روزنامه های امروز، شنبه چهارم دی در حالی که در صفحات اول خود از سقوط یک پهپاد توسط نیروهای دفاع هوایی در مرکز تهران خبر داده اند از تناقض هایی که درخبرسازی نظامیان و صدا و سیما و مراکز دولتی وجود دارد یاد کرده و خبر داده اند که دو روز بعد از شادمانی ها از پاک شدن هوای تهران بازگشت هوای ناسالم بار دیگر آلودگی زمستانی مردم را فراگرفت.
در ادامه جدال تازه تندروها با دولت که به دنبال افشای یک جلسه محرمانه مجلس و سخنان وزیر خارجه رخ داده که دولت آن را تکذیب کرد و روزنامه های جوان و کیهان و هواداران جناح تندرو اصرار دارند که این اعتراف صادقانه جواد ظریف است که از برجام و مذاکره با آمریکا ابراز پشیمانی کرده است. جدال دوم درباره منشور حقوق شهروندی است که محمدیزدی عضو شورای نگهبان آن را عملی تبلیغاتی و غیرقانونی خوانده و روزنامه های هوادار دولت به وی تذکر داده اند که سخنانش حقوقی نیست و جهت گیری سیاسی است.
Image copyrightSHAHRVANDImage captionتیتر و عکس صفحه اول شهروند
شهروند در گزارش اصلی خود نوشته: ساکنان پایتخت پایان هفته دودآلودی را پشت سر گذاشتند؛ آلودگی که از پنجشنبه بر آسمان شهر سایه انداخت و در سومین روز زمستان تا حدی بیشتر شد که هوای هفت منطقه بهشدت آلوده اعلام شود. این اتفاق در حالی است که روزهای پیش از این آسمان چنان آبی بود که بسیاری از شهروندان را بر سر ذوق آورد تا تصاویر آسمان آبی را در فضای مجازی منتشر کنند. این شرایط که در روزهای گذشته، برای شهرهای بزرگ پیشبینی شده بود، دیروز در تبریز با پدیده وارونگی دما و شاخص آلودگی ١٢٧ وضعیتی ناسالم را برای گروههای حساس رقم زد.
به نوشته این روزنامه: ناسالمشدن هوا برای همه پایتختنشینان در حالی است که براساس نتایج بررسی شاخص کیفیت هوای تهران در ۲۷۶ روز اخیر، در ۶ ماه نخست امسال هوا ناسالم نشد؛ اما پاییز امسال به اندازه کل سال گذشته هوا آلوده بود. این پایداری در حالی ادامه داشته که براساس اعلام سازمان هواشناسی آسمان تهران در روز شنبه، چهارم دی، کمی ابری و غبارآلود، بهتدریج ابری، در اواخر وقت بارش باران و برف با بیشینه و کمینه دمای ۱۱ و ۵ درجه سانتیگراد پیشبینی شد؛ جریانی که شهروندان به آن امید بستهاند تا از شدت آلودگی هوا بکاهد.
سناریوهای مواجهه با ترامپ
علیرضا شاکر در سرمقاله روزنامه قانون با توجه به شکل گیری کابینه دونالد ترامپ در آمریکا نوشته: تصمیم گیران در ایران چند راه پیش رو دارند. اول بی اعتنایی به تغییرات در آمریکا ؛ ادامه رویکرد فعلی در آزمایش موشکهای جدید و همچنان بیتوجهی به تحریم ها و محدودیتهای آمریکا و اتحادیه اروپا ناشی از نقض حقوق بشر، یکی از راههای پیش روست که طبیعتا به محدودشدن بیشتر اقتصاد ایران و همچنین افزایش تنشهای منطقهای می تواند منجر شود؛ راه دوم گسترش سطح درگیری آمریکا در منطقه این گزینه، بسیار آرمانی و ایدهآلگرایانه است و آنرا چندان جدی نمی توان برشمرد.
نویسنده سومین راه حل را برای ایران همکاری با آمریکا در منازعات منطقه دانسته با توجه به تمدید تحریمهایی همچون تحریم موسوم به داماتو در کنگره بهنظر می رسد ایران از همکاری مستقیم با آمریکا برای ریشه کنی تروریسم تکفیری پرهیز خواهد کرد و احتمال اینکه ایران بخواهد از این بازی منطقه ای به همکاری با ایالات متحده برسد بسیار کم است ، همانطور که برای کاخ سفید نیز این اعتماد سخت و غیر محتمل است.
راه حل دیگر را قانون: همکاری گسترده نظامی ایران با روسیه؛ شاید این گزینه در داخل ایران منتقدینی داشته باشد. همانگونه که برخی چهره های سیاسی نسبت به استفاده روسها از پایگاه هوایی شهید نوژه همدان معترض شدند. اما چنانچه روسها متقاعد شوند و بتوان به آنها اعتماد کرد ، شاید استقرار نظامی آنها در ایران بتواند مانعی برای رویارویی نظامی ایران و آمریکا شود.
آخرین راه حالی که مقاله قانون پیش بینی کرده: ایجاد آشتی ملی در داخل و بالا بردن سطح مشارکت گروههای مختلف سیاسی در امور و پایاندادن به برخوردهای سلبی که مواجهه با خطر دشمن خارجی را با همسویی بیشتر داخلی ، کارآمدتر سازد. ایران قبلا نیز از چنین روشی استفاده کرده است.
Image copyrightNOAVARANImage captionتیتر و کارتون محمدطحانی، نوآوران
مجادله خصمانه با دولت
در حالی که امروز نیز درگیری های بین امامان جمعه و چهره های جناح راست با دولت در زمینه های مختلف ادامه دارد و در آخرین جنجال نقل سخنرانی از جواد ظریف در جلسه محرمانه کمیسیون امنیت ملی مجلس همچنان صفحات روزنامه های دو جناح را به خود اختصاص داده، جوان از قول رییس کمیسیون امنیت ملی مجلس که گفته بود جلسه محرمانه بوده و وزیر خارجه در اولش تقاضا کرده مسایل درز نکند نوشته وی تلویحا ادعاهای نمایندگان تندرو را تایید کرد.
روزنامه های هوادار دولت هم با نظر پرسی و مصاحبه هایی با نماینده های میانه رو مجلس به حمایت از دولت و به خصوص وزیر خارجه برخاسته اند.
بهناز لطفعلی زاده در گزارشی از قول اردشیر نوریان، نماینده شهرکرد در مجلس نوشته: جدا از این که اقدامی که علیه محمدجواد ظریف صورت پذیرفته امری غیر اخلاقی بوده، با توجه به اهمیت موضوعی که نسبت به آن حواشی بسیاری ایجاد شده است، گفتنی است گاهی اوقات این منافع ملی و منافع کلی کشور است که در گرو رفتارهای پر هزینه در معرض خطر قرار می گیرد.
نوریان ادامه داده: در شرایطی که کشورهایی نظیر آمریکا، عربستان و غیره به دنبال ایراد فشارهای بی شماری به جمهوری اسلامی ایران هستند، یک نماینده قبل از هر نوع اظهارنظری باید این نکته را بسنجد که آیا حرف ها و رفتارهای او موجب ایجاد التهاب درونی و سست شدن پایه های وحدت می شود یا خیر؟
کوروش کرم پور، نماینده فیروزآباد در مجلس با اشاره به این که منافع ملی در واقع همان منافع نظام و عموم مردم است، به نوآوران گفت: متأسفانه نحوه تعریفی که از منافع ملی به عمل می آید، بر اساس نگاه جناحی افراد است و این خود بزرگ ترین تهدید داخلی است.
حمدرضا منصوری، نماینده ساوه هم به نوآوران گفت: این که موضوعی محرمانه و امنیتی که در جلسه ای محرمانه در کمیسیون امنیت ملی مجلس مطرح شده به بیرون سرایت کرده و مورد تبلیغات گسترده جناحی و سیاسی قرار گیرد، نادرست وخلاف منافع ملی است.
وی افزود: تاکنون با انواع و اقسام رفتارهای نادرست برخی افراد علیه دیگری روبه رو بوده ایم، اما اکنون می دانیم که کشور بیش از هر چیزی به تقویت وحدت ملی نیاز دارد و هر نوع اقدامی که خلاف این مهم باشد، در جهت خواست و مطالبه دشمن خواهد بود.
کیهان در همین حال سخنان نقل شده از جواد ظریف را در ابراز پشیمانی از مذاکره با آمریکا و توافق برجام که وزارت خارجه آن را رد کرده، اعترافات صادقانه خوانده و یادآور درستی پیش بینی های جنجال تندرو.
احمد غلامی در مقاله ای در شرق به عنادی پرداخته که فضای سیاسی کشور را در برگرفته است و نوشته این دامن دولت کسی را گرفته که برخاسته از دل جناح راست و راستگرایی سنتمداراست. اما حالا اصولگرایان بیشازپیش آگاهاند که از جایگاه حداقلی در سیاست برخوردارند، البته حداقلی قدرتمند. پس ناگزیرند با اتوریته باقیمانده جناحشان یاران وفادار را نگاه داشته و درصدد یارکشی و همراهسازی طیفهایی از مردم باشند که تا دیروز آنان را اقلیتی ازدسترفته میپنداشتند.
به نظر سردبیر شرق: آنان اندیشههای چپ اسلامی و چپ مارکسیستی را دستاویز این یارکشی کرده تا از آن بهرهبرداری کنند و چنان در این کار مصمماند که گویا سودای «انقلاب از راست» را در سر دارند. ناگفته پیداست در غیاب هرگونه تفکر چپگرایانه رادیکال در سیاست، فضای وسیعی پیشرویشان باز است تا با مصادره آموزههای جریان چپ به مخالفان جدی دولت یازدهم تبدیل شوند. اگرچه معلوم است هدف اصلیشان تخریب حسن روحانی نیست بلکه به انقیاد درآوردن اوست.
در پایان مقاله آمده:انقلابی که از راست آغاز شده، اگر به حملات خود ادامه دهد، بیشک با دولت مجروحی مواجه خواهیم بود که از پس جراحت وارده چنان ناتوان و بیرمق شده که زمینه را برای ظهور احمدینژادی دیگر، با شکل و شمایل دیگر فراهم خواهد کرد.
شهرام شهیدی در ستون شهروند نوشته:به قول وزیر ارشاد «روزگار تکصدایی گذشته است». منتها جناب وزیر نگفته حالا که عمر تکصدایی سپری شده، چند صدا باید وجود داشته باشد؟ دو صدا؟ دو صدای مردانه یا صدای مردانه فیت زنانه؟ اصلا صدای زن تکصدا میشود باشد؟ اگر دوصدایی باشد، اشکال ندارد؟ چند صدایی یعنی یک خواننده راک با یک خواننده سنتی میتواند هم آواز بشود؟ کسی سلامتی پس از اجرایشان را تضمین میدهد؟ اصلا سپریشدن روزگار تکصدا بودن مثل تکسرنشین بودن خودروهاست؟ اگر اینطور باشد که ولمعطلیم.
به نوشته این طنزنویس: وزیر اضافه کرده صداوسیما باید زبان همه ملت باشد. من داشتم فکر میکردم مگر تا الان عضو دیگری از بدن ملت بوده؟ مثلا تا حالا صداوسیما لوزالمعده ملت بوده یا خداینکرده، زبانم لال... اصلا نمیتوانم به زبان بیاورم. یا شاید آپاندیس ملت بوده و از این پس قرار است زبان ملت باشد؟ البته واقعا به آپاندیس شباهت زیادی دارد چون بدون هردویشان و بدون اینکه مشکلی پیش بیاید، میشود زندگی کرد.
در انتهای طنز شهروند آمده: تکصدا نبودن خیلی خوب است. اجازه بدهید... الان از اتاق فرمان به من میگویند، از جناب وزیر بپرسم چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام نیست؟ این چند صدایی الان در ارشاد چیز میشود؟ ما که در ارشاد چیز میشویم. چیز بشوم اگر دروغ بگویم. (خوانندگان عزیز متأسفانه ذهن راوی به محض یادآوری مصایب ارشاد دچار خودسانسوری و چیزخواری میشود.)
Image copyrightGHANOONImage captionکارتون علی میرایی، قانون
این بخش اظهارنظر جناب آقای یزدی را میتوان یک نقد عادی و حتی سلیقهای دانست ولی بخش دوم که منشور را غیرقانونی و قابل تعقیب دانستهاند را در هیچ قالبی نمیتوان درک و فهم کرد. کجای این کار غیرقانونی است؟
آیا بیان و اظهار مفاد قانون، عملی غیرقانونی است؟ اگر ایشان ١٢٠ بند این حقوق را مطالعه کردهاند، خوب بود که ١٢٠ بند پیوست آن را که مفاد و مستندات قانونی هر یک از بندهای ١٢٠گانه را ذکر کرده بود نیز ملاحظه میکردند. این منشور نه لایحه است و نه مصوبه دولت؛ بلکه جمعآوری اصول قانون اساسی، قوانین و مصوبات قبلی است که همه آنها مراحل قانونی خود را طی کردهاند. تنها کاری که در این میان شده، جمعآوری و مستندسازی و دستهبندی این حقوق است. کاری که در اصل ترجیح داشت شورای نگهبان آن را انجام میداد. شورایی که باید حافظ قانون اساسی و حقوق ملت باشد و باید از آگاهی مردم در زمینه حقوقشان استقبال کند. آقای یزدی فرمودهاند که این کار خلاف قانون بوده و قابل پیگیری است. در مقام شورای نگهبان بودن ایجاب میکند که خیلی دقیق و حقوقی سخن گفت. از ایشان درخواست میشود که همین ادعای خود را در قالب یک نوشته حقوقی بیان کند که کجای این کار دولت یا رییس آن غیرقانونی است که حقوق شهروندان را که در قوانین موجود آمده جمعآوری و یکجا برای آنان ارایه کند؟ اگر همین ادعا را ایشان مستند کرد، همه ادعاهای دیگرشان هم پذیرفتنی است. ایشان گفتهاند که این کار یک کار تبلیغات انتخاباتی است. این انگیزهخوانی است و شایسته طرح در نقد حقوقی و مهم نیست. ولی فرض کنیم که چنین باشد، در این صورت توزیع سیبزمینی در میان مردم و حتی ریختن آنها توی جاده بهتر است یا ارایه منشور حقوق شهروندی؟ چرا نسبت به آن کار اعتراضی نشد، ولی بیان حقوق شهروندی مردم را، با عنوان تبلیغات انتخاباتی محکوم میکنیم؟
هواپیماهای نو
با قطعی شدن خرید هواپیمای نو ایرباش روزنامه های میانه رو و اقتصادی معتقدند ایران دوباره به روزگار خوش چهل سال پیش خود باز می گردد و بازار هوایی منطقه را از همسایگان جنوبی و خواهد گرفت. در این حال مقامات پیشین وزارت راه به تحسین عباس آخوندی وزیر راه پرداخته اند که در میان فشارهای شدید گروه راست با ده ماه مذاکره خرید هواپیماهای بویینگ و ایرباس را ممکن کرد.
روح الدین ابوطالبی در مقاله ای در روزنامه اقتصادی تعادل نوشته: این تعداد هواپیمایی که انتخاب شده، میتواند بازار داخل را تامین کند. با امضای این قراردادها مقداری از مشکلات صنعت هوانوردی ایران از نظر ایمنی و امنیت حل میشود. عمده مشکلات شرکتهای خصوصی در گذشته همیشه این بود که به دنبال خرید هواپیمای دست دوم قدیمی بودند تا سودآوری را با پایین آوردن ایمنی هوانوردی افزایش دهند. درحالیکه شرکتهای دیگری در دنیا هستند که با داشتن ایمنی کامل، سودآور عمل کردهاند.
رییس پیشین سازمان هواپیمای کشوری ابراز عقیده کرده که بازسازی ناوگان هوایی، ایران را در منطقه به هاب هوایی تبدیل میکند. ایران پتانسیل این را دارد و لااقل میتواند مسافرهایی که به کشورهای خلیج فارس میروند جمعآوری و پروازهای مستقیم در کشور را راهاندازی کند. اگر ناوگان هوایی بهخصوص در بخش تامین سوخت و سرویسهایی که به فرودگاهها داده میشود، خوب عمل شود؛ ایران هم میتواند هاب مسافری و هم هاب باری در منطقه شود. اما باید دید سیاستگذاریها چه نقاط ضعفی دارد تا پتانسیل بالقوهیی که روی نقشه جغرافیا در کشور وجود دارد، بالفعل شود.
احمد خرم وزیر پیشین راه هم در مقاله ای در اعتماد از خریدهای تازه استقبال کرده و به یادها آورده که در دولت احمدی نژاد با تحریم ها چه فشاری بر مردم و صنعت هوایی کشور با سقوط های پی در پی هواپیماها وارد آمد.
مشکلات اجتماعی زنان
شهروند در سرمقاله خود با نقل جمله ای درباره افزایش زنان در ناامنی اجتماعی و مصایب جامعه تشریح کرده که در جامعه سنتی زنان حتی وقتی وارد بازار کار می شدند اختیاری نداشتند و حقوقشان را پدرشان دریافت می کرد. اما زنی که در گوشه خانه و تحت نظارت پدر یا شوهر بود و امنیت کافی داشت، اینک وضعیت تغییر کرده و او به یکباره درمیدان اجتماعی قرار میگیرد که نه خود قادر به حفظ خویش و تأمین نیازهای اساسی است و نه نهادهای عمومی این نیازها را تأمین میکنند، او در دوراهی بازگشت به خانه یا پذیرش پیشنهادهای تحتالحمایتی دیگران؛ دومی را میپذیرد، زیرا که راه بازگشت غیرممکن است.
نویسنده سرمقاله شهروند معتقد است: این مسأله نیز به تشدید بحران وضعیت زنان منجر شده است. بسیاری از زنان با چند موضوع طلاق، اعتیاد، تأمین معاش، سرپرستی خود و فرزند، فقر و بیکاری و در یک کلام، بیپناهی دستوپنجه نرم میکنند؛ و در آینده نیز این وضع تشدید خواهد شد. تحول این چند رقم رسمی طی دودهه گذشته میتواند تصویر دقیقتری از ماجرا را به ما نشان دهد.
مقاله هشدار داده که باید: زودتر اقدام شود و برای زنان مقررات و نهادهای لازم را برای تأمین آنان درشرایط جدید اجتماعی فراهم کرد. با مقررات و قوانین و نهادهای فعلی نمیتوان این مشکل را حل کرد. توجه کنیم دراین مورد خاص فردا خیلی دیر است.
شکست صدا و سیما
علی میرفتاح در ستون کرگدن روزنامه اعتماد به تولید برنامه ها توسط شبکه های اینترنتی اشاره کرده و از برنامه های مصاحبه و نمایشی نام برده که به تازگی ده، دوازده برنامه جذاب در فضای مجازی قابل دیدنند.
به زعم نویسنده: بحث تلویزیون خصوصی به جایی نرسید اما توسعه فضای مجازی این امکان را فراهم کرد تا اهل ذوق وکاربلدها خود را معطل بایدها و نبایدهای تاریخ مصرف گذشته صدا و سیما نکنند و به شکلی معقول و جذاب برنامه بسازند. اگر از مصاحبههای سیاسی خوشتان بیاید، فضای مجازی پر است از مصاحبههای مستقل تلویزیونی با نامداران سیاسی. چند برنامه را که چقدر هم خوب و حرفهای و دلسوزانه و سالم ساخته شدهاند.
ستون کرگدن به این جا رسیده که: این است سزای تلویزیونی که «زمان» را نمیشناسد، مخاطبش را گم کرده و استعداد غریبی دارد در پز دادن کاربلدها و برنامهسازان و استعدادهای درست و حسابی. همه جای دنیا یکی از کارهای جدی رسانهها- به خصوص رسانههای رادیویی و تلویزیونی- استعدادیابی است. آنها میگردند و استعدادهای جوان را کشف و آنها را جذب میکنند. جذب و سرمایهگذاری میکنند تا دستشان برای تولید برنامههای جذابکارتون نازنین جمشیدی، شهروند باز باشد. اینجا اما برعکس است.
شاید کمتر کسی نام مرضیه حدیدچی را آن طور که باید
شنیده باشد. او بعدتر با نام مرضیه دباغ (فامیلی
همسرش) معروف شد و روحالله خمینی وی را خواهر طاهره نامید. مرضیه دباغ از تاثیرگذارترین
افراد در روند انقلاب اسلامی است که از بنیانگذاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هم
به شمار میرود و در مقاطع حساس پیش و پس از انقلاب کارهای مهم و موثری انجام داده
است.
مرضیه دباغ در سال ۱۳۱۸در خانوادهای
سنتی و خوشنام در همدان به دنیا آمد. پدر وی مدرس اخلاق در مسجد و صاحب یک کتابفروشی
بود و علاقه او به سوادآموزی و خواندن از همان دوران کودکی و گوش دادن به کلاسهای
پدر شکل گرفت. اما مشکل اینجا بود که در آن سالها آموزش مدرن در ایران هنوز شکل نگرفته
بود و کودکان بنا به سلیقه و خواست والدین خویش به مکتبهای مختلف فرستاده میشدند.
مرضیه هم به مکتبی در همدان فرستاده شد تا خواندن را یاد بگیرد.
کمی بعد وقتی دانشآموزان پسر مکتب وارد مرحله یادگیری
نوشتن شدند، او دریافت که پدرش اجازه نداده نوشتن بیاموزد و دلیل این کارش آن بوده
که در آن زمان خانوادههای سنتی نوشتن را برای دختران ایراد میدانستند و معتقد بودند
ممکن است دخترشان نامه یا چیزی نامربوط بنویسد و باعث رسوایی خود و خانواده شود. اما
مرضیه دستبردار نبود و مخفیانه در زیرزمین خانهشان به کپیبرداری از روی کتابهای
پدر میپرداخت و به نوعی سعی داشت خود، خود را آموزش دهد. ماجرای مکتب نیز به همینجا
خاتمه نیافت و بعد از روشدن بعضی از این شیطنتها، پدرش وی را به کلی از رفتن به مکتب
بازداشت و تحصیلات وی به صورت نصفه و نیمه در خانه و با تدریس شخص پدر دنبال شد.
اما وقتی مرضیه به پانزده سالگی پا گذاشت، پدرش
به سرعت او را به عقد فردی بازاری در تهران به نام محمدحسن دباغ درآورد و او پس از
ازدواج با وی راهی تهران شد. در این جا بود که دوباره شعلههای شیطنت و فعالیت در این
دختر نوجوان زبانه کشید و وی از طریق شوهرش که نسبت به مسائل سیاسی بیتفاوت نبود و
در سخنرانیهای مختلف شرکت میکرد، از اوضاع جاری مملکت و جهان تا حدی خبردار میشد.
