ما که با نام و نشان می نویسیم، چراغ مان در این خانه می سوزد. دلمان با این نظام است و تن مان می لرزد از سست شدن باور مردم. سقف این خانه بریزد روی سر همه مان می ریزد.
عصرایران؛ احسان محمدی_ عادت دارم شب ها آنقدر دیر بخوابم تا روزنامه هایی که سایت دارند، مطالب فردا را آپلود کنند. گزارش صفحه نخست روزنامه «شهروند» با تیتر «
زندگی در گور» به قلم مریم روستایی آنقدر تلخ بود که خواب از چشمم گرفت. تمام روز هم عکس ها را نگاه می کردم و می بستم. دیدن شهروندانی که در گور، زندگی( واقعاً زندگی؟!) می کردند روز و روزگارم را تلخ کرد.
انگار شرم داشتم از دیدن آن چهره های دود گرفته ی سر از گور بیرون آورده. انگار حس می کردم دست من هم به این گناه آغشته است. اسمش را می گذارم گناه. چون غفلتی تا این اندازه از رنج انسان هایی که با ما، هم وطن و هم دین و چه بسا هم خون هستیم نامی جز گناه ندارد.
تا شب واکنش های بسیاری دیدم، از نامه اصغر فرهادی که یکبار دیگر نشان داد هنرمند مردم است تا پست اینستاگرامی حجه السلام و المسلمین محمدعلی آهنگران فرزند صادق آهنگران که تن آدم را می لرزاند. در قسمتی از آن نوشته « از خود پرسیدم من به عنوان یک مبلغ دین با دیدن مرد معتادی که سر از قبری کثیف و سیاه بیرون آورده و به من خیره شده چه وظیفه ای دارم؟ در این لحظه مسخره ترین سوال این است که از او بپرسم مقلد کدام مرجع تقلید هستی؟ آیا نماز ظهر و عصرت را خوانده ای؟ آیا به ولایت فقیه اعتقاد داری؟ فقر و اعتیاد با این آدم کاری کرده که تا این درجه از خفت را بپذیرد و تا این درجه از کثافت را تحمل کند اساسا دین چه برخوری با آدمهای اینچنینی دارد و برنامه اش برای نجات انسانهای از این دست چیست؟ پس وظیفه دین و دیندار و حکومت دینی در این میان کدام است؟ ».

جوان ترها در شبکه های اجتماعی گلایه های تندتری کردند. آنقدر تند که نمی شود گفت. نمی شود نوشت. از یک سو خوشحالم که هنوز برای روزنامه شهروند و گزارشگر و عکاسش مشکلی پیش نیامده . از سوی دیگر از کسانی که با دیدن این عکس ها تعجب کرده اند می پرسم واقعاً خبر نداشتید که در این کشور مردمانی هستند که در شرایطی این چنین رقت انگیز در زیر پل ها، خرابه ها و حلبی آبادها زندگی می کنند؟ باور نمی کنید کسانی هستند که به زور یارانه زنده اند؟
مردم عادی را شاید نشود شماتت کرد اما مسئولانی که بر صندلی های معتبر نشسته اند و تریبون های پرقدرت در اختیار دارند و از بام تا شام به خلایق درس اخلاق و تقوا می دهند از این زخم ها بی خبرند یا می دانند و به روی خودشان نمی آورند؟ اگر بی خبرند از رنج مردم که شایسته نشستن بر صندلی مدیریت نیستند و اگر خبر دارند پناه بر خدا که اگر باور ندارند از پس امروز بُوَد فردایی!
قلبم انار شتک زده ای است به جدار سینه. می نویسم و پاک می کنم. اشک و مویه و شکوه مردم را در شبکه های اجتماعی می بینم و می گذرم. باور قلبی دارم که نه تحریم آمریکا و نه تهدید اسرائیل هیچکدام تن ایران را خراش نمی دهد اما فغان از اشک دیده یتیم و آه بینوایان که عرش کبریایی را می لرزاند. مردم می پرسند وعده هایتان به کوخ نشینان را فراموش کردید که هموطنانی گورنشین شدند؟ می پرسند اگر مولاعلی(ع) زنده بود و از کنار این قبرستان می گذشت نمی فرمود: «مسلمانی اگر از این اندوه بمیرد شهید است»؟. مردم لب می گزند و می پرسند ...
بترسیم از سست شدن باور مردم.
این فاجعه در روستایی پرت در گوشه ای دور از کشور رخ نداده است که اگر بود هم غمش قلب «انسان» را می فشرد، گورستانی در یک ساعتی تهران است. ام القرای اسلام. پایتخت کشوری که دست سخاوتش حتی تا آمریکای لاتین رفته و برای بولیویایی و اکوادری سرپناه ساخته و حالا هموطن خودش جایی بهتر از قبر پیدا نکرده است. چهار نفر در یک قبر! تصورش را بکنید. شب و وهم گورستان و چهار انسان در قبری که تازه اگر بمیرند آنقدر گران است که بعید است همینجا دفن شان کنند.
ما که با نام و نشان می نویسیم، چراغ مان در این خانه می سوزد. دلمان با این نظام است و تن مان می لرزد از سست شدن باور مردم. سقف این خانه بریزد روی سر همه مان می ریزد. اندکی از قیل و قال دعواهای سیاست کم کنید و به مردم نگاه کنید. به همین مردم نجیب و صبور. به همین مردم که هنوز وفادارند و دل در گرو این آب و خاک دارند. این مردم کجا کم گذاشتند؟ در جنگ تحمیلی؟ راهپیمایی؟ انتخابات؟ تحمل تحریم؟
کاش در میان انبوه بخشنامه های کم حاصل، یک نفر نامه مولا علی (ع) به عثمان به حنیف عامل بصره را برای مسئولان و مدیران بفرستد. آنجا که می نویسد:« هیهات که شب با شکم انباشته از غذا سر بر بالین نهم و در اطراف من شکم هایى گرسنه و جگرهایى تشنه باشد. آیا چنان باشم که شاعر گوید:و حسبک داء آن تبیت ببطنة / و حولک اکباد تحنّ الى القدّ (تو را این درد بس که شب با شکم سیر بخوابى و در اطراف تو گرسنگانى باشند در آرزوى پوست بزغاله اى) آیا به همین راضى باشم که مرا امیرالمؤمنین گویند و با مردم در سختی هاى روزگارشان مشارکت نداشته باشم؟ یا آنکه در سختى زندگى مقتدایشان نشوم ؟»
گور خواب ها! روی من سیاه بود اگر نمی نوشتم. روی من سیاه است که بیش از این کاری از دستم بر نمی آید...