرت و تغییر ناگهانی آب و هوا و شرایط محیطی : «چیزی نیست؛ آب بهآب شدهای» .
• آب از آب تکان نخوردن - هیاهو و جنجالی که بر اثر اقدام بهعملی تصور بروز آن میرفته است؛ رخ ندادن : «خیال میکردم بر اثر شنیدن این خبر دنیا را زیر رو رو خوهد کرد. اما آب از آب تکان نخورد. »
• آب از آتش در آوردن - فوقالعاده زرنگ و کاربر بودن؛ کره از آب گرفتن ؛ «آنقدر ناقلا است که از آب آتش در میآورد!»
• آب از دریا بخشیدن - کاری بیارزش و پیشپا افتاده کردن؛ کاری بیاهمیت انجام دادن: «آب از دریا میبخشی؟»
• آب از دست (کسی) نچکیدن - خیلی خسیس بودن. ناخن خشک بودن : «آنقدر خسیس است که آب از دستش نمیچکد!»
• آب از سرچشمه گل بودن - چیزی یا کاری از اصل و مبدأ خراب و نادرست بودن؛ «آب از سرچشمه گل است!»
• آب از سر گذشتن - بیقید بودن نسبت بهرسوائی یا زیانی، به دلیل تازگی نداشتن آن : «بابا ما که آب از سرمان گذشته» ... یا «آب که از سر گذشت چه یک نی چه صد نی!»
• آبی از کسی گرم شدن (یا: نشدن) - از جانب کسی احتمال مساعدت با فایدهئی رفتن یا نرفتن : «از او چشم کمک نداشته باش؛ آبی ازش گرم نمیشود!»
• آب از گلوی کسی بریدن - آسایش دیگران را سلب کردن. بهبیرحمی، سادهترین حقوق دیگران را سلب کردن.
• آب از لب و لوچه کسی سرازیر شدن. به منتهای شیفتگی و طمع رسیدن نسبت به چیزی یا کسی (رجوع کنید به «آبافتادن دهان»).
• بر آب افتادن پته کسی - راز کسی آشکار شدن، رسوا شدن. پته کسی را برآب انداختن - رسوا کردن کسی، راز کسی را آشکار کردن.
• آب خواستن و دست شستن - دیر بهفکر کاری افتادن : «این کار دیگر حالا دیر شده؛ آب بخواه و دست بشو!»
• آب بخور کش بیائی! - جواب آمیخته به استهزائی است که به آدمهای طمعکار میدهند. نظیر: «طلبت باشد!» یا «بگو آش، بهمین خیال باش!»
• آب (یا آبانبار) بهدست یزید افتادن - در مورد کاری گفته میشود که انجام آن به دست شخص تنگ نظری باشد.
• آب برداشتن. آب برداشتن کاری یا حرفی: موضوع دیگری سوای آنچه در ظاهر هست، در باطن داشتن: «این حرف یارو خیلی آب برمیدارد!»؛ ریشههای دیگری داشتن؛ مهم بودن ؛ بهجاهای دیگر بستگی داشتن «من از اول فهمیدم که کارهای یارو آب برمیدارد!» کاسهئی زیر نیمکاسه بودن .... لولهنگ (لولئین) کسی زیاد آببرداشتن: دارای نفوذ و اعتبار بودن شخصی که تصور نفوذ و اعتبارش نمیرفته است: «بابا؛ لولهنگ تو هم خیلی آب برمیداشت و ما نمیدانستیم!»
• لب آب بردن و تشنه برگرداندن - خیلی زرنگ و حیلهگر بودن. زرنگ و کاربر بودن بهاندازهئی که بتوان تشنهئی را بهآب برد و همچنان تشنه بازگرداند!
• آب بهسوراخ مورچهریختن - جماعت را بههول و تکان انداختن؛ عدهئی را با حرفی یا یا عملی بهجوش و خروش افکندن.
• فوت آب بودن - اصطلاح شاگردان مدارس ابتدائی، برای آنکه نشان بدهند دروس حفظی خود را خوب از برگردادهاند.
• آب پاکی روی دست کسی ریختن - کسی را بالمره ناامید کردن؛ امید کسی را یکسره از میان بردن.
(بقیه دارد)
لالائیها
لالا، لالا - گل آبشن
باباب رفته، چشمام روشن.
لالا، لالا - گل پسته
بابات رفته کمربسته.
لالا، لالا - گل نعنا
بابات رفته بهکوه تنها.
لالا، لالا - گل لاله
پلنگ در کوچه میناله [۲]
لالا، لالا - گل زیره
بچهم آروم نمیگیره
(تهران)
لالا، لالا، گل قندم
عزیز دود دلبندم. [۳]
لالا، لالا - گل پونه
گدا اومد در خونه
یه نون دادم بدش اومد
دو نون دادم خوشش اومد
خودش رفت و سگش اومد.
(شیراز)
قصهی آقا کوزه
متل آذربایجانی
یکی بود، یکی نبود.
یه کوزهئی بود. یه روز صبح سرپوششو گذاشت و راه افتاد بره شیره دزدی.
رفت و رفت و رفت ... تا تو راه رسید به یه کژدم.
کژدم ازش پرسید: «- کوزه، کجا؟»
کوزه گفت: «- زهرمارو کوزه، درد و کوزه ... بگو: آقا کوزه!»
کژدم گفت: «-آقا کوزه، کجا؟»
کوزه گفت: «- شیره دزدی!»
کژدم گفت: «- منم میبری؟»
کوزه گفت: «- بیا بریم.» و با همدیگه راه افتادن.
یک کمی که رفتن، رسیدن به یه سوزن جوالدوز.
جوالدوز گفت: «- کوزه، کجا؟»
کوزه گفت: «- زهرمارو کوزه، درد و کوزه ... بگو: آقا کوزه!»
بعد که جوالدوز این جور گفت و جوابشو شنید، اونم راه افتاد و همراهشون رفت.
کمی که رفتند، رسیدند به یه کلاغ و بعدم به یه مرغ و، همه با هم راه افتادن بهطرف خونهئی که قرار بود برن شیره دزدی ...
وقتی از در وارد میشدن، کلوخ پشت در، گفت : «- به منم شیره میدین؟»
کوزه گفت: «- آره، بهتو هم شیره میدیم.»
اونوخت کوزه به مرغ گفت: «- تو برو تو اجاق»، کژدم گذاشت تو قوطی چخماق، جوالدوزه هم رفت تو قوطی کبریت و کلاغم رفت نشست سر در حیاط.
کوزه رفت سراغ تاغار شیره و قورت قورت دهنشو پر کرد ... یههو صاحبخونه از خواب بیدار شد و بهزنش گفت: «- زن! پاشو که دزد اومده.»
زن گفت: «- مرد! بگیر بخواب، دزد کدومه؟»
و هردوشون گرفتن خوابیدن.
کمی بعد زنه از خواب بیدار شد و بهشوهره گفت:
«مرد! پاشو پاشو، انگار دزد اومده!»
مرد گفت: «- زن! بگیر بخواب، دزد کدومه؟»
زن پاشد سرشو از پنجره درآورد. کلاغه که اینو دید، پرید سر زنه رو نوک زد. زن گفت: وای! و رفت سراغ قوطی کبریت که بببینه چه خبره؛ کبریتو که ورداشت، جوالدوزه فرو رفت تو دستش... زن قوطی رو انداخت و فریاد زنون رفت که سنگ چخماقو ورداره، که کژدمه دستشو نیش زد.
زن گفت: «- ای وای! ای وای!» و رفت که از اجاق آتیش ورداره بلکه بتونه چراغو روشن کنه، که یه مرتبه مرغه از بالای اجاق بال و پری زد و چشمای زنه پر خاک و خاکستر شد.
کوزه که دیگه حالا شکمشو پرشیره کرده بود و غلتون غلتون داشت میرفت، دم در که رسید کلوخ پشت در گفت: «- کو سهم ما؟»
کوزه گفت: «- بذا برم، بذا برم، همین حالا صابخونه سر میرسه؛ سهمت باشه بعد!»
کلوخه که دلخور شده بود با یه حرکت تنهشو زد بهکوزه و کوزه رو تیکه تیکه کرد و شیرهها ریخت رو زمین ...
صبح که شد، بچهها تو کوچه جمع شده بودن و تیکه سفالها رو میلیسیدن ...
ضبط کننده و مترجم: علیرضا نابدل
(از خوی)
ترانهها
۱- تنهایی
دلم، جونم، دلم کرده هوایت
کجا جویم، کجا جویم، کجایت؟
صدایت میزنم، شاید ز شیراز
رسونه باد بر گوشم صدایت.
***
الا مرغ سفید تاج بر سر!
خبر از مو ببر امشو بهدلبر،
بگو : «هر کی جدامون کرده هم
خدامیده سزایشروز محشر!»
***
گل سرخ و سفیدم، کی میآیی؟
بنفشه برگبیدم، کی می آیی؟
تو گفتی : «گل در آیه مو میآیم»
کل عالم تموم شد، کی میآیی؟
***
سه روزه رفتهای، سی روزه حالا.
زمستون رفتهای، نوروز حالا.
خودت گفتی : «سر هفته میآیم»
بیا بشمر ببین چن روزه حالا!
***
عزیزم! باغ بودم، جای تو خالی!
بهدل مشتاق بودم، جای تو خالی!
عزیزون همگی در باغ بودن،
گل من! تو نبودی، جای تو خالی!
شیراز
بزن نی را که غم داره دل مو!
بزن نی را که دوره منزل مو!
بزن نی را، مقامش را مگردون
که دور افتاده یار همدل مو.
***
سه پنج روزه که بوی گل نیومد.
صدای چهچه بلبل نیومد.
برین از باغبون گل بپرسین:
«چرا بلبل به سیل گل نیومد؟» [۴]
تربت
خداوندا! دلم شیدایه امروز
که یارم دور و ناپیدایه امروز.
کنار چشم من حاصل بکارین [۵]
که آب چشم من دریایه امروز.
جهرم
کجا رفتی که جایت مونده خالی؟
بده دسمال دستت یادگاری.
بده دسمال دستت، تا بشورم
بهآب دیده و صابون لاری. [۶]
(شیراز)
سفید مرغی بدم ورشاخ پسته. [۷]
سیادستی زده بالم شکسته [۸].
فلک! تیرم نزن، بالم تو نشکن،
غبار بیکسی ورمن نشسته.
بیرجند
۹ روایت از ۱ ترانه قدیمی
اتل متل توتوله، از بازیهای بسیار قدیمی است که ترانه آن روایات مختلفی دارد، اما طرز اجرای بازی آن تقریبا در همهجا یکسان است ::
بچهها دایرهوار مینشینند و پاهایشان را از اطراف بهمرکز دایره دراز میکنند ... اوستا در حالیکه ترانه را میخواند، با هر سیلاب، دست خود را بهپای یکی از بازیکنان میزند:
هریک از پاها که آخرین سیلاب ترانه بهآن بیفتد از دایره خارج میشود و بازی با پاهای دیگر ادامه مییابد تا آنکه بیش از یک پا باقی نماند. آنگاه اوستا تصمیم خواهد گرفت که فرد باقیمانده برای تفریح حاضران عملی انجام دهد.
در پارهئی بازیها، فرد باقیمانده «حاکم» میشود و اوست که با کمک اوستا، برای هریک از بازیکنان تکلیفی معلوم میکند'
۱- روایت شیراز
اتل، متل، توتوله
گاب حسن چه جوره؟
نه شیر داره نه پسون [۹]
شیرشو بردن گلسون [۱۰]
یه زن گرجی بسون [۱۱]
اسمشو بذار عم قزی.
دور قباش قرمزی.
اره، بره، [۱۲]
یه پاتو بزن در ره [۱۳]
پس از آن که تنها یکنفر در بازی باقی ماند همه بهدست زدن و خواندن این ترانه میپردازند:
- آقا کجاس؟ - تو بالاخونه.
- کفشش کجاس؟ - تو آسونه [۱۴]
-عصاش کجاس؟ - تو طاقچه.
- چیچی میخوره؟ - آلوچه
- خانوم کجاس؟ - حموم شا
- چیچی زائیده - زنگله پا.
و بازیکنان، همه با هم دم میگیرند:
هازنگله! هازنگله!
(از شیراز) ابوالقاسم فقیری
۲- روایت تهران
اتل، متل، توت متل
پنجهی شیرمال شکر.
- خانمی کجاس؟ - تو باغچه.
- چیچی میخوره؟ - آلوچه. [۱۵]
برای کی؟ - برای دخترای کوچه.
کی برود؟
کی نرود؟
غلام سیا
پیش برود
(از یادداشتهای صادق هدایت)
۳- روایت تهران
اتل، متل، توتوله
گاب حسن چهجوره؟
نه شیر داره نه پسون
گابشو بدن هندوستون
یک زن کردی بستون
اسمشو بذار عمقزی
دور کلاش قرمزی ...
بگمی کجاس؟ - توباغچه[۱۶]
چی میچچینه؟ - آلوچه.
آلوچهُ سهگردو
خبر بردن بهاردو
اردو قلندر شد
کفش بگم تر شد.
بگم! بگم! حیاکن! [۱۷]
از سوراخ در نگا کن...
هاجستم و واجستم
تو حوض نقره جستم
نقره نمکدونم شد
بگمی بهقربونم شد [۱۸]
هاچین و واچین
یهپاتو ورچین!
(از یادداشتهای احمد شاملو)
۴- روایت رشت
امتل، توتی متل [۱۹]
پنچهی شعبان شکر.
- احمدی؟ - جان پدر!
برو به حوض توتیا [۲۰]
غوطه بزن، زودی بیا
اسب سیاتو زین کن
پیش پیش خانمین کن [۲۱]
خانمی کجاس؟ -توباغچه.
چیچی می خوره؟ -آلوچه،
آلوچه های کوچه.
کی برود؟
کی نرود؟
غلام سیا!
پیش برود!
ا. خ (از رشت)
۵- روایت اصفهان
اتک، متک، توتولچه، [۲۲]
شمع، رمع، خروسچه،
میر، ملک، شازاده،
درف، دول، کنارچه،
قفل، کلید، بره،
بگیر! ببند! در ره!
۶- روایت کرمان
اتک، تی ته تلک،
پنچه پشیمان شکر.
عروس کجاس؟ -تو باغچه
چی میچ چینه؟ -آلوچه
آلوچهُ سه گردو
خبر برده به اردو.
دسمال ما سوخته شده[۲۳]
اره، بره
یکشیو بزن بدر ره
۷- روایت خوزستان
اتل، متل، متوله.
گاو حسن کوتوله
نه شیر داره نه پستون
. . . . . . . . .
آچین و واچین
یه پاتو ورچین!
۸- روایت همدان
اتتل، توته بتل [۲۴]
پنچهی شیربان شکر.
احمدی؟ جان پدر!
توتیشه وردار و تبر
بریم بهجنگ حقنظر.
حقنظر غوغا شده
بهپشت کو، لولا شده.
اتش، متش
یهپات بکش!
۸- روایت مشهد
اتل، متل، توتوله.
گاب حسن چه جوره؟
گاب حسن سه توله
نه شیر داره نه پستون
گابتو ببر هندستون
دختر گرجی بستون
اسمش بذا عم قزی
بند کلاش قرمزی.
یه چوب بزن به بلبل
صداش بره استامبول
استامبولم خراب شد
دل عم قزی کباب شد.
• مطالب در یک روی کاغذ نوشته شود.
• هر مطلب را در یک صفحهی جداگانه بنویسید.
• از ارسال مجدد مطالبی که قبلا در این بخش به چاپ رسیده است خودداری فرمائید.
• مطالب فولکلوریک میباید به همان طرز تلفظ عامیانه ضبط شود، و از هر نوع دست بردگی در متن آن خودداری شود.
• خواهشمند است مطلب مختلف، مثل متل، ضربالمثل، معما، و ترانه های گوناگون را، دنبال هم در یک صفحه ننویسید تا کلاسه کردن آن ها میسر باشد...
پاورقیها
^ از مسجد سلیمان تا شوشتر سراسر دامنههای کوهستان پوشیده از بوتههای گل سرخ است.
^ ظاهراً: «پلنگ در کوه چه میناله» برده است.
^ دود (بروزن: رود) لغت شیرازی، بهمعنای فرزند است: زادود
^ سیل (بهکسر سین) بهمعنی تماشا، (در اصل: سیر بوده است، بههمان وزن)
^ حاصل: آنچه از کشت و کار بهدست میآید، محصول.
^ صابون لاری؛ صابونی که در لار تهیه میشود.
^ ور (بر وزن: سر) بهمعنی : بر، بالا، روی.
^ سیاچشمی ... که در روایات دیگر دیده شده صحبحتر است.
^ پسون (به کسر پ و تشدید سین)، پستان
^ گلسون (به ضم گ، کسر لام و تشدید سین)، گلستان * - به طور قطع گابشو بردن... صحیح است و این اشتباه در ظبط رخ داده.
^ بسون (به کسر ب و تشدید سین)، بستان
^ اره و بره، هر دو به فتح اول.
^ درره؛ (به فتح اول، سکون دوم و کسر سوم)، به در رود، خارج شود.
^ آسونه (آس - سو - نه)؛ آستانه.
^ به طور قطع چیچی میچینیهصحیح است، به دلیل سطر بعدی.
^ بگمی (به فتح اول و ضم دوم)، بیگم، بگم.
^ بگم (به فتح ب و ضم گاف)، بیگم.
^ در یک روایت دیگر: حاجعلی بهقربونم شد... همچنین: کچله بهقربونم شد...
^ امتل (بهفتح اول و دوم و سوم، و سکون لام)
^ پیش پیش: جلو جلو، پیشاپیش
^ خانمین، شاید جمع خانم باشد بهخاطر قافیهی زین
^ اتک متک (هر دو، بهفتح اول و دوم و سکون سوم).
^ همچنین دسمال ما...
^ اتتل (بهفتح اول و دوم و سوم و سکون چهارم)، توته (بروزن: بوته) متل (بر وزن عسل)
![]()
خونخواهی! ۱
اثر «تامس دیوئی»
ترجمهٔ ضمیر
۱
تقریباً شب بود که بخانهاش بازگشت. راه خاکی و تنگی که در پیش داشت بر اثر آن بهار خشک و بی باران مثل سنگ سخت شده بود. میکی فیلیپس وقتی که اتومبیل خود را در این سمت براه انداخت ناگهان بیاختیار بدوبیراه گفتن آغاز کرد. بخصوص هر وقت که از ساعت ۱۸ تا نیمه شب مأمور خدمت بود، بیش از هر وقت دیگر متوجه میشد که خانهاش چهقدر از مرکز شهر پرت افتاده است.... در واقع، میکی فیلیپس یگانه پاسبان ناحیه بود که باین ترتیب در بیرون شهر گوشه گرفته بود.
ماشین خود را جلو انبار قدیمی و مخروبهئی که بدان «گاراژ» لقب داده بود نگهداشت. گرچه این «ارتقاء مقام» هم موضوعی صددرصد مجازی بود زیرا که هنوز هم، با داشتن لقب «گاراژ» پر بود از مشتی اسباب و اشیاء کهنه و فرسوده... زنش «کتی» که در مقابل حرفهای کفرآمیز همیشه از کوره در میرفت، با خشم به او گفته بود:
ـ عجب! اسباب و اشیاء کهنه!.... همه این چیزها اسباب و اثاثهٔ قدیمه است و جز تعمیز بچیزی احتیاج ندارد.
رایحهٔ چمنی که تازه آبپاشی شده بود و عطر گلهائی که کتی با عشق و علاقه بسیار در آغوش این زمین بایر پرورش میداد، در آن هوای گرم موج میزد درست است که میکی فیلیپس یگانه پاسبانی بود که باین ترتیب در نقطهای بیرون از شهر زندگی میکرد، اما در عوض یگانه پاسبانی هم بود که زنی مثل «کتی» داشت. این مزرعه، رؤیای کتی و مظهر گرامیترین آرزوهای او بود. و اگر کتی ماه آسمان را هم از او خواستار میشد، میکی هیچگونه تردیدی بخود راه نمیداد و برای آنکه ماه آسمان را برای کتی خود بیاورد، بسوی فضای بیکران بحرکت درمیآمد.
خوشبختانه کتی هم جز «میکی» و خانهای در بیرون شهر و خلاصه ده دوازده بچه «پر داد و فریاد» چیز دیگری از خدای آسمان و زمین نمیخواست...
وقتی که میکی از پلههای کرم خورده و چوبی جلو عمارت بالا میرفت در دل خود میگفت که اجرای این سومین آرزوی کتی، بسته به ساعت و شاید دقیقه است! و وقتی که قیافه نازنین و دلفریب کتی در چهارچوب در پدیدار شد این اندیشه بصورت حقیقت درآمد.
هماندم چشمش به پیراهن تازهٔ او افتاد اما پیش از آنکه مطابق رسم و آئین به اظهار محبت شامگاهی دست زده باشد، کلمهای دربارهٔ پیراهن تازه بزبان نیاورد. و کتی که عاقبت از آغوش شوهر خود بیرون آمد، از فرط لذت چون گل سرخ شده بود.... بشدت نفس میزد و کمی آزرده شده بود.
ـ بسیار خوب، سرکار پاسبان.....
میکی در را مثل گردن کلفتی بضرب پاشنه بست و شوخی کنان گفت:
ـ بیا ببینم، زن... به مرد خودت نزدیکتر شو... بپر ببینم!..
زن دستهایش را پیش آورد و او را از خود دور ساخت.
ـ میکی، دست بردار!..
میکی در اطاق به تعقیب او پرداخت. کتی روی کاناپه جست و پشتی کاناپه را میان خود و او حائل ساخت. میکی فیلیپس که به زور خود اطمینان داشت لبخندی زد. کتی که از نفس افتاده بود، زبان گلگون خود را از میان دو رشته دندان سفید نمایان ساخت.... با دست خود حلقههای آشفته موی انبوه و قهوهای رنگ خود را سامانی داد و خوش و خندان گفت:
ـ پیراهن تازهام را دیدی؟
چشمهایش او را میخورد.... کتی از پناهگاه سست و ناپایدار کاناپه بیرون آمد و پیش بند خود را در آورد و بسوی او پیش رفت. دامن خود را با دستش هموار ساخت، بالای پیراهنش را درست کرد و با قیافه شیطنت باری خرامان خرامان براه افتاد.
ـ خوب؟ بگو ببینم میپسندی؟
ـ عجب حرفی میزنی!... اما بگو ببینم کجا قصد داری این پیراهن را بپوشی؟
ـ میخواهم بهمین ترتیب در خانه بپوشم....
ـ چه بهتر از این.... برای آنکه این پیراهن وسوسه انگیز را جلو چشم مردم نمیتوان بتن کرد.... راستی بگو ببینم، این پیراهن زیبا را بچه ترتیبی باید درآورد؟
ـ اگر عاقل باشی و همه اسفناجهای خود را بخوری شاید بتوانم نشانت بدهم.
کتی، با احتیاط به پشت کاناپه رفت و شتابان بسمت آشپزخانه براه افتاد. میکی که تیز تر از او بود، در حین عبور، با کف دست خود ضربت سختی به «پشت» او نواخت.
کتی پشت در ناپدید شد و مثل کسی که به سکسکه افتاده باشد، دادش درآمد:
ـ اوی ـ اوی ـ اوی!...
میکی به اطاق خود رفت. کت و رولور و کفش خود را درآورد. پیراهن شسته و رفتهای بتن کرد و آنوقت چشمش به تختخواب بزرگ افتاد و بروی سعادتی که در انتظار وی بود لبخند زد...
وقتی که نصف غذای خود را خورد با اضطراب پرسید:
ـ پس آن اسفناجها که گفتی چه شد؟
کتی گفت:
ـ حرفی بود که زدم... برای هر گونه اعتراضی درباره غذا خواهشمند است به مدیر مهمانخانه مراجعه فرمائید.
ـ اما من میخواهم که این معامله را دست بدست با زن ارباب خاتمه بدهم!
ـ عزیزم، کمی صبر و حوصله داشته باش. تمام شب فرصت داریم ... و تمام فردا در اختیار ما است!
ـ میترسم که اینطور نباشد، جانم... فردا، روز پاسداری من است.
کتی از کوره در رفت:
ـ چه گفتی! فردا روز تعطیل تو است. اکنون که بخانه آمدهای بیشتر از بیست ساعت اضافه کار کردهای!
میکی توضیح داد:
ـ عده کم است... دو نفر از افراد ما... ناخوش هستند.
کتی روی خود را برگرداند. از دروغ مقدسی که میکی برای پنهان داشتن حقایق تلخ شغل خود بزبان میآورد آگاه بود. در حقیقت آن دو پاسبان بدبخت ناخوش نبودند. یکی از ایشان بنام گروهبان دوفی کشته شده بود و دیگری پاسبانی باسم روسو، پس از آنکه در جریان مخمصهای نزدیک راه آهن چندین زخم برداشته بود، در بیمارستان ناحیه وضع وخیمی داشت.
میکی از اینکه در خانه خودش بود، خود را بسیار خوشبخت میدانست. نتیجهٔ این تقلیل افراد برای او این شده بود که نیمی از بیست و چهار ساعت تعطیل او از میان برود.
و چون با وجود همهٔ این چیزها، شانس این را داشت که در کانون خانوادگی خود باشد، لازم بود که حداکثر استفاده را از این شانس خود بکند، «کتی» اندکی اخم درهم کرد. اما وقتی که نوبت خوردن بستنی دسرش رسید، «کتی» تصمیم خود را گرفته بود.
وقتی که میخواست ظرفها را از روی میز بردارد، میکی گفت:
ـ میخواهم بتو کمک کنم.
با دست محکمی او را بسوی صندلی چرمی، نزدیک رادیو، راند و گفت:
ـ نه، عزیزم .. تو آنجا بنشین و استراحت کن.
وقتی که «کتی» با دستهائی پر از ظرف بسوی آشپزخانه میرفت، میکی رادیو را باز کرد تا به اخبار مسابقهای که در جریان بود گوش بدهد. اما از بس در اندیشه سرنوشت گروهبان دوفی و «تصادف» این روسو بدبخت بود، نتوانست چندان توجهی به اخبار مسابقه داشته باشد. و در دفعهٔ سوم وقتی که کتی از آشپزخانه بازگشت، بزحمت میتوانست باو بگوید که مسابقه چند بر چند است.
وقتی کتی شوهر خود را دید که دستهایش بحال تشنج آمیزی روی دستهٔ صندلی افتاده و قیافهاش از شدت خشم تغییر یافته است، ناگهان از حرکت باز ماند.
میکی بخود فشار آورد و لبخندی زد. اما «کتی» گول این لبخند را نخورد. روی زانوهای او نشست و از روی محبت لبهای خود را بر چشمهای او و پس از آن بر دهان او نهاد و گفت:
ـ عزیزم، بزودی شانس بتو روی خواهد آورد. اول آنکه تو مثل دیگران پاسبان سادهای نیستی...: تو میکی فیلیپس هستی. دوم آنکه از لحاظ هوش و فراست بالاتر از همه پاسبانهای دنیا هستی. ـ و آنوقت با انگشت خود استخوان بینی و پس از آن خط منحنی ابروان پرپشت و قهوهای رنگ او را نوازش داد، دستش در موهای سیخسیخ وی که مثل بروس کوتاه زده شده بود از حرکت بازماند ـ خودم میدانم، تو آن قدر هوش و فراست داری که نگذاری پیر و فرسوده شوی... وانگهی دهان ظریف تو آنقدر زیبا است که نباید خرد و خمیر و خستهاش کنی.
ـ شاید بتوانم با یک کلاه خود در این شهر بگردم تو چه عقیدهای داری؟
ـ هر طور که دلت میخواهد، گلیم خود را از آب در بیار اما بشرط آنکه صحیح و سالم نزد من برگردی... من همین را از تو میخواهم و بچهها نیز همین را میخواهند.
میکی زیر لب گفت:
ـ بچهها؟ کدام بچهها؟
ـ خوب، خودت میدانی
لبهای کتی بجستجوی لبهای او پرداخت و میکی زبان او را به نرمی دندان گرفت.
کتی ـ دست و پا زنان جیغ زد:
ـ چه میکنی!
ـ خوب... راجع به بچهها... حرف میزدی...
ـ آره... خیال میکنی که من مادر خوبی باشم؟
ـ برای آنکه بتوانم اظهار عقیده کنم شاید لازم باشد که موضوع را از نزدیک ببینم. میل داری مختصری نشانم بدهی...
«کتی» نفس زنان گفت:
ـ این دیگر جزء بازی نبود!
و خود را از میان بازوان میکی نجات داد... و چون هوس و هیجان شوهر خود را دید گفت:
ـ در اینصورت بیا به سالون خلوت من برویم. ـ و خود جلو افتاد و با ناز و دلبری پائین دامن خود را بدست گرفت.
در آن لحظهای که کتی میخواست وارد اطاق خواب بشود بتندی بطرف در رفت و اطمینان یافت که چفت در انداخته شده است. در این گوشه دور افتاده، بندرت مهمانی بخانهشان میآمد. اما ناگزیر همیشه انتظار میرفت که میسیز کرال کنجکاو که با گربههای خود در مسافتی کمتر از یک کیلومتر منزل داشت ناگهان احتیاج مبرمی به ملاقات همسایهها پیدا کند.
از آستانه اطاق کتی را دید که، پشت بسوی او، سرگرم در آوردن پیراهن خویش است. چشم به آئینه دوخت و لبخند زد، از آن لبخندها که باید پیروزمندانه بحساب بیاید.
و با وجود این، آنشب نیز، میکی فیلیپس مثل هر روز، در عرض این دو سال که با کتی ازدواج کرده بود، باز هم با تعجب از خود پرسید که دختری مثل کتی چطور شد که میان همه مردانی که بپایش افتاده بودند، او را انتخاب کرد.
با مهر و محبت در دل خود گفت:
ـ کتی، بسیار نازنین، کتی بسیار گرم و بسیار خوب من...
و اما کتی همچنان پرگوئی میکرد.
ـ میبینی که پیراهن بسیار سادهای است و زیپی بآن دوخته شده...
انگشتهایش عاقبت زیپ را زیر پستان راستش پیدا کرد و بتندی آن را تا کمر پائین کشید...
میکی فیلیپس بعنوان ارزیابی گفت:
ـ بسیار حقهبازانه است. تازه بعش چه؟ از شکاف پیراهن بیرون میلغزی؟
ـ نه، احمق... باید پای دامن را گرفت و آن را از سر درآورد.
ـ پس در انتظار چه هستی؟
لبانش بشکل قابل پرستشی، بعلامت اخم، گرد شد.
ـ او! سرکار پاسبان، من هرگز جرات این کار را ندارم.
میکی بطرف او رفت و گفت:
ـ با وجود این میل نداری که این پیراهن زیبا را مچاله کنی.
کتی بتندی گفت:
ـ خوب، خوب... چون از قرار معلوم به آن علاقه داری....
پائین دامن را گرفت و با دو دستش آن را بالا آورد. در نیمه راه وقتی که رفته رفته رانهای گوشتالود و ورزیدهاش را نمایان میساخت، دست نگهداشت و پرسید:
ـ آیا خط جوراب من راست است.
ـ هنوز نمیتوانم بگویم.
پیراهن را کمی بالاتر برد.
میکی خواستار شد:
ـ باز هم بالاتر!... حداقلا باید پنجاه سانیمتر دیگر هم بالاتر ببری...
ـ اوه! گردن کلفت خشن!...
دامن همچنان، سانتیمتر به سانتیمتر، بالا میرفت و هیجانی به میکی دست میداد که لحظه بلحظه و بتدریج که آن بدن دلفریب، آن پوست لطیف، آن انحنای شهوت انگیز سرین و آن پشت نرم، و آن دوشهای زنانه در برابر چشمهای او پدیدار میشد، شدت بیشتری مییافت. عاقبت پیراهن را از سر خود در آورد و سرپا ماند. سرش را پائین انداخت و لباس را در دستش نگهداشت. میکی خاموش شد. کمال این بدن که هر روز زیبائی تازهای داشت، نفس او را بند آورده بود.
با محبت بیکرانی دوشهای کتی را گرفت. زن زیبا که کمی شرمسار شده بود، صورت خود را در سینه او پنهان ساخت. کتی را کشان کشان بطرف تختخواب برد. روی لبهٔ آن نشست، دستهای او را بملایمت گرفت و به سر گیسوان زیبا و هوس انگیزش بوسه داد. کتی بر اثر این بوسه و نوازش دستخوش ارتعاش و هیجان شد و موهای او را نوازش داد.
- کتی نازنینم...
ـ خوب، چه داشتی میگفتی، میکی؟ بنظرم صحبت از بچه بود...
ـ هوم... آره... پسر یا دختر؟
ـ اول، پسر... از دستت بر میآد؟
ـ تا چشم بهم بزنی... سادهتر از «چوب پنبه» بازی...
ـ و بسیار خوشمزهتر...
ـ نمیخواهم بگوئی...
همچنانکه در برابر میکی سراپا ماندده بود، وظیفه خود دانست که جلو پیراهن او را باز کند. میکی دستهای خود را در اطراف بدن بینقص او حلقه کرد و سر خود را در فرورفتگی کمرگاه او فرو برد. و درست در همین وقت بود که در را زدند...
دست کتی در موهای اون به تشنج افتاد.. زمزمه کرد:
ـ هیچی نگو، خودشان از در زدن خسته میشوند میروند...
همچنانکه کتی را در آغوش خود میفشرد، صبر کرد. در بشدت بیشتری زده شد. غرغرکنان گفت:
ـ از قرار معلوم باز هم باید این میسیز کرال باشد که جز مزاحمت هیچ کاری از دستش بر نمیآید... برای آنکه از سر بازش کنم، میخواهم بگویم که تو ناخوش هستی.
ـ مبادا مبادا این حرف را بزنی!... آنوقت بهانهای بدستش میافتد که برود و یکربع دیگر با یک کاسه سوپ گرم برگردد.
ضربههای دیگری در را بلرزه درآورد.
میکی غرغرکنان بسوی در روانه شد:
ـ آمدم! آمدم!...
دستگیره را چرخ داد و در را خوب باز کرد. موهای سرش راست ایستاد. دو نفر در آستانه در ایستاده بودند. یکی مرد بلند قد و تنومندی بود که شاپو نمدی خاکستری رنگی بسر داشت. و دیگری مرد خپله و مسنتری بود که عینک شیشه کلفت بچشم و کلاه «بره»ای به سر داشت:
آنکه بلندتر بود پرسید:
ـ خانهٔ میکی فیلیپس اینجاست؟
ـ چه کاری با او داشتید؟
آنکه خپلهتر بود کارتی از جیب بغل خود درآورد و بسوی او دراز کرد. در همان لحظهای که میکی بسوی کارت خم شده بود، مرد بلند قد بجلو رفت و مشتی به شکم او زد که پشتش دو تا شد. میکی در صدد برآمد که ضربهای به سر دومی بزند اما تعادل خود را از دست داد و مشت دیگری به شکمش خورد.
بر اثر این مشت بزمین افتاد. دست راهزن، در مقابل چشمش از نو بالا رفت و بصورت مشتی پائین آمد. خواست که از این ضربت بگریزد اما مشت به گلوی او خورد و نفسش را بند آورد. از نو دو مشت دیگر نیز باو خورد... در آن هنگام که بر اثر این ضربتها از پای افتاده بود، کوشش کرد چیزی خطاب به کتی بگوید. اما هیچگونه صدائی از گلویش بیرون نیامد. بیهوش و بیجان جلوی پای آن دو مرد بزمین افتاد.
*
عاقبت بیدار شد. دستخوش کابوسی چنان خوفانگیز بود که بدون شک با هیچ یک از فجایعی که میتوانست بتصور درآورد، به مقایسه در نمیآمد. خون بنحو دردناکی بر شقیقههای اون میکوفت و دنیا از میان هالهٔ خونینی بچشم تارش دیده میشد. دهانش آنقدر سفت و سخت بسته شده بود که جوراب نایلونی که پشت سرش گره خورده بود، گونههایش را متورم میکرد و بوضع جگر خراشی گوشه لبهایش را میدرید. هر دو دستش را دستبند زده، به وسیلهٔ طنابی از مچ دست به یکی از تیرهای کهنهٔ سقف آویزانش کرده بودند. در آن وضع دردناک که فقط نوک پاهایش بزمین میخورد، بجلو خم شده بود و همهٔ سنگینی بدنش بنحو کشندهای روی مفصلهای تاب خوردهٔ دوشهایش فشار میآورد.
اما همهٔ خونخواری و ستمگری در این مختصر پایان نمیپذیرفت... آنچه نشانهٔ خونخواری و دردندگی بود روی زمین، زیر چشمهای میکی افتاده بود... و قربانی این فاجعه کس دیگری نبود، جز... کتی!
فریادی کشید... فریادی که گوئی از گلوی او بیرون نیامده است. و دهانبندی که باو زده شده بود، بزودی آن را در سینهاش خفه کرد. برای آنکه خود را از بندهائی که بدست داشت نجات بدهد کوششهای نومیدانهای کرد اما درد شدید و جگرخراشی چنان دوشهای او را آزاد داد که نزدیک بود دوباره از هوش برود. چشمهایش را بست. خواست خودش را قانع سازد که این منظرهٔ وحشتناک رؤیای زشتی بیش نیست و هم اکنون از خواب بیدار خواهد شد... اما وقتی که چشمهایش را دوباره باز کرد، از دیدن این صحنه وحشت بار که جلو چشمش قرار داشت، تمام وجودش بلرزه درآمد...... خیال کرد که به سالون تشریح دهشتناکی انتقال یافته است.
کتی! کتی نازنین او!...
در ابتدای امر آنچه را که با چشمهای خود دیده بود نتوانست باور کند. اما بزودی ناگزیر شد که در مقابل آنچه عیان بود، تسلیم شود. تمام بدنش که بیحس شده بود، تمام وجودش که به عصیان درآمده بود، بانگ میزد که این صحنه به هر اندازه که وهم آور باشد، حقیقت دارد....
دو راهزن ناشناس ـ که بیشک در جستوجوی چیزی اینطرف و آنطرف پرسه میزدند ـ با نظم و ترتیب و در کمال سکوت به عمل کثیف و زشتشان ادامه میدادند.
آنکه جوانتر و بلندتر بود گاهبگاه خنده تمسخر آمیزی میکرد و تنفس تند و بریده بریدهاش از هیجان زشت و مرگ آوری که مشغله شوم و پلیدش در او ببار آورده بود، حکایت داشت. آلت کارش کارد عجیبی بود که به تیغ سلمانیها شباهت داشت.
و اما درباره دیگری، آن مرد شکم گندهای که «بره» بسر گذاشته بود، باید بگوئیم که در منتهای قساوت به این صحنه مینگریست و هیچگونه تأثری در قیافهاش خوانده نمیشد... و نور چراغ که در شیشههای کلفت عینکش انعکاس مییافت، نقاب شیطانی پلیدی برای او بوجود میآورد.
میکی نمیتوانست بگوید که این کابوس از چه مدتی دوام داشت اما بنحو مبهمی احساس میکرد که اگر حادثهای به این کابوس خاتمه ندهد، یک لحظه دیگر بسیار دیر خواهد شد.... و چنان دیر خواهد شد که هیچ فرصتی در دست نباشد.... نگاه کتی به نگاه او دوخته شده بود. چشمهایش که از شدت وحشت از حدقه بیرون آمده بود، بهزار اضطراب و تشویش، از وی مدد میخواست اما او قدرت نداشت که به این دعوت گنگ و خاموش جواب بدهد.
خشم و کین ناگهان در گلوی او به غرش درآمد... در حاشیهٔ میدان دید خود چشمش به تیغ افتاد...... تیغ روی شکم کتی چرخی زد. میکی، در منتهای نومیدی جستی زد و خود را با تمام نیروئی که داشت بجلو انداخت....... شانههایش از جا در رفت، یکی از مچهایش شکست و درد جگرخراش بندهائی که بر اثر سنگینی او میگسست، تمام وجودش را به لرزه درآورد. و درست در همان لحظهای که چراغ عمر کتی خاموش میشد، او نیز از هوش رفت.
*
مرد خپله سیگار سوختهاش را دور انداخت دوربین عکسبرداری را که مجهز به فلاش بود، برداشت و مدت عکسبرداری را تنظیم کرد.... و وقتی که عکس برمیداشت مرد بلند قد که همچنان تیغ در دستش بود، از روی تمسخر داد زد:
ـ مواظب باش که تیرت بخطا نرود!
مردی که دوربین عکسبرداری را در دست داشت، عکس دیگری هم گرفت. همدستش در این اثناء تیغه خون آلود را بدقت با کهنهای پاک کرد و پس از آنکه کارش انجام یافت کهنه را به دور انداخت و پرسید:
ـ خوب تکلیف آن یکی چه میشود؟
و آنگاه تیغ را تا کرد و در جیب گذاشت.
شکم گنده کوتاه قد دوربین عکسبرداری را بدست رفیقش داد، رولور خودکاری از جیبش درآورد و بدن میکی را که پائین آمده بود هدف قرار داد. ماشه را فشرد و بدن بر اثر تصادم گلوله تکانی خورد.
عاقبت دستور داد:
ـ دستبند را از دستهایش باز کن. ممکن است شناخته شود.
مرد بلند قد اطاعت کرد و جسد میکی فیلیپس بوضع زنندهای بر زمین افتاد.
سپس بسرعت در اطاق چرخی زدند تا همهٔ علائم و آثار ورود خود را باین خانه از میان ببرند. پیش از آنکه بیرون بروند دستگیرههای درها را بدقت پاک کردند. سپس در اتومبیل نوی که مارک متوسطی داشت سوار شدند و عقبعقب بطرف جادهٔ بیرفت و آمد حرکت کردند.
پس از اجرای وظیفه خودشان همچنانکه آمده بودند در تاریکی ناپدید شدند.
اما اشتباه بزرگی کرده بودند، زیرا میکی فیلیپس نمرده بود... در سایه معجزهای پس از آن زخمها که خورده بود، زنده ماند و حافظه خود را که از کف داده بود کمکم باز یافت.
۲
مدت شش هفته، بیحرکت و نیمه بیهوش، در دنیائی پر از عذاب و درد زنده ماند... در صدفی از گچ که گردن او را تا حجاب حاجز در میان گرفته بود، محبوس بود. بالای سینهاش را شکافی داده بودند که در سایهٔ آن معالجه زخمش آسانتر باشد. بر اثر این گچگیری ناگزیر بود که دستهایش را روی سینهاش نگهدارد و برای آنکه گچ بهمان حال خود بماند در منتهای مهارت قرقرههائی بکار رفته بود. و با این ساز و برگ جز قسمت پائین بدن هیچیک از اعضای خود را نمیتوانست تکان دهد.
یگانه چیزی که گاهبگاه به زندگی یکنواخت او لطف و جذبهای میداد صدای زنانه یا مردانهای بود که تکتک بذهن او راه مییافت بدون آنکه کمترین انعکاسی در آن ببار آورد. با وجود این گاهبگاه پارهای از جملهها و گوشهای از صحبتها و انعکاس گفتگوئی را که میان چند نفر جریان داشت، میشنفت... «داستان بیربطی است... کمترین علتی نمیتوان برایش تراشید... اگر آن پیرزن همسایه سر نمیرسید، شاید اکنون مرده بود... باید علتی وجود داشته باشد...»
سپس صدای دیگری که شاید صدای دکتر بود، چنین میگفت:
ـ متاسفم، جناب سروان... اگر بیش از اندازه اصرار کنید بیم آن میرود که عقل خود را از دست بدهد... باید مجال داد که بحال بیاید.
ـ مگر ما وقت زیادی داریم که تلف کنیم...
*
در این زمان بود که کمکم از برزخ این دنیای عجیب و غریب بیرون آمد.
دو عامل رستاخیز او را بجلو انداخت. یکی آنکه نمیخواست به اختلال مشاعر گرفتار شود و دیگر آنکه صدای دوم را بعنوان صدای سروان آندریوز شناخته بود. لازم بود که با وی حرف بزند و این کار را هم بیدرنگ صورت بدهد. درست نمیدانست که درباره چه چیزی باید حرف بزند اما لازم بود که حرف بزند.
با وجود این وقتی که بهوش آمد و به مفهوم حقایق دست یافت، مایهٔ نگرانی دکترها و پرستارهای خود شد. تا آن روز، بر اثر حادثه شگرفی که در ضمیر باطن او روی داده بود حتی حوادث گذشته را نیز از یاد برده بود. بتدریج که روزها میگذشت، اضطراب و تشویش دکترها بیشتر میشد.
یکی از پرستارها پرسید:
ـ دکتر، آیا بنظرتان در تمام عمرش گرفتار فراموشی خواهد بود؟
دکتر رو برگرداند و گفت:
ـ نه... گمان نمیبرم که چنین شانسی داشته باشد...
میکی همچنان در صدف خود عرق میریخت و به اصول خفت بار بیمارستان گردن مینهاد. از ته دل همه آن پرستارهائی را که غذا بدهانش میگذاشتند، به حمامش میبردند و ملحفههایش را عوض میکردند و پاهایش را ماساژ میدادند، دشمن میدانست. تنها یکی از پرستاران شب، جائی در دل او برای خود پیدا کرده بود چه این پرستار میتوانست برای روح او سکون و صفائی فراهم بیاورد.
ابتدا هر داروی مسکنی را که باو داده میشد نمیخورد و بهانهاش این بود که احتیاجی بآن ندارد. حقیقت این است که از خواب وحشت داشت و ترسش از این بود که دوباره گرفتار رؤیائی بشود که آن هزار بار بیشتر از تلخترین و جگرخراشترین حقیقتها بود.
عاقبت وسیلهئی یافت که این خاطره را هر بار که بیادش بیاید، از خود دور سازد. باین ترتیب این خاطره را از خود دور میساخت و آن را مثل حیوان موذی و درنده و خاموشی در گوشهای از ذهن خود تعقیب میکرد. اما میدانست که این کار را ناگزیر و از زور بدبختی صورت میدهد. و اگر لحظهای دقت و توجه نداشته باشد حیوان وحشی دوباره بسوی او حمله خواهد آورد و اندک عقل و شعوری را نیز که برای او مانده است، از میان خواهد برد....
در جریان روز، بآسانی توفیق مییافت که این حیوان را در قفس نگهدارد. اما پس از آن، شبهای دراز تنهائی فرا میرسید... و آنوقت بود که پری مهربانش نرمنرم و آرام آرام پدیدار میشد. میکی از خواب پرهیجان میجست و او را خاموش و بیدار در پای تختخواب خود مییافت. گوئی رازی در میان آندو وجود داشت... و توافقی غریزی و فطری در میان بود که به حرف و کلام احتیاجی نداشت.
گاهی که جلو آن حیوان وحشی را که در درونش بود، نمیتوانست بگیرد و وقتی که از خواب بیدار میشد و در میان عرق سردی غوطه میخورد، دستهای خنک او را روی پیشانی و شقیقههای خود احساس میکرد. این دقایق، یگانه زمانی بود که خود را بدست فراموشی میسپرد، دقایقی بود که ناگهان در اثنای آن مثل بچهای، آرام و خاموش، اشک میریخت... آنوقت پری مهربان اشکهای او را آرامآرام پاک میکرد و هیچ تفسیر زائدی بمیان نمیآمد... و بدنبال این کار چنین میگفت:
ـ گریه کن... باز هم گریه کن.. کسی اطلاع نخواهد یافت.
میکی از روی غریزه میدانست که میتواند باو اعتماد داشته باشد و چون زمانی فرا رسید که میتوانست با حقایق روبرو شود، روزی از روزها به او گفت:
ـ من باید سروان آندریوز را هرچه زودتر ببینم...
ـ این موضوع را باو اطلاع میدهم... حالا سعی کن کمی بخوابی.
وقتی که آنشب میکی را ترک گفت، مثل این بود که با یکدیگر وداع میگویند...
۳
پیش از ملاقات سروان آندریوز، دو نفر از مأموران اداره آگاهی بدیدنش آمدند و آلبوم عکسهای تبهکاران را برای او آوردند. در مدت دو روز، میکی هزاران عکس را زیر و رو کرد اما از کسانی که در جستجویشان بود اثری ندید. ناگزیر بار دیگر قیافه هر دو مرد را برای نقاشی که در خدمت پلیس بود بتفصیل توصیف کرد. پس از آن، نقاش، مدت درازی با دقت بسیار بکار پرداخت. اما میکی در مقابل دو تصویری که نقاش ساخته و پرداخته بود سر خود را تکان داد: میان این دو تصویر و آن دو قامتی که میکی خاطرهشان را در دل نگهداشته بود جز شباهتی بسیار مبهم دیده نمیشد.
صبح آن روزی که سروان آندریوز بدیدنش آمد، از رختخواب بلندش کردند. پاهایش قوت تحمل بدن را نداشت و گذشته از زحمت و فشاری که زره گچی سنگین برای او بوجود آورده بود، برای آن که چند قدمی راه برود ناگزیر زیر بازوهایش را گرفتند.
سروان آندریوز مرد باریک اندام تحصیلکردهای بود که چشمانی خاکستری رنگ و نافذ و کنجکاو داشت و همه وجودش از اقتداری اعتراض ناپذیر حکایت میکرد.... سروان آندریوز روی صندلی کنار تختخواب او نشست و گفت:
ـ خوب، فیلیپس، میخواستید مرا ببینید؟
تشویش ناراحت کنندهای سراپای فیلیپس را فرا گرفته بود...
ـ بله جناب سروان.... ـ لحظهای مردد ماند و پس از آن، یکباره چنین گفت: ـ اگر موافقت کنید، میخواهم که خودم مامور کشف این قضیه باشم.
چشمهای سروان آندریوز بحال معنی داری به زره گچی و پس از آن به پاهای بیمصرف میکی که اکنون زیر پتو پنهان بود خیره شد.
ـ بچه جان، من از این موضوع بسیار خوشحالم..... اما برای آنکه دست به تحقیق بزنید، چه عواملی در اختیار دارید؟
ـ بسیار خوب، پس گوش بدهید: پیش از هر چیز باید بگویم که این دو نفر از مردم طرفهای مغرب بودند.
ـ از کجا میدانید؟
ـ برای آنکه رنگ سوخته و بسیار سوختهای داشتند.
ـ با تاباندن نور مادون قرمز هم، هر کسی میتواند برای مدت کمی رنگ سوخته داشته باشد.
ـ میدانم... اما رنگ سوختهٔ این دو نفر رنگ پوست آدمهائی بود که در هوای آزاد و زیر آفتاب زندگی کرده باشند.
ـ فیلیپس، شما خیلی صاحبنظر هستید... خوب، دیگر چه چیزهائی میدانید؟
میکی لبهایش را تر کرد؛ و مثل همهٔ دفعاتی که لازم میآمد آن شب وحشتناک را بیاد آورد، سرا پا به لرزه درآمد:
ـ به نظرم آن مرد بلند قد مدتها پیش سلمانی بوده.
آندریوز بآرامی پرسید:
ـ از کجا میدانید؟ برای آنکه تیغ در دستش بود؟
ـ نه.. اما طرز به دست گرفتن تیغ...
آندریوز در برابر قیافهٔ شکنجه دیدهٔ این مرد جوان و صاحب استعداد، با احتیاط جواب داد:
ـ ممکن است.
فوقالعاده به نجات او علاقمند بود؛ پیش از هر چیز برای آنکه میکی فیلیپس یکی از افراد انسان بود و پس از آن، به خاطر آنکه میکی را یکی از بهترین ماموران زیردست خود میدانست.
میکی در تختخواب خود بحرکت و به هیجان آمد و پیشانیش را طبقه نازکی از عرق فرا گرفت. میخواست بنشیند اما نتوانست، و سروان آندریوز، ناگزیر زیر بغل او را گرفت.
میکی در دنباله حرفهای خود گفت:
ـ اگر قبول کنیم که این مرد سلمانی بوده، باید فرض کنیم که در یکی از مدرسههای حرفهای درس خوانده است. و این موسسهها پروندهٔ شاگردان را نگه میدارند.
سروان آندریوز این مطلب را تصدیق کرد و گفت: ـ ما در همهٔ این آموزشگاهها از این سو تا آن سوی آمریکا به تحقیق خواهیم پرداخت... اما حالا از علل این جنایت...
ـ بسیار خوب... راجع به علل این جنایت حرف بزنیم.... من به مغز خود بسیار فشار آوردهام و همه اشخاصی را که در آن قضیه ـ همان قضیهای که من تازه فیصله دادهام پایشان در میان بود از نظر گذراندهام، اما بهیچ نتیجهای نرسیدهام.
میکی در مقابل نگاه تمسخر آمیز سروان آندریوز سرخ شد و حرفش را برید.
قضیهای که میکی فیلیپس بآن اشاره میکرد، قضیه مارونی بود... یگانه قضیهای که میکی، خود بتنهائی به کشف آن ماموریت یافته و در سایهٔ موقع شناسی، جسارت، و تحقیر خطرات، از میدان آن پیروز بیرون آمده بود، و توانسته بود در بیست و هشت سالگی، از درجهٔ پاسبانی ساده به سرپاسبان پلیس ترقی کند.... سروان اندریوز ناگزیر چنین خیال میکرد که میکی جز افتخاری که در قضیه مارونی بدست آورده بود، افتخار دیگری بدست نخواهد آورد.
سر خود را با حالتی اندیشناک تکان داد و عاقبت چنین گفت:
ـ ما ابتداء دربارهٔ احتمال این کار تحقیق کردهایم. مارونی حداقل مدت دهسال در زندان خواهد بود... و هیچگونه رابطهای هم با گانگسترها و تبهکارها ندارد... از این گذشته نه خانوادهای دارد نه پولی... و نه دوست و آشنائی که باو پولی برسانند... در واقع هیچکس در حال حاضر به فکر او نیست و باین ترتیب هیچ امکانی وجود ندارد که مارونی در این جنایت دخالت داشته باشد.
میکی گفت: ـ از این که در این باره حرفی زدم معذرت میخواهم.
سروان آندریوز که این عذرخواهی او را پذیرفته بود، گفت:
ـ میدانم...، میخواهید ببینید آیا کسی با شما خرده حسابی داشته یا نه... اما ما هم بنوبهٔ خودمان ماموریتهای گوناگونی را که تاکنون به شما محول شده و افرادی را که در این ماموریتها مورد تعقیب شما قرار گرفتهاند از نظر گذراندهایم. و باید بگویم که متاسفانه هیچگونه نتیجهای بدست نیامده است و من نسبت به صحت این فرضیه که در این پیشآمد پای انتقام کشی در میان بوده، سخت مشکوکم.
ـ با وجود این بالاخره باید هر کاری دلیلی داشته باشد، جناب سروان... ولی من شخصاً از وجود هیچ دشمنی خبر ندارم.
ـ و .......
سروان آندریوز که دهانش را برای گفتن چیزی باز کرده بود لحظهای مردد ماند و پس از آن بحرف خود ادامه داد:
ـ... زنتان کتی چطور؟
ـ کتی؟ حتی قدرت این را نداشت که مگسی را برنجاند... کتی بدبخت، جوهر نجابت و محبت بود.
بار دیگر میکی زن زیبای خود را بیاد آورد و پردهٔ اضطرابی در برابر نگاهش آویخته شد...
ناتمام
![]()
قضیهٔ بچه خوک...
بدون شک همهٔ شما شب کریسمس بچه خوک خوردهاید. اما میدانید من چه خوردم؟ روز کریسمس سوپ و گوشت گاو خوردم، روز دوم کریسمس نیز خوراکم سوپ و گوشت گاو بود، فقط روز سوم گوشت خوک سرخ کرده خوردم تا لااقل بوی گوشت خوک سر سفره بپیچد.
من بچه خوک را از دست دادم و فکرش را بکنید، این واقعه پس از آنکه با چشم خودم بچه خوک را دیدم و با دست خودم لمسش کردم، رخ داد.
روز جمعه یعنی موقعی که قیمت خوک ارزان بود، مانند هر رئیس خانوادهٔ خیرخواه و مهربانی، بچه خوک خوبی خریدم و بخانه آوردم. همهٔ ما بنوبت دستش زدیم و گفتیم: «اوهو!». ابتدا خود من لمسش کردم و گفتم: « اوهو!»، بعد زنم، مادرزنم، خواهرم، خواهرزنم، بچهها و آشپزمان، بنوبت دستی به بدنش کشیدند و گفتند: « اوهو!».
علاوه بر این بنا بتوصیهٔ مادر زنم از کشیش نیز دعوت کردم که قبل از ذبح، دعای قربانی بخواند و پس از انجام همهٔ اینکارها با خاطری آسوده بامور خود پرداختیم.
زنم بچهها را شستشو داد و عمامههای بد ترکیبی بسرشان پیچید؛ مادر زنم در حالیکه برای تسکین اعصابش ضماد خردل بهگردنش مالیده بود خود را توی جاجیمی پیچید و کنار بخاری نشست؛ خواهر زنم لباس سفید کریسمسش را میبرید و پرو میکرد؛ زنم نیز مانند همیشه ورقههای نازک سیب زمینی را (برای رفع سردرد) روی سرش نهاد، آنها را با پارچهای بست و دستکشهای سفیدش را برای لکه گیری با بنزین بدست کرد؛ کلفتمان چکمههای کهنه ام را بپا کرد و رفت فرشها را بتکاند و منهم ریشم را میتراشیدم.
در یک چنین وضع شاعرانهای که هر کسی بکار خود مشغول بود، ناگهان کلفتمان سراسیمه خود را توی اطاق انداخت و در حالیکه جاروب را در دستش تکان میداد، ناله کرد:
- بچه خوک فرار کرده است!
البته خود شما میتوانید حدس بزنید که انعکاس این خبر در محفل ما کمتر از انفجار بمب نبود.
همهٔ ما یکصدا فریادی برآوردیم و بهتعقیب بچه خوک پرداختیم. در پیشاپیش صف، من سر برهنه، با صورت صابونی و حولهای بر گردن حرکت میکردم، پشت سرم زنم با سیب زمینیهای سرش و دستکشهای سفیدش روان بود، بدنبال او مادرزنم در حالیکه خود را توی جاجیم پیچیده بود میدوید، بعد از او خواهر زنم که دامن لباس مهمانیاش را پوشیده بود حرکت میکرد، پس از او کلفتمان مسلح بهجاروب در حالیکه چکمههای کهنهٔ مرا بپا داشت میدوید و بالاخره در انتهای صف دو بچهٔ کودن من عمامه بهسر شلنگ میانداختند.
من شخصاً فرماندهی این ارتش را بعهده گرفتم. دشمن بدون لحظهای توقف عقب نشینی و ما هم مصرانه و بدون دادن تلفات پیشروی میکردیم. ضمن پیشروی فقط مادر زنم ضماد خردل و زنم سیبزمینیهای سرش را از دست داد. اما با همهٔ اینها روحیهٔ ارتشم قوی بود و دلیرانه بسوی پیروزی پرواز میکرد.
بدین ترتیب چند خیابان بلگراد را طی کردیم، تا اینکه بچه خوکمان خود را بدرون حیاطی انداخت. بدون اتلاف وقت فرمان نهائی را صادر کردم و به ارتشم آرایش جنگی دادم. توپخانهٔ سنگین یعنی مادر زنم را کنار دروازه و توپخانهٔ کوهستانی یعنی زن و خواهر زنم را در حیاط مستقر کردم بطوریکه بتوانند بهمهٔ نقاط حیاط مسلط باشند، کلفتمان را در کنار مستراح و تیراندازها یعنی بچههای عمامه بسر را بخط زنجیر بستم و خود بمنظور اکتشاف محل، بجلو رفتم.
ما بهپیروزی خود اطمینان داشتیم، ولیکن در عملیات جنگی واقعهای بس ناچیز ممکن است نتایج مهلکی در جریان نبرد بوجود آورد. ما هم بهمین بلا دچار شدیم، یعنی بچه خوکم از راه سوراخی که در پرچین وجود داشت خود را به محلهٔ دیگری رسانیده بود. بروز این واقعه ادامهٔ عملیات جنگی را غیر عاقلانه ساخت.
ما درست مانند مراجعت ناپلئون از مسکو، میدان کارزار را ترک گفتیم. برف میبارید و زمین را مستور میکرد. من در حالیکه سرم را بزیر انداخته بودم در جلو گام بر میداشتم و ارتش شکست خوردهام از پشت سر با روحیهٔ خرد شده را طی میکرد. برف میبارید، میبارید و باز میبارید... و من یقین داشتم در همان موقع کسی در یک محلهٔ دیگر بهتن بچه خوکم دست میکشید و میگفت: «اوهو!».
موقعی که با یأس و حرمان در انتظار فرا رسیدن شب کریسمس بودم، شایع شد بچه خوک آقای وزیر امور داخله نیز فرار کرده است. بدبختی آقای وزیر را میتوانید مجسم کنید، زیرا در نتیجهٔ این واقعه او نیز مانند من، در شب کریسمس از تماشای بچه خوک سرخ کرده سر سفرهاش محروم خواهد ماند. بدین ترتیب معلوم میشد که وجه مشترکی در سرنوشت من و آقای وزیر امور داخله بوجود آمده بود و این موضوع مرا تسکین میداد.
همچنین از کجا معلوم است که بچه خوک من و بچه خوک آقای وزیر با هم توافق نکرده باشند که رابطه خاصی بین خانهٔ من و او بوجود آورند؟
پر واضح است که آقای وزیر برای تعقیب بچه خوکش مانند من ارتشی بسیج نکرد، بلکه با سادگی تمام باداره پلیس بلگراد تلفن کرد:
- اَلو!
- اَلو!
- بچه خوک من فرار کرده است.
و اما اکنون نوبت شماست که رؤسای کلانتریها و کارمندان پلیس را در نظرتان مجسم کنید و توجه داشته باشید که این واقعه مقارن کریسمس رخ میدهد، در حالیکه قرار است بمناسبت سال نو، طبق معمول سنواتی کارمندان دولت ترفیع بگیرند. با توجه باین مسأله میتوانید فکر هر کارمندی را براحتی بخوانید: «هوم، بخاطر این بچه خوک ممکن است درجه هم گرفت».
همه دست بکار شدند. افسری از سر کلانتری و بدنبال او ژاندارمی که بچه خوکی در بغل دارد، مستقیماً بطرف خانهٔ آقای وزیر رهسپار است.
- جناب آقای وزیر، افتخار دارم بعرض برسانم که بنده شخصاً همهٔ نیروی خود را صرف یافتن سریع بچه خوکتان کردم.
لحظهای بعد افسری از کلانتری بخش وراچار[۱] بهمراهی ژاندارم و یک بچه خوک بهراه میافتد.
- جناب آقای وزیر، افتخار دارم...
بیست دقیقهای هم نمیگذرد که کارمندی از کلانتری بخش ساوامال[۲] راه خانهٔ آقای وزیر را در پیش میگیرد و ژاندارمی سومین بچه خوک را بدنبالش حمل میکند.
- جناب آقای وزیر افتخار دارم...
اکنون سه بچه خوک در حیاط خانهٔ آقای وزیر خرخر میکنند و در همان حال سه کارمند نیز در انتظار ارتقاء درجه روزشماری مینمایند، ولی سر و کلهٔ کارمند چهارم نیز از کلانتری بخش دورچول[۳] پیدا میشود و بدنبال او ژاندارمی بچه خوکی را حمل میکند.
- جناب آقای وزیر، افتخار دارم بعرض برسانم که بنده شخصاً موفق شدم بچه خوک فراری را دستگیر کنم.
پس از لحظهای، ارابهای در برابر آقای وزیر متوقف میگردد و رئیس کلانتری بخش توپچیدر[۴] و بدنبال او ژاندارمی با یک بچه خوک از آن پیاده میشوند.
- جناب آقای وزیر، فکرش را بفرمائید، بچه خوکتان به خود محلهٔ توپچیدر فرار کرده بود، اما بنده فوراً شناختمش. کسی نمیتواند از چنگ من فرار کند!
در اینموقع کارمندی هم از بخش پالیلول[۵] ظاهر میشود و بدنبال او ژاندارمی یک... بوقلمون حمل میکند. ظاهراً موفق نشده است بچه خوک را دستگیر کند، ولی چه فرقی میکند، بوقلمون پیدا کرده است. بهرحال او نمیتواند بخاطر این نوع مسائل ناچیز از همکاران خود عقب بماند.
آقای وزیر با شنیدن گزارش او فریاد میکشد:
- آخر بوقلمونم که فرار نکرده بود!
- جناب آقای وزیر، مطمئنید که حیوان فراری بوقلمون نبوده؟
بدین ترتیب در همان موقعی که من بی بچه خوک ماندهام، در منزل آقای وزیر نمایندگانی از هر کلانتری خرخر میکنند و از هر بخشی یک کارمند در انتظار ترفیعات سال نو است.
اگر روزگاری من وزیر امور داخله شوم و بچه خوکم فرار کند، بتمام کلانتریهای حومه نیز خبر خواهم داد.
پایان
پاورقیها
^ Vratchare
^ Savamale
^ Dortchole
^ Toptchidere دور افتادهترین محلهٔ بلگراد.
![]()
کمیتهٔ استقبال
روزی شخصی نزد من آمد و تقاضا کرد در جلسه کمیتهٔ استقبال که قرار بود شب همان روز تشکیل شود، شرکت کنم.
این دعوت بهیچوجه باعث تعجب من نشد، زیرا از بدو کودکی عادت داشتم عضو لاینفک و دائمی کمیتههای استقبال باشم. یگانه موردی که باعث شد در یکی از این کمیتهها حضور نیابم، روز تولدم بود، (بهمین مناسبت پدرم، قابله و خانم همسایهمان به عضویت کمیته برگزیده شدند)، جز این مورد، هرگز اتفاق نیفتاده بود که حضور نداشته باشم وهرگز هم چنین موردی پیش نخواهد آمد.
علت این امر آن است که اولا من «استعداد خاصی» برای اینکار دارم، کاریکه بنظر میرسد چنانچه قرار میبود برای انجام آن مزدی پرداخته شود فاقد این «استعداد خاص» میشدم و ثانیاً تصور میکنم نتوان حتی یکنفر از اهالی صربستان را پیدا کرد که لااقل یکبار عضو یکی از این کمیتهها نشده باشد. البته همهٔ شما مسبوقید که استقبال و مشایعت کردن، محبوبترین مشغلهٔ ما است. ما حتی برنامهٔ مدون و متداولی هم برای استقبال داریم که چنانچه چاپخانهٔ دولتی آن را با تیراژ زیاد منتشر کند و در انحصار خود قرار دهد، ممکن است درآمد جدیدی بر عواید دولت بفزاید.
این برنامه تغییرناپذیر بشرح زیر است:
۱- مراسم استقبال در ایستگاه. خیرمقدم آقای رئیس. (فریاد «هورا!»).
۲- ضیافت. (پس از چاق سلامتیهای پرطمطراق میهمانها و میزبانها یکدیگر را میبوسند).
۳- کنسرت. (با برنامه دائمی کنسرتهای ما).
۴- پیک نیک. (صورت غذا: پنیر تازه با پیاز، بره سرخکرده و کباب، تیراندازی و آشامیدنی مشروب توأم با «بسلامتی».
چون برنامهٔ بالا را از حفظ میدانم و ضمنا متقاعدم میکردند که «استعداد خاصی برای اینکار دارم» عضویت کمیته را پذیرفتم و عصر همانروز در جلسه کمیته حضور یافتم.
پرواضح است که یک زنگ رومیزی در برابر مقام ریاست قرار داشت و تمام اعضای کمیته نیز مدادهای تراشیدهٔ خود را بیرون آورده بودند. به این ترتیب جلسهٔ پراهمیت افتتاح شد.
نخست یکی از اعضای کمیته اجازه سخن خواست و گفت:
- آقایان، بنده معتقدم که قبل از هر کاری لازم است یکی از مهمترین مسائل را حل کنیم. بلاشک ما بایستی از میهمانان خود استقبال بعمل آوریم، ولی برای اینکار داشتن نشان مخصوص برای ما ضرور است.
یکی از حاضرین گفت:
ـ صحیح نیست! اول باید مسکن تهیه کرد.
اولی ادامه داد:
ـ صحیح، اما توجه داشته باشید که برای یافتن مسکن لازم است نشان مخصوص داشته باشیم.
یکی دیگر از اعضای کمیته رشته سخن را بدست گرفت و گفت:
ـ آقایان، بعقیده من تنظیم برنامه در رأس مسائل دیگر قرار دارد. خود برنامه راهنما خواهد بود.
همه یکصدا گفتند:
- صحیح است.
همان عضو کمیته ادامه داد:
- پیشنهاد میکنم تنظیم برنامه استقبال را به بنحکیب[۱] محول کنیم.
همهٔ اعضای کمیته موافقت خود را با جملهٔ: «صحیح است! تصویب میشود!» اعلام کردند. به این ترتیب من نیز موافقت کردم که برنامه استقبال را تنظیم کنم.
برنامهٔ من چنین بود:
۱- مراسم استقبال در ایستگاه. در ایستگاه سه لحظهٔ معین پیشبینی میشود: الف - فرستادن درود، ب - شلیک تیر و ج - غریو وحشتناک: «زنده باد! هورا!».
۲- بازدید شهر. خودتان میدانید که بازدید شهر یکی از مواد لاینفک برنامه مسافران خارجی است که در کشورمان سفر میکنند. برای اینکه افراد خارجی مجال یابند که نقاط دیدنی شهر ما را مشاهده کنند و مطبوعترین خاطرات ممکن را از پایتخت ما به ارمغان ببرند، چنین بازدیدی کاملا ضرورت دارد. طبق برنامهام لازم بود آنها شورای قانونگزاری ملی، بنای هنرستان، آرامگاه جورا یاکشیچ[۲]، ساختمان و سالنهای انجمن کشیشان، پارک واقع در میدان سنمارک[۳]، بازار زیبای «تاج سبز» و بالاخره دکه آهنین[۴] را که در میدان ترازیه[۵] برای منظور معینی ساخته شده است، بعنوان نقاط دیدنی شهر بازدید کنند.
۳- ضیافت. صورت غذای زیر را برای ضیافت پیشنهاد کردم:
پنیر تازه و تربچه.
سلامتی.
ساردین.
سلامتی.
خاویار.
سلامتی.
سوپ کلم ترش.
سلامتی.
بره سرخکرده.
سلامتی. [در اینموقع همه حاضرین از فرط مسرت اشک خواهند ریخت.]
سالاد.
سلامتی.
بچه خوک سرخکرده.
سلامتی. [در اینموقع همهٔ حاضرین همدیگر را بغل کرده و میبوسند.]
پیراشکی.
سلامتی.
قهوه.
سلامتی.
چنین بود خطوط اساسی برنامهام. برای اجرای این برنامه، پیشنهاد کردم کمیتهٔ استقبال را به یکرشته سوکمیتههای اصلی و فرعی تقسیم کنیم تا هر کدام از آنها وظیفهٔ معینی را انجام دهد.
پیشنهاد کردم سوکمیتههای اصلی و فرعی زیر تشکیل شود:
۱- سوکمیته برگزاری ضیافت. لازم بود تذکر مخصوصی مبنی بر خودداری از خوردن خاویار باین سوکمیته داده شود. معلوم نیست بچه علت همیشه در ضیافتها این وضع پیش میآمد که با اینکه خاویار در صورت غذا پیشبینی میشد، معهذا سر میز شام خبری از آن نبود. بعد معلوم میشد که اعضای کمیته تدارک ضیافت، ضمن جلسات خود برای تعیین محل مدعوین، تدریجاً با خاویار تهبندی میکردند. البته من حاضرم اقرار کنم که خاویار تهبندی سبک و مناسبی است و بعلت وزن کم خود قادر نیست باری روی وجدان اعضای کمیته باشد، ولیکن بهر حال بهتر بود که هم در صورت غذا و هم روی میز ضیافت وجود داشته باشد.
۲- سوکمیتهٔ تزئینات. ما مردم صربستان آنقدر نشان و مدال داریم که وقتی بمناسبت اعیاد، یک نمایشگاه کامل از آنها را بر سینهٔ خود میآویزیم، میتوانیم خود بخود بعنوان یک کمیتهٔ تزئینات تلقی شویم. اما منظور من چنین کمیتهای نیست، بلکه کمیتهٔ دیگری است که باید پرچم بیاویزد و خیابانها را با گل و سبزه تزئین کند. این سوکمیتهٔ بسیار مهمی است، زیرا چنانچه سبزهٔ بیشتری فراهم و همه جا نصب کند و از هر نقطهای که ممکن باشد پرچم بیاویزد، موفق خواهد شد عیوب فراوانی را که بخاطر وجود آنها پدران ما مجبور خواهند بود از فرط خجلت سرخ شوند، بپوشاند. مثلا این سوکمیته میتواند با ساختن دیوارهائی از سبزه، مدخل خیابانهائی را که سوارهرو آنها رو بویرانی نهاده است، مسدود سازد، یا مستخدمین و نگهبانان انجمن شهر را که لباسهای کثیف و مندرس دارند، بطور کلی سرتا پا با سبزه بپوشاند و بدست هر کدام از آنها پرچمی بدهد، بدین ترتیب این افراد ژندهپوش اهرام متحرکی بنظر خواهند رسید. مجموع اقدامات مشابه ممکن است شهر ما را زیبا جلوهگر سازد.
۳- سوکمیتهٔ ابراز احساسات. دو نفر از اعضای شورای شهر و همچنین چند نفر از ناطقان مشهور شهر که با ایراد سخنرانیهای متعدد در مجامع سیاسی حلقومشان را چون پولاد آب دادهاند و به این نحو خود را در برابر امکان گرفتگی سینه بیمه کرده باشند، بایستی بعضویت این سوکمیته برگزیده شوند. کمیته مذکور موظف است بکوشد با صدای هرچه رساتر فریاد بکشد و وادارد همهٔ مردم نیز فریاد بکشند تا یکی از برجستهترین خطوط مشخصهٔ خصلت ملی ما بر میهمانان شهر نمایان شود.
۴- سوکمیتهٔ انتقال مهمانها. نیرومندترین اعضای کمیته استقبال بایستی بعضویت این سوکمیته انتخاب شوند، تا بتوانند به میهمانان خارجی ما عملا نشان دهند که ما مردمی هستیم که قادریم هرگونه بار گران را بر گردهٔ خود تحمل کنیم. وظیفهای که در برابر سوکمیته قرار میگیرد عبارت از این است که بمحض اینکه یکی از مهمانها عبارتی بیان کرد فوراً بلندش کنند، روی شانه سوارش کنند و با کمک و همراهی اعضای سو کمیتهٔ ابراز احساسات، ویرا حمل نمایند.
۵- کمیسیون آتشبار. منظور از این کمیسیون، آن کمیسیونی نیست که هنوز هم نتوانسته است دربارهٔ نوع توپهای مورد نیاز کشورمان تصمیمی اتخاذ کند. بهیچوجه ضرورتی ندارد که کمیسیون ما نیز در سرتاسر اروپا به سفر پردازد، بلکه کافی است فقط تا کلیسای سن مارک قدم رنجه فرماید و خمپارهاندازهای کهنه و فرسودهٔ کلیسا را، صرفنظر از سیستم و کالیبرشان، بطور عاریه از متولیان کلیسا بگیرد. البته این کمیسیون، خمپارهاندازهای مورد نیازش را بسهولت بدست خواهد آورد، زیرا اولا متولیان کلیسای سنمارک آدمهای بسیار مهربانی هستند و ثانیاً تصور نمیکنم این امر منجر بمداخلهٔ دولت اتریش گردد. کمیسیون آتشبار بمحض دریافت خمپارهاندازها، سو کمیتهٔ شلیک نامیده خواهد شد.
نمیدانم چرا آخر سر، کمیتهٔ استقبال زیر بار برنامهٔ من نرفت!
پاورقیها
^ Ben Hakib
^ Dgoura Yakchitch شاعر و نویسنده نامی صربستان ( ۱۸۷۸-۱۸۳۲)
^ St. Mark
^ منظور از دکهٔ آهنین، آبریزگاه همگانی است.
^ Terasie میدان مرکزی شهر بلگراد.
![]()
بچهٔ بااستعداد من
من استعداد عجیبی برای پیشبینی اکثر وقایع و پدیدهها دارم و از این استعداد در شگفتم. مثلا درست پنج ماه پس از ازدواج، پیش بینی کردم که صاحب اطفالی خواهم شد. اولین فرزندم پسری بود با چشمان آبی که تدریجاً رنگ چشمش تیرهتر، سپس سبز و بعد قهوهای و بالاخره کاملا سیاه شد.
او، با هوسهای عجیب و غریبش، بچهٔ وحشتناکی بود؛ مثلا از کندن موهای سبیلم لذت زیادی میبرد، و من در حالیکه بزحمت از فروچکیدن اشکهایم خودداری میکردم، با بردباری اجازه میدادم بکارش ادامه دهد، زیرا مادر زنم توضیح داده بود که من باید این درد را تحمل کنم، چون هر پدری از اینکه فرزندش موهای سبیلش را بکند لذت توصیف ناپذیری میبرد. علاوه براین، مادر زنم برای اینکه لذت بیشتری نصیب من سازد در حالیکه پشت سرهم تکرار میکرد: «بکش، بکش، بکش!»، فرزند ظالمم را بادامه کارش تشویق میکرد.
در واقع این هنوز اول کار بود و بطوری که میدانید، در مراحل نخست، بیشتر گرفتاریهای بچه بعهدهٔ مادر است. اما چند سالی گذشت و پسرم آنقدر بزرگ شد که تمام گرفتاریهای مربوط به تربیتش به عهدهٔ پدر یعنی بعهدهٔ بنده محول گشت.
وقتی میگویم «گرفتاری» گمان مبرید که خواستهام صرفاً حرفی زده باشم، خود شما ملاحظه خواهید کرد که همهٔ آنها واقعاً گرفتاری بود.
تا زمانیکه پسرم با شجاعت سوارکاران ماهر از بالای پرچین مردم میپرید، بخود تسکین میدادم که او در آینده چون هانیبال[۱] از فراز جبال آلپ عبور خواهد کرد. تا موقعی که از بالای سرم میپرید، او را به میلوشا وینویچ[۲] که از بالای سه اسب که بر پشت خود شمشیرهای مشتعل داشتند میپرید، تشبیه میکردم و تسکین مییافتم. تا وقتی تخم مرغهای همسایه ها را میدزدید، هنوز امیدوار بودم که وی در آینده مردی چون ناپلئون، فاتح کبیر خواهد شد.
اما بزودی بچنان کارهائی دست زد که دیگر جای امیدی برایم باقی نماند، زیرا نه در رشتهٔ سیاست و نه در زمینهٔ علوم و هنر میتوانستم کسی را برای مقایسه با او بیابم.
مثلا شیشههای پنجرهٔ همسایه را شکست، خوب، این چیز مهمی نیست، چون غالب مردان بزرگ در زمان بچگی خود شیشههای همسایهها را شکستهاند. اما او روزی بهترین پالتوی تابستانیام را بدست گرفت، دامنش را برید و از آن پرچمی ساخت. سپس لشکر عظیمی در زیر این لوا گرد آورد و پس از محاصرهٔ خانهام فرمان حمله را صادر کرد. لشکریان او بدون توجه بهپنجرهها، باغچه و چیزهای دیگر، قلعه را فتح کردند و با استفاده از حقوق حقهٔ فاتحان، خون ریزی واقعی براه انداختند، یعنی کلهٔ تمام جوجهها را کندند.
بدیهی است که این واقعه مرا اولا بعنوان پدر طفل و ثانیاً مالک جوجههای مقتول دچار اندوه عمیقی ساخت.
عصبانیت و ناراحتیم را باطلاع همسرم رسانیدم و پرواضح است که او نیز مغموم شد. شب هنگام، همانطوریکه وظیفهٔ والدین متأثر است، شورائی جهت تبادل نظر تشکیل دادیم. زنم معتقد بود که فرزندمان بچهٔ فوقالعاده با استعدادی است و اصلا بمن رفته است. من با نظر زنم موافق بودم، منتهی عقیدهام بر این بود که فرزند با استعداد ما بیش از آنچه که لازم است استعداد خود را نمایان میسازد و با هدر دادن استعداد خویش، آتیهٔ مرد کبیری را تباه میکند.
البته نمیتوانم ادعا کنم که زیاد میل داشتم فرزندم در صف اشخاص نا مفید و هرزهٔ صربستان قرار گیرد، اما ترسم از این بود که مبادا استعداد او از حد افزون گردد. من یقین داشتم که چنانچه او استعداد فوقالعادهای داشته باشد اولا هرگز بوزارت نخواهد رسید و ثانیاً ممکن است دست به جعل رسیدهای مصادره یا جعل اوراق مارکدار بزند و یا در نقش یک فرد مسؤول عالماً و عامداً به تنظیم حسابهای غیر واقعی بپردازد و بمنظور بالا کشیدن قسمتی از مالیات دولتی به دستآویز های فریبندهای متوسل گردد، یا گزارشهائی علیه دوستان و آشنایان خود بدهد و خلاصه درست آنچه را که مردان با استعداد صربستان انجام میدهند، انجام دهد. بدیهی است که با داشتن چنین استعدادی بلافاصله او را بشغل بخشداری یا ریاست انجمن شهر یا مأمور وصول مالیاتها یا نامهرسانی یا لااقل صندوقداری یکی از ادارات مالی منصوب خواهند کرد. اما من از هیچکدام از این مشاغل خوشم نمیآمد و بهمین علت مخالف این بودم که پسرم استعداد زیادی داشته باشد.
همانطوریکه هرگونه گرفتاری و مشغله، آرامش هر شخص و بخصوص آرامش پدر بچهٔ با استعداد را بر هم میزند، من نیز بخاطر گرفتاریها و نگرانیهای مربوط بآیندهٔ فرزندم لحظهای آسوده نبودم. همسرم نیز مانند هر زن با وفائی که مشکلات خود را با شوهرش در میان میگذارد، در گرافتاریهایم سهیم بود. اما فرزند ما که ظاهراً بطور قطع از فکر هانیبال، وینویچ، و یا ناپلئون شدن صرف نظر کرده بود، در یک روز بسیار زیبا، گربهای را در آب غرق کرد و من قطع دارم که نه هانیبال، نه وینویچ و نه ناپلئون هرگز گربه غرق نمیکردند.
فکر آتیهٔ فرزندمان مرا بر آن داشت تا برای مشورت با یکی از معروفترین دبیرانمان که عضو شورای فرهنگ، عضو دائمی تمام کمیسیونهای تجدید سازمان مدارس، موجد اکثر برنامههای مدارس، عضو افتخاری انجمن تربیت کودک و علاوه بر اینها مصنف آثار مشهور زیر: «مادر، مربی کودک»، «خانوادهٔ مربی کودک» (از این اثر ناتمام سه جلد منتشر شده است)، «چگونه میتوان حس وظیفه شناسی نسبت بکشور را در وجود طفلی پرورش داد؟» (کنفرانس عمومی)، «اشتباه والدین» (روی جلد آن، شعار: «اشتباهات فرزندان عصارهٔ اشتباهات والدین است» بچشم میخورد) و کتاب هائی از این قبیل بود، ملاقاتی بعمل آوردم.
دیروز نزد آقای دبیر بودم و از اینکه مصدع او شدم وقفهای در کارهای وی که بقول خودش بامر تربیت کودکان مربوط است ایجاد نمودم بسیار متأسفم.
دعوت کرد بنشینم. اما بمحض اینکه بر صندلی فرود آمدم با فریاد وحشتناکی در حالی که دستم را در حضور آقای دبیر وقیحانه بزیرم برده بودم، به هوا جستم.
آقای دبیر نیز همان موضع را لمس نمود و با صدای خفهای زمزمه کرد:
ـ آه، خدایا! ببخشید آقا، هزاران بار ببخشید! تقصیر پسر بزرگم است. نمیدانید چقدر بازیگوش است. ایناهاش! ببینید زیر صندلی سوزن کار گذاشته است... او غالباً این کار را تمرین میکند. خواهش میکنم ببخشید...
من با کمی بغض و کینه سئوال کردم:
ـ و شما غالباً فرصت مییابید جهش مهمانهایتان را از روی صندلی تماشا کنید؟
و چون مهمان عادی نبودم، بلکه یکی از مراجعین وی بودم، بزودی آرامش خود را باز یافتم و نشستم.
بمحض اینکه خواستم اولین مسأله را در میان بگذارم شیشهٔ فوقانی دری که بهاتاق پهلوئی باز میشد با طنین زنگداری خرد شد و یک لنگه دمپائی در کنار پایم بر زمین افتاد.
آقای دبیر فریاد کشید:
ـ ژیکو[۳]! خدا لعنتت کند! چکار میکنی؟ سر زیبای کودکی از درون شیشهٔ شکسته ظاهر شد و گفت:
ـ داشتم بطرف ماما شلیک میکردم، چون او نمیخواهد کلید بوفه را بمن بدهد.
ـ خدایا! عیب است! مگر نمیبینی من مهمان دارم؟
پسر بچه، نگاه مسرورانهای بمن انداخت و ناگهان چنان دهن کجی نفرت انگیزی کرد که انگار این منم که از دادن کلید بوقه خودداری میکنم.
بالاخره آقای دبیر پس از کمی تفکر کنفرانس مشروحی داد دربارهٔ اینکه چگونه باید فرزندم را تربیت کنم و اینکه چه کتابهائی باید در این زمینه مطالعه نمایم... و در عین حال با اصرار تمام خواندن آثار خود را توصیه میکرد و قانعم میساخت که گناه زشتیها و عدم تربیت پسرم بگردن من است. دبیر کبیر در حالیکه دستهای استخوانیاش را توی موهای خشن و ژولیدهاش فرو میبرد، با لحنی پر از احساسات، کلمه بکلمه شعار: «اشتباهات فرزندان عصارهٔ اشتباهات والدین است» را که روی جلد شاهکارش چاپ شده بود، تکرار کرد.
ولی در همین موقع صدای طبل بچگانهای از کوچه شنیده شد و گروهی متجاوز از پنجاه کودک که مانند سربازها صف بسته بودند از برابر اطاق کار آقای رئیس رژه رفتند. فرزند ارشد دبیر کبیر، در رأس صف قرار داشت و پرچمی که از پارچهٔ قرمز رنگی درست شده بود، در جلوی صف در اهتزاز بود (در همین لحظه بود که آقای دبیر متوجه نا پدید گشتن یکی از پردههای پنجره شد). هر سربازی چوبی بر شانه و کلاه کاغذی مثلثی بر سر داشت.
دبیر کبیر پشت پنجره را نگریست. ابتداء وی با آرامش نگاه میکرد، ولی ناگهان رنگش چون گچ سفید شد و با دستهای مرتعش کشوی میز تحریرش را گشود وقتی کشو را خالی دید، دستهایش را با وحشت درآورد و شیون کرد:
- آه آقا! آه خدا!
- شما را بخدا بفرمائید چه شده است؟
دبیر کبیر جواب داد:
- همه چیز از دست رفت! خدایا، خداوندا، از دست رفت! شش ماه آزگار، شب و روز روی جلد چهارم شاهکارم: «خانواده، مربی کودک» کار کردم تا بالاخره ده روز پیش تمامش کردم. فکرش را بکنید، همهاش ده روز پیش!...
- بسیار خوب، اما من نمیفهمم چرا شما...
- مگر این کلاهها را نمیبینید؟ مگر نمیبینید پسر بزرگم نسخهٔ خطی کتاب را از کشو میزم در آورده و برای لشکرش کلاه درست کرده است؟...
اشخاص موذیای وجود دارند که در چنین مواقعی خندهشان میگیرد. من نیز جزو همین گروهم. مصاحبه و ملاقات با آقای دبیر برای من رضایت بخش بود؛ زیرا پسر من لااقل فرزند یک دبیر نامی نیست. گرچه در آن لحظه نخندیدم، اما با همهٔ اینها نتوانستم متذکر نشوم که:
- جناب آقای پروفسور، بنظر بنده فرزند ارشد جنابعالی بچه با استعدادی است. باحتمال قوی او در آینده منتقدی شایسته و جدی و مهمتر از همه دشمن تئوریهائی خواهد شد که هماکنون از آنها کلاه میسازد.
دبیر کبیر آهی کشید و گفت:
- چه میشود کرد! خودتانهم میدانید که: «کوزهگر از کوزه شکسته آب میخورد».
در خانه، خبر مسرت بخشی را شنیدم؛ بمن اطلاع دادند که پسرم نجات یافته است.
او، گرچه نمیبایست به چاه میافتاد، اما افتاده بود. میگویند میخواست یکی از همبازیهایش را توی چاه بیندازد، ولی پایش لغزید و خودش بدرون آن افتاد.
خوب، حالا که نجات یافته است، خدا را شکر! بعد از این بیشتر احتیاط خواهد کرد و قبل از اینکه کسی را بدرون چاه هول دهد، سعی خواهد کرد خودش نیفتد.
پاورقیها
^ Hanibal (۲۴۷ - ۱۸۳ قبل از میلاد مسیح) سردار کارتاژی که بمنظور تسخیر ایتالیا از جبال آلپ عبور کرد.
^ Milocha Voynovitch یکی از هنرپیشههای معروف سیرک آن زمان
^ Jivko
![]()
شب مهتابی
تریفون تریفونویچ [۱] اگر چه آدم دائمالخمری نبود، با اینحال دوست داشت در شبهای مهتابی دمی بخمره بزند. وقتی که مست میشد، فقط یکی از چشمانش را لوچ میکرد و موهایش - با اینکه لازم بود یک منشی رتبهٔ سه با دوازده سال سابقهٔ خدمت دفتری، موهای منظمی داشته باشد - کمی ژولیده میشد. گاهی ممکن بود حتی کلاهش را بیش از حد مچاله کند، اما محال بود به کسی فحش و ناسزا دهد یا مشتش را برای اثبات حقانیت خویش بر میز بکوبد و یا اینکه پشت سر رئیس اداره غیبت نماید و اظهار عدم رضایت کند. یکبار بمناسبت رفتارش که «دون شأن کارمند دولت» تشخیص داده شده بود، بازخواست شد و در جواب این بازخواست اظهار داشت که مستیاش همیشه «معصومانه» است و باید اذعان کرد که در این مورد اغراق نگفته بود.
برعکس، هر وقت تریفون تریفونویچ مست میکرد، احترام خاصی بمقام ریاست مرعی میداشت.
مثلا یکبار در برابر ژاندارمی با احترام زیاد معذرت خواست و نظرش را بیان کرد، دربارهٔ منشی درجهٔ دو گفت: «او بهترین زینت دفتر است»، دربارهٔ منشی درجهٔ یک گفت: «او گل سرسبد کارمندان صربستان است»، دربارهٔ منشی اداره گفت:
«خدای قادر! کاش لااقل یک کارمند دیگر نظیر او در سرتاسر صربستان یافت میشد!»، دربارهٔ قاضی گفت: «این مرد ظاهراً از نظر اجداد ذکور خود از صلب آدم، یعنی همان صلبی که خداوند تبارک و تعالی از تجلی خود ساخته بود، بوجود آمده است!» اما دربارهٔ مقام ریاست جرأت نمیکرد کوچکترین اظهاری بنماید، زیرا میترسید که مبادا کم بگوید و باعث رنجش آقای رئیس گردد.
تریفون تریفونویچ آنقدر رقیقالقلب است که پس از نوشیدن پنجمین لیوان، اشکش سرازیر میشود و با چنان تلخی میگرید که انسان از اینکه مرد باین خوبی مست کرده است متأثر میگردد و بیاختیار شب مهتابی را مقصر میشناسد.
و یکبار شب، شبی شده بود خیلی روشن و مهتابی. تریفون تریفونویچ بیش از حد معمول چشمش را چپ میکرد، بیش از حد معمول کلاهش را مچاله میکرد و بیش از حد معمول، در حالیکه میگریست و از دست تقدیر شکوه میکرد، دربارهٔ رؤسای خود میگفت: «آن قدر خوبند، آن قدر خوبند که وقتی به یادم میآیند خواهی نخواهی گریهام میگیرد».
وقتی که تکهای ابر، که معلوم نبود از کدام سو شناور شده است، چهرهٔ ماه را جز گوشهٔ کوچکی از آن که بزحمت بر زمین نور میافشاند، چون حجابی مستور کرد، تریفون یقهاش را بالا کشید، سرش را بزیر انداخت و با گامهای آهسته و غیر مطمئن، انگار که پاهایش در زمان جنگ یخ زده باشد، تلوتلو خوران بسوی خانهاش رهسپار شد. پس از چند بار تلوتلو خوردن ایستاد و زیر لب گفت:
- یاالـله تریفون، یاالـله!
سپس دست راستش را بحرکت درآورد، خواست به راهش ادامه دهد، اما پس از دو سه قدم ایستاد، شانهاش را به در یک ساختمان دو اشکوبه تکیه داد و مرغ اندیشهاش را بپرواز درآورد:
- خدایا، چقدر زیباست! واقعاً هم زیباست، مگر نیست؟ مثلا حیوان نمیتواند مست کند... اما انسان میتواند!... خوب، چرا حیوان نمیتواند مست کند؟... مشیت الهی است؟! نه!... خیلی ساده است، علتش این است که حیوان شعور ندارد... اما انسان دارد!... خوب... چطور است که مثلا... ملخ نمیتواند مشروب بخورد. همین، چرا ملخ نمیتواند مشروب بخورد، اما من میتوانم؟... آقای منشی هم میتواند... آقای رئیس هم میتواند مشروب بخورد، چون بالاخره هر چه باشد حیوان که نیست، البته ملخ که نیست!...
تریفون آماده شده بود که انگشت خود را روی پیشانیاش بگذارد و افکار خود را در همین زمینه ادامه دهد، اما در همین موقع صدائی از همان نزدیکیها برخاست و رشتهٔ افکارش را گسیخت.
غرش سگ بزرگی که با مسالمت در کنار همان در دراز کشیده بود، وادارش کرد یکهای بخورد. تریفون نگاه خیرهای به سگ انداخت و غرق در اندیشه شد. سگ ادامه داد:
- غر... ر... ر...
تریفون شانههایش را بالا انداخت، دستش را بحرکت در آورد و گفت:
- نمیفهمم! اصلا نمیفهمم... فلسفهٔ این کار چیست؟ تو یک آدم میبینی و میغری!... فکرش را بکن، در اینکارِت یکذره منطق وجود ندارد!... اصلا منطقی هم نباید وجود داشته باشد... با همهٔ اینها عزیزم، حالا که نمیفهمی حیوان لاشعور است و انسان ذیشعور، سگ نیستی، الاغ درست و حسابی هستی... در غیر اینصورت چطور ممکن است انسان را از حیوان تمیز داد؟... بهر حال کسی نمیتواند مانع غرغر تو شود... تو اجازه داری به کارت ادامه دهی... اما اجازه بده، در اینصورت اینطور استنباط میشود که آزادی حیوان از انسان بیشتر است، زیرا انسان ذیشعور است، اما حق ندارد بغرد، ولی حیوان لاشعور است و همانطوریکه خودت میبینی هیچ قانونی مانع غریدنش نیست. پس باین نتیجه میرسیم که انسان حیوان است و البته این موضوع حقیقت ندارد. بهمین علت آقای عزیز، گم شو! میشنوی؟ گم شو!...
و تریفون پایش را بهپیادهرو کوبید تا سگ را بترساند.
- غر... ر... وق، وق وق!
- پس اینطور! آقای عزیز، معلوم میشود وقوق هم راه میاندازید! بسیار خوب پس شما کم و بیش آزادی فکر از خود نشان میدهید. اندکی قبل رفتارتان طور دیگری بود. پس اگر شما شعور داشتید، گمان میکنم باز هم پارس میکردید... معلوم میشود که ممکن است روزی برای آقای رئیس هم پارس کنید... و باین ترتیب احتمال دارد روزی برسد که با مشاهدهٔ آقای وزیر هم پارس کنید... اما بهتر است دست نگهدارید... برای آقای وزیر نه فقط شما، حتی ما هم جرأت نداریم پارس کنیم!
بله... چه گفتید؟!
و تریفون سرش را بطرف سگ خم کرد، انگار میخواست توی چشمان حیوان بنگرد و متقاعد شود که آیا دلایل قانعکنندهاش سگ را گیج و مبهوت کرده است یا نه.
- غر... ر... ر... وق، وق!
تریفون در حالیکه حالت سابق را بخود میگرفت، ادامه داد:
- خوب... پس اینطور... پس شما هنوز اصرار میورزید، یعنی باز هم پارس میکنید... اما آقای عزیز، تصدیق بفرمائید که منهم اگر بخواهم میتوانم پارس کنم، مثلا میتوانم با دیدن رئیس اداره وقوق راه بیندازم ... ولی دوست عزیز، با اینکار بهیچ جا نمیتوان رسید، زیرا با اینکه خدا میداند چقدر مؤدبانه میتوانم پارس کنم، اما بهر حال اینکار مغرضانه تلقی خواهد شد و... یکوقت، میفهمید... یکوقت ممکن است منهم درست مانند شما خود را در کوچه بیکار و سرگردان بیابم. بنابراین همانطوریکه ملاحظه میفرمائید، برای پارس کردن هم حدی وجود دارد. حالا من با عصایم ضربهای به پوزهتان خواهم نواخت تا بفهمید که پارس کردن هم حدی دارد... میدانید، من اینجور... اینجور به پوزه زدن را خیلی دوست دارم!...
- وق، وق، وق!
- اهه! پس شما باز اشتباهتان را تکرار میکنید!... هیج میدانید که بروی یک کارمند دولت پارس میکنید؟ آقای عزیز در قوانین ما موادی برای اینکار وجود دارد و بهانهٔ عدم اطلاع از قوانین، عذر موجهی برای شما نخواهد بود. پس گوش کنید، طبق مادهٔ... خیر... آره... صد و چهار قانون کیفری، یادم نیست بند الف یا ب... بهرصورت ممکن است نه الف، نه ب و نه... بهرحال آنجا نوشته شده است: «هرکس با کلمات چاپی یا غیر چاپی... یا بهر شکلی از اشکال و یا علائم دیگر به «مأمور دولت» توهین کند... اجازه بفرمائید یادآور شوم که شخص من... «مأمور دولت» هستم... و پارس شما «علائم» است... اگر هم «علائم» نباشد «یکی از اشکال» است... اگر هم «یکی از اشکال» نباشد، حتماً «کلمات غیر چاپی» است... پس من «مأمور دولت» هستم و شما «کلمات غیرچاپی» بیان میکنید... و بهمین علت اجازه بفرمائید بخاطر «کلمات غیرچاپی» شما، ضربهای به پوزهتان بنوازم!...
- غر... ر... وق، وق، غر... ر...
و سگ خود را بروی تریفون انداخت، آستینش را بدندان گرفت و بدون اینکه با کوچکترین مقاومتی از ناحیهٔ آستین مواجه شود، آنرا تا شانه جر داد.
تریفون با وحشت به آستین برهنهاش نگریست.
- پس معلوم میشود کارهای دیگری هم بلدیم؟... پس اینکار را هم بلدیم؟... معلوم میشود گاز هم میتوانیم بگیریم!... آها... !... آقای عزیز، اگر شما قهرمانید چرا روی سینهام نپریدید؟ چرا آستینم را پاره کردید؟ آنهم بهشکلی که من نتوانم فردا صبح در اداره حاضر شوم. بسیار خوب... بخاطر اینکار، ما میتوانیم شما را تحت تعقیب قرار دهیم... البته... من نمیتوانم آستین شما را پاره کنم، زیرا شما آستین ندارید... ولی اجازه بفرمائید... اینطور توی پوزهتان بزنم... خواهش میکنم... اجازه بفرمائید... میدانید من اینطور توی پوزه زدن را دوست دارم...
- وق! وق! وق! غر... ر...
- چه... خوشتان نیامد؟!
تریفونویچ میخواست یکبار دیگر جملهٔ «چیه، خوشتان نیامد؟!» را تکرار کند، ولی در همین موقع یکی از پنجرههای طبقهٔ دوم ساختمانی که تریفون در پای آن مذاکرات طولانی فوق را انجام داده بود، با صدای خشکی باز شد و مردی با پیراهن خواب سفید در درون آن ظاهر شد.
تریفون تریفونویچ خشکش زد: خود آقای رئیس از درون پنجره او را مینگریست. خواست بلافاصله عذرخواهی کند و بگوید اطلاع نداشت که سگ به آقای رئیس تعلق دارد، زیرا که واقعاً هم چنانچه تریفون قبلا صاحب سگ را میشناخت، اولا بحیوان توهین نمیکرد، ثانیاً مواد قانون را برنمیشمرد و ثالثاً (که مهمتر از همه است) کتکش نمیزد.
تریفون چنین آغاز کرد:
- سگ، درواقع حیوانی است بینالمللی و بهمین علت بدیهی است که من نمیتوانستم تشخیص بدهم که مال شماست...
ولی بعد متوجه شد که آغاز احمقانهای است و سکوت اختیار کرد و با خود اندیشید: «انگار بهتر است هر چه زودتر فلنگ را ببندم» و بدنبال این فکر، یقهاش را که در جریان نبرد پائین آمده بود دوباره بالا کشید و در حالیکه از زیر چشم پنجرهای را که هنوز آقای رئیس با پیراهن خواب سفیدش در پشت آن دیده میشد مینگریست، محل حادثه را ترک گفت.
قلب تریفون مانند قلب خرگوش وحشتزده بضربان افتاده بود و تا مدتی نتوانست آرامش خود را باز یابد. فقط پس از شنیدن صدای بسته شدن پنجره بود که نفس عمیقی کشید و بآهستگی براهش ادامه داد.
تریفون، در راه خانهاش با سگ دیگری که دمش را جمع کرده بود و میگریخت برخورد کرد، اما کلمهای بر زبان نیاورد. چه کسی از شوخیهای خطرناک و پر شر و شور سرنوشت خبر دارد. چه بسا ممکن است این سگ، سگ آقای وزیر از آب درآید! همین را کم داشت که با آقای وزیر هم توی جوال برود.
پس از طی مسافت قابل ملاحظهای، به تیر چراغی تکیه کرد و باز بفکر فرو رفت: «خوب، آقای تریفون، مگر بتو نگفته بودم از کوچهٔ دیگر برویم؟ بهیچوجه لازم نبود از برابر خانهٔ آقای رئیس عبور کنی!».
ولی ناگهان بیادش آمد که اصلا چنین چیزی بخود نگفته بود و عبورش از کوچهٔ آقای رئیس هم کاملا تصادفی بود. در اینجا بدین نتیجه رسید که دیگر مطلبی ندارد تا دربارهاش فکر کند و بهمین علت بطرف خانهاش قل خورد.
وقتی بخانه رسید، قبل از هر کاری برگ سفیدی بدست گرفت و خواست طی نامهای از مقام ریاست عذرخواهی کند؛ نامه را چنین آغاز کرد:
«آقای رئیس! همانطوریکه اطلاع دارید، سگ حیوانی است که جنبهٔ بینالمللی دارد، بهمین علت بنده نتوانستم صاحبش را بشناسم. علاوه بر این آغاز مجادله از طرف من نبود، بلکه از طرف او بود. ابتدا غرشی کرد و از این غرش این نتیجه حاصل میشد که من میبایست با او همان رفتاری را که با هر سگ دیگری میکردم، بکنم. بنده سگ را فقط بخاطر دریدن آستینم کتک زدم.
چاکر وفادار شما
«تریفون تریفونویچ»
پس از اتمام نامه، مقداری ماسه روی آن پاشید [۲]، شمع را خاموش کرد و با رضایت خاطر بدرون رختخواب خزید.
***
صبح روز بعد، درحالیکه سرش بشدت درد میکرد، بیدار شد، کف دستش را روی پیشانی گذاشت، حرکتی بدست راستش داد و آهسته گفت:
- خدایا، شب گذشته چه حماقتهائی که از من سر نزد!
و با مشاهدهٔ نامهای که بعنوان آقای رئیس نوشته بود، تبسم تلخی کرد، پاکت را با دو انگشت بلند کرد و در کف دست چپش قرار داد، بعد مچالهاش کرد و بهزیر میز انداخت.
سپس لباس پوشید، کلاه بیش از حد مچاله شدهاش را درست کرد و بر سر نهاد، عصایش را بدست گرفت، خود را در آئینه نگریست و راه اداره را در پیش گرفت.
بعد از طی تقریباً بیست قدم، توقفی کرد و پس از لحظهای تفکر، بخانه برگشت.
نامهٔ مچالهشده را از زیر میز بلند کرد، آن را قطعه قطعه کرد، قطعات کاغذ را در جیبش نهاد و پس از همهٔ اینکارها، در حالیکه شرافتنمدانه بخود قول میداد دیگر لب بمشروب نزند، با آسودگی خاطره باداره رفت.
پاورقیها
^ Trifoun Trifounovitch
^ در آن زمان هنوز کاغذ خشککن وجود نداشت؛ و مرسوم بود که برای خشکاندن مرکب، مقداری ماسه بهروی نامه میریختند.
![]()
قربانی علم
آقای پایا [۱] سالهاست که بعنوان کارمند دون اشل در دفتر بخشداری کار میکند. او با حرارت و جدی، و بقول رئیس بخشداری کارمند محترمی است. بیست سال است که با حقوق ناچیزش میسازد و دلش را به مواعید رؤسای شهرستان مبنی به تبدیل او بکارمند رسمی خوش کرده و کار میکند و وظیفهٔ چهار و پنح نفر را انجام میدهد.
او همانطوریکه پایهٔ اداریش ایحاب میکند، مؤدب و مطیع است... رئیس اداره را عالیترین موجود جهان میداند و در برابر او لرزه بر اندامش میافتد، همچنانکه زمانی در برابر معلمش دچار رعشه میشد. سواد زیادی ندارد (در گواهینامهاش ذکر شده که کلاس چهارم ابتدائی را تمام کرده است)، اما بعلت داشتن حافظهای قوی کارمند ارزندهای بشمار میآید. احتیاجی به صورت مجلسها و دفاتر یادداشت ندارد، زیرا تمام اوراق و همهٔ اعداد آنها را از حفظ میداند. اما مطلب بهمین جا ختم نمیشود، او هر بخشنامه و شمارهٔ آن و حتی شمارهٔ «روزنامهاداری[۲]» را که بخشنامهٔ مورد بحث در آن چاپ و منتشر شده است، بیاد دارد. نه رئیس و نه منشیهای اداره هرگز نگاهی بهپروندهها و روزنامهها نمیاندازند، زیرا که در صورت احتیاج به اشاره یا استناد بچیزی، با احضار آقای پایا فوراً مشکلشان رفع میشود. پایا بهمنزلهٔ یک دفتر اطلاعات زنده است و غالباً مواردی پیش میآید که او موفق نمیشود براحتی در صندلی خود مستقر شود: مدام از اتاقی بهاتاق دیگر احضار میشود و شمارههای مورد نیاز را ذکر میکند.
آقای پایا در زندگی خصوصی نیز بقول آقای بخشدار، مرد بسیار محترمی است. هرگز پا به قهوهخانه نمیگذارد. یگانه تفریح و سرگرمی او آن است که پس از پایان کار اداری دوری در شهر بزند و بخانه برگردد. نزد بیوه زنی بنام میلوا [۳] سکونت دارد. خانه این زن پنج اتاق دارد که دوتایش را اجاره میدهد. در یکی از این اتاقها آقای سیما استآنویوویچ [۴] که کمتر در خانه پیدایش میشود سکونت گزیده است. این مرد مأمور وصول مالیات است. اما اطاق دیگر را که از اتاق استانویوویچ کوچکتر است، آقای پایا که بر خلاف مأمور وصول مالیات اوقات فراغت خود را همیشه در خانه میگذارند، اشغال کرده است.
آقای پایا پنج سال است نزد این بانوی بیوه پانسیون کامل است و مثل خانهٔ خود احساس راحت میکند. هر روز صبح ببازار میرود و تمام مایحتاج خانم میلوا را خریداری میکند، او بفکر تهیه هیزم و سایر احتیاجات خانه نیز هست. بیوه میلوا کراراً در بارهٔ او گفته است:
- کاملا جای شوهر مرحومم را پر کرده است!
اما این ادعا آنقدرها هم مقرون به حقیقت نیست، زیرا آقای پایا «از هر لحاظ» جای آن مرحوم را پر نکرده است؛ او فقط ببازار میرود، برای خانه دلسوزی میکند و هر شب هم با خانم میلوا به بازی ورق میپردازد.
البته نمیتوان منکر شد که آقای پایا میکوشد در موقع بازی ورق، پای خود را آزادانهتر از آنچه که مناسبات عادی اجازه میدهد زیر میز دراز کند، یا اینکه یواشکی سر صحبت را بهموضوع وسوسه کنندهٔ زیر بکشاند؛ مثلا ضمن بر زدن ورقها، بطور ضمنی میپرسد:
- آیا هیچ شده است، شوهر مرحومتان را در خواب ببینید؟
بیوه زن با ساده دلی جواب میدهد:
- چطور بگویم، آقای پایا، آنمرحوم حالا هم مانند زمان حیاتش رفتاری چون خوک دارد.
آقای پایا با تعجب میپرسد:
- چطور؟
- چه بگویم! نشد یکبار بخوابم بیاید و مانند دیگران بوی کندر بدهد و کلمات شیرین و تسکین دهندهای در گوشم نجوا کند....
- چطور مگر؟
- همینطور دیگر! این خوک حالا هم که مرده است همهاش بفکر کارهای زشت میافتد و ... حتی خجالت میکشم بگویم که...
آقای پایا فوراً موقعیت مناسب را میقاپد و میگوید:
- خوب، پس اینطور، پس اینطور، اما شما... چطور بشما بگویم... چون شما از مردم زنده فرار میکنید...
- خوبه، خوبه آقای پایا، میدانم صحبت را میخواهید بهکجاها بکشانید!
آقای پایا که میکوشد خود را تبرئه کند، میگوید:
- به هیچجا نمیخواهم بکشانم. من فقط میگویم که... من در اینجا... من دیگر خودمانی هستم... شما نمیتوانید بگوئید که من...
خانم میلوا توی صحبتش میدود و میگوید:
- در این باره اصلا با من صحبت نکنید. اولا بخاطر داشته باشید که من زن نجیبی هستم، ثانیاً در گذشته هم اینکار را با مستأجرینم امتحان کردهام، ولی آنها پس از اینکارها دیگر کرایهٔ اتاق را نمیپرداختند.
بدیهی است پس از این جواب قاطع، برای آقای پایا چارهای نمیماند جز اینکه بحث را قطع کند و به بازیش ادامه دهد.
بار دیگر آقای پایا میکوشد سر صحبت را بنحو دیگری باز کند:
- خانم میلوا تصدیق کنید که همینطوری، سر هیچی بازی کردن اصلا لطفی ندارد. بردن مفت و مجانی چه فایدهای دارد؟
- بیائید سر یک دینار [۵] بازی کنیم.
- نه، اینهم جالب نیست. من هر شب میبازم و این باختها در آخر ماه سر به سی دینار خواهد زد.
- پس سر چی بازی کنیم؟
آقای پایا با هیجان جواب میدهد:
- سر همان دیگه... مثلا... اگر ما...
- آقای پایا، باز شما به همان موضوع اشاره میکنید. بخاطر داشته باشید که من از آن آدمها نیستم که شرافتشان را سر قمار میبازند!
بدین ترتیب، همهٔ تلاشهای آقای پایا به عدم موفقیت منجر میشد. ولیکن این امر بهیچوجه جریان مسالمت آمیز و خالی از دغدغهٔ زندگی آندو را مختل نمیساخت.
آرامش زندگیشان را چیز دیگری بهم زد؛ آقای سیما، مأمور وصول مالیات، یعنی همان کسی که یکی از اطاقها را در اجاره داشت، به شهر دیگری منتقل شد و اطاق خالی ویرا معلم جوان مدرسهٔ ملی چهار کلاسهٔ شهر اجاره کرد.
مرد جوان که چندی پیش تحصیلات خود را در دانشکده به اتمام رسانیده (و شاید هم نرسانیده) بود، بشهر آمد و پس از شرکت در کنکور موفق شد محل دبیری علوم طبیعی را اشغال کند.
او با تودهٔ انبوهی کتاب در اتاق سکونت گزید و خود را در کتابهایش مستغرق ساخت. روزهای نخست برای صرف نهار و شام به قهوه خانه میرفت، ولی بعد او هم با خانم میلوا موافقت کرد که غذا را در خانه صرف کند، و به این ترتیب، سر سفره عدهشان به سه نفر رسیده بود. میهمان جدید را «پروفسور» نامیدند. او سر سفره تقریباً حرف نمیزد و شامش را در حالیکه کتابی در دست داشت میخورد. آقای پایا و خانم میلوا، حتی مجبور شده بودند بخاطر او از ورق بازی عادی خود صرفنظر نمایند، بطوریکه آقای پایا دیگر داشت یواش یواش نسبت بمیهمان جدیدالورود احساس نارضایت میکرد.
اما این وضع دیری نپائید و آنها توانستند یکدیگر را بهتر بشناسند. حتی شبی آقای پایا و «پروفسور» گشتی دور شهر زدند و «پروفسور» سر سفره کمی حرافتر شد.
بین مرد جوان که تازه خدمات خود را آغاز نموده بود و کارمند دون اشل که بیست سال تمام سابقهٔ خدمت داشت، دوستی واقعی بوجود آمد بازی ورق بدست فراموشی سپرده شد و هر شب پس از پایان شام، آقای پایا و «پروفسور» باطاق دبیر علوم طبیعی پناه میبردند و در آنجا مباحث جالبی صرفاً دربارهٔ مسائلی که ارتباط مستقیم با مواد تدریسی «پروفسور» داشت، بین آنها درمیگرفت.
ابتدا چنین بنظر میرسید که «پروفسور» از تنویر افکار آقای پایا لذت میبرد، ولیکن بعدا معلوم شد مسائلی را که باید روز بعد، سر کلاس مطرح کند، روی آقای پایا تمرین مینمود بدین ترتیب بیچاره آقای پایا مجبور شد طی چند ماه متوالی سیر تا پیاز دورهٔ جانور شناسی و معدن شناسی و خدا میداند چه چیزهای دیگری را گوش کند.
این موضوع بطرز غیرعادی آقای پایا را تحت تأثیر قرار داد و بقول معروف شروع کرد به تغییر ماهیت... در محیط خود بهکلی چیز دیگری شد: دیگر مانند گذشته در گفتگوهای همکاران خود شرکت نمیکرد، بلکه همهاش مترصد بود موقعیتی دست دهد تا بتواند یکی دو جملهٔ علمی جا بزند. مثلا اگر یکی از کارمندان دون اشل میگفت:
- نگاه کنید، ابر، سراسر آسمان را پوشانده است!
آقای پایا فوراً رشته کلام را بدست میگرفت و با وقار اظهار میداشت:
- چنانچه ابرها خشک و دارای الکتریسیته باشد در صورت تغییر مکان، دو قطبشان با هم برخورد میکند و روشنائی خیرهکنندهای بوجود میآورد که ما آنرا برق مینامیم، اما اگر ابر دارای رطوبت باشد...
یکبار هم یکی از کارمندان دون اشل اظهار داشت که ظهر گوشت سرخ کرده خورده و این نهار در دیگی که بجای سرپوش درش را با کاغذ گرفته بودند تهیه شده بود، آقای پایا گفت که چنانچه غذای مورد بحث در «دیگ پاپن» طبخ میشد، خوشمزهتر ازآب درمیآمد، بعد کاغذی را پشت و رو کرد و پس از ترسیم نقشهٔ «دیگ پاپن» توضیحات مفصلی درباره این نوع دیگ بهمهٔ حاضران داد.
منشی اداره از او میپرسید:
- آقای پایا، چهات شده، نکند عاشق شده باشی؟
آقای پایا با لحن محکمی جواب میداد:
- خیر!
- پس چه خبر است؟ تو دیگر حتی یک نامه، یک شماره و یک بخشنامه را بخاطر نداری!
برای توضیح این مسأله، آقای پایا قانون ارشمیدس را که میگوید: «هرگاه جسم جامدی را در ظرفی مملو از آب فرو بریم، باندازهٔ حجم جسم، آب از ظرف خارج خواهد شد»، مورد بحث قرار میداد و بدین نحو میخواست بگوید که علم همان جسم جامد است که در مغز او جای گرفته و بمیزان حجم خود شمارههای نامهها و بخشنامهها را از مغزش خارج ساخته است.
البته آقای محرر شادمانه میخندید و احتمال میرفت که کار بهمین جا ختم شود، اما ناگهان واقعهٔ مهمتری رخ داد که گمان میرود آثار آن تاکنون نیز در آرشیوهای ادارهٔ بخشداری محفوظ باشد.
«پروفسور» جوان علاوه بر سخنرانیهائی که هر شب پس از صرف شام و حتی ضمن گردشهای قبل از خواب، بعنوان تمرین بخورد آقای پایا میداد، نظریات علمی مختلفی را نیز با وی در میان میگذاشت و بدین ترتیب تدریجاً تمام شمارههای نامهها و بخشنامهها را از مغز او خارج میکرد. مثلا به آقای پایا توضیح میداد که زمین گرد است، ماه سیاره است و یا دربارهٔ طب، طبیعت، تکنولوژی و بسیاری مسائل مختلف دیگر صحبت میکرد.
در یکی از همین شبها، ضمن یک گردش طولانی، آقای «پروفسور» دربارهٔ پیدایش بشر نیز صحبت کرد، و توضیحات مفصلی داد درباره اینکه بشر از میمون خاصی بوجود آمده است، نام داروین واضع این نظریه را بمیان آورد و آقای پایا را چنان تحت تأثیر گفتار خویش قرار داد که هنگام مراجعت به خانه، بهکلی گیج و مبهوت بود.
آن شب خواب از چشمان آقای پایا پریده بود. زیر پتو دست بهپشت خود میکشید و سعی میکرد باقیمانده دم تکامل نایافتهاش را («پروفسور» اینطور باو گفته بود) بیابد و بالاخره هم وقتی خواب او را در ربود، خواب عجیبی دید. دید خانم میلوا ماده میمون کوچکی است که بازیکنان از درختی بدرختی میپرد و خود او پیر میمون نری است که پشمش ریخته و در حالی که دمش را بین پاهایش جمع کرده است تلاش میکند تا خود را به میمون مادهٔ معصوم که بالای درختی تاب میخورد برساند.
فردای آنروز وقتی از خواب برخاست، قبل از هر کاری در آئینه نگریست تا یقین حاصل کند که واقعاً میمون نیست و پس از حصول اطمینان، متفکر و اندیشناک رهسپار اداره شد.
آنروز با همکاران خود تقریباً صحبتی نکرد، اما عصر همان روز ضمن گردش خود با «پروفسور» او را بحرف کشید تا شک و تردیدش رفع شود.
- خوب آقای «پروفسور»، گیرم من که کارمند ناقابلی هستم از نسل میمون بوجود آمده باشم، ولی...
اما آقای پایا جرأت نکرد سخنش را تمام کند، جرأت نکرد بپرسد که آیا کارمندان عالیرتبه هم از میمون بوجود آمدهاند؟
توضیحات مجدد «پروفسور» دربارهٔ پیدایش بشر شک و تردید آقای پایا را از بین برد و فردای آنروز وقتی در اداره حاضر شد ضمن گفتگو با همکارانش تعمداً صحبت را بموضوع پیدایش بشر کشانید. او خود را برای هر گونه مباحثه و جنجالی آماده کرده بود، زیرا هنوز تحت تأثیر استدلال «پروفسور» قرار داشت.
موقعیکه همکارانش او را بباد تمسخر گرفتند، فریاد کشید:
- بله، بله دوستان، همهٔ ما از نسل میمون بوجود آمدهایم!
متصدی تنظیم صورت مجلسها پرسید:
- خوب، بگو ببینم آقای سوتا[۶] محرر اداره نیز از نسل میمون بوجود آمده است؟
- البته!
یکی از کارمندان دون اشل با خصومت و عصبانیت و با صدای زیرش پرسید:
- آقای رئیس اداره چطور؟
آقای پایا دست و پایش را گم کرد. در درونش، آقای پایای سابق که رئیس اداره را عالیترین موجود جهان میدانست و آقای پایای کنونی که تحت تأثیر علم قرار داشت، برای لحظهای بمبارزه برخاستند. شخصیت دوم پیروز شد و با قاطعیت جواب داد:
- آقای رئیس اداره هم از نسل میمون بوجود آمده است!
همان کارمند دون اشل که صدای زیری داشت پرسید:
- آقای رئیس ادارهٔ ما میمون است؟
- نمیگویم او میمون است، بلکه میگویم از میمون بوجود آمده است.
همان کارمند خصمانه ادامه داد:
- خوب، اگر هم او میمون نباشد، پس پدر یا جد او میمون بودهاند و معلوم میشود که بهر حال از خانوادهٔ میمون است! اینطور نیست؟
آقای پایا سکوت کرد، زیرا خود او هم ناگهان از ابراز این نظریه دچار وحشت شده بود. اما وقتی همان کارمند سئوالش را تکرار کرد، برای او چارهای جز ایستادگی باقی نماند.
البته همکار آقای پایا همهٔ این ماجرا را بهعرض محرر و محرر هم بعرض بخشدار رسانید.
رئیس اداره پس از استماع این مطلب گفت:
- آه، خدا لعنتش کند، میبینم که در این اواخر مغزش خوب کار نمیکند.
محرر تأیید کرد:
- کاملا دیوانه شده است!
لحظهای بعد آقای پایا با تردید وارد اطاق کار رئیس اداره شد... یقین داشت که تمام اظهاراتش را بعرض بخشدار رسانیدهاند.
بمحض اینکه پا در آستانه در گذاشت، رئیس اداره فریاد کرد:
- آه، آمدی؟ حقیقت دارد که تو در برابر همهٔ کارمندان اداره مرا میمون خواندهای؟
آقای پایا با ترس و وحشت جواب داد:
- نخیر، آقای رئیس، خدا را گواه میگیرم!
- نخیر چیه؟ همه این موضوع را شنیدهاند.
- منظورم شما نبودید... بلکه بطور کلی دربارهٔ بشر صحبت میکردم...
- بشر کیه! من کاری به بشر ندارم! تو دربارهٔ من و والدینم و اجدادم صحبت میکردی.
آقای پایا در حالیکه به لکنت زبان دچار شده بود، گفت:
- این... این... تمام نوع بشر...
- گوش کن، خودت را به نفهمی نزن و به سئوالم جواب بده؛ گفتهای که من میمونم یا نه؟
- نخیر!
- گفتهای که من از میمون بوجود آمدهام؟
آقای پایا چشمانش را بزمین دوخت و در حالیکه از شدت وحشت میلرزید، با صدای آهستهای جواب داد:
- تمام نوع بشر...
- یعنی چه؟ باین ترتیب تو مدعی هستی که آقای فرماندار هم از نسل میمون بوجود آمده است؟
آقای پایا چون سنگ سکوت کرد.
- تو مدعی هستی که آقای وزیر هم از نسل میمون بوجود آمده است؟
آقای پایا در حالیکه تمام عضلات و اعصابش جدا جدا میلرزید، به سکوت خود ادامه داد.
- پس عزیزم تو میگوئی که آقای مطران[۷] هم از نسل میمون است؟
آقای پایا بکلی لب از سخن فرو بست!
- پس عزیز من، تو میگوئی که...
در اینجا خود آقای رئیس هم جرأت نکرد آنچه را که آغاز نموده بود تمام کند. آقای پایا هم با شنیدن این سئوال ناتمام، دچار رعشهٔ شدیدی شد. اکنون او متوجه شده بود که تا چه اندازه به علم، علم نکبتی که اینهمه فلاکت و بدبختی برای مردم مسالمت جو و آبرومند ببار میآورد، آلوده شده است. در این لحظه خواست زانو بزند، دست آقای رئیس را ببوسد و اظهاراتش را تکذیب کند، اما موفق به اینکار نشد، زیرا رئیس فریاد کشید
- احمق یاوهگو! برو بیرون!
و در را گشود تا پایا را بیرون براند، بعد رو کرد به آقای سوتا محرر اداره که شاهد تمام این صحنه بود، و دستور داد از آقای پایا توضیحات کتبی گرفته شود.
نیمساعتی هم نگذشت که در برابر آقای پایای نگون بخت نامهای که در طی آن از او خواسته شده بود کتباً علل ناسزاگوئی و بیاحترامیاش را نسبت به مهمترین شخصیتهای کشور توضیح دهد، قرار گرفت. آقای پایا مدتی طولانی نگاه اندوهبار خود را بروی کاغذ دوخت، بعد بفکر فرو رفت که چگونه آغاز کند و چه بنویسد. پس از مدتی کاغذ سفیدی برداشت تا چرک نویس نامهاش را تهیه کند و چنین آغاز کرد:
«وقتی انسان پشت خود را لمس کند، میتواند در قسمت تحتانی... ».
و بلافاصله متوجه شد که مقدمه احمقانهای است، پس کاغذ را پاره کرد و روی کاغذ دیگری چنین نوشت:
«تا زمانیکه خود را بعلم مشغول نکرده بودم، کارمندی شایسته و فرد محترمی بشمار میآمدم، این مسأله را میتوانند رؤسای بنده گواهی...»
ولیکن این سبک نیز بنظرش ابلهانه آمد. احساس میکرد عریضهاش باید جنبهٔ ندامتآمیز داشته باشد و لازم است ندامتش از همان سطور نخست استنباط شود. بهمین علت چنین آغاز کرد:
«بنام پدر و پسر و روحالقدس، آمین! اینجانب که از بدو تولدم مسیحی مؤمنی بودهام و یکی از افراد وفادار کشورم هستم و بقوانین مملکتی معتقد و وفادار...»
در اینجا پی برد که بعلت صحنهای که لحظهای پیش در اطاق رئیس اداره رخ داده و باعث اغتشاش افکارش شده، قادر نخواهد بود چیز معقولی بنویسد، بهمین علت از پشت میز برخاست بطرف اتاق کار آقای سوتا، محرر اداره رفت و اجازه ورود خواست. پس از ورود باتاق محرر، تقاضا نمود توضیحات کتبی خود را روز بعد تسلیم کند. محرر که خود را نیز بعلت اینکه آقای پایا استدلالش را درباره پیدایش بشر از او شروع کرده بود، توهین شده تلقی میکرد، با لحن جدی و خشن پرسید:
- چرا فردا؟
- حالا مضطربم و احتیاج زیادی به خواب و تفکر دارم
- فکر نمیخواهد برادر؛ تمام حرفهایت را پس بگیر و استدعای عفو و بخشش کن، و الا...
- بله، بله، همین کار را خواهم کرد!
آقای محرر دلش بحال او سوخت و اجازه داد آقای پایا توضیحاتی را که با جملهٔ «بنام پدر و پسر و ...» آغاز نموده بود باتمام در جیبش گذاشت و بخانه رفت.
بنظر میرسید که بهتر بود آقای پایا بهاداره مراجعت میکرد. توضیحاتی را که با جملهٔ «بنام پدر و پسر و...» آغاز نموده بود باتمام میرسانید، اما چون اجازه یافته بود جواب خود را یکروز بتعویق اندازد، بدیهی است که تمام ماجرا را برای «پروفسور» تعریف کرد. نخست «پروفسور» به هیجان آمد و موقعی هم که آرامش خود را باز یافت، متکبرانه گفت:
- نامه را رو میزم بگذارید، من خودم بآنها جواب خواهم داد.
آقای پایا دچار وحشت شد و ملتمسانه گفت:
- این... میفهمید، خدمت اداری من، باین جواب بستگی دارد... بیست سال خدمت بدون توبیخ...
اما «پروفسور» در جواب او به تفصیل شرح زندگانی گالیله، هوس[۸] و لوتر[۹] و بطور کلی مردانی را که بخاطر علم و پیشرفت بشریت دچار خسران شده بودند تعریف کرد. اظهارات «پروفسور» به آقای پایا جرأت بخشید و قرار بر این شد که متن جواب را «پروفسور» تهیه کند.
دبیر علوم طبیعی تمام شب را مشغول نوشتن جواب بود که بیشتر بهیک اثر علمی شباهت داشت تا نامهٔ اداری، در این نامهٔ جوابیه چنین عباراتی هم بچشم میخورد:
«واقعیات علمی را ممکن نیست بتوان با کاغذها و شمارهها از بین برد»، «حقیقت، تا ابد پاینده است اما حکومت و زور پدیدهای است موقت و زود گذر»، «به نسبت افزایش فشار و تعدی علیه علم، امکان پیروزی آن نیز افزایش مییابد»، و بالاخره هم در پایان نامه تأیید شده بود که بشر از نسل میمون خاصی بوجود آمده است.
در همان موقعی که «پروفسور» تقریباً تمام شب را در اتاق خود مشغول تحریر نامهٔ جوابیه بود، آقای پایا در حالیکه زیر پتویش دراز کشیده بود، خوابهای عجیب و غریبی میدید. دید دم بخشدار را محکم بدست گرفته و رها نمیکند و در همین موقع لوتر و هوس و اسقف اعظم نیز باو هجوم آورده میخواهند خفهاش کنند، ولی گالیله و بیوه زن صاحبخانه، یعنی خانم میلوا، بدفاع از او برخاستهاند. بعد سر و کلهٔ خوک مرحوم پیدا شد و خانم میلوا را بدنبال خود کشید، گالیله هم فحش کاری شدیدی با رئیس اداره آغاز کرد، بطوریکه ژاندارمها سر رسیدند و آنها را از یکدیگر جدا کردند ولی آقای پایا بهیچوجه حاضر نبود دم رئیس اداره را رها کند.
صبح، وقتی خیس عرق از خواب بیدار شد، دید گرهٔ بند تنبان خود را محکم در دست گرفته است.
آقای پایا توضیحات کتبی را که در شش صفحه تنظیم شده بود تسلیم محرر اداره کرد و ظهر همانروز حکم خاتمه خدمت خود را دریافت کرد.
میگویند او یک سال تمام با ندامت و گرسنگی دست بگریبان بود. در ظرف این مدت اطاق خود را در پانسیون خانم میلوا تخلیه نمود، دوستی خویش را با «پروفسور» قطع کرد و علایقش را با علمی که قربانی آن شده بود، برید. درست در همان ساعتی که آقای پایا از علم کناره گرفت، تمام شمارههای ورودی و خروجی، طبق قانون ارشمیدس، دوباره بمغز او راه یافتند. فقط بهمین علت بود که مجدداً بکار خود پذیرفته شد.
پاورقیها
^ Paya
^ روزنامهٔ رسمی دولت، که قوانین و آئیننامهها و مصوبات و اصطلاحات بخشنامههای جدید در آن به چاپ میرسیده است.
^ Mileva
^ Sima Stanoyovitch
^ دینار واحد اصلی پول صربستان است و مساوی است با یکصد پارا.
^ Sevta
^ مطران، کشیش بزرگ یک ناحیه است.
^ (Jon Huss ۱۳۶۹ - ۱۴۱۵) اصلاحطلب نامدار چک و روحانی مخصوص ملکهٔ چکسلواکی، که سیادت پاپ را بر کلیسای کاتولیک به رسمیت نمیشناخت و معتقد بود که در رأس کلیسای کاتولیک، حضرت عیسای مسیح قرار دارد. هوس سرانجام برای خاطر معتقداتش زنده در آتش سوزانده شد.
^ مارتین لوتر (۱۵۴۶ - ۱۴۸۲) از روحانیون آلمان بود که علیه سوء استفادههای دربار واتیکان قیام کرد.
![]()
خصم سیاسی
داستانی از زندگی سردبیر یک روزنامه محلی
واقعهٔ زیر در زمانی که هدف خیرخواهانهٔ «نفوذ در تودههای مردم» و بیدار کردن خلق در میان ما اشخاص تحصیلکرده بوجود آمده بود، رخ داد. در آنموقع من نیز در شهر کوچک «چ» اقدام به تأسیس یک روزنامه کردم که بعنوان اولین و در عین حال آخرین جریدهٔ این شهر، کسب افتخار و شهرت کرد. خاطرهٔ این روزنامه طی قرون متمادی بمنزلهٔ یگانه مظهر تمدن در شهر «چ» باقی خواهد ماند.
کاش میدانستید چهروزنامهای بود! این جریده به ستونهائی چند تقسیم شده بود و دارای سرستون و عناوین درشتی برای مقالات بود. اخبار ادبی، اخبار هیجانانگیز، اخبار روز و تمام آنچه که لازمهٔ یک جریدهٔ جدی و وزین است در آن بچاپ میرسید. در هیأت تحریریهٔ آن تقسیم کار بشرح زیر بعمل آمده بود: من سرمقاله مینوشتم، تلگرافها را من تنظیم میکردم، پرکردن صفحه ادبی و «کمی شوخی» با من بود، ستون «اقتصادی و بازرگانی» بقلم من نوشته میشد و بالاخره من متصدی «آگهی» روزنامه بودم. خلاصه کلام من عمدهترین کارمند خودم بودم.
سرمقالات را معمولا با سبک برجستهای آغاز میکردم، مثلا با عبارات: «بیهیچ حب و بغضی» یا «قرعه کشیده شد» یا «زندگی را واقعاً درک کنیم» که همه را به زبان لاتین میآوردم!
بعد از ذکر این عناوین، شرح و بسط مفصلی دربارهٔ گرد و غبار شهر، چراغ فانوسهای شهرداری و مسائل دیگر میدادم. معمولا مقالات را با عباراتی از قبیل: «گردوی سرسخت را نمیتوان با دندان شکست!» یا «با اسب تازی هم نمیتوان از ما سبقت گرفت!» یا «ما چون بید لرزان نیستیم!» وغیره تمام میکردم.
تفسیر و بررسی وقایع جهان بسیار ساده بود. معمولا نام دو سه نفر از شخصیتهای سیاسی، نام دو سه نقطهٔ ییلاقی که محل تجمع شخصیتهای سیاسی و دولتی است، یا دو سه لغت خارجی را پشت سر هم ردیف میکردم و بدین ترتیب اوضاع جهان مورد بررسی قرار میگرفت. از فرهنگ لغات بینالمللی بیش از همه کلمات: بیسمارک[۱]، گیرس[۲]، گلادستون[۳]، باد–ایشل[۴]، بادن–بادن[۵] و بالاخره «ابتکار عمل»، «مصالحه» و «وحدت منافع» را مورد استفاده قرار میدادم.
در ستون «اخبار روز» معمولا وقایعی را که جنبه محلی داشت ذکر میکردم، از این قبیل:
«امروز چهار جهانگرد به شهر ما وارد شدند. ورود این جهانگردان نشانهٔ رشد و توسعهٔ شهر ماست» یا «روشنایی شهر رو بهافزایش میرود. دیروز انجمن شهر تصویب کرد که یک فانوس دیگر در کوچهٔ... به هزینهٔ انجمن شهر نصب گردد. فانوس مذکور نهمین فانوسی است که طی بیستوچهار سال اخیر نصب میشود و چنانچه هیأت رئیسهٔ انجمن، با همین شور و علاقه بکار خود ادامه دهد، امید میرود که شهر ما یکی از روشنترین نقاط شهرستانمان گردد».
اخبار سیاسی را از روزنامه های کهنه که مقداری از آنها را جمعآوری نموده بودم، کپیه میکردم، مثلا: «بیسمارک به ... عزیمت نمود»، یا «سردار کبیر در باد-ایشل بسر میبرد»... و باین ترتیب از شر اخبار سیاسی نیز راحت میشدم. بنظر من این اخبار را میتوان هر سال تجدید چاپ کرد.
برای صفحهٔ ادبی روزنامه کتابی خریده بودم که مضمون آن یک داستان عشقی و سرگرم کننده بود. تا آنجائیکه بیاد دارم داستان مربوط بدونفر بود که عاشق یکدیگر شدند، ولی والدین آنها که خصومت دیرینهای باهم داشتند با عشق ایندو مخالفت میورزیدند و چون ایشان نمیتوانستند ازدواج کنند، یکی از آنها در پایان کتاب خودکشی میکند. این داستان مفصل بنحو شایستهای صفحهٔ ادبی روزنامه را پر میکرد.
برای بخش « کمی شوخی» از لحاظ منبع تا اندازهای لنگ بودم، اما بهرحال با زرنگی و مهارت زیاد، با تنظیم «حکم مدبرانه» که از کتاب مقدس، بعضی کتب مذهبی و کتابهای خوب دیگر رونوشت میکردم، ازپس این بخش نیز برمیآمدم.
اما راجع به ستون «اقتصادی و بازرگانی»؛ در حال حاضر خودم هم نمیدانم آنروزها چگونه این مشکل را حل میکردم. این ستون بزرگترین عذابها را برای من بوجود میآورد. در موقع تنظیم همین ستون بود که من بیش از هر وقت دیگر چوب قلمم را بدندان میگرفتم.گاه مینوشتم: «بعلت کمی تقاضا، نرخ اجناس در بازار بوداپست تنزل میکند» و دفعهٔ بعد مینوشتم: «نرخ اجناس در بازار بوداپست بعلت کمی تقاضا تنزل میکند». اما روز سوم چه بنویسیم؟
و اما آگهی. اگر کسی آگهی میآورد، بسیار خوب بود و چاپش میکردم، ولی مواقعیکه آگهی نمیرسید، خودم اعلان می کردم که «کوزههای قدیمی»، «پانصد لیتر شراب سیاه»، «مقداری چوب بلوط کاج»، « یکهزار عدد سفال» و باز «کوزه های قدیمی لعابدار» بهفروش میرسد... خدا میداند چه چیزهائی که اعلان نمیکردم.
بدین ترتیب همانطوریکه ملاحظه میفرمائید خودم بهتنهایی «پوشاک» روزنامهام را از فرق سر تا انگشت پا تهیه میکردم.
دفتر روزنامه در خیابان اصلی شهر قرار داشت. درست است که سقف اطاق کمی کوتاه بود، ولی منهم که آدم بلندپروازی نبودم. در گوشهٔ اطاق، در کنار پنجره جعبهٔ بزرگی بود که روی آن یک بطری نیم لیتری مخصوص شراب پر از جوهر، و همچنین قلمی که سرمقالهها و آگهیها و حکم مدبرانه را با آن مینوشتم قرار داشت. در روزگار ما ممکن نیست کسی باور کند که همهٔ این مطالب را بتوان فقط با یک قلم نوشت.
روی جعبه ، همیشه اوراق طویلی برای نوشتن سرمقالهها که از یک ماه قبل عنوان آنها تعیین شده بود، قرار داشت. چند شماره روزنامه خارجی از دیوار آویزان بود تا چنانچه کسی احیاناً پا بدفتر روزنامه بگذارد، آنها را ببیند. شلوار پلوخوری مخصوص روزهای تعطیلاتم نیز در کنار روزنامهها آویزان بود.
چنین بود منظرهٔ تقریبی ادارهٔ روزنامه.
نزدیکترین همسایهام، یوتسا بوچارسکی[۶] سلمانی، مردی بود مؤدب و باتربیت که بعلت هفت فقره منازعهٔ منجر به محاکمه، شهرهٔ شهر شده بود. او، در این کتککاریها، تمبور[۷] خود را چنان مورد استفاده قرار داده بود که در جریان محاکمه، دو نفر از کارشناسان قضائی، ساز او را «آلت قتاله» تشخیص دادند. من یک شماره روزنامه بطور رایگان باو میدادم، زیرا وی مواقعی که یکی از مشترکین با وجود تأدیه حقالاشتراک، روزنامه بدستش نمیرسید و برای کتککاری بسراغم میآمد، بدادم میرسید.
موزع روزنامهام مرد چندان مفیدی نبود ولی بهرحال آدم محترمی بود. او معمولا از دست خودش عصبانی میشد و برای اینکه مدت زیادی عذاب نکشد، میخوابید. گاهی هم اتفاق میافتاد که بمحض انتشار روزنامه، عصبانیتش گل میکرد و پس از ناسزاگوئی بخود، بدرون جعبهایکه از آن بمنزلهٔ میز تحریر استفاده میکردم میخزید، تعدادی روزنامه کهنه زیر سرش میگذاشت و خرخر مسالمتآمیزی براه میانداخت. با لحن نوازشگرانهای باو می گفتم:
- یاکو[۸]، خواهش میکنم برخیزید و روزنامهها را به مشترکین برسانید!
ولی او با خشم، مرا از درون جعبه مینگریست، انگار که میخواست بگوید: «هرچه پول بدهی، آش میخوری!» سپس به پهلوی دیگر غلت میزد و باز بخواب میرفت. البته در چنین مواردی خودم روزنامهها را زیر پالتوم مخفی میکردم تا آنها را توزیع نمایم و پس از مراجعت هم، اتمام کار را به او گزارش میدادم.
یکبار در یکی از روزهای بازار هفتگی به مبلغی پول احتیاج پیدا کرد و من تصادفاً پولی در بساط نداشتم. ابتدا نسبت بخود و سپس نسبت بمن عصبانی شد، دستش را زیر گلویم برد و مرا بدیوار چسباند. در اینجا هم بوچارسکی همسایهام مانند همیشه بدادم رسید. ما را سوا کرد و اقداماتی بعمل آورد تا همدیگر را ببخشیم و آشتی کنیم.
کارها بهمین نحو پیش میرفت. گاهی مواقعیکه پول داشتم در قهوهخانه ناهار میخوردم. درآنجا معمولا بااشخاصی که مرا آدم بسیار عاقلی میدانستند مذاکرات مهمی میکردم، ولی با آنهائیکه خود را از نظر عقل و درایت با من برابر میشمردند، معمولا صحبتی نمیکردم.
گاهی اتفاق میافتاد که سرمقالهام موفقیتآمیز از آب درمیآمد. باین مناسبت معمولا کلاهم را کج بر سر مینهادم وازتمام کوچههائیکه مشترکینم سکونت داشتند میگذشتم. چندین روز از صبح تاغروب درمحل اجتماعات مردم قدم میزدم، یکی دو ساعت در میدان بازار میایستادم و از گوشهٔ کلاه خود تو نخ مردم میرفتم تا ببینم چه اثری درآنها گذاشتهام: آیا از دیدن من تعجب میکنند؟ آیا کسی مرا با انگشت نشان میدهد؟..
من درسیاست دخالت نمیکردم، اما یکبار دچار واقعهٔ بس نامطلوبی شدم. لازم بود سرمقالهٔ روزنامه را بنویسم و من عنوان لاتین: «هرکس بهترین مفسر گفتار خویش است» را انتخاب کردم. و شیطان میداند چطور شد که فکر کردم تحت چنین عنوانی دربارهٔ هیچ مطلبی نمیتوان مقاله نوشت، مگر دربارهٔ رئیس انجمن شهر. ابتدا کوشیدم این فکر خطرناک را از مغزم برانم و بهمین علت شروع بنوشتن مقالهای دربارهٔ لزوم ایجاد یک بازار دیگر کردم و در آن متذکر شدم که شهر ما نیز بایستی مانند پایتخت مملکتمان دو بازار داشته باشد، اما افسوس! مگر ممکن است «... هرکس بهترین مفسر ...» عنوان مناسبی برای ایجاد بازار باشد؟ چنین عنوانی فقط بدرد آقای رئیس انجمن شهر میخورد وبس.
دربارهٔ رئیس انجمن شهر مطالب زیادی میشد نوشت اما نمیدانم بچه علت بنظرم میرسید که در مقالهای با این عنوان، فقط بایستی او را بباد ناسزا گرفت و بس. غرق این افکار بودم که بمغزم خطور کرد که مقاله را بایستی با جملهٔ «کلوخانداز را پاداش سنگ است!» بپایان برسانم.
بدین ترتیب، برخلاف اراده و صرفاً بخاطر یک نیروی درونی، رئیس معصوم انجمن شهر را به فحش بستم، آن هم فقط بخاطر عنوان و جملهٔ اختتامی مقاله بود.
واضح است که این واقعه غلغلهای در شهر براه انداخت. مردم قادر نبودند جلو احساسات خود را بگیرند و با چشمان اشکبار رفتار شجاعانهام را تبریک میگفتند. بهرسو میرفتم مرا با انگشت بیکدیگر نشان میدادند.
آن روز سه ساعت تمام در میدان بازار ایستادم و سپس از کوچههائی هم که مشترکی در آنها نداشتم عبور کردم. بعد سری بچند قهوهخانه زدم، مقارن غروب نیز به کلیسا رفتم. بمحض اینکه میدیدم دو سه نفر جمع شدهاند، فوراً راهم را کج میکردم و از کنارشان رد میشدم، همه با تعجب آمیخته به تحسین نگاهم میکردند.
البته در این بین عدهای هم بودند (خصوصاً اعضای انجمن شهر) که با نفرت بمن مینگریستند. در اعماق قلبم احساس میکردم که پابپای عدهای دوست، عدهٔ زیادی دشمن هم برای خود تراشیدهام.
واقعاً هم پس از این مقاله، امور من به روانی گذشته پیش نمیرفت.
دو سه روز پس از این واقعه، اواسط روز در دفتر روزنامه نشسته بودم و داشتم با آه و ناله ستون «اقتصادی و بازرگانی» را انشاء میکردم. یاکو موزع روزنامهام صبح زود بیدار شده و پس از پوشیدن شلوار پلوخوری من بیرون رفته بود. من تنها بودم. داشتم سر انشاء این ستون کلنجار میرفتم که ناگهان شخص ناشناسی با ظاهری عجیب و غریب وارد اطاق شد. گامهای بلندی برمیداشت. چهرهاش گرفته و عبوس بود و چیزی هم زیر کتش داشت که من برآمدگی آن را میدیدم.
بمحض اینکه پا بدرون اطاق نهاد، چوب و باتون و چیزهای مشابه در نظرم مجسم شد. فوراً بفکرم رسید که او باید یکی از دشمنان سیاسیام باشد و شاید هم رئیس انجمن شهر او را فرستاده تا مرا به سزای مقالهام برساند. به اطراف خود نگاه کردم، جز بطری جوهر وسیله دفاعی دیگری که دم دست باشد به چشمم نخورد.
وقتی مرد عجیب بمیزم نزدیک شد، پاهایم را زیر میز جمع و جور کردم و با یأس و حرمان به در اتاق که در آن لحظه بطور وحشتناکی دور بنظر میرسید نگریستم. شخص ناشناس گفت:
- روز بخیر!
و روی کپهای از روزنامهها نشست.
در حالیکه آب دهنم را قورت میدادم با فشار زیاد جواب دادم:
- روز بخیر!
با ترشروئی پرسید:
- سردبیر این روزنامه شما هستید؟
گلویم گرفت، به خرخر دچار شدم و بهمین علت جواب «بله، منم» چنان خفه و مبهم طنین انداخت که گفتی از سوراخ نی قلم صحبت کردهام. در همان لحظه متوجه شدم که او دستش را زیر کتش برد و خواست شیئی برآمده را بیرون بکشد. تمام بدنم لرزید.
و... خدایا! چه وحشتناک!.. او از زیر کتش... شما چه فکر میکنید؟.. هفتتیر بزرگی بیرون کشید!.. قلم از دستم افتاد. با لحن محکمی پرسید:
- این هفتتیر را میبینید؟
سردبیر بیچاره، یعنی من، خواستم جوابی بدهم، اما در همین موقع یکی از دندانهای فک بالایم که از یک سال پیش لق شده بود به دهانم افتاد.
مرد وحشتناک در حالیکه هفتتیر را بطرف بینیام پیش میآورد، با صدای رعدآسائی پرسید:
- از این هفتتیر خوشتان میآید؟
با صدای خفهای فریاد برآوردم و نمیدانم از چه منبعی کسب نیرو کردم که از روی صندوق پریدم، شیشهٔ پنجره را شکستم، خود را زخم و زیله کردم و در حالیکه خودم هم نمیدانم بچه مناسبت جملهٔ اختتامی آخرین سرمقالهام یعنی: «با اسب تازی هم نمیتوان از ما سبقت گرفت!» را زیر لب زمزمه میکردم، بدون کلاه و پالتو، خود را توی کوچه انداختم.
در آن لحظهٔ یأسآور، تابلوی مغازهٔ یوتسا بوچارسکی همسایه، به چشمم خورد تمبور مرگآور وی در نظرم مجسم شد و درحالیکه درست مانند گوسفندی بودم که از مسلخ گریخته باشد، فریاد کشیدم:
- قتل!.. کشتار!.. دشمن سیاسی!.. آی! خبر!..
و خود را بدرون مغازهاش انداختم.
یوتسا بوچارسکی که در اینموقع ریش یکی از مشتریانش را میتراشید، یکهای خورد و صورت همشهری مسالمتجو را که در امور سیاسی مداخله نمیکرد، با تیغ برید. حالا هم دلم بحال او که بخاطر هیچ و پوچ صدمه دیده بود، میسوزد.
یوتسا در حالیکه بهطرف تمبورش که از دیوار آویزان بود میدوید، با صدای بلند فریاد کشید:
- کو؟ کی؟ چه خبر است؟
و اما همشهری مسالمتجو که از این ماجرا دچار وحشت شده بود بهمان وضعی که بود یعنی با دستمالی بر سینه و با صورت صابونی، بطرف کوچه دوید.
درحالیکه سربرهنه و سر تا پا خونین بسمت کوچه میدویدم، جواب دادم:
ـ زود باش، تا من دنبال ژاندارم میروم، بدو جلو در دفتر روزنامه را بگیر تا یارو فرار نکند!
وقتی با عدهای ژاندارم و هزاران بچه و بیکاره مراجعت کردم یوتسا پشت در دفتر ایستاده و شانهاش را بدان تکیه داده بود. شاگرد او نیز که استوا دانین نام داشت[۹] جای شیشهٔ شکسته را با تختهٔ عریض مخصوص خمیرمالی، مسدود کرده و پشت خود را به آن چسبانده بود.
ژاندارمها، ظاهراً بمنظور کسب شجاعت لحظهای متوقف شدند، سپس نگاه معنیداری بهمدیگر انداختند و بالاخره صاحب سبیلهای گنده – یعنی ووچای[۱۰] ژاندارم که همیشه از اینکه زمانی گایدوک[۱۱] بوده و دو دلیجان دولتی را غارت نموده بود خودستائی میکرد و مردم بمناسبت همین کارش احترام خاصی برای او قائل بودند چوب درازش را بلند کرد ومتکبرانه گفت: «فست!» و سپس فرمان داد: «ول کن!»
یوتسا بوچارسکی با یک جهش از پشت در کنار رفت و ژاندارمها در حالیکه مؤدبانه بهمدیگر تعارف میکردند داخل اتاق شدند. انبوه جمعیت نیز پشت سر ژاندارمها وارد دفتر شد.
دشمن سیاسی، با آرامش زیاد در کنار صندوق نشسته بود و هفتتیر بدنهاد نیز روی صندوق قرار داشت.
مدتی طول کشید تا بالاخره موفق شدیم موضوع را روشن کنیم: اصل مطلب بسیار ساده بود: معلوم شد مرد ناشناس نماینده یکی از شرکتهای فروشندهٔ هفتتیر بود و هیچگونه خصومت سیاسی با من نداشت. او آمده بود اعلانی دربارهٔ هفتتیر بروزنامه بدهد. ضمناً میل داشت نظر مرا هم راجع باین اسلحه استفسار کند. و اما اینکه او را عوضی گرفته بودم، این دیگر تقصیر خودم بود!
بهرحال از آنروز به بعد، هرگز عنوان لاتینی: «هرکسی بهترین مفسر گفتار خویش است» را بکار نبردم و راستش را بخواهید بطور کلی از زبان لاتین بیزار و متنفر شدم.
پاورقیها
^ Bismark صدراعظم معروف آلمان (۱۸۹۸ - ۱۸۱۵)
^ Girce نویسندهٔ روس (۱۸۸۶ -۱۸۳۶) که در سالهای ۸۰-۱۸۷۸ روزنامهٔ «پراودای روسیه» را منتشر میکرد.
^ Gladstone نخستوزیر مشهور بریتانیا (۱۸۹۸ -۱۸۰۹)
^ Bad-Ischl از نقاط ییلاقی آلمان
^ Baden-Baden از نقاط ییلاقی آلمان واقع در جنوب شرقی آن کشور.
^ Yotsa Botcharsky
^ ساز زهی ملی صربستان
^ Yaloov
^ Steva Danin
^ Voutcha
^ در مجارستان، در قرن هفدهم، گروههای داوطلبان را که علیه اشغالگران عثمانی دست به جنگهای پارتیزانی میزدند، به نام گایدوک میخواندند، اسلاوهای جنوب نیز همه کسانی را که به منظور انتقام کشیدن از فشار و اختناق عثمانیها به کوهها پناهنده شدند و در آنجاها قیام کردند، بدین نام مینامیدند.
![]()
دربارهٔ برانیسلاو نوشیچ
برانیسلاو نوشیچ داستاننویس بزرگ یوگسلاو در سال ۱۸۶۴ در شهر بلگراد در خانوادهٔ بازرگانی ورشکسته به دنیا آمد. تحصیلاتش را در رشتهٔ حقوق به پایان رسانید، لیکن پیشهٔ وکالت هرگز نتوانست علاقهٔ او را به خود معطوف دارد. به کارهای گوناگونی چون هنرپیشگی، کارمندی، و آموزگاری دست زد، اما سرانجام ادبیات و تآتر بود که توانست او را در حیطهٔ بیکران خود نگاهدارد.
نوشیچ در داستانها و نمایشنامههای انتقادی بسیاری که نوشته است خندهانگیزترین و در عین حال دردناکترین پردههای زندگی انسانها را در برابر خواننده میگشاید. اجتماع خود را خوب میشناسد، دردها و رنجها را میبیند، و با شیرینترین کلام آنها را تصویر میکند. طبقات مرفه اجتماع را که «وقار و شخصیتشان» در کلمهٔ «ثروت» خلاصه میشود، بیرحمانه بباد استهزاء و انتقاد میگیرد، با دقت خاص و زیرکانهای دانشمندانی را که عقاید و نظریههاشان با مسائل واقعی زندگی فاصلهٔ زیادی دارد، رسوا میسازد و انبوه بیکارهها، دلالها و خوشپوشان متظاهر را که در ادارات، رستورانها و کافهها میلولند، معرفی میکند.
در آثار او خندهٔ بیکینه و طنز خشمآلود، طعنهٔ ملایم و شوخی کنایهدار، بهم میآمیزد. از این حیث نوشتههایش رنگی از آثار مارک تواین، چخوف و گوگول دارد. شوخی و هجای سخن او با واقعبینی درخشانی صورت میگیرد. حتی در مواردی که به اوج طنز و طعنهٔ سیاسی میرسد و در صراحت لهجه تا حد امکان پیش میرود، کوشش میکند که تأثیر «نامطبوع» قلمش را با بیان عبارات دوپهلو و گفتارهای مهملنما و تغییر شکل خطوط ظاهری و غیرواقعی پدیدهها، جبران کند.
دربارهٔ هنر و محیط هنری زمان خود، در نخستین جلسهٔ انجمن دانشمندان، نویسندگان، و هنرمندان یوگسلاوی که اندکی قبل از مرگش، در سال ۱۹۳۸تشکیل شده بود، چنین گفت «فرهنگ جوان ما برای رشد خود نیازمند به هوائی پاکتر از هوای آسمان ما است. در زیر آسمان که غالبا گرفته و تیره است هیچ نهالی ممکن نیست خود را به سوی نور بکشاند، یا شکوفه دهد بهمین ترتیب خلاقیت معنوی نیز در زیر چنین آسمانی نمیتواند چنانکه باید و تا حد کمال به بیان آید، و از این روی، بسیاری سخن ناگفته میماند و اندیشههای فراوانی احتمالا بر زبان جاری نمیگردد.»
نوشیچ افکار انقلابی و عقاید سیاسی مشخصی نداشت، اما از صمیم قلب نسبت به پستیها و دنائتهای زندگی نفرت میورزید. این نویسندهٔ شهیر که معاصرانش او را «جادوگر بزرگ خنده» میخواندند تا اوج بیان خواستها و اندیشههای مردم پرواز کرد و آثار خود را فراموشناشدنی ساخت.
در این کتاب نه داستان از بهترین داستانهای کوتاه او را میخوانید.
![]()
فیل در پرونده
شهر «ک» دارای یکهزار و شش کوچه، سه کشیش، هفت قهوهخانه، یک بخشدار، دو مهمانخانهچی، هفده زن بیوه، سه معلم، دو معلمه، یک رئیس انجمن شهر، دو بازار، چهار حزب سیاسی و غیره است.
ممکن است عدهای بخاطر چنین مقدمهای که بیشباهت به احصائیهٔ کتب رهنمای جهانگردی و یا کتاب درسی جغرافیا نیست، نگارنده را مورد سرزنش قرار دهند، بهمین علت بهتر است بمنظور فرار از چنین سرزنشی، از ذکر بقیهٔ جزئیات صرف نظر کنیم و به نقل فوری داستان عجیبی که در شهر «ک» رخ داده بود، بپردازیم.
داستان از اینقرار است که علاوه بر چیزهائی که در بالا بدان اشاره شد، شهر «ک» یک باغ وحش هم دارد. این باغ وحش سیار در مراجعت از بازار مکارهای که موفقیت زیادی در آن کسب نکرده بود، چند روزی در این شهر متوقف شد. گرچه بمحض ورود باغ وحش، آقای پایا اظهار داشته بود: «بدون اینهم شهر ما بقدر کافی حیوان دارد»، معذلک آن مرد محترم - یعنی متصدی باغ وحش ناچار بود راهش را بطرف شهر «ک» کج کند، زیرا برای ادامهٔ سفرش، دیگر آهی در بساط نداشت.
ساوای[۱] بقال مقداری تخته و میخ نسیه باو فروخت، نیچکوی[۲] صابونپز هم مقداری الوار و گوشت برای حیواناتش باو قرض داد. بدین ترتیب سیرکچی مهربان ما موفق شد با قرض و قولهای در ظرف یک روز خیمهاش را علم کند. سحرگاه روز بعد هم دایره زنگیاش را بدست گرفت و در شهر براه افتاد تا در نبش هر کوچهای بایستد و عبارت مشهور: «مناژری[۳] باشکوه جهانی! بشتابید برای تماشای آنچه تاکنون ندیدهاید!» و غیره را اعلام کند.
در این حال چنانچه شما واقعاً هم سری به این باغ وحش که بجاست بگوئیم فقط از شش حیوان تشکیل شده است، بزنید، صاحب آن قبل از هرکاری شما را بطرف یکی از قفسهای بدبو و متعفن رهنمائی نموده توضیحاتی بشرح زیر خواهد داد: «خرس. در علم بنام Urrus Belliccosus معروف است. هیولای بینظیری است. تاکنون دو مأمور باغ وحش را خورده است. از باغ وحش مسکو خریداری شده است. سال گذشته، وقتی که هنوز در باغ وحش مسکو به سر میبرد، قفسش را شکست و پس از خوردن صاحب باغ وحش و بلعیدن یکی از کارمندان باغ، به جنگل بولون[۴] که در حوالی مسکو است پناه برد... سه روز تمام دکانهای مسکو را بستند و متمولین شهر به ایرکوتسک[۵] که نزدیکیهای مسکو است فرار کردند. فقط ژنرال گورکو[۶] در شهر باقی ماند. روزی چندین بار از پطروگراد تلگرافی سؤال میکردند: «خرس کجاست؟»، ژنرال گورکو در چه حال است؟»، «ژنرال ربیکین[۷] کجاست؟» «در اینجا شایع است که خرس ژنرال بیچایف[۸] را بلعیده است...» و غیره.
با توجه بظواهر امر ممکن بود فرض کرد که خرس مورد بحث که با عده کثیری از ژنرالهای روس طرف شده بود، واقعا هم روزی در مسکو زیسته، اما نه در تابستان گذشته، بلکه در سال ۱۸۱۲ همراه ناپلئون اول و موقع هجوم وی بروسیه. این خرس چنان لاغر و زهوار دررفته و پشم ریخته بود که هر بینندهای با مشاهدهٔ آن بیاد کلاهبرداری که تازه از زندان آزاد شده باشد میافتاد.
بهتر بود انسان از تماشای فیل صرفنظر کند، زیرا این حیوان از فرط پیری و بدبختی به عادیترین سائلی که در مدخل کلیسا دست تکدی دراز میکند، شباهت داشت. بدیهی است فیل هم مانند خرس یک اسم لاتین و حتی یک حماسه داشت. در این حماسه گفته میشد که «اعضای یک هیأت انگلیسی»، «راجهٔ بخارا» را برای سوزاندن وی، روی همین فیل بسوی شعلههای آتش برده بودند. بنظر میرسد که انگلیسیها با کمال میل حاضر شوند فیل را بعنوان یادبود آن واقعه تاریخی بخرند.
در قفس بعدی پرندهای قرار داشت که «کشف جدیدی در علم» بشمار میآمد و بهمین علت هنوز فاقد «اسم عامیانه» بود، اما در علم بنام Socsocus Dulicivitoperus خوانده میشد.
شهرت این پرنده در این بود که «برای تولید مثل تخم نمیگذاشت، بلکه مانند حیوانات پستاندار میزائید.» اما کافی بود تماشاچی با دقت بیشتری باینSocsocus Dulicivitoperus بنگرد و بدون هیچ زحمتی شباهت فوقالعادهای بین این پرنده که معلوم نیست بچه علتی دمش را برنگ آبی رنگ آمیزی کرده بودند، با اردک خانگی معمولی، بیابد. اما دم این پرنده نبود که تماشاچیان را تحت تاثیر قرار میداد، بلکه «زائیدن» آن بیش از هر چیز دیگری، توجه آنان را بخود معطوف میکرد.
علاوه بر اینها، باغ وحش دارای یکی سمور آبی و یک روباه بود که گوشهایش را تعمداً بریده بودند تا بتوانند آنرا «روباه سوئدی» بنامند؛ همچنین میمونی که فقط شباهتی به میمون حقیقی داشت و انگار با دریافتن این موضوع بالاقیدی آشکاری یهمهٔ ساکنان باغ وحش و حتی تماشاچیان مینگریست.
بعنوان هفتمین جاندار تماشائی میتوان از همسر صاحب باغ وحش نام برد. این مخلوق بسیار لاغر با کلاه گیس کثیفش، چنان نحیف و شفاف بود که بنظر میرسید بتوان او را چون برگ کاغذی در دست گرفت و مچاله کرد. وقتی انسان به لباسهایش نگاه میکرد گمان میبرد که Socsocus Dulicivitoperus ها به او هجوم آورده و پرهایش را کندهاند. موهای او آنقدر آشفته و نامنظم بود که بنظر میرسید آنها را با شانهٔ کشاورزی بر سرش ریختهاند.
زن، در گیشهٔ کوچکی که به کمک چند پرده تعبیه شده بود قرار داشت و بنظر میرسید که او نیز (مانند حیوانات دیگر) در قفس نشسته باشد. وقتی نگاهش میکردم، هر لحظه منتظر بودم صاحب باغ وحش، یعنی شوهرش، با اشاره به زن بگوید: «اسم علمی این یکی Mulier Feminus[۹] است! حیوانی است که زیاد یافت میشود. به سهولت بدست میآید، اما رام کردنش دشوار است...» و الی آخر.
اهالی شهر «ک» به تماشای باغ وحش میرفتند. اما پس از اینکه همهٔ آنها از برابر قفسها گذشتند، مرد سیرکچی میزان مداخلش را محاسبه کرد و متوجه شد بااینکه هر تماشاچی یک گروش[۱۰] بعنوان حق ورود پرداخته است، درآمدش از دویست و ده گروش تجاوز نمیکند. اگر ورودیهٔ باغ وحش حتی نیم گروش هم تعیین میشد، مسلماً شهر «ک» نمیتوانست تماشاچیان بیشتری برای باغ وحش تأمین کند.
در این حال، در عرض هشت روز، میزان بدهی ارباب محترم باغ وحش بابت بهای گوشت به پانصد و هجده گروش رسیده بود، زیرا که بهرحال حیوانات باغ وحش باید چیزی میخوردند و ارباب آنها نیز باید چیزی مینوشید.
نیچکوی صابونپز، چند روز متوالی گوشت نسیه باو میفروخت، ولی پس از یکهفته وقتی که متوجه شد که جناب سیرکچی بهیچوجه در فکر تأدیه قروضش نیست، بوی مراجعه کرد و گفت:
- قبض بنویس!
- با کمال میل!
و سیرکچی با گفتن اینحرف، قبضی بمبلغ پانصد و هجده گروش نوشت و بدست نیکچوی صابونپز داد.
عصر روز نهم، وقتی سیرکچی مشاهده کرد که قروضش بمیزان پنج برابر سریعتر از درآمدش افزایش مییابد، همسرش را صدا کرد. آنها دو نفری نشستند، یک بطر شراب روی میز نهادند و بطور جدی دربارهٔ خود، حیوانات خود و اینکه نمیتوان بدینترتیب زندگی را ادامه داد بحث کردند. در پایان این جلسهٔ مشورتی، قطعنامهٔ خاصی که صبح روز بعد اهالی شهر از متن آن اطلاع حاصل کردند، بتصویب رسید.
صبح روز بعد، همزمان با باز شدن دکانها، در سرتاسر شهر شایع شد که شب گذشته صاحب محترم «مناژری با شکوه جهانی» فرار کرده و زن و سمور آبی و میمون را نیز با خود برده است. گفته میشد که او بقیهٔ چیزها یعنی قروض، خرس، فیل، روباه سوئدی، و Socsocus Dulicivitoperus را برای اهالی شهر بجای گذاشته است.
تمام شهر با شنیدن این خبر بهتزده شد. البته همهٔ اهالی شهر «ک» میتوانستند مبهوت شوند و میتوانستند هم اصولا موضوع فرار را با خونسردی و بیاعتنائی تلقی کنند، اما ساوای بقال و نیچکوی صابونپز واقعاً و از صمیم قلب متأثر و مبهوت بودند.
بدیهی است مقامات دولتی، همانطوریکه وظیفهشان ایجاب میکند، فوراً «اقدامات مقتضی» بعمل آورند، زیرا بالاخره فلسفهٔ وجود دولت هم همین است که پس از وقوع حادثهای در فکر اقدامات مقتضی باشد.
دولت، بلافاصله کارمندی را مأمور تنظیم فهرستی از باقیماندهٔ اموال میکند.
آقای پایا، یک برگ کاغذ میگیرد، به تعداد لازم ستون باز میکند، بباغوحش میرود و پس از استقرار در گیشه، فهرست اموال را تنظیم میکند. این فهرست پس از تنظیم شدن، تقریبا به شکل زیر بود:
۱ - فیل بزرگ ..................................................... یک رأس
۲- دمپائی پاره..................................................... یک جفت
۳- روباه. بدون گوش. درون قفس................................. یک رأس
۴- میز آبیرنگ. با کشو........................................... یک عدد
۵- پرندهای با دم آبیرنگ، شبیه اردک. درون قفس............... یک عدد
۶- جوراب مردانه. کاملاً پاره...................................... یک لنگه
۷- خرس، با پوست مستعمل. درون قفس......................... یک رأس
۸- میخ معمولی.................................................... نیم کیلو
۹- دایره زنگی. مستعمل. با جفجفه............................... یک عدد
۱۰- کتان معمولی. بزرگ. کثیف.................................. یک پارچه
۱۱- پردهٔ قرمز. معمولی. ......................................... یک جفت
۱۲- بطری بزرگ که با توجه به بوی ............................
آن محتوی درد شراب بوده........................................ یک عدد
۱۳- سطل. دسته دار.............................................. دو عدد
۱۴- چوب دراز ................................................... یک اصله
۱۵- تسمه. سوراخ دار............................................ یک عدد
۱۶- چراغ. بدون لوله............................................. یک عدد
۱۷- تابلو با نوشتهٔ «مناژری باشکوه جهانی».................... یک عدد
حکومت، پس از تنظیم فهرست، باغوحش را مهر و موم کرد. اما حیوانات معصوم با مشاهدهٔ اینکه پایای منشی بهیچوجه در نظر ندارد شکمشان را سیر کند، چنان نالهای سر دادند که اشک در چشمان همهٔ کسانی که زاریشان را شنیدند، حلقه زد. فیل مانند بیوهزنی که در مراسم یادبود مرگ شوهرش بگرید زار میزد، اما خرس از شدت گرسنگی آنقدر لاغر شده بود که مانند قناری جیرجیر میکرد. ولی بدیهی است که آقای پایا حق نداشت احساسات خود را بروز دهد، زیرا در حال انجام وظایف اداری بود.
تا فهرست تنظیمی آقای پایا شماره بخورد، تا تصمیمی روی آن گرفته شود و بالاخره تا دستور اجرا گردد، یک روز گذشت و در طی همین یکروز «روباه سوئدی» لعنتی که با چنین رفتاری خو نگرفته بود، حاضر نشد حتی این یک روز را هم تحمل کند و بدون دلیل و عذر موجه سقط شد. فردای آنروز قبل از آغاز حراج، آقای پایا با دست مبارک خود، در برابر اسم روباه، در ستون «ملاحظات» نوشت: «بمرگ طبیعی سقط شد» تا بعدها احیاناً کسی نتواند ادعا کند که آنرا کشتهاند.
عدهٔ کثیری (و حتی میتوان گفت تقریباً همهٔ اهالی شهر) در مراسم حراج شرکت کردند و این امر بهیچوجه تعجبآور نبود، زیرا که این حراج یکی از جالبترین حراجها بشمار میرفت. همه میخندیدند، بیکدیگر چشمک میزدند و متلک میگفتند، در این بین فقط آقای پایا، مملو از شرافت نفس و وقار، با تکبر تمام مانند کسی که بکار خود مسلط باشد، در گیشه مستقر شده بود.
میز آبی رنگ و کشوی آن بمبلغ هفت گروش، نیم کیلو میخ بمبلغ سی پارا و قطعهٔ بزرگ کتان به نوزده گروش بفروش رسید. لنگه جوراب مردانه را بدور انداختند، اما در موقع حراج پرده های قرمز رنگ مباحثهٔ مختصری در گرفت، زیرا عدهای اصرار داشتند که رنگ قرمز پردهها «غیر اخلاقی» بوده و بهمین علت در شأن پنجره های یک خانهٔ درست و حسابی نیست. بالاخره هم قهوهچی شهر پرده ها را بمبلغ سه گروش خریداری کرد. کولی ها با پرداخت چهل و دو گروش دایره زنگی را خریدند. تابلوئی را که «مناژری با شکوه جهانی» بر آن نوشته شده بود، بقال شهر به بهای هشت گروش خرید تا بعداً کلمهٔ «بقالی» را جانشین «مناژری» سازد. ضمن ابتیاع آن، تمام زیبائیهای تابلوئی را که «بقالی با شکوه جهانی» بایستی روی آن نوشته شود، در برابر دیدگانش مجسم کرد. یک جفت دمپایی را به چهارده گروش و پرندهٔ نادرالوجود یعنی Socsocus Dulicivitoperus را بقمیت یک اردک معمولی فروختند، زیرا که خریدار در نظر داشت فقط شامی از آن تهیه کند. پس از حراج اشیاء فوقالذکر جنب و جوش ناشکیبانهای بین جمعیت آغاز شد، آقای پایا انگشتش را روی فهرست گذاشت و با لحن بسیار جدی و رسمی در حالیکه روی کلمهٔ «فیل» تکیه میکرد، گفت: «فیل را بیآورید!»
در اینجا همهمهٔ غیرقابل تصوری برخاست. از هر طرف صدای شوخی و استهزاء شنیده میشد. مردم قهقهه میزدند و فریاد میکشیدند، بطوریکه صدای آقای پایا که میکوشید دربارهٔ چیزی توضیحاتی بدهد، بهیچوجه شنیده نمیشد. بهمین علت آقای پایا لازم دانست مردم را برعایت نظم و آرامش دعوت کند، پس خطاب بجمعیت، نطق متقاعدکنندهٔ زیر را ایراد کرد:
- چتونه؟ چرا شیهه میکشید؟ مگر نمیبینید که فیل هم مثل چیزهای دیگر است؟ پس چرا نمیشود فیل را فروخت؟ مگر شما نبودید که مثلا در موقع حراج دمپائیها یا میخها نمیخندیدید؟ چرا؟ چون آنها میخ یا دمپائی بود. خوب، حالا هم ما فیل میفروشیم. کجای اینکار خندهدار است؟ اگر فیل من درآوردی بود، باز حق با شما بود، اما من که از خودم نساختهام. ایناهاش اسمش در فهرست نوشته شده و هر کسی هم که میل داشته باشد میتواند بفهرست مراجعه کند و متقاعد شود که در اینجا نوشته شده است «فیل». بنابراین هیچ دلیلی برای خنده وجود ندارد.
پس از یک چنین نطق مدبرانهای، خنده مردم قطع شد و فقط وقتی که دو ژاندارم فیل را بمیدان آوردند «آه» متعجبانه و هیجان آمیزی از جمعیت برخاست.
فیل، با خونسردی ظاهری و باطنی غیرعادی اجازه داد که بحراج گذاشته شود. فقط در همان آغاز حراج، وقتی که اعلام کردند که بهای آن مبلغ دویست گروش تعیین شده است غرورش جریحهدار شد و چیزی نمانده بود که با یک حرکت تند خرطوم، ضربتی بسر آقای پایا وارد آورد، لیکن کارمند با تجربهٔ پلیس با اینکه منتظر چنین یورشی نبود، دست و پایش را گم نکرد و با یک جهش برقآسا خود را در پشت پرده مخفی ساخت. البته حاضرین نتوانستند از خنده خودداری کنند، اما آقای پایا که رنگش چون گچ سفید شده بود، با چهرهای بسیار رسمی روی صندلیاش قرار گرفت و گفت:
- علت اینکه من نمیخندم همین است! در اینجا هیچ چیز خندهداری وجود ندارد!
بالاخره حراج شروع شد. گهگاه بعضیها یک پارا یا یک گروش بقیمت فیل میافزودند. کاملا معلوم بود که کسی نیازی بفیل ندارد، فقط محض خنده قیمتش را بالا میبردند، زیرا هر افزایشی با کنایه و شوخی و متلک توأم میشد.
نیچکوی صابونپز بیش از هر کس دیگری بجریان حراج علاقمند بود، زیرا که او عمدهترین طلبکار صاحب فراری باغ وحش بشمار میآمد. و بالطبع برداشت او از درآمد حراج بیش از سایر طلبکاران میشد. بهمین دلیل نیچکوی نگون بخت تلاش میکرد هر شیئی، حتی نیم گروش هم که شده گرانتر فروخته شود. او در حالیکه مواظب بود شئی مورد فروش بیخ ریش خودش نماند، مرتباً قیمتها را بالا میبرد. در مورد فیل نیز همین کار را کرد. وقتی بهای فیل را شوخی کنان تا دویست و شش گروش بالا بردند، نیچکو یک گروش بر آن افزود. کسی از بین جمعیت دو گروش، بعد یکنفر دیگر ده پارا و بالاخره هم سومی نیم گروش بر بهای فیل افزود، بطوریکه قیمت آن به دویست و ده گروش رسید. نیچکوی صابون پز یک گروش دیگر بالا رفت، سپس یک نفر دیگر یک پارا افزود و بعد سکوتی بر جمعیت حکمفرما گشت. نیچکو بمنظور بازارگرمی یک پارا هم اضافه کرد. همه ساکت شدند.
طبل حراج صدا میکند، فیل با بی صبری تمام چشمک میزند، آقای پایا بچهره حاضرین خیره شده است، و میخواهد بداند آیا کسی حرفی ندارد. نیچکوی صابون پز میکوشد مردی را که در کنارش ایستاده است، برای افزودن لااقل یک پارا راضی کند، اما او حاضر نمیشود. خواهی نخواهی خود نیچکو نگاهی به فیل، بعد بجمعیت و سپس به آقای پایا میافکند و با نگاه خویش استدعای ترحم میکند. «دو!..!» نیچکو پشت گردنش را میخاراند، دانه های درشت عرق بر پیشانیش ظاهر میشود. و «سه...». صابون پز دستهایش را حرکت میدهد و نگاه معصومانهٔ خود را به فیل که خرطومش را تکان میدهد و با لطف و مهربانی به صابون پز مینگرد، میدوزد - دور و بر آنها وقایع غیرقابل تصوری رخ میدهد - مردم میخندند، فریاد میکشند، به صابون پز تبریک میگویند و مسخرهاش میکنند. نیچکو هنوز بخود نیامده بود که ژاندارمی طناب فیل را بدستش داد و او که هنوز مالکیت فیل را درست درک نکرده بود متضرعانه گفت:
- ای مردم، به بدبختیام نخندید!
نیچکو بسوی خانهاش رهسپار شد، فیل هم با خونسردی و با اطمینان باینکه نیچکوی صابون پز بایستی آدم خوبی باشد، بدنبالش راه افتاد.
سیل جمعیت پشت سر آن دو بحرکت درآمد، بطوریکه میدان حراج خالی ماند و کولیها موفق شدند خرس را تقریباً به رایگان بخرند و نیچکو مانند اشخاص کتک خورده در کوچه ها سرگردان است. با کمال میل حاضر بود بجای اینکه راهبر فیل باشد، کسی طنابی بر گردنش اندازد و او را بدنبال خودش بکشد، علاوه بر این نیمهٔ او یعنی همسرش سویکا[۱۱] که اکنون سه ماه است اجازه نمیدهد نیچکو کلاه نوی برای خود بخرد، چه خواهد گفت؟
بفرض اینکه سویکا هم اعتراضی نکند، آخر فیل بچه دردش میخورد؟ خدایا، خداوندا، ای مریم مقدس؛ آخر چهکسی در خانهاش فیل نگه میدارد؟ معمولا قناری یا خرگوش یا سگ و یا بز کوهی در منزل نگه میدارند، اما لطفاً بفرمایید ببینم فیل در خانه بچه درد میخورد؟ باز آقای بخشدار بعنوان آدمی که لوس و ننر بار آمده، ممکن است یک چنین شکوه و اسرافی را بخود اجازه دهد، اما نیچکو، نیچکوی صابون پز فیل بچه دردش میخورد؟ آیا تاکنون شنیده شده است که صابون پزی چون او در خانهاش فیل نگهدارد؟
در اینجا نیچکو بخاطر آورد که حیاطش هم کوچک است و محلی برای نگهداری فیل نخواهد داشت و باز بخاطر آورد که فیل هر روز حداقل به سی من کاه احتیاج دارد، آنهم در صورتیکه خوراکش کاه باشد، ولی چنانچه این حیوان لعنتی گوشتخوار باشد در اینصورت خوراک روزانهاش حتماً کمتر از یک گوسفند نخواهد بود.
نیچکوی صابون پز با چنین افکار حزن انگیزی بخانهاش نزدیک میشد، پشت سر او فیل و بدنبال فیل انبوه جمعیت و دستهای از پسربچهها روان بودند. ناگهان احساس کرد پاهایش به دو قطعه سرب تبدیل شده و زانوهایش هم دیگر خم نمیشوند. نیمهٔ او سویکا، که پسربچه ها داستان فیل را برایش تعریف کرده بودند، جلو خانه ایستاده بود. در اینجا لازم است خاطر شما را مستحضر سازم که این خانم سویکا نیمهٔ معمولی یک صابون پز معمولی نبود، این زن آنچنان نیمهای بود که صابون پز ما در مقام قیاس با وی بیش از یک چهارم بحساب نمیآمد و تازه آنهم در مواقعیکه سویکا حرف نمیزد، اما کافی بود این زن لب بسخن بگشاید تا نیچکوی بدبخت بیک شانزدهم تنزل کند.
صابون پز ما در افکار حزنانگیز خود دست و پا میزد، به سوی چنین نیمهای میرفت. پشت سر او فیل که طنابی بگردن داشت با خونسردی و آرامش قدم برمیداشت، مردم هم بدنبال فیل میرفتند. چنانچه فیل در پاسخ اولین «آه» تعجبآمیز خانم سویکا خرطومش را تکان نمیداد، نیچکوی بیچاره مجبور میشد در انظار تمام مردم نقش فیل را انجام دهد. اما او با استفاده از فرصت مناسب با عجله بزنش توضیح داد که به چه بهای نازلی موفق بابتیاع فیل شده و چه استفادهٔ کلانی از این معامله نصیبش خواهد شد، زیرا که «از پیه فیل گرانبهاترین و مرغوبترین صابونها را تهیه میکنند». وقتی که خانم سویکا بدون ابراز کلمهای اجازه داد نیچکو فیلش را داخل حیاط کند، مردم فوقالعاده متعجب شدند.
بدین ترتیب همهٔ این ماجرا بخوبی و با مسالمت پایان پذیرفت. حراج بیش ار آنچه انتظار میرفت با موفقیت خاتمه یافت.
آقای پایای منشی، مانند کسی که موفق شده است در عمر خود «فیل بفروشد» در شهر قدم برمیداشت؛ کولیها دایرهای را که هم اکنون خریده بودند، بصدا درمیآوردند؛ بقال تابلوی جدید «بقالی با شکوه جهانی» را بر بالای دکانش نصب کرده بود، خرس را بیکی از بازارهای مکاره برده بودند؛ همچنین به طور یقین پرندهٔ Socsocus Dulicivitoperus را پخته و با ترشی کلم خورده بودند، در این بین فقط رنجها و مرارتهای نیچکوی سیهبخت بود که پایانی نداشت.
او سه روز اول را از خانه بیرون نیآمد، خودش هم بدرستی نمیدانست که آیا بیرون رفتنش بهتر است یا در خانه ماندنش. در شهر او را به «نیچکو - فیل» ملقب کرده و بمناسبت «بدبختی»اش هزاران لطیفه و داستان شاخدار ساخته بودند. در خانه هم زنش یعنی سویکا که نیچکو بالاخره مجبور شده بود به وی اعتراف کند که از پیه فیل هیچ نوع صابونی تهیه نمیشود، روحش را سوهان میزد. و با اینکه این زوج پا از خانه بیرون نمیگذاشتند، شایعات مختلف بخانهشان راه مییافت.
مثلا خانم پرسا[۱۲] همسر زرگر شهر میگفت:
- سویکا، بهرحال تو که بچه نداری...
- خدایا! چه میگوئی پرسا؟ زن رئیس پلیس هم بچه ندارد، پس چرا فیل نگه نمیدارد؟ اصلا از هر کدبانوی حسابی میخواهی بپرس، قسم بده که حقیقتش را بگوید که اگر شوهرش فیل بخانه میآورد، چه عکسالعملی نشان میداد؟
تسانکا[۱۳] زن یانکوی[۱۴] قصاب نزد سویکا میآمد و میگفت:
- خوب سویکا، چه تفاوتی میکند، بالاخره چهار پا چهار پاست، مثلا خود ما هم گاو نگه میداریم و من خیلی هم دوستش دارم...
- ترا بخدا بیش از این حرف نزن! باز اگر این حیوان گربهٔ ملوسی بود، روی زانویم مینشاندم و جلو دکان مینشستم... باز عیبی نداشت... یا مثلا اگر پرندهای بود هر روز صبح ارزن میخورد و آواز میخواند... یا مثلا اگر بوقلمون...
نیچکو برای اثبات اینکه او نیز در بحث آنها شرکت میکند، با ظاهری متفکر صحبت زنش را قطع میکند:
- بنظر من بوقلمون بهتر از هر چیز دیگر است.
لازم است بدانید که گفتگوی ایندو فقط در مواقعی که مهمان داشتند چنین بود، اما وقتی که مهمانی در کار نبود، یعنی نیچکو و سویکا تنها میماندند... اصلا بهتر است نپرسید... بهرصورت گاهی در تنهائی نیز اتفاق میافتاد که مثل آدم با یکدیگر صحبت کنند.
گفتگوی آنها تقریبا چنین بود؛ معمولا سویکا باظریفترین صدای یک همسر، سر صحبت را باز میکند و میگوید:
- خوب نیچکو، حالا دیگر لابد بمیزان حماقت خودت پی بردهای.
- سویکا، نمیفهمم چرا بمن احمق میگوئی.
- چرا؟ خوب، ما با این فیل چکار خواهیم کرد؟
- بگذار برای خودش بنشیند... بگذار... من خودم هم نمیدانم چکارش کنیم.
- هیچ فکرش را کردهای که چه افتضاحی برای خودمان ببار آوردهایم؟ اسم ما سر زبانهاست، به تو لقب «نیچکو - فیل» دادهاند.
صابون پز نگون بخت با حزن و اندوه تأیید میکند:
- بله لقب دادهاند.
و درست مانند شاگرد مبتدی گنهکاری که در برابر معلمی جدی قرار گرفته باشد، جمع و جور میشود.
- حالا کجایش را دیدی، ممکن است به منهم لقب ماده فیل بدهند، همهاش تقصیر توست، توی لعنتی، الهی که دچار صاعقه شوی، الهی که بزیر زمین فرو بروی. اگر این ماجرا همینطور ادامه پیدا کند، از زور خجالت مجبور خواهم شد تا آخر عمرم خانهنشین شوم.
- سویکا، چرا باید خجالت بکشی؟ در این ماجرا نه تو گنهکاری، نه من. معلوم میشود سرنوشت ما چنین بوده. بخانهٔ بعضیها بیماری راه مییابد، در خانه دیگران اشباج سرگردان وجود دارند، بعضیها هم گرفتار مادرزنند و ظاهرا چنین مقدر شده که ما هم فیل داشته باشیم. از چنگ تقدیر نمیتوان گریخت. بیخود نبود که چندی پیش خواب وحشتناکی دیدم؛ خواب دیدم یکتکه ابر، میفهمی، ابر خیلی بزرگ... دائما پایین میآید... بالاخره این ابر درست روی خانهٔ ما فرود آمد و ناگهان داخل لولهٔ بخاریمان شد. بخانههای دیگر نگاه کردم دیدم از لوله بخاریشان دود خارج میشود، اما به لوله بخاری ما دود وارد میشد. این خواب را چهار سال پیش، درست شب دمیتری مقدس دیدم.
سویکا، همسر صابونپز، روی سینهاش دو بار صلیب رسم میکند، نگاهی بدرون بخاری میافکند و بعد با مسالمت میگوید:
- نیچکو، با همهٔ اینحرفها، تو احمقی!.
مکالمهٔ انسانی ایندو چنین بود.
اما وقتی مثل آدم صحبت نمیکردند، بهتر است حرفش را هم نزنیم. بکبار چمچمهای را که با آن دیگ صابونپزی را بهم میزنند، شکستند، بکبار دیگر شش قالب بزرگ صابون را خورد کردند و یکروز هم پس از پاره کردن شمایل، سه شیشه و سیخ آهنی را شکستند. همهٔ اینکارها هم مربوط بعادت احمقانهای بود که وقتی صحبتشان شکل غیرانسانی میگرفت باید چیزی دردست داشته باشند. خوب، معلوم است که اگر انسان در چنین مواقعی شیئی در دست داشته باشد، حتماً آنرا بشکلی مورد استفاده قرار خواهد داد.
و اما فیل، مثل همهٔ فیلها بود، یعنی کاری بکار مشاجرات و امور خانوادگی نداشتت و در عالم خودش خساراتی بارباب وارد میکرد: آنچه را که به چشمش میخورد میبلعید، تمام محوطه حیاط را اشغال کرده بود بطوریکه جائی برای عبور از حیاط باقی نمانده بود، برگهای درخت توت را کنده و آنرا بشکل مرغ پرکندهای درآورده بود و درخت کوچک آلبالو را که خانم سویکا فردای روز عروسی خود کاشته بود، شکسته بود (در آنروزها خانم سویکا امیدوار بود بچهدار شود و فکر میکرد وفتی بچههایش بزرگ شوند، آنرا «درخت آلبالوی مادر» خواهد نامید).
نیچکو، معمولا صابونهای خود را روی پشت بام کوتاه خانهاش خشک میکرد، فیل این صابونها را تکه تکه با خرطومش برمیداشت و آنها را بسر پسربچههائی که از پشت پرچین اذیتش میکردند، میانداخت. باین ترتیب مقدار شش ئوک[۱۵] صابونی را که روی پشت بام قرار داشت بدور انداخت و بعد مقداری آب در خرطومش جمع کرد، خرطوم را پشت پرچین برد و داخل پنجرهٔ باز خانهای که ژیوکوی[۱۶] کفاش در آن سکونت داشت نمود و آب را بدرون اطاق پاشید. این واقعه درست سر ظهر رخ داد. همه تا مغز استخوان خیس شدند و بچههای ژیوکو چنان ترسیدند که کوچکترین آنها از هوش رفت، سر وسطی به گوشهٔ میز گرفت و شکست و اما بزرگترین آنها که در آنموقع چنگال را با غذا بدهانش برده بود، سقش را سوراخ کرد. مادرزن ژیوکو سر خورد و بجای اینکه بطرف در بدود بسمت آئینه دوید، آن را خرد کرد و سرش را نیز زخمی کرد. پسرک شاگرد کفاش که در کنار میز بخدمت مشغول بود گوشت سرخکرده را با دیسش روی سر ژیوکوی کفاش سرازیر کرد بطوریکه چند نقطه از موهای سر کفاش نگونبخت ریخت. بدیهی است که ژیوکو بلافاصله بدادسرا شکایت کرد.
اما کار بهمین جا خاتمه نیافت. روز یکشنبه که معمولا همهٔ مردم به خیابانگردی میپردازند، معلمهای از کنار پرچینی که فیل پشت آن ایستاده بود میگذشت. در همین موقع فیل خرطومش را پشت پرچین انداخت و بهمهٔ اطراف آب پاشید. خانم معلمه ترسید، پا بفرار گذاشت و بطور کاملا زشتی زمین خورد. در همین موقع شاگردهای خانم معلمه نیز در کوچه بودند و خود آقای بخشدار هم شاهد این منظره بود - گرچه این آقای بخشدار هنوز متاهل نشده، اما با توجه به موقعیتش موظف است مراقب باشد که فیلها با زمین خوردن «غیراخلاقی» معلمهها، اصول اخلاقی را زیر پا نگذارند.
نیچکوی بیچاره دائماً بسر میکوفت و خانم سویکا که بوظایف همسری خود آگاهی کامل داشت در این کار به او کمک میکرد، یعنی او هم بسر شوهرش میکوفت.
فیل را چهکند؟ بفروشد؟ کسی حاضر نیست بخردش. هدیه کند؟ نیچکو حاضر شده بود آن را به هر کس که شده تقدیم کند، منتها هیچ کس هدیهای باین بزرگی را نمیپذیرفت. بامان خدا ولش کند؟ آنوقت جواب پلیس را چه بدهد؟
نیچکو دربارهٔ همهٔ این مسائل اندیشید و اشکال گوناگون رهائی از شر فیل را مورد بررسی قرار داد.
بکشدش؟ اما بچه وسیله؟ با تفنگ نمیتوان کشت، با گلوله نمیتوان آن را از پا درآورد، با اینکارها فیل عصبانیتر و دیوانهتر خواهد شد و در چنین وضعی بدا بحال کسی که گرفتار خرطومش شود.
البته میتوان با توسل بهتوپ فیل را کشت، اما بیچاره نیچکو! خرید فیل کم بود، حالا بایستی توپ هم بخرد؟!
مسمومش کند؟ این فکر از مدتها پیش او و همسرش را بخود مشغول کرده بود و بهمین علت در مدتی قلیل حداقل سهکیلو مرگموش و تقریباً همانقدر هم زاج بخورد فیل داده بودند. اما از قرار معلوم این سموم کوچکترین تأثیری در وضع مزاجیش نکرد و فیل هم اصلا برویش نمیآورد که دارد زاج میبلعد. علاوه بر این، از روزی که خوراکش را به سم آلوده کردند، بجای پرت کردن صابونها به پشت پرچین، آنها را میخورد و آنقدر از مزهٔ صابون خوشش آمده بود که تا یکساعت پس از خوردن نیز لبهایش را میلیسید.
کاش لااقل یک بابای خیری پیدا میشد و برای رفع این بدبختی کمکی به نیچکوی نگونبخت میکرد! اما کسی قادر نبود راهحلی برای این مشکل بیابد. چیزی نمانده بود نیچکوی بیچاره دیوانه شود.
ولی بالاخره روزی فرا رسید که او خوش و خندان بخانه آمد. از قهوهخانه برمیگشت، در آنجا باو یاد داده بودند که با فیل چه کند.
میلان[۱۷] خیاط (که شش سال تمام در بلگراد شاگرد خیاط بود)، به نیچکو اظهار داشته بود که سهلترین طریقه برای رهائی از چنگ فیل، اهداء آن بدبستان شهر است، زیرا اولا بچههای مدرسه بایستی جانوران را تحت مطالعه قرار دهند و ثانیاً بر کسی پوشیده نیست که مارکو[۱۸] معلم مدرسه، تمام شاگردان دبستان را به جمعآوری پروانه و کرم مشغول کرده است. میلان خیاط میگفت: «او که با چنین حرارت و اشتیاقی پروانههای ناقابل را جمع میکند، باحتمال قوی باکمال میل حاضر خواهد شد کلکسیون فیل هم درست کند.»
میلان خیاط حتی طریقهٔ تقدیم هدیه را نیز به نیچکو آموخت. و نیچکوی ما فردای آن روز نامهای بشرح زیر بآدرس آقای مارکو فرستاد:
«آقای عزیز!
همانطور که تمام اهالی محترم شهر مسبوقند و شما نیز مطلعید، شغل من صابونپزی است، یعنی صابون میپزم و میفروشم. علاوه بر این با همسرم بانو سویکا ازدواج کرده و از روز عروسی تا کنون بطور جدائیناپذیری با او بسر میبرم. گرچه ما صابونپزیم اما بهرحال معنی فرهنگ را که بوسیلهٔ آن بچهها با علوم و چیزهای دیگری که برای شهرمان و بطور کلی برای بشریت مفید است آشنا میشوند، درک میکنیم و چون بمفهوم کلمهٔ فرهنگ پی بردهایم، بدیهی است که از لزوم وجود پروانهها، کرمها و حیوانات مختلف برای فراگرفتن علوم، وقوف کامل داریم. بمنظور کمک بفرهنگ ملی میل داریم یکچنین حیوان مفید یعنی فیلی را به مؤسسهٔ فرهنگی شهرمان اهداء کنیم و این کار را با طیبخاطر و از روی احساس عشق عمیق نسبت بمدرسه انجام میدهیم. در ازاء اینکار یگانه تقاضای ما این است که ذکر شود که نیچکوی صابونپز و همسرش سویکا بخاطر نجات و سلامت ارواح خود، فیلی را بمدرسهٔ محلی اهداء کردهاند.
در خاتمه از آن مقام عالی متمنی است کسی را برای بردن فیل بفرستید تا همین امروز آنرا بمدرسه منقل نمایند.
ارادتمند شما
نیچکو یوکسیچ[۱۹]
صابونپز و دوستدار فرهنگ».
و لیکن عاقبت این کار، حتی میلان خیاط را نیز بتعجب واداشت:
آقای مارکوی معلم در نامهٔ جوابیهٔ خود نوشته بود که از پذیرفتن فیل بعلت عدم احتیاج بآن معذور است و در پایان نامه، به نیچکو، بعنوان «دوستدار فرهنگ» توصیه نموده بود از نظر مالی کمکی به شاگردان بیبضاعت مدرسه بکند. رفتار مارکوی معلم، میلان خیاط را فوقالعاده متعجب ساخت، زیرا او میدانست (و حتی یقین داشت) که در دانشگاه بلگراد حتی ریزترین حلزونها و صدفها را جمع میکردند تا چه برسد به فیل باین گندگی.
بالاخره نیچکوی صابونپز کاملا دچار یأس شد. یکبار فکر جنونآمیزی بسرش زد. در واقع این فکر از آن خانم سویکا بود؛ بله، به سرش زد فیل را بهخارج شهر ببرد و در آنجا ولش کند. بگذار حیوان بکوهها برود و در همانجاها زندگی کند. تصمیم گرفته شد و این تصمیم جزو اسرار مگوی نیچکو و خانم سویکا گشت.
شبی، پس از نیمههای شب نیچکو و خانم سویکا رختخواب خود را ترک گفتند.
راستش را بخواهید، آنشب اصلا توی رختخواب هم نرفته بودند، بلکه برای حفظ ظاهر چراغ اتاق را خاموش کردند تا همسایهها گمان کنند آنها بخواب عمیقی فرورفتهاند.
بدین ترتیب آن دو برخاستند و بآهستگی داخل حیاط شدند. ابتدا سویکا، برای حصول اطمینان از خلوت بودن کوچه، بااحتیاط بیرون را نگریست. سپس نیچکو با حزم زیاد و بدون ایجاد کوچکترین سر و صدا، طناب فیل را باز کرد و بیاری حق باتفاق حیوان بدرون کوچه لغزید و در تاریکی شب ناپدید گشت.
تا مراجعت نیچکو، همسرش سویکا مانند اشخاص تبدار میلرزید. فقط پس از گذشتن یکساعت بود که نیچکو خوش و خرم انگار که سنگ بزرگی را از روی قلبش برداشته باشند، بخانه برگشت. وقتی پا بدرون اطاق نهاد، سویکا پرسید:
- خوب، چطور شد؟ ولش کردی؟
- ولش کردم.
- رفت؟
- رفت.
در اینجا چشمان زن از فرط سرور و سعادت پر از اشک شد. او موهای نیچکو را بهچنگ گرفت، پنج شش کشیده بگردنش زد و گفت:
- حالا برو برای من شتر بخر!
- اما نیجکو مقاومتی نمیکرد و ضمن دریافت ظریف، بااحساس رضایت از خود، لبخند می زد و صلیب بر سینهاش رسم میکرد و از درگاه خداوند تقاضا میکرد فیل را نصیب هیچیک از بندگانش مگر دشمنان خونی نیچکو نکند (او در دعای خود حتی از یکی از دشمنان خونی خود اسم برد و گفت: «مثلا لوکای[۲۰] صابونپز».
آن شب صابونپز و زنش خواب راحت و شیرینی کردند. نیچکو حتی در خواب دید که دود از لولهٔ بخاریشان خارج میشود. همین یک دلیل کافی بود تا ایندو یقین حاصل کنند که خداوند مهربان آنها را از قید بلا و بدبختی نجات داده است. صبح روز بعد وقتی نیچکو بیدار شد، قبل از هر کاری تصمیم گرفت در برابر شمایل تریفون[۲۱] مقدس، یعنی حامی خود، زانو بزند و سه بار صلیب رسم کند...
اما هنوز فرصت نکرده بود صلیب اول را رسم کند که صدای ضربهٔ شدیدی به در حیاط او را بخود آورد دست راست نیچکو در کنار شانهٔ راستش منجمد شد و کلمات دعا، از «.... و روحالقدس» به بعد، بر زبانش خشک شد.
ژاندارمی دقالباب میکرد، اما نه یک ژاندارم معمولی، مثلا با سبیلهای دراز و اخطاریهای کوتاه، یا مثلا ژاندارمی با مشتهای بزرگ که با نگاههای دقیق و کنجکاو بر ورقه هویت بنگرد، بلکه ژاندارمی که سر طنابی را بدست داشت و انتهای دیگر طناب بگردن فیل بود. اما داستان بهمینجا ختم نمیشود. ژاندارم به نیچکو اطلاع داد که فیل او تمام مزرعهٔ دیکای[۲۲] نقاش را لگدمال کرده، چهار خرمن کاه پروی[۲۳] حلاج را درهمریخته، دو گوسفند یوتسا[۲۴]صاحب باغ انگور را له کرده، بام کاهی خانهای را که در باغ انگور «پرو»ی صاحب پانسیون قرار داشت خورده و گاومیشهای زارعی را چنان بوحشت انداخته است که آنها بدرون گودالی پرت شده و گاری زارع را خرد کردهاند
آه خدایا، خداوندا! خودت بداد نیچکوی گناهکار و همسر نگونبختش سویکا برس! چشمان این زوج از خون پر شده بود. آنها فیل، خودشان و حتی روز تولدشان را بباد نفرین گرفتند!
نیچکوی بیچاره با یأس و حرمان میپرسید:
- اصلا نمیفهمم خدا چرا فیل خلق کرده؟! شاید بخاطر علاقهای که به باغوحش دارد خلق کرده باشد، اما من که باغوحش ندارم، من صابونپزم! خدایا، من گنهکار را ببخش، اما بگو چرا فیل خلق کردهای؟
خانم سویکا جواب میدهد:
- خدا خودش میدانست که در دنیا احمقهائی مثل تو وجود دارند و بهمین علت فیل خلق کرده است.
- پس اگر من واقعاً احمقم، بگذار مرا بکشد، نه اینکه شکنجهام دهد. خدا دارد مسخرهام میکند و من دارم معتقد میشوم که چنانچه بتوانیم از شر این فیل لعنتی خلاص شویم، او یک شتر یا نهنگ یا گراز یا چیزی نظیر اینها برای ما خواهد فرستاد. خدایا، آخر چرا، مگر نه این است که من هر روز یکشنبه مرتباً به کلیسا میروم، عیدافتخار[۲۵] را شرافتمندانه برگزار میکند، هر ماه در خانهام آب مقدس وجود دارد، تا بسینهام صلیب رسم نکنم و دعایم را نخوانم هرگز نه میخوابم و نه بر میخیزم...
در اینجا چشمان نیچکو، چون چشمان کودکی خردسال پر از اشک شد.
اما مقارن ظهر، آنها اخبار ناگوارتری شنیدند: روی میز بخشدار هفت فقره شکایت علیه نیچکوی صابونپز بشرح زیر قرار داشت:
۱- عرض حال آقای پرو، صاحب پانسیون، که مبلغ شصت دینار بعنوان خسارت کاههای پشت بام، مطالبه کرده بود.
۲- عرض حال «ن.» زارع که بنا بمفاد آن وی مبلغ یکصد دینار برای خرد شدن گاری و نقص عضو، مطالبهٔ خسارت کرده بود.
۳- عرض حال پروی حلاج بمبلغ شصت دینار، بابت از بین رفتن چهار خرمن کاه.
۴- عرض حال دیکای نقاش بمبلغ دویست دینار، بابت لگدمال شدن مزرعه.
۵- عرض حال آقای یوتسا، صاحب باغ انگور، بمبلغ دوازده دینار بابت بهای دو گوسفند.
۶- عرض حال ژیوکوی کفاش، همسایهٔ نیچکوی صابونپز که طی آن بابت خرد شدن یک عدد آئینه، پاره شدن یک کت، شکستن مقداری ظروف، حق ویزیت طبیب بابت معالجهٔ یک سر شکسته، یک سق سوراخ شده، صرع فرزند کوچک و پانسمان جراحت مادر زنش ادعای خسارت کرده بود.
۷- عرض حال خانم لپوساوا[۲۶]، معلمهٔ شهر که طی آن به اطلاع مقامات دولتی میرسانید که دانشآموزان در راه مدرسه از عبور از برابر خانهٔ نیچکوی صابونپز وحشت دارند و خود او نیز «یکبار دچار چنین وحشتی شده» و حتی بخاطر این فیل معلومالحال «دچار وضع نامطلوبی» گردیده است.
بدین ترتیب کار بجائی که از آنجا آغاز شده بود برمیگشت، یعنی آقای پایا که فیل را فروخته بود، اینک مأموریت یافت به این پرونده رسیدگی کند.
جای هیچگونه درنگ نبود. نیچکو، بمنظور اجتناب از بدبختیهای جدید، پس از مشورت با زنش نزد وکیل رفت.
وکیل، قبل از هر کاری مبلغ بیست دینار از نیچکو حقالوکاله مطالبه نمود و پس از دریافت اسکناسها، آنها را بدقت تا کرد، در جیب جلیقهاش گذاشت و بعد به بحر تفکر فرو رفت.
مدت زیادی فکر کرد و بالاخره اعلام کرد که بهرصورت راه حلی وجود دارد، و به نیجکو توصیه کرد که اموالش را هر چه زودتر به همسرش منتقل کند. مسلماً نیچکوئی که از مدتها قبل تمام اختیارات خود را به سویکا تفویض کرده بود، بدون کمترین تردیدی تن باین تشریفات داد.
پس آقای وکیل دعاوی گفت که بمحض خروج فیل از حیات، خانم سویکا بایستی فوراً در حیاط را ببندد و موقتاً به شهر دیگری سفر کند.
راهنمائی مدبرانهای بود و نیچکو دودستی بآن چسبید.
بعد از ظهر، مقارن ساعت سه، هفت فقره اخطاریهٔ کوتاه بدست صابونپز رسید. روی هر یک از این اخطاریهها، سه خط قرمز[۲۷] یعنی مجموعاً بیست و یک خط قرمز کشیده شده بود.
نیچکو چندین بار این خطوط را شمرد و کشف کرد که در واقع بیست خط و نیم کشیده شدهاست، و نه بیست و یک خط، زیرا طول یکی از آنها خیلی کوتاهتر از بقیهٔ خطوط بود. بهرحال این مسئله تغییری در اصل مطلب بوجود نمیآورد، چون ساعت هشت صبح فردای آنروز، نیچکوی صابونپز موظف بود به حضور بخشدار برسد.
اما بنا بر توصیهٔ وکیل دعاوی، بمنظور ایجاد پیچیدگی هر چه بیشتر، نیچکو بهمراهی فیل عازم بخشداری شد. در همین حال تمام اموال صابونپز به همسرش منتقل شده بود. سویکا نیز بمحض خروج فیل و شوهرش، در خانه را قفل کرد و عازم سفر شد.
آقای پایای منشی دو گروه در برابر خود داشت؛ گروه اول مرکب بود از هفت نفر شاکی و گروه دوم نیچکوی صابونپز و فیلش.
بدیهی است که مردم دستهدسته بطرف بخشداری سرازیر شده بودند.
بازجوئی مقدماتی عبارت بود از مکالمهٔ طویل بین آقای پایای منشی و نیچکوی صابونپز. این گفتگو که با مرکبی سیاه بر کاغذ نوشته شدهاست، تاکنون نیز در آرشیوهای بخشداری شهر «ک» محفوظ است و چون اطلاع از آن ممکن است برای سیاحان، جانورشناسان و صابونپزها جالب باشد، ما تصمیم گرفتیم آنرا عیناً نقل کنیم.
روی میز در برابر آقای پایا چهار فنجان خالی قرار دارد محتوی آنها قهوه بودهاست. بر روی تختهای در کنار هر فنجان مبلغ یک گروش بود که آنها را مراجعین آقای پایای منشی مانند پولی که در برابر شمایل نهاده باشند، بجا گذاشته بودند. نیچکو در کنار در اطاق ایستاده است. از او بوی نفرتانگیز پیه پخته بمشام میرسد. تدریجاً خود او هم با فیل شباهتی بهم زده است.
آقای پایای منشی پس از اینکه ناخنهای چهار انگشت خود را با قیچی بزرگ کاغذبری میچیند، سیگاری آتش میزند، دود غلیظ آن را از دهانش خارج میکند و محو شدن دود را در زیر سقف با نگاهش تعقیب میکند. سپس نگاه جدی خود را به نیچکوی صابونپز میدوزد و با لحن رسمی و اداری آغاز سخن میکند:
- پس اینطور... خوب... نیچکوی صابونپز!
نیچکوی صابونپز: - (با صدای زیری که فقط در مواقع مواجهه با مقامات دولتی از آن استفاده میکنند). چه فرمایشی دارید؟
آقای پایا: - نیچکو یوکسیچ توئی؟
نیچکو: - کاملا صحیح است؛ من صابونپز شهر نیز هستم.
آقای پایا: - علاوه بر صابونپزی، به چه کار دیگری مشغولی؟
نیچکو: - شمع نیز میسازم، آقای پایا.
آقای پایا: - منظورم این نیست. میپرسم کارهای فرعی دیگری نیز داری؟
نیچکو: - خدا نکند، آقای پایا، همهٔ اهالی شهر میدانند که من آدم باشرفی هستم. چطور ممکن است که کارهای فرعی دیگری داشته باشم؟
آقای پایا: - اما علیرغم اظهاراتت، اطلاعاتی که از جریان تحقیقات مقامات دولتی بدست آمده، (آقای پایا آنقدر از عبارت بالا خوشش آمد که درحالیکه صدایش را تا حد نجوا پائین میآورد آن را تکرار کرد)، ... میفهمی، علیرغم اظهاراتت، اطلاعاتی که از جریان تحقیقات مقامات دولتی بدست آمده، حاکی است که تو فیل نگه میداری.
نیچکو: - (با عجله و در حالیکه صدایش تقریباً میگیرد). اما ببخشید، خود مقامات دولتی فیل را بمن فروختهاند. الحمدالله خودتان که میدانید آقای پایا، خود شما فیل را بمن فروختهاید.
آقای پایا: - (قیافهٔ عصبانی بخود میگیرد). از تو نمیپرسم فیل را چه کسی بتو فروخته است، میگویم چرا فیل نگه میداری؟ بر همه روشن است که فیل حیوانی است که نگهداری آن در شهری متمدن و در انظار مقامات دولتی جایز نیست. خوب، آدم بدبخت تو فیل را میخواهی چه کنی؟ تو پیشهور سادهای هستی، تو که داروساز یا کنسول نیستی که در خانهات فیل یا از این قبیل چیزها نگهداری. خوب بود از روی مردم خجالت میکشیدی! تعجب میکنم چطور تا حالا بسرت نزدهاست که با فیلت در شهر بگردی... آقا را ببینید، کار و کاسبیاش را ول کرده، میخواهد فیل نگهدارد! عجیب است که تا کنون دایره زنگی هم نخریدهای تا با فیلت در کوچهها نمایش بدهی! خجالت بکش!
نیچکو: - آقای پایا، خواهش میکنم بیائید مثل آدم با هم حرف بزنیم.
آقای پایا: - (در حالیکه صدایش را بلند میکند). ما نمیتوانیم با تو مثل آدم حرف بزنیم، میفهمی؟ تو باید به سؤالاتم جوابهای درست و حسابی بدهی، نه اینکه از این شاخ به آن شاخ بپری! منظورت از نگهداری فیل چیست؟
نیچکو:- (با صدای خفه) هیچی، آقای پایا، هیچ منظور و هدفی ندارم.
آقای پایا:- خوب، فرض کنیم تو هیچ منظوری نداری... اما آیا میدانی که فیل یک حیوان است؟
نیچکو: - بله، آقای پایا، میدانم.
آقای پایا: - خوب، میدانی اصلا حیوانات را برای چه در خانه نگه میدارند؟
نیچکو:- بله، برای اینکه، آقای پایا، شبها پارس کنند.
آقای پایا:- چطور؟ چیها پارس کنند؟
نیچکو:- سگها، آقای پایا.
آقای پایا:- (کلمه زشتی نثار نیچکو میکند و سپس با لحن ملایمتری ادامه میدهد). مگر دیوانه شدهای؟ یا واقعاً نمیفهمی چه میگویم؟ میفرمائید با چه زبانی با جنابعالی صحبت کنم؟ من دارم با تو بزبان ساده، بزبان یک صابونپز حرف میزنم. علیه تو هفت فقره شکایت وجود دارد، میفهمی؟ فیل تو خدا میداند چهها که نکرده است. تو پول کافی برای جبران خسارت نخواهی داشت، بیچاره خواهی شد، میفهمی؟
نیچکو:- من پول پرداخت خسارت ندارم.
آقای پایا:- توقیفت خواهم کرد!
نیچکو:- فیل را چطور؟
آقای پایا:- آنرا پیش زنت میفرستم تا او که از داشتن فیل اینقدر خوشش میآید، نگهداریش را هم بعهده بگیرد.
نیچکو:- کسی در منزلمان نیست. زنم به مسافرت رفته و در را هم قفل کرده است. از طرفی خانه هم مال زنم است.
آقای پایا:- هوم...
و پس از این «هوم»، آقای پایای منشی بطور بسیار جدی خود را گرفتار یافت، زیرا در برابر مسألهای جدید و بغرنج قرار گرفته بود: فیل را چه کند؟ فرض کنیم صابونپز را بشود بازداشت کرد، (آقای پایا در اینکار تأمل نکرده بود) اما فیل، فیلی را که همچنان به یکی از تیرهای حیاط اداره بسته شده بود چه کند؟ آیا آنرا هم توقیف کند؟ اما این غیرممکن است؛ اولا بقدر کافی ژاندارم در اختیار خود ندارد و ثانیاً برای توقیف فیل هیچ مجوز قانونی وجود ندارد.
بدین ترتیب فیل و تمام بدبختیهای مربوط بآن اکنون بسر آقای پایا هوار شده بود. با فیل چه کند؟ چگونه میتواند با حفظ موقعیت یک کارمند با استعداد پلیس، خود را از این موقعیت ناراحت کننده نجات بخشد؟
آن شب نیچکوی صابونپز با اینکه بازداشت بود خواب راحتی کرد، اما پایای منشی نتوانست لحظهای بخوابد. بجرات میتوان ادعا کرد که او تا صبح چشمانش را رویهم نگذاشت و بالاخره هم صبح روز بعد به این نتیجه رسید که ماجرای فیل بضررش تمام شدهاست، زیرا که حیوان عظیمالجثه بیخ ریشش مانده بود و پیشبینی میکرد که رهائی از چنگ آن کار بس دشواری خواهد بود. در گذشته وزراء و فرماندارها و بخشدارها نیز بسرش هوار میشدند، اما او همیشه موفق میشد به شکلی از شرشان خلاص شود. ولی - خدایا!- او تاکنون هرگز با فیل طرف نشده بود.
خوب، با همهٔ اینحرفها، بالاخره با فیل چه کند؟ چطور است آنرا بعنوان پیوست پروندهٔ نیچکوی صابونپز ضمیمهٔ پرونده کند؟ ظاهرا این صحیحترین و عاقلانهترین راه حل مشکل بود، اما در اینجا نیز آقای پایا در برابر یک سلسلهٔ مسائل بغرنج قرار میگیرد: آیا ممکن است فیل را «پیوست» نامید؟ از طرف دیگر چگونه میتوان پوشهای یافت که بتوان فیل را در کنار اوراق پرونده درون آن قرار داد؟
میگویند هفت بار ذرع کن و یکبار پاره کن، ولی آقای پایا بیش از هفت بار ذرع کرده بود و بالاخره مصمم شد پروندهٔ نیچکو را با ضمیمهاش به ادارهٔ فرمانداری بفرستد. فکر بکری بود و پایای محرر بلافاصله دست بکار اجرای آن شد.
او با زیرکی زیاد صورت مجلسی تنظیم و دو فقره «پیوست» ضمیمهٔ آن نمود؛ پیوست اول تحت شمارهٔ ۱ هفت فقره شکایت علیه نیچکوی صابونپز و پیوست دوم تخت شمارهٔ ۲ یک رأس فیل بود. آقای پایا ضمن اشاره بدلایل احالهٔ پرونده بفرمانداری، با حیله و موذیگری متذکر شد که اداره فرمانداری دارای بیطار است و او نظریهٔ بیطار را در مورد پروندهٔ مورد بحث، فوقالعاده ضروری و مهم میداند. آقای پایا با اقدام موذیانه خود نه فقط این بار گران را از دوش خود به گردهٔ اداره فرمانداری مینهاد، بلکه جداً معتقد بود که توانسته است راه حل عاقلانهٔ «مسألهٔ فیل» را بیابد.
آقای «پایا» چنین میاندیشید:
«ادارهٔ فرمانداری کارمندان زیادی دارد و تا پرونده دست بدست بگردد، یعنی از دفتر به ضباط، از ضباط برای شور، از شور برای امضاء و باز از امضاء بدفتر و همینطور الی غیرالنهایه گردش کند، بامید خدا پیوست شمارهٔ ۲ سقط خواهد شد».
و اکنون همهٔ این پرونده، در بست، به ریستای[۲۸] ژاندارم محول شده بود. پس از حل این مشکل، آقای پایا نیز موفق شد مانند نیچکوی صابونپز خواب راحت و شیرینی بکند.
ریستای ژاندارم معمولا پرونده و ضمایم آنرا زیر بغلش حمل میکرد. اما این دفعه چنانچه میکوشید با فیل نیز همین معامله را بکند، ضمیمهٔ خود او را در بغل میگرفت و حمل میکرد. بنابراین لازم بود برای حل مسألهٔ بغرنجی که بوی محول شده بود، بطور جدی چارهای بیندیشد. همان جمعیتی که در مراسم حراج شرکت کرده و سپس نیچکوی نگونبخت را تا پشت در زندان مشایعت کرده بود، اکنون بدنبال ریستای ژاندارم که پروندهای زیر بغل و سر طنابی بدست داشت، براه افتاده بود. واضح است که از هر سو باران توصیه و راهنمائیهای گوناگون به سر ریستای ژاندارم میبارید، ولی عقیده اکثر آنها بر این بود که لازم است وی بجای پیادهروی، سوار پیوست پرونده شود. اما ریستا که ژاندارم با هوش و کهنهکاری بود، متوجه شد که در اینصورت بجای اینکه او حامل پیوست باشد، پیوست حامل وی خواهد بود. علاوه بر این ممکن بود ضمیمهٔ عظیمالجثه او را نزد رئیس مربوطه هدایت نکند.
بهرحال مسألهٔ اینکه بالاخره پرونده بچه شکلی باداره فرمانداری ارسال شد، قلب پایای منشی آرام گرفت، نیچکوی صابونپز توانست نفس راحتی بکشد و خانم سویکا نیز راحت شد، زیرا نیچکو وقتی هنوز توقیف بود تلگرام زیر را برای وی فرستاده بود: «نجات یافتیم، فوری حرکت کن!»
***
اینکه نیچکوی صابونپز از دست فیل عاجز شده، پایای منشی نیز بههمان بدبختی دچار شده بود و اکنون نوبت بادارهٔ فرمانداری رسیده است، همهٔ اینها نصف بدبختی است. و اینک ما بوحشتناکترین مرحلهٔ داستان رسیدهایم، زیرا من، نویسندهٔ این داستان، درماندهام که فیل را چکار کنم و این ماجرا را چگونه بپایان برسانم. بدیهی است که میتوانستم فیل را از ادارهای به ادارهٔ دیگر و بالاخره هم نزد خود آقای وزیر بفرستم. ولی بهرحال لازم است هر طوری شده سر این پرونده را بهم آورد.
خوب، فیل را چکار کنم؟ نویسنده در ناموفقیتآمیزترین موقعیت ممکن قرار گرفته است، زیرا بنظر او هم نیچکو، هم آقای پایا و هم ادارهٔ فرمانداری نجات یافتهاند و اینک پروندهٔ مورد بحث بر دوش نویسنده قرار گرفتهاست. من نمیتوانم فیل را بکشم یا مسمومش کنم این طرق را، همزنجیر بدبختیام، یعنی نیچکوی صابونپز آزموده است من نمیتوانم آنرا بیک مؤسسهٔ فرهنگی اهداء کنم؛ نیچکوی صابونپز باین حیله هم متوسل شده بود.
چطور است فیل را بخوانندگان داستان تحویل دهم؟ بگذارم خوانندگان عزیز هر کاری میخواهند با فیل بکنند، اما ...
***
زمانیکه با این افکار، رنج میکشیدم و شبهای متوالی خواب بچشمانم راه نمییافت، واقعهٔ غیرقابلتصوری رخ داد. و این «واقعه» آرامش از دست رفتهام را بمن بازگردانید. میدانید چه اتفاقی افتاد؟ تمام اوراق پرونده با ضمایم آن در آرشیوهای فرمانداری مفقود شد.
آه، آرشیوهای خجستهٔ ما!
این آرشیوها چه پروندههای بزرگ و کوچکی را که در طی این مدت موجودیت خود نبلعیدهاند! بنابراین بهیچوجه جای تعجب نیست که فیل، یعنی معمولیترین ضمیمهها نیز با اوراق پرونده در آرشیوها مفقود شده باشد.
پاورقیها
^ Savva
^ Nitchko
^ Menagerie سیرک حیوانات (به فرانسه)
^ Boulone چنین جنگلی در حوالی مسکو وجود ندارد و ساختهٔ فکر نویسنده است.
^ Irkoutsk از شهرهای سیبری که با مسکو فاصلهٔ چندانی ندارد.
^ (Gourko ۱۸۲۸ - ۱۹۰۰) ژنرال روسیهٔ تزاری که در جنگ با عثمانیها به فتوحات درخشان نائل آمد و در 1879 استاندار پترزبورگ بود.
^ Robikine و Bitchaiev این دو ژنرال را متصدی باغ وحش از خودش درآورده است.
^ Robikine و Bitchaiev این دو ژنرال را متصدی باغ وحش از خودش درآورده است.
^ ماده قاطر (در اصطلاح علمی)
^ Grovje از اجزاء پول صربستان... هر گروش برابر است با بیست پارا.
^ Soyka
^ Persa
^ Tsanka
^ Yanko
^ Ok واحد قدیمی وزن در صربستان، برابر با یک گرم و یک ثلث.
^ Jivco
^ Milane
^ Marko
^ Nitchko Yoksitch
^ Louka
^ St. Trifoune
^ Dika
^ Pero
^ Yosta
^ عید مقدس حمایت خانه و خانواده
^ Leposava
^ سه خط قرمز روی نامههای رسمی، نشانهٔ فوریت داشتن آنها بود.
^ Rista
![]()
![]()
کتاب هفته ۱
جلد کتاب هفته شماره یک
جلد کتاب هفته شماره یک
پشت جلد کتاب هفته شماره یک
پشت جلد کتاب هفته شماره یک
کتاب هفته شماره یک صفحه ۸ (فهرست)
کتاب هفته شماره یک صفحه ۸ (فهرست)
سال اوّل، شمارهٔ ۱
۱۶ مهرماه ۱۳۴۰
فهرست مندرجات
تابلو ضمیمه این جلد: دختر و گلدان. اثر ادگار دگا ... صفحه ۳
پیام استاد دکتر محسن هشترودی ... ۵
پیام شورای نویسندگان ... ۵
***
دربارهٔ برانیسلاو نوشیچ ... ۹
فیل در پرونده ... ۱۱
خصم سیاسی ... ۳۷
قربانی علم ... ۴۷
نطق مراسم تدفین ... ۶۱
شب مهتابی ... ۷۳
دروغ ... ۸۱
بچهٔ بااستعداد من ... ۸۹
کمیتهٔ استقبال ... ۹۷
قضیهٔ بچه خوک ... ۱۰۳
***
خونخواهی! (کتاب ضمیمه) ... ۱۰۹
کتاب کوچه ... ۱۲۳
اندیشهها و خبرها ... ۱۳۳
کتاب هفته
زیر نظر دکتر محسن هشترودی - احمد شاملو
ناشر: سازمان چاپ و انتشارات کیهان
تهران، خیابان فردوسی، تلفن ۳۱۵۶۱ تا ۳۱۵۶۵
روزهای یکشنبه در سراسر کشور منتشر میشود
![]()
دختر و گلدان
اثر: ادگار دگا، نقاش فرانسوی
این تابلو به سال ۱۸۷۲ ساخته شد و به سال ۱۸۹۴ توسط کنت دوکاموندو به شانزده هزار فرانک (به پول آن زمان) خریداری و سرانجام، در ۱۹۰۸ به وسیلهٔ هم او به موزهٔ لوور پاریس اهداء گردید.
دگا از نقاشان مشهور دورهٔ امپرسیونیسم فرانسه است.
امپرسیونیستها که فریفتهٔ رنگهای زنده و روشن طبیعت بودند، هنر نقاشی را - که تا بدان زمان در چاردیوار کارگاههای نقاشان زندانی بود - از آتلیهها نجات بخشیدند، و سهپایههای خود را در دامان طبیعت و زیر نور آفتاب بر پا داشتند. به همین جهت است که تابلوهای این گروه از نقاشان سرشار از رنگهای شفاف و لبریز از شادی و زندگی است.
دگا، برای اکثر تابلوهای خود اسبان و رقاصگان را موضوع کار قرار داده است؛ و این، بیشتر به خاطر نرمش و حرکتی است که در این فرمها یافت میشود.
اگرچه، دگا، رنگهای خود را به سبز، قرمز و قرمز ارغوانی محدود کرده، این رنگها گاهی با ملایمت و گاه با خشونتی سرشار از لطافت در تابلوهای وی به کار رفته است.
دگا که از طرف مادر امریکائی بود، چندی بدان سرزمین رفت ولی طبیعت امریکا در او رقبتی برنیانگیخت؛ و دگا، از آنجا به مادر خود نوشت:
«من از همهٔ اینها بی هیچ دریغی و افسوسی چشم فرو میپوشم... زندگی کوتاه است و توانائی انسان نیز حدی دارد!»
![]()
![]()
پیام دکتر محسن هشترودی
گروه کثیری از نویسندگان سرشناس و مترجمان ورزیدهٔ کشور به گرد هم جمع آمدهاند، و مؤسسهٔ عظیم مطبوعاتی کیهان، همهٔ امکانات خود را در اختیار آنان نهاده است تا وظیفهٔ خطیری را که بر عهدهٔ مردان دانش و فرهنگ است به انجام رسانند.
این وظیفه، عبارت از ترفیع دانش و اطلاعات عمومی جوانان جامعه است از راه انتشار کتابهائی که بر اساس همین هدف تدوین و تهیه میشود.
لزوم انتشار کتابهائی که این نیاز بزرگ را برآورد از دیرگاه ذهن مرا به خود معطوف کرده بود تا آنکه مؤسسهٔ کیهان بدین کار همت گماشت و از همهٔ دانشمندان و نویسندگان بزرگ کشور دعوتی به عمل آورد تا در این راه به همکاری برخیزند و با مساعی مشترک خویش انجام این مهم را برعهده گیرند.
اکنون که نخستین جلد از کتاب هفته، نشر میشود و بدین وسیله اولین مادهٔ برنامهٔ انتشاراتی «کتاب کیهان» عملا زندگی خود را آغاز میکند، وظیفهٔ خود میدانم از همهٔ نویسندگان و دانشمندانی که ندای ما را پاسخ گفتهاند و هچنین از جناب آقای دکتر مصباحزاده که با بذل توجه خاصی همهٔ امکانات مؤسسهٔ کیهان را به اختیار شورای نویسندگان کتاب هفته نهادهاند سپاس بگزارم.
اما کوشش ما - اگر همهٔ مردم دانشدوست و علاقمند به فرهنگ عملا از آن به پشتیبانی برنخیزند، کوششی بیثمر خواهد بود. این است که من در این فرصت همهٔ مردم فرهنگخواه را به پشتیبانی از این تلاش پرثمر فرا میخوانم و امید بسیار دارم که با این پشتیبانی خواهیم توانست در این راه هرچه سریعتر و هرچه مطمئنتر گام برداریم.
دکتر محسن هشترودی
سرپرست شورای نویسندگان
پیام شورای نویسندگان
... و اینک، نخستین مجموعه از کتاب هفته در دستهای شماست.
کوشیدهایم که هر مجموعه، چیزی زیبا، خواندنی، سرگرمکننده و در عین حال، آموزنده باشد. و این نخستین جلد، بر اساس همین کوشش مدون شده است.
در این مجموعه، با داستانهائی از برائیسلاو نوشیچ نویسندهٔ انتقادی یوگسلاو خوانندهٔ کتاب هفته با گوشهئی از ادبیات کلاسیک یوگسلاوی آشنائی حاصل میکند؛ همچنانکه در مجلات دیگر نیز با نویسندگان برگزیدهٔ دیگر کشورهای جهان آشنا خواهد شد.
در نخستین صفحه کتاب، تابلو رنگینی قرار داده شده است.
این، کاری است که در شمارههای دیگر کتاب هفته نیز تکرار خواهد شد.
قصد ما از افزودن این تابلوها به کتاب هفته، تنها آن نیست که هدیهئی به خوانندگان خود داده باشیم: در بخش «اندیشهها و خبرها» به تدریج، مکتبهای نقاشی معرفی، و اصول کار بزرگان و نمایندگان هر مکتب تشریح میشود. تابلو ضمیمهٔ هر شماره، که از میان شاهکارهای پیغمبران مکتبهای مختلف نقاشی انتخاب میگردد، در واقع نمونهٔ کاملی است که به وسیلهٔ آن، مختصات مکتبی که در همان شماره مورد بحث قرار گرفته است برای خوانندهٔ علاقهمند قابل لمس و قابل درک گردد.
کتاب پلیسی خونخواهی اثر تامس دیوئی از همین نخستین جلد، در انتهای کتاب آغاز شده است و چاپ آن، به تدریج، در چندین جلد ادامه خواهد یافت....
گرچه هیجان آمیخته به انتظار و کششی که جنبهٔ تحقیقی پلیسی آن به سراسر داستان میبخشد، خود میتوانسته است برای انتخاب این کتاب دلیل کافی به شمار رود، معذلک این کتاب بیشتر از لحاظ مسائلی انسانی که در آن مطرح است برگزیده شده.
در قلمرو دانش بشر بخش دیگری از کتاب هفته است.
در این بخش، خوانندگان ما به سادهترین زبان ممکن در جریان آخرین پیشرفتهای علوم قرن ما قرار میگیرند.
خوانندگان میتوانند در زمینهٔ دانش، هرگونه سئوالی را که بخواهند مطرح کنند و در صفحات این بخش جواب بگیرند.
زیر عنوان کلی کتاب کوچه، از همین شماره به گردآوری و نشر ادبیات فولکلوریک زبان فارسی میپردازیم.
در این زمینه، پیشرفت کار، جز با کوششی همه جانبه میسر نیست. و بدین جهت از خوانندگان تمنا میشود هرگاه صورت دیگری از متلها، قصهها، ترانهها، دوبیتیها، معماها، تصنیفها، لغات و اصطلاحات عامیانه و سایر مطالبی که در این بخش از کتب درج میشود میشناسند یا به روایات دیگری از آنچه درج شده است دسترسی دارند، با ارسال آنها ما را به پیشرفت در این امر یاری کنند.
در آخرین بخش کتاب، بولتن اندیشهها و خبرها خواننده را در جریان آخرین حوادث جهان فرهنگ و ادبیات و هنر خواهد گذاشت.
مجموع این بخشها، کتاب هفته را به وجود میآورد. خواندنی سالمی که پدرها با اطمینان کامل از سلامت آن، میتوانند در خانه خود را به روی آن بگشایند و آن را به دست دختران و پسران جوان خود دهند.
شورای نویسندگان
وزیر کشور در همایش خانه احزاب:

هیچ کشور توسعه یافته ای نظام برنامه ریزی و بودجه ریزی ما را ندارد
پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۲:۴۱
***
احزاب باید بر نظامات کشور متمرکز شده و آن را تقویت کنند گفت: متاسفانه هیچ کشور توسعه یافته ای نظام برنامه ریزی و بودجه ریزی ما را ندارد.
***
عبدالرضا رحمانی فضلی وزیر کشور:
قبل و بعد از انقلاب آقای هاشمی یکی از ارکان انقلاب است که جای ایشان خالی و راهشان ادامه دارد.
گرامیباد یاد آتش نشانان، باید الزامات قانونی را رعایت کنیم. اگر قصوری صورت گرفته باشد، رعایت خواهد شد، باید فرهنگ انصاف، عدالت و قانون گرایی را رعایت کنیم.
لایحه قانون انتخابات در کمیسیون امنیتی دولت درحال بررسی است. امیدواریم در هفته های آینده به دولت رفته و بررسی شود البته فکر نمی کنم به این انتخابات برسد چون در حال حاضر برنامه توسعه و بعد بودجه در حال بررسی است و فرصت به این لایحه نخواهد رسید.
مهمترین مساله باید نهادینه کردن دموکراسی باشد و باید از طریق فرهنگ تحزب این مساله را الگو کنیم نباید فقط از دولت این انتظار را داشته باشیم.
باید بدنه اجتماعی احزاب تقویت شود، نبود این بدنه اجتماعی ضعف است از سوی دیگر باید اعتماد سازی در مردم را انجام داده و در موارد مهم و تصمیم ساز حضور احزاب پررنگ باشد.
"مساله اقتصاد مقاومتی"
در اداره کشور احزاب باید یک بدنه علمی داشته باشند تا بر نظام برنامه ریزی کشور نظارت و رصد داشته باشند. باید احزاب بر نظام برنامه ریزی کار کنند تا تقویت شود. هیچ کشور توسعه یافته ای نظام برنامه ریزی بودجه ریزی کشور ما را ندارد.
نظامات هستند که کشور را اداره می کنند، باید احزاب بر نظامات کلی متمرکز شوند.
"شفاف سازی در کشور"
در مجاری قانونی همه باید پاسخگو باشند در غیر این صورت هیچ گاه نمی توان در عرصه اقتصادی و مبارزه با فساد ایجاد شفافیت کرد.
کواکبیان در همایش فصلی خانه احزاب:
در برنامه ششم توسعه هیچ بندی درباره توسعه سیاسی وجود ندارد
پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۲:۰۶

مصطفی کواکبیان نماینده مجلس، دبیرکل حزب مردمسالاری:
"ضرورت ارائه لایحه ای از سوی دولت برای تعیین اختیارات و جایگاه احزاب"
متاسفانه در برنامه ششم توسعه حتی یک بند درباره توسعه سیاسی وجود ندارد.
تفکر تحزب از ابتدای پیروزی انقلاب وجود داشته اما با گذشت حدود ۳۷سال از انقلاب هنوز احزاب جایگاه مطلوبی در کشور ندارند.
از وزیر کشور درخواست داریم اگر قرار است لایحه جامع انتخابات به تصویب رسیده و راهی مجلس شود باید جایگاه احزاب در آن لایحه دیده شود و اینگونه نباشد که احزاب فقط زینت المجالس باشند.
ما در مجلس هستیم ولی مجلس محدودیت هایی دارد و دست ما بسته است که بخواهیم طرح بدهیم چرا که بار مالی دارد از این رو درخواست داریم دولت در این باره لایحه ارائه دهد.
داشتن انتخابات حزبی
اگر قرار است لایحه ای از جانب دولت ارائه شود به احزاب نگاه جدی شود. در برنامه ششم توسعه حتی یک سطر به عنوان توسعه سیاسی نوشته نشده است البته ما بندی را اضافه کردیم که به جایگاه احزاب و اختصاص یارانه مربوط می شود که امیدواریم شورای نگهبان هم آن را تصویب کند.
ما هنوز نمی دانیم سازوکار تشکیل هیات منصفه سیاسی چیست که بتوانیم از این طریق با کسانی که جرم سیاسی دارند یا حتی با نظام اسلامی مبارزه کرده براساس قانون عمل کنیم.
باید یک قانون جامع برای احزاب تدوین شود تا ایرادات موجود بر طرف شود. براساس ماده ۱۰ احزاب دو نفر از خانه احزاب می توانند بدون رای بر عملکرد رئیس قوه قضائیه و یا رئیس دولت نظارت کنند که در جریان انجام اقتصاد مقاومتی چه اقداماتی انجام داده و در ستاد اقتصاد مقاومتی چه می کنند.
| سامی ریگی| ماده ٢١ قانون شهرونگی: به منظور مشارکت شهرونگان در امور مدنی و اداره جامعه، کلیه قوانین مرتبط با صلاحیت انتخابات اعضای شورای شهر که پیش از این منشور تهیه شده است، به این شرح تغییر مییابد: الف) کلیه تحصیلات دستوپاگیر و عناوین غربزده، مانند دکتر، مهندس، شهرساز، معمار، متخصص ترافیک، متخصص مدیریت شهری، متخصص مدیریت بحران و... از شمول صلاحیت برای عضویت درشورای شهر خارج میشود و به جای آن مهارتهایی چون وصول طلب شهرداری، جداکردن شاخ بز، شکستن شاخ گاو، سر شاخشدن، لگد انداختن، زیر یک خم، فیتو و گاوافکن جزو صلاحیتهای لازم برای عضویت درشورای شهر منظور خواهد شد.
تبصره: با توجه به جو منفی علیه ورزشکاران حاضر درشوراهای شهر، علاوه برمهارتهای ورزشی مشروح درمتن ماده، مهارتهای هنری مانند خوانندگی پاپ، اسبسواری، هنرپیشگی، قلمزنی، شاعری، استندآپ کمدینی و سایر اقلام هنری مورد تأیید، جزو شرایط و مهارتهای لازم برای عضویت درشورای شهر خواهد بود.
انسان اولیه: ناراحتبودن و هاراگیریکردن به خاطر آتشسوزی شدن!
انسان دومیه: حیف که مسئولیت دولتی نداشتن اگرنه من هم استعفا دادن!
#دیرین_دیرین #پلاسکو #شهرداری #دولت#شهرونگ
واکنش شعرای مختلف به تصویر یک عضو شورای شهر در حال کمک به خیریه
سعدی شیرازی:
تو نیکی میکن و هی عکس انداز!
که ملت توی شورایات کند باز!
نیمایوشیج:
آی آدمها که در اینستا نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در موسسه خیریه دارد میکشد کارت!
احمد شاملو:
عکس نو! عکس نو! سلام! سلام!
خوشنشسته افقِ زاویهات! خوشاندام!
سوژه آوردی ای شاخِ بُزشکن!
همه ریاکاریست این ایام!



یک فعال صنفی کارگری میگوید وظیفه حاکمیتی دولت است تا از کسبه و آن دسته از کارگران ساختمان پلاسکو که مشمول بیمه بیکاری نمیشوند، حمایت کند.
ناصر چمنی در گفتگو با خبرنگار ایلنا گفت: از آنجایی که در واحدهای صنفی کوچک از جمله کارگاههای مستقر در ساختمان ویران شده پلاسکو بیشتر افراد شاغل مشمول مقرری بیمه بیکاری نیستند، وظیفه حاکمیتی دولت است که برای این افراد چتر حمایتی لازم برقرار کند.
پس از وقوع حادثه ساختمان پلاسکو که به تخریب کامل آن انجامید، سازمان تامین اجتماعی اعلام کرد که مقرری بیکاری بیمه شدگان تامین اجتماعی از همان روز حادثه برقرار میشود این در شرایطی است که تعداد کثیری از کارگران ساختمان پلاسکو یا بیمه نیستند و یا مانند کسبه مستقر در این ساختمان به صورت اختیاری تحت پوشش بیمه تامین اجتماعی بودهاند.
به گفته چمنی، کارگرانی که بیکار شدهاند برای گذارن معاش خود و خانوادههیشان پناهی جز دریافت مقرری بیکاری ندارند و اگر این مقرری به آنها تعلق نگیرد قادر به تهیه مایحتاج اولیه زندگی خود نخواهند بود.
وی با تاکید بر اینکه بیمه بیکاری و حمایت های اجتماعی باید به تمامی کارگران ساختمان پلاسکو اعم از بیمه شده و بیمه نشده تعلق گیرد، افزود: مقرری بیکاری باید به همه کارگران پلاسکو حتی کارگرانی که خود را به صورت اختیاری بیمه کرده اند تعلق گیرد.
چمنی افزود: حادثه ای که برای ساختمان پلاسکو رخ داد، آخرین دست از این حوادث نیست و کارگاه های بسیاری در سطح کشور وجود دارند که از بازرسیهای بیمهای معاف شدهاند و کارگرانشان هم اکنون خود را به صورت اختیاری بیمه کردهاند.
در روزهای گذشته تعدادی از کارگران ساختمان پلاسکو که خود را به صورت اختیاری بیمه کرده بودند، برای پر کردن فرم دریافت مقرری بیمه بیکاری به اداره کار جنوب غرب تهران مراجعه کرده بودند اما مسئولان این اداره به آنها گفتند که مقرری بیکاری شامل حال آنها نمیشود.
این فعال صنفی کارگری در ادامه با بیان اینکه بنیاد مستضعفان به عنوان مالک ساختمان باید تجهیز ساختمان را در دستور کار قرار میداد، تصریح کرد: جدا از مسئولیتهایی که در مقام مالک ساختمان برعهده بنیاد مستضعفان بوده است، جادارد تا این نهاد در راستای رسالت اصلی خود هم که شده است برای حمایت از زیان دیدگان این حادثه اقدام کند و حداقل برای کارگرانی و کسبهای که نمیتوانند از مزایای بیمه بیکاری استفاده کنند، مقرری موقتی برقرار کند.
چمنی در عین حال تاکید کرد که باید نقش و سهم شهرداری تهران، بنیاد مستضعفان ، سازمان تامین اجتماعی ، وزارت کار و تمامی دستگاههایی که در رابطه با ایمنی ساختمان پلاسکو مسئولیت داشتهاند مشخص شود .
وی یادآور شد: در نتیجه این حادثه بیش از 4 هزار خانوار از نان خوردن افتادهاند .
وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی گفت: پاشیدن پول اشتغال ایجاد نمیکند و هیچجا دردی را دوا نکرده است.
به گزارش ایلنا، علی ربیعی که در همایش یکروزه "رشد فراگیر تاویلی از اقتصاد مقاومتی که در مجموعه فرهنگی تلاش حضور یافته بود، اظهار کرد: جهتگیری و محور فعالیتهای ما در وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی و در بخش توسعه کارآفرینی و اشتغال تغییر پارادایم به رشد فراگیر است و سیاستهای رفاهی نیز باید به سمت رشد و اشتغال فراگیر و فقرزدا سوق پیدا کند.
وی ادامه داد: حتی باید ایجاد اشتغال را تعاونی محور کنیم و تعاونیها میتوانند در این زمینه کمک بسیار زیادی کنند. همکاران من در ادارههای کل استانها نیز باید بتوانند با نظریه تغییر پارادایم نگاه به اشتغال این پیوند ایجاد کنند که تعاونیها بیهوده تشکیل نشوند و بتوانند رشد اشتغال فراگیر را دنبال کنند. اگر میتوانستیم هدفمندی یارانهها را نیز در این زمینه جهت میدادیم ضررنمیکردیم. باید همه فعالیتهای ما در این زنجیره باشد.
ربیعی خاطرنشان کرد: ساختارها مقابل سیاستها و سنتهای کلاسیک ایجاد اشتغال مقاوم هستند و دیدگاهها دیر تغییر میکند. این ساختارها چه در ساختارهای درون خودمان است که بنده کم و بیش از گوشه و کنار میشنوم و متاسفم هنوز نظریههایی که در حوزههای کارآفرینی مطرح میشود مبنی بر مطالعات سالهای 1960 است .
وی تصریح کرد: در نشست با افراد موثر میشنوم هنوز به رابطه خطی تولید بزرگ و اشتغال بزرگ، کارخانه بزرگ و اشتغال بزرگ میاندیشند. اگر ما به همین دستاورد برسیم که نیازمند تغییر پارادایم هستیم به این درک میرسیم که ایجاد اشتغال در شرایط ایران امروز با کدام روشها امکانپذیر خواهد بود. آیا ما کماکان به فولادسازیها و پتروشیمی سازیها که نیاز کشور هم هست و دقیقا هم باید به آنها بپردازیم اما میتوانیم به آنها دل ببندیم که مسیر بزرگی از اشتغال را برای ما به ارمغان میآورد؟ آیا جادهسازیها و ساختمانهای بزرگ اشتغال بزرگ را برای ما به دنبال میآورد و وضع زندگی مردم را بهتر خواهد کرد؟ اینها نکات و پرسشهایی هستند که در مبحث تغییر پارادایم به آن خواهم پرداخت.
وی اضافه کرد: برای روشنتر شدن موضوع باید بگویم که ما زمانی سیاستهای تعدیل اقتصادی را و در یک دوره دیگری خصوصیسازی را به عنوان نجاتدهندههای کشور برای بهتر زندگی کردن و افزیش زندگی مطرح کردهایم که درصدد نفی هر یک از آنها نیستم اما با نگاهی به سابقه 80 سال تلاش برای توسعه به این نتیجه دست پیدا میکنیم که آنچه از این رویکردها به دست آمده رضایتبخش نیست و در نهایت نرخ بیکاری در کشور بالاست و انباشتهای از جمعیت بیکار وجود دارد.
ربیعی به عقبماندگیهای فناوری و توزیع نامناسب مواهب اجتماعی توسعه و نامناسب بودن شاخصهایی مانند بیکاری اشاره کرد و گفت: به علاوه اینها موانع محیط زیستی و میلیونها نیروی انسانی صرف شدند که تازه ما به این نقطه برسیم که اکنون ما قرارداریم .
وزیرتعاون، کار و رفاهاجتماعی تاکید کرد: یکی از امتیازهای هم نشینیهای کار و رفاهاجتماعی پیوند دادن سیاستهای رفاهی و اشتغالی با یکدیگر است و مفهوم رشد فراگیر، اشتغال ضد فقر است .
وی تصریح کرد: یک زمانی تصور میشد که دسترسی همگان به نتایج رشد، کاهش فقر را به دنبال دارد یعنی خود به خود رشد اقتصادی منجر به کاهش فقر میشود، به عبارتی پس از بروز رشد اقتصادی شکافها کمتر میشود اما تجارب توسعهای نشان داد نه تنها مواهب اقتصادی رشد به صورت عادلانه توزیع نشدهاند بلکه فقر فقرا هم خود به عنوان عامل ضد رشد عمل کرد. سیاستهای صدقهای رفاهی هیچکدام درمان فقر ما نبود. بنابراین من معتقدم امروز نظریه رشد فراگیر و اشتغالی که باید در پارداریم جدید دنبال کنیم سیاستهایی است که حامی فقراست برای اینکه بتواند فقر چند بعدی و حتی محیط زیست و کیفیت زندگی را مورد توجه قراردهد امروز نیاز داریم. متاسفانه رشد متکی به صنعت نفت اشتغالزایی بسیار پایینی دارد وبر توزیع ثروت نابرابردامن می زند.
وی یادآورشد: تنوع قومی، جغرافیای گسترده و عدم امکان توانمندی برخی مناطق ما وضعیت پیچیدهای را در راستای مبارزه با فقر و اشتغال فراگیر به وجود آورد بنابراین کشورهایی نظیر ما به یک استراتژی رشد فراگیر و اشتغال جدید نیاز دارند.
وزیرتعاون، کار و رفاه اجتماعی اشاره کرد: در مباحث جدید، پاشیدن پول اشتغال ایجاد نمیکند و هیچجا دردی را دوا نکرده، تنها موجب شکلگیری نوعی از فساد طبقه جدید ثروتمندان اجتماعی شده و به هدف نزده است.
ربیعی افزود: استراتژی رشد فراگیر ما عمدتا با تکیه بر نیروی انسانی و ایجاد صنایعی است که اشتغال ایجاد میکند. بنابراین سازمان فنی و حرفهای کشورمان باید افراد با اینگونه صنایعی که شغل ایجاد میکنند توانمند کند. ما قطعا باید از صنایع سرمایه بر وکم اشتغالزا اجتناب کنیم هر چند این امر نیز از ضرورتهای کشور است اما تجربه تلخ فولادهای چند هزارتنی و تعطیلی پیاپی آنها از این جنس است که به آن اشاره میکنم .
وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی برنقش آفرینی دولت در این زمینه اشاره کرد و گفت: منظور از این امر بزرگ کردن دولت نیست بلکه باید دولت در زمینه رشد فراگیر نقش آفرینی کند .
ربیعی اشاره کرد: باید اندیشه های جدیدی برای تفکر توسعه کشور تزریق کنیم. سیاست های توسعه صنایع خاص و اشتغالزا از وظایف همکاران ما در دبیرخانه وشورای عالی اشتغال و دربدنه تولید سیاست های اشتغالی کشور است .
ربیعی اظهارکرد: هدف و چشم انداز ما این است که فقر و نابرابری را کم کنیم . ما باید بر بیکاری انباشته شده غلبه کنیم. به عنوان وزارت کار ازذات افزایش بالای دو درصد نرخ مشارکت خوشحال هستیم اما به عنوان تنظیم کننده بازارکاراین رقم نرخ مشارکت یعنی افزایش نرخ بیکاری واین بخش آن نگران کننده است .ماوارث دورانی هستیم که نیروی کاری که باید دردوره خودش وارد بازار کارمی شد دردوره ما دارد به بازار کاروارد می شود . نیروی کاری که ذائقه انتخاب شغلش تغییر کرده است . یعنی ما یک منحنی انتظارازشغل ویک منحنی واقعیت از شغل داریم ، شکاف بین انتظار از شغل و واقعیت ازشغل یعنی سمت تقاضای شغل و عرضه کاربا هم به نوعی شکاف دارند . ذیل همین سیاستها از 700هزار شغلی که ایجاد شد و آنالیزی که از اینها انجام شد غالب اینها علامتی به ما میدهد که باید همین پارادایم را دنبال کنیم. غالب شغلهای ایجاد به ما علامت همین پارادایم درست را داد که باید آن را دنبال کنیم.
ربیعی افزود: سهم صنعت سنتی از شغل رو به کاهش است. سهم زنان از شغل بسیار افزایش پیدا کرده است . اینها علایم بازار کار ماست. این نشان میدهد ما مسیر پیچیدهتری در پیش داریم. به اعتقاد من ما در ستادمان و در سطح استانها باید هم چالش نظری و هم فکر که چطور باید این سیاستها را دنبال کنیم پیگیری کنیم . میدانم که سخت است. در استان به شما میگویند چقدر پول دارید. چقدر منبع بانکی برای اشتغال دارید؟ در نهایت کسی را که پول بیشتری دارد کانون قرار میدهند. این تغییر شیفت و پارادایم سخت است.
وی افزود: نمونه آی سی تی که با کمک واعظی در برخی استانها دنبال کردیم با برنامهریزی از همین جنس کار را میتوانیم در سطح استانها نیز با کارهایی که بدون تزریق منابع باشد به سمت اشتغالهای بزرگ برویم. 700هزار شغل که تاکنون انجام دادیم کاربزرگی بوده و بهرغم اینکه نقادان با چشم بستن بر واقعیات چیزی را نشان میدهند که زاییده این دولت نبوده و ما باید پاسخ آن را بدهیم اما در این دولت شغل ایجاد شد اما معتقدیم باید بیشتر ایجاد شود.