همه این مسائل باعث شد از شوهرش مداوم بپرسد که دلیل این همه تفاوت میان حقوق زن و
مرد چیست و چرا او نمیتواند پی درسآموزی برود. شوهرش هم از آنجا که پاسخی به این
سوالات نداشت به مرضیه پیشنهاد داد که خود به دنبال درس حوزوی رفته و پاسخ این سوالها
را شخصا بیابد.
این پیشنهاد باعث بازشدن دریچهای تازه در زندگی
مرضیه شد و او اکنون میتوانست رویاهای کودکی و نوجوانیاش را راحت پی بگیرد. وی در
همان سنین عاشق شخصیت خمینی شد و بعد از دیداری که یکبار در قم با وی داشت تمام توانش
را برای مبارزه در جهت آرمانهای او اختصاص داد. کمی بعدتر هم شانس بزرگی آورد و سعیدی،
شاگرد خمینی، امام جماعت مسجد محل آنها شد، و مرضیه از این جا به بعد به خاطر نزدیکی
محمدرضا سعیدی به خمینی به شاگرد اختصاصی ایشان بدل گشت. آن طور که خود مرضیه میگوید
سعیدی شروع به آموزش مباحث پایهای دینی به وی کرد و به سوالات وی مستقیم و یا کتبا
و از طرف خمینی پاسخ میداد. وقتی مرضیه، سعیدی را از علاقه خود به فعالیت سیاسی و
مبارزاتی آگاه میسازد، از طرف او مورد امتحان قرار میگیرد و وقتی شجاعت و استقامت
خود را در این امتحانها نشان میدهد وارد حلقه شاگردان خصوصی سعیدی میشود که حتی
در کرج آموزشهای نظامی نیز داشتهاند. در این زمان و وقتی مرضیه به اوج فعالیتهای
سیاسی، انقلابی و مسلحانه خود میرسد مادر هشت فرزند است.
با کشته شدن مراد و استاد خود در سال ۱۳۴۹، آتش انقلابی مرضیه
شعلهور تر می شود و فعالیتهای خود را بیش از پیش دنبال میکند و با دانشجویان دانشگاههای
مختلف تهران به صورت مستقیم ارتباط گرفته و با آنها به پخش اعلامیههای انقلابی مشغول
میشود. همین امر هم نهایتا در سال ۱۳۵۲باعث دستگیری وی میشود که طی دوبار متوالی
در همان سال اتفاق میافتد و جمعا در حدود نه ماه را در زندان ساواک به سر میبرد.
یکی از سختترین زمانهای این دوره بازداشت وقتی است که ماموران ساواک دختر چهارده
ساله وی را نیز به جرم انتشار و پخش اعلامیه به سلول او میآورند و وی حالا باید تمام
شکنجههایی را که در روزها و ماههای گذشته تحمل کرده است برای دخترش هم متصور باشد.
خاطرات این دوره زندان در کتابی به نام «خاطرات مرضیه حدیدچی (دباغ)» به چاپ رسیده
است و دخترش، رضوانه نیز خاطرات خود از این دوره را تحت کتابی به نام «آن روزهای نامهربان»
منتشر کرده است.
وی پس از آزادی از زندان در سال ۱۳۵۳توسط محمد منتظری از کشور خارج میشود و پس از گذران دورانی کوتاه در
انگلیس و فرانسه به لبنان و سوریه میرود و در آنجا و با هماهنگیهای منتظری وارد
تیم چمران میشود. چمران نیز از ورود یک زن چریک به تیم خوشحال شده و وی را با دیگر
چریکهای مسلمان وارد تمرینات ویژه نظامی میکند. وی در این دوره آنقدر از اعتبار و
مهارت بالایی برخوردار میشود که بعد از ورود خمینی به نوفللوشاتو، به آنجا رفته و
به عنوان محافظ شخصی وی فعالیت میکند. در روزهای پایانی اقامت خمینی در فرانسه، مرضیه
با خبرنگاری که قصد ورود یواشکی از بالای دیوار خانه را داشته درگیر میشود و او را
به بیرون هل میدهد. همین امر باعث گرفتگی قفسه سینه و انتقال او به بیمارستان میشود.
انتقالی که فرصت ورود تاریخی به ایران را در آن هواپیمای ایرباس معروف از او میگیرد و تا روزهای بعد وی اخبار را از تلویزیون
و رادیوی بیمارستان دنبال میکند.
اما پس از پیروزی انقلاب و بازگشت وی به ایران،
به دستور خمینی، مرضیه در جمع محدود مردانی که وظیفه بنیانگذاری سپاه پاسداران انقلاب
اسلامی را عهدهدار بودند، حاضر شده و پس از تشکیل سپاه، ماموریت تاسیس و شکلدهی سپاه
پاسداران غرب کشور به وی محول میشود و او سه سال بعد زندگی خود را در همدان و در این
سمت سپری میکند. اما ماموریت مهم دیگری که بعد از انقلاب به وی سپرده میشود، حضور
در تیم مذاکرهکننده با شوروی است که از طرف خمینی به این تیم دعوت شده و در کنار جوادی
آملی و محمدجواد لاریجانی حامل نامه تاریخی او به گورباچف میشوند. یکی از نکات جالب
این سفر هم وقت دست دادن گورباچف با دباغ است که وقتی وی دستش را دراز میکند، او به
جای طفره رفتن از دست دادن و برای حفظ شان دیپلماتیک تیم ارسالی، چادرش را روی دست
میاندازد و از زیر چادر با گورباچف دست میدهد.
مرضیه دباغ پس از آن و با ورود بیشتر به عالم سیاست
سه دوره نماینده مجلس شورای اسلامی و استاد دانشگاه در دانشگاههای مختلف بوده است.
وی همچنین مسئول بسیج خواهران کل کشور، قائممقام جمعیت زنان جمهوری اسلامی و عضو شورای
مرکزی جمعیت زنان انقلاب اسلامی بوده است. رسانههای داخل کشور حتی از فعالیت او به
عنوان مسافرکش پس از دوران نمایندگی مجلس و برای کمک به خانوادههای فقیر یاد کردهاند.
خانم دباغ از محمد خاتمی نشان ایثار نیز دریافت
کرده است و شاید جالب توجه باشد که وی در انتخاباتهای قبلی از حامیان خاتمی و میرحسین
موسوی بوده که البته بنا به اظهارات بعدی مثل اینکه امروز از این انتخابها چندان
راضی نیست. وی اکنون از بیماریهای متعدد و کهولت سن رنج میبرد و تا کنون تحت عملهای
جراحی بسیاری قرار گرفته است.
دیوار برلین نام دیواری است به طول ۱۵۵ کیلومتر و به ارتفاع ۲ متر که پس از پایان جنگ جهانی دوم و شکست حزب نازی کشیده شد.
این دیوار به مدت ۲۸ سال یعنی از سال ۱۹۶۱ تا ۱۹۸۹ شهر برلین را به دو منطقهی شرقی و غربی تقسیم کرد.به این دیوار «پردهی آهنین» نیز میگفتند.با بهبود تدریجی ارتباط بین شرق و غرب زمینهی فروپاشی دیوار برلین فراهم شد. پس از فروپاشی دیوار برلین یک نقاش ایرانی، کانی علوی بر دیوار نقاشی کرد. کانی علوی اولین بار وقتی قدم به خاک آلمان غربی گذاشت و به دلیل لغزندهبودن زمین هواپیما مدتی طولانی امکان نشست نداشت از بالا دیوار برلین را دید. این نقاش ایرانی ساکن برلین در گفتوگویی با بیبیسی میگوید: «تا آن زمان نمیدانستم دیوار برلین اینقدر طولانی است. همیشه در ذهنم دیوار تداعیگر حایل بین دو کشور بیگانه بود هیچ وقت فکرش را نمیکردم دیوار بین دو آلمانی کشیده شود. بارها میشد که سوال میکردم آیا آن طرف دیوار هم مردم به زبان آلمانی صحبت میکنند؟ میگفتند بله. باورم نمیشد.» کانی علوی، نقاش ایرانی زمانی که در ۹ نوامبر ۱۹۸۹ در حال فروریختن بود در چند متری آن زندگی میکرد و هجوم مردم برلین شرقی را به چشم دید و نقاشی روی «سطح سرد» بخش شرقی دیوار کلید خورد.
کانی علوی در گفتوگو با بیبیسی میگوید:«در آلمان غربی همیشه میتوانستیم این کار را بکنیم ولی در آلمان شرقی هیچ وقت کسی اجازه نداشت به دیوار نزدیک شود و ما دو ماه پس از افتادن دیوار برای اولین بار روی آن نقاشی کردیم.»
بیبیسی در گزارشی میآورد: «مدت زمانی از فروریزی دیوار نگذشته بود و هنوز تا اتحاد دو آلمان زمان باقی بود. دوست اسکاتلندی نقاش ایرانی که در سفارت در بخش شرقی کار میکرد در تماس با وزیر دفاع جمهوری دموکراتیک آلمان (آلمان شرقی) مقدمات امنیت نقاشها در بخش شرقی را فراهم کرد. با اینهمه در ۱۳۰۰ متر از دیوار که نقاشها پنج شش ماه مشغول کار روی آن بودند چهار سرباز آلمان شرقی همواره نگهبانی میدادند و برجهای نگهبانی هم جداگانه برقرار بود. به گفته علوی «اوایل سربازها یک جوری نگاه میکردند اما دیگر مثل گذشته قدرتی نداشتند که شلیک کنند. حتی بعدتر آمدند گفتند میخواهید ما هم کمک کنیم؟ رنگ را برایتان نگه داریم؟»
نقاشها از طریق اطلاعیه رادیویی و تلویزیونی کانی علوی از این پروژه که قرار بود داوطلبانه انجام شود آگاه شدند. کانی علوی میگوید: «هر هنرمندی که میآمد میگفت مثلا من چهار متر یا پنچ متر میخواهم و بر اساس همان چیزی که میخواستند دیوار را بین خودمان تقسیم کردیم. همه رایگان کار میکردند٬ حتی پول هواپیما و خوراک و جای اقامت را خودشان میپرداختند من فقط برایشان رنگ تهیه کردم. میرفتم مثل بیچارهها در رنگ فروشیها و خواهش میکردم رنگ هدیه کنند. یا رنگهایی را که مردم هدیه میکردند میگرفتم.»
این طور بود که از اواخر ژانویه ۱۹۹۰ که اوج سرمای برلین بود تا سپتامبر همان سال٬ ۱۳۰۰ متر از دیواری که ۲۸ سال نماد برجستهای از جنگ سرد بود رنگ رنگ شد. دیوار به دست ۱۱۸ نقاش که از ۲۱ کشور دنیا آمده بودند نقشهایی را به خود دید که یادآور درد یک کشور را به یکی از ایستگاههای توریستها در برلین تبدیل کرده است.» کانی علوی میگوید که در نقاشیاش تلاش کرده است که احساسی که مردم آلمان شرقی در آن لحظات فروریختن دیوار برلین داشتهاند را به تصویر بکشد: «وقتی دیوار ریخت حس کردم الان باید احساسی را که مردم آلمان شرقی دارند٬ که آزاد شدهاند و دارند به برلین غربی میآیند بکشم. در صورت مردم میدیدم که فقط این نیست که خوشحالاند. خیلی هم خوشحال و سرحال بودند ولی آن لحظه چیزهای دیگری هم در فکرشان بود.»
تجربهی ابتدایی مردم بیشک «بیمرزی» بود. آنها علاوه بر خوشحالی هراس نیز داشتند و احساسشان آمیزهای از ترس و خوشحالی بود. «به محض اینکه از مرز رد می شدند این سوال در صورتشان دیده می شد حالا کجا بروم؟ یا پشت سرشان را نگاه میکردند که نکند دیوار پشت سرم بسته شود و نتوانم این بار به آن طرف برگردم. بنابراین فقط خوشحالی نبود٬ ترس هم بود. میخواستم همان صورتها را روی بوم نقاشی بیاورم. این کار را کردم و دو ماه بعدش هم که رفتیم در آلمان شرقی کار کردیم همان ایده را مجددا روی دیوار نقاشی کردم.» چند سال پس از نقشبستن این نقاشی بر آن بخش از دیوار آنچه این نقشهاا را تهدید میکرد خرابکردن این بخش از دیوار برلین بود چرا که بسیاری از سیاستمداران دوست داشتند که این بخش از دیوار نیز به عنوان «آخرین لکه ی ننگ» پا شود و فرو بریزد. علوی یکی از کسانی است که با ویرانشدن آن بخش از دیوار که منجر به خرابی نقشهای کشیدهشده میشود مخالف است.
این نقاش ایرانی میگوید: «البته من نقاشم و دوست دارم بیشتر وقتم را برای نقاشی صرف کنم اما نمیشود. مسایلی درباره دیوار وجود دارد که واقعا نباید به من دیگر ربط چندانی داشته باشد اما چون کسی نیست من مجبورم بروم همه جا صحبت کنم و از حفظ دیوار دفاع کنم. این کار بیشتر وقت روزانه من را میگیرد. طوری که دوستانم می گویند وقتی مردی باید تو را در دیوار دفن کنند.»
یکی از کارهایی که برای برقراری این بخش از دیوار صورت گرفته است تلاشی است که برای ثبت این بخش از دیوار در میراث جهانی یونسکو شده است. بیبیسی در این مورد مینویسد: «نقاشیهای این بخش از دیوار یک بار در سال ۲۰۰۹ در طول ماههای ژانویه تا نوامبر با تامین بودجه از طرف پارلمان آلمان و اتحادیه اروپا٬ با دعوت از هنرمندانی که ۲۰ سال پیش از آن بر دیوار نقاشی کرده بودند این بار با رنگهای مرغوب بازسازی شد. شش نفر از هنرمندان در این میان از جهان رفته بودند که دوستانشان که آن زمان دیوار کناریشان را نقاشی کرده بودند٬ کارشان را بازسازی کردند. یکی دیگر از اقدامات برای حفظ بخش نقاشیشده از دیوار که در میان مردم محلی و توریستها به "گالری بخش شرقی" شناخته میشود٬ کمپینهای رسانهای و بسیج عمومی مردم است. در سال ۲۰۱۳ توجه رسانهها و حضور مردم و ستارههایی نظیر راجر واترز ساختمانسازی در فضای دیوار را که مقدمهای بر جابهجایی باقیمانده دیوار بود متوقف کرد.» بیبیسی در گزارش یادشده مینویسد که پروژهای با نام «دیوار برلین» در چهار نقطهی دیگر از جهان نیز در حال اجرا است. یکی از این پروژهها در کرهی جنوبی و در نزدیکی مرز با کرهی شمالی است. این کار قرار است با هدف برقراری صلح بین یونان و ترکیه در خاک یونان، بین اسرائیل و فلسطین و بین مکزیک و امریکا نیز اجرا بشود.
کانی علوی ایدهپرداز و مسئول این پروژه است. او طرح «دیوار برلین» را صدور «انقلاب دوستی» میداند و امیدوار است روزی بتواند در ایران که به باور او سالها است بین اسلام و غیراسلام یک «دیوار نامرئی» کشیده شده است این پروژه را اجرا کند. کانی علوی چند سال پیش و در سال ۱۳۹۰۰ خورشیدی به عنوان سرپرست گالری بخش شرقی در شهر برلین به خاطر تلاشهای بیوقفهاش در سر پا نگاهداشتن دیوار نقاشیشده برلین از سوی رئیسجمهور آلمان موفق به دریافت «مدال لیاقت» شد که عالیترین نشان آلمان است. از آثار دیگر کانی علوی، قطعهای از دیوار معروف برلین است که اندازهی آن سه مترونیم در سه متر است که دو شهروند شرقی و غربی آلمان را تصویر میکند که پس از پیرانی دیوار برلین یکدیگر را در آغوش گرفتهاند. این اثر از سوی مجلس آلمان به سازمان ملل هدیه شد که در برابر مقر این نهاد جهانی نصب شده است.
دیوار برلین نام دیواری است به طول ۱۵۵ کیلومتر و به ارتفاع ۲ متر که پس از پایان جنگ جهانی دوم و شکست حزب نازی کشیده شد.
این دیوار به مدت ۲۸ سال یعنی از سال ۱۹۶۱ تا ۱۹۸۹ شهر برلین را به دو منطقهی شرقی و غربی تقسیم کرد.به این دیوار «پردهی آهنین» نیز میگفتند.با بهبود تدریجی ارتباط بین شرق و غرب زمینهی فروپاشی دیوار برلین فراهم شد. پس از فروپاشی دیوار برلین یک نقاش ایرانی، کانی علوی بر دیوار نقاشی کرد. کانی علوی اولین بار وقتی قدم به خاک آلمان غربی گذاشت و به دلیل لغزندهبودن زمین هواپیما مدتی طولانی امکان نشست نداشت از بالا دیوار برلین را دید. این نقاش ایرانی ساکن برلین در گفتوگویی با بیبیسی میگوید: «تا آن زمان نمیدانستم دیوار برلین اینقدر طولانی است. همیشه در ذهنم دیوار تداعیگر حایل بین دو کشور بیگانه بود هیچ وقت فکرش را نمیکردم دیوار بین دو آلمانی کشیده شود. بارها میشد که سوال میکردم آیا آن طرف دیوار هم مردم به زبان آلمانی صحبت میکنند؟ میگفتند بله. باورم نمیشد.» کانی علوی، نقاش ایرانی زمانی که در ۹ نوامبر ۱۹۸۹ در حال فروریختن بود در چند متری آن زندگی میکرد و هجوم مردم برلین شرقی را به چشم دید و نقاشی روی «سطح سرد» بخش شرقی دیوار کلید خورد.
کانی علوی در گفتوگو با بیبیسی میگوید:«در آلمان غربی همیشه میتوانستیم این کار را بکنیم ولی در آلمان شرقی هیچ وقت کسی اجازه نداشت به دیوار نزدیک شود و ما دو ماه پس از افتادن دیوار برای اولین بار روی آن نقاشی کردیم.»
بیبیسی در گزارشی میآورد: «مدت زمانی از فروریزی دیوار نگذشته بود و هنوز تا اتحاد دو آلمان زمان باقی بود. دوست اسکاتلندی نقاش ایرانی که در سفارت در بخش شرقی کار میکرد در تماس با وزیر دفاع جمهوری دموکراتیک آلمان (آلمان شرقی) مقدمات امنیت نقاشها در بخش شرقی را فراهم کرد. با اینهمه در ۱۳۰۰ متر از دیوار که نقاشها پنج شش ماه مشغول کار روی آن بودند چهار سرباز آلمان شرقی همواره نگهبانی میدادند و برجهای نگهبانی هم جداگانه برقرار بود. به گفته علوی «اوایل سربازها یک جوری نگاه میکردند اما دیگر مثل گذشته قدرتی نداشتند که شلیک کنند. حتی بعدتر آمدند گفتند میخواهید ما هم کمک کنیم؟ رنگ را برایتان نگه داریم؟»
نقاشها از طریق اطلاعیه رادیویی و تلویزیونی کانی علوی از این پروژه که قرار بود داوطلبانه انجام شود آگاه شدند. کانی علوی میگوید: «هر هنرمندی که میآمد میگفت مثلا من چهار متر یا پنچ متر میخواهم و بر اساس همان چیزی که میخواستند دیوار را بین خودمان تقسیم کردیم. همه رایگان کار میکردند٬ حتی پول هواپیما و خوراک و جای اقامت را خودشان میپرداختند من فقط برایشان رنگ تهیه کردم. میرفتم مثل بیچارهها در رنگ فروشیها و خواهش میکردم رنگ هدیه کنند. یا رنگهایی را که مردم هدیه میکردند میگرفتم.»
این طور بود که از اواخر ژانویه ۱۹۹۰ که اوج سرمای برلین بود تا سپتامبر همان سال٬ ۱۳۰۰ متر از دیواری که ۲۸ سال نماد برجستهای از جنگ سرد بود رنگ رنگ شد. دیوار به دست ۱۱۸ نقاش که از ۲۱ کشور دنیا آمده بودند نقشهایی را به خود دید که یادآور درد یک کشور را به یکی از ایستگاههای توریستها در برلین تبدیل کرده است.» کانی علوی میگوید که در نقاشیاش تلاش کرده است که احساسی که مردم آلمان شرقی در آن لحظات فروریختن دیوار برلین داشتهاند را به تصویر بکشد: «وقتی دیوار ریخت حس کردم الان باید احساسی را که مردم آلمان شرقی دارند٬ که آزاد شدهاند و دارند به برلین غربی میآیند بکشم. در صورت مردم میدیدم که فقط این نیست که خوشحالاند. خیلی هم خوشحال و سرحال بودند ولی آن لحظه چیزهای دیگری هم در فکرشان بود.»
تجربهی ابتدایی مردم بیشک «بیمرزی» بود. آنها علاوه بر خوشحالی هراس نیز داشتند و احساسشان آمیزهای از ترس و خوشحالی بود. «به محض اینکه از مرز رد می شدند این سوال در صورتشان دیده می شد حالا کجا بروم؟ یا پشت سرشان را نگاه میکردند که نکند دیوار پشت سرم بسته شود و نتوانم این بار به آن طرف برگردم. بنابراین فقط خوشحالی نبود٬ ترس هم بود. میخواستم همان صورتها را روی بوم نقاشی بیاورم. این کار را کردم و دو ماه بعدش هم که رفتیم در آلمان شرقی کار کردیم همان ایده را مجددا روی دیوار نقاشی کردم.» چند سال پس از نقشبستن این نقاشی بر آن بخش از دیوار آنچه این نقشهاا را تهدید میکرد خرابکردن این بخش از دیوار برلین بود چرا که بسیاری از سیاستمداران دوست داشتند که این بخش از دیوار نیز به عنوان «آخرین لکه ی ننگ» پا شود و فرو بریزد. علوی یکی از کسانی است که با ویرانشدن آن بخش از دیوار که منجر به خرابی نقشهای کشیدهشده میشود مخالف است.
این نقاش ایرانی میگوید: «البته من نقاشم و دوست دارم بیشتر وقتم را برای نقاشی صرف کنم اما نمیشود. مسایلی درباره دیوار وجود دارد که واقعا نباید به من دیگر ربط چندانی داشته باشد اما چون کسی نیست من مجبورم بروم همه جا صحبت کنم و از حفظ دیوار دفاع کنم. این کار بیشتر وقت روزانه من را میگیرد. طوری که دوستانم می گویند وقتی مردی باید تو را در دیوار دفن کنند.»
یکی از کارهایی که برای برقراری این بخش از دیوار صورت گرفته است تلاشی است که برای ثبت این بخش از دیوار در میراث جهانی یونسکو شده است. بیبیسی در این مورد مینویسد: «نقاشیهای این بخش از دیوار یک بار در سال ۲۰۰۹ در طول ماههای ژانویه تا نوامبر با تامین بودجه از طرف پارلمان آلمان و اتحادیه اروپا٬ با دعوت از هنرمندانی که ۲۰ سال پیش از آن بر دیوار نقاشی کرده بودند این بار با رنگهای مرغوب بازسازی شد. شش نفر از هنرمندان در این میان از جهان رفته بودند که دوستانشان که آن زمان دیوار کناریشان را نقاشی کرده بودند٬ کارشان را بازسازی کردند. یکی دیگر از اقدامات برای حفظ بخش نقاشیشده از دیوار که در میان مردم محلی و توریستها به "گالری بخش شرقی" شناخته میشود٬ کمپینهای رسانهای و بسیج عمومی مردم است. در سال ۲۰۱۳ توجه رسانهها و حضور مردم و ستارههایی نظیر راجر واترز ساختمانسازی در فضای دیوار را که مقدمهای بر جابهجایی باقیمانده دیوار بود متوقف کرد.» بیبیسی در گزارش یادشده مینویسد که پروژهای با نام «دیوار برلین» در چهار نقطهی دیگر از جهان نیز در حال اجرا است. یکی از این پروژهها در کرهی جنوبی و در نزدیکی مرز با کرهی شمالی است. این کار قرار است با هدف برقراری صلح بین یونان و ترکیه در خاک یونان، بین اسرائیل و فلسطین و بین مکزیک و امریکا نیز اجرا بشود.
کانی علوی ایدهپرداز و مسئول این پروژه است. او طرح «دیوار برلین» را صدور «انقلاب دوستی» میداند و امیدوار است روزی بتواند در ایران که به باور او سالها است بین اسلام و غیراسلام یک «دیوار نامرئی» کشیده شده است این پروژه را اجرا کند. کانی علوی چند سال پیش و در سال ۱۳۹۰۰ خورشیدی به عنوان سرپرست گالری بخش شرقی در شهر برلین به خاطر تلاشهای بیوقفهاش در سر پا نگاهداشتن دیوار نقاشیشده برلین از سوی رئیسجمهور آلمان موفق به دریافت «مدال لیاقت» شد که عالیترین نشان آلمان است. از آثار دیگر کانی علوی، قطعهای از دیوار معروف برلین است که اندازهی آن سه مترونیم در سه متر است که دو شهروند شرقی و غربی آلمان را تصویر میکند که پس از پیرانی دیوار برلین یکدیگر را در آغوش گرفتهاند. این اثر از سوی مجلس آلمان به سازمان ملل هدیه شد که در برابر مقر این نهاد جهانی نصب شده است.
روزی احمد شاملو شعر «سال بد» را در رثای یکی از دوستانش سروده بود؛ مرتضا کیوان. در این شعر از «اشک پوری» در کنار «خون مرتضی» سخن رفته است:
«سال بد
سال باد
سال اشک
سال روزهای دراز و استقامتهای کم
سالی که غرور گدایی کرد
سال پست
سال اشک پوری
سال خون مرتضی
سال کبیسه»
سه ماه از ازدواج پوری سلطانی و مرتضی کیوان گذاشته بود که کیوان اعدام شد. مرتضی کیوان عضو «حزب توده ایران» بود که سه نفر از نظامیان فراری سازمان نظامی حزب توده را در خانهی خود مخفی کرده بود. او دستگیر شد و در ۲۷ مهرماه ۱۳۳۳ در زندان قصر تیرباران شد. پس از این حادثه تا پایان زندگی پوران سلطانی همواره نام این زن با نام مرتضی کیوان پیوند خورده بود هر چند پوری سلطانی خیلی پیشتر از حزب توده برید و از شخصیت سیاسی خود فاصله گرفت و به کار علمی پرداخت. کیوان و پوران با هم دستگیر شدند.
پوران سلطانی میگوید: «من توی زندان که بودم با خودم فکر کردم که اگه بیام بیرون دیگه گرد سیاست نمیگردم و اصلا این کارو برای خودم عبث میدونستم به طور کلی. به این نتیجه رسیدم که من اصلا اینکاره نیستم و برای این کار خلق نشدم. به این نتیجه رسیدم که مشکل در نااگاهی مردمه و اگه من کاری بخوام در زمینهی اهداف واقعی حزب توده بکنم؛ اهداف واقعی که ما بهش اعتقاد داشتیم- نه اون چیزی که واقعا اتفاق افتاده بود- منظورم اهدافیه مثل آزادی، رفاه، عدالت؛ با خودم گفتم من اگه بخوام به این هدفها برسم از راه سیاست نمیشه. باید از راه آگاهکردن مردم به این اهداف رسید. بنابراین باید معلم بشم و یا بیام تو رشتههای فرهنگی و هنری… واسه همین بعد از معلمی اومدم به سمت کتابداری. (مجله بخارا، شماره ۱۰۶) پوران سلطانی در مورد نحوهی آشناییاش با مرتضی کیوان در گفتوگو با مجله بخارا شماره ۱۰۶ چنین میگوید: «در شب عروسی فریدون کسرایی، توسط سیاوش کسرایی که با او قبلا از بچگی دوست بودیم و ارتباط خانوادگی داشتیم، دعوت شده بودم که اونجا، هم با مرتضی کیوان و هم سایه آشنا شدم. در واثع سیاوش کسرایی منو برد به این دو تا معرفی کرد و گفت: قدیمیترین دوستمو به قدیمیترین دوستانم معرفی میکنم. من یادمه وسط این دو تا نشستم. تمام این مدت کیوان که البته من اسما میشناختمش؛ از طریق خانوادهی رهنما که خویشاوند من بودند ولی خب تا اون موقع کیوانو ندیده بودم. تمام این مدت آقای مرتضی کیوان با من صحبت کرد ولی آقای سایه حتا یک کلمه هم با من حرف نزد.» این آشنایی بعدها منجر به ازدواج شد اما این زندگی مشترک تنها سه ماه دوام داشت و با اعدام مرتضی کیوان پایان گرفت.
پوری سلطانی با نام اصلی پوراندخت سلطانی شیرازی، یکی از بانیان اصلی کتابداری نوین ایران در سال ۱۳۱۰ خورشیدی در خانوادهای اهل فرهنگ دیده به جهان گشود. او نویسنده، مترجم، استاد دانشگاه و فرهنگپژوه بود. پوری سلطانی تحصیلات مقدماتی و متوسطه خود را در شهر شیراز گذراند و در سال ۱۳۳۱ از دانشگاه تهران و در رشتهی زبان و ادبیات فارسی فارغالتحصیل شد. او پس از این به استخدام وزارت فرهنگ آن زمان که پس از انقلاب وزارت آموزش و پرورش نام گرفت درآمد. پوری در ۲۷ خردادماه ۱۳۳۳ با مرتضی کیوان ازدواج کرد و در سوم شهریور همان سال به همراه همسرش به جرم عضویت در حزب توده دستگیر شد. پوری حدود پنج ماه پس از اعدام همسرش از زندان آزاد شد. او پس از آزادی به دلیل از دستدادن همسر بیمار شد که پزشکان توصیه کردند که برای بهبودی حالش بهتر است از ایران دور شود. پوری انگلستان را برگزید و از ایران خارج شد.
پوری سلطانی پس از بازگشت به ایران مرکز ملی کتابداری را پایهگذاری کرد و به عضویت هیئت علمی آن در آمد. شناسایی علم کتابداری و اطلاعرسانی به منزلهی رتبهی دانشگاهی از اقداماتی بود که با تلاش پوری سلطانی صورت گرفت. به این معنی که کتابداران به شرط اخذ درجهی فوق لیسانس کتابداری و دارابودن آثار تحقیقی در زمینهی کتابداری یا سرپرستی امور پژوهشی از جمله فهرستنویسی که نیاز به تجربه و تحلیل موضوعی دارد و یا احاطه و اشراف برای تعیین نام اشهر نویسندگان قدیم و جدید و نظایر آن میتوانستند واجد شرایط رتبهی هیئت علمی شوند و اینهمه البته قبل از تاسیس دکترای کتابداری در دانشگاه تهران بود. (بخارا، ش ۱۰۶ ) پوری سلطانی از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۷ سرپرست کمیته انتشارات و سردبیر نامهی انجمن کتابداران ایران بود که در حوزهی ترجمهی مقاله در حوزه فهرستنویسی و ردهبندی نیز فعالیت بسیار داشت. این مقالات و کتابها در واقع از اولینهای مجموعه متون و ادبیات کتابداری نوین در ایران محسوب میشوند. کامران فانی، نویسنده و مترجم و کتابدار و نسخهپژوه ایرانی و عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسی، پوری سلطانی را از برجستهترین و اثرگذارترین چهرههای علمی و فرهنگی روزگار ما میداند. فانی همچنین پوری سلطانی را بزرگترین رویداد زندگی خود میداند.
فانی میگوید: «در ۱۳۵۰ پس از فارغالتحصیلشدن از دانشکده ادبیات فارسی دانشگاه تهران تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل رشته کتابداری را انتخاب کنم و رشته الفت با کتاب را از دست ندهم. پس از قبولی در دانشکده کتابداری، در مرکز خدمات کتابداری که از مراکز جدیدالتاسیس وزارت علوم بود و بیشک بزرگترین نقش را در بهبود و گسترش علوم کتابداری و کتابخانههای ایران داشت استخدام شدم. در همانجا بود که نخستین بار از نزدیک با خانم سلطانی آشنا شدم، دیداری سرشار از لطف و محبت که تاثیری عمیق و ماندگار در من گذاشت.» کامران فانی شخصیت علمی خانم سلطانی را اینگونه توصیف میکند: «خانم سلطانی بیگمان در حوزهی علم کتابداری و اطلاعرسانی شخصیتی یگانه و منحصر به فرد است. چه در ایران و چه در جهان شناختهشدهترین کتابدار ایرانی است. با ۵۰ سال حضور مداوم و مستمر توانست بیش از همه کتابداری نوین را در ایران بنیانگذاری کند، گسترش دهد و شگوفایی بخشد. از فراوان آثار پوری سلطانی میتوان به سرعنوانهای موضوعی فارسی، کتابخانه ملی ایران، دانشنامه کتابداری و اطلاعرسانی، خدمات فنی، تهران: کتابخانه ملی ایران (این کتاب از منابع آزمون کارشناسی ارشد در ایران است)، راهنمای مجلهها و روزنامههای ایران، با همکاری رضا اقتدار، کتابخانه ملی ایران و خلاصه ردهبندی دهدهی دیویی و نمایه نسبی، ملویل دیویی، مترجم: ابراهیم عمرانی، ویراستار: پوری سلطانی اشاره کرد.
پوران سلطانی روز شانزدهم آبانماه ۱۳۹۴ و در سن ۸۴ سالگی در تهران درگذشت.
در یکی از روزهای گرم تابستان سال ۱۳۵۳ خورشیدی در حالی که در حال رانندگی در مسیر دفتر کارش بود به وسیله سازمان فداییان خلق ترور شد. او صبح روز بیستم مردادماه به قتل رسید و ترور او را یکی از پر و صداترین ترورهای دهه ی پنجاه خورشیدی دانستهاند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی کارخانجات او مانند بسیاری از صنایع بزرگ دیگر توسط بنیاد مستضعفان مصادره شد. محمدصادق فاتح یزدی از سرمایهداران بزرگ پیش از انقلاب در سال ۱۲۷۷ در شهر یزد دیده به جهان گشود. فاتح یزدی در معرفی خود که در بخشی از وصیتنامه او آمده استمیگوید: «تولد من تقریباً ۱۲۷۷ در یزد میباشد و خدا را شکر مینمایم که در یک خانواده اصیل و نجـیب و خداپرست به دنیا آمدهام و در تمام دوره زندگی که از سن چهارده سالگی شروع شده همیشه اوقـات خود را در شـهرهای مختلف بیرجند، مشهد، تهران، کرج صرف امور عمرانی و آبادی و اقتصادی و عامالمنفعه نموده و در هر قسمت به خواست خداوند متعال با حسن شهرت و اعتبارات خوب و نیکنامی توفیق (از حیث مادی و معنوی ) حاصل گردیده وامیدوارم اقداماتی که اینجانب در زمان حیات در هر قسمت نمودهام بعد از من به فرزندانم و نوههای عزیز به نحو احسن تعقیب خواهند نمود و موفق خواهند شد.»
از کودکیهای محمدصادق فاتح یزدی اطلاعات زیادی در دست نیست. او اهل محله «پشت باغ» شهر یزد بوده است که نام خانوادگیاش را از عرب به فاتح تغییر داده است. فاتح یزدی مالک مجموعه بزرگی از کارخانجات از جمله کارخانجات روغن نباتی جهان، جهان چیت، پتوبافی جهان، چای جهان، صابون جهان بود. تروریستهایی که او را به قتل رساندند معتقد بودند که فاتح در برابر اعتصابات کارگران کارخانه نساجی با دعوت از نیروهای امنیتی ایستادگی کرده است. (ماهنامه تاریخی ثانیه، شماره سوم، ص ۱۰) غلامحسین ساعدی در شماره هفتم فصلنامه الفبا که در پاریس منتشر شد میآورد: «فتحعلی پناهیان جوان بیست و چند ساله…بچه عجیبی بود، سیانور در گوشهی زبانش. همان بود که سرمایهدار گردنکلفت کرجی (فاتح) را کشت. همان که چای جهان را داشت.» (مجله ثانیه) فتحعلی پناهیان مبارزه مسلحانه را تنها راه رهایی مردم ایران میدانست و معتقد بود هر شکل دیگری از مبارزه فقط یک کجراهه میدانست. او برادرزادهی ژنرال پناهیان، افسر فرقه دموکرات آذربایجان بود. فاتح فعالیتهای عامالمنفعه و خیرخواهانهی بسیاری نیز انجا داد که از آن میان میتوان به ساخت ورزشگاه و زروخانه، مرکز فنی حرفهای، سردخانه، بیمارستان، دانشکده اقتصاد، پارک، مدرسه در جهانشهر کرج و ساخت یک واحد خوابگاه به متراژ ۳۴۰۰ متر مربع در کوی دانشگاه در سال ۱۳۴۸ اشاره کرد.
محمود فیض اردکانی که بین سالهای ۱۳۶۵ تا ۱۳۵۹ ریاست آموزش و پرورش کرج را عهدهدار بوده است در مورد فاتح یزدی و آشناییاش با او چنین میگوید: «از سال ۴۵ فاتح را حضورا و شخصا میشناسم. حتما میدانید که چرا ۴۰۰ دستگاه به این نام مشهور است؟ در این محله، فاتح ۴۰۰ دستگاه خانه برای پرسنل کارخانههایی که احداث کرده بود، ساخت که تا آن زمان هیچ سرمایهدار یا کارخانهداری چنین کاری را نمیکرد. به خوبی جزئیات خاطره آن روز را به یاد دارم که شاه با تشریفات و با یک جیپ روباز برای افتتاح آمده بود و یکی از محصلان به شاه گل داد. ساخت چنین خانههای سازمانی برای کارگران اقدام بسیار بزرگی محسوب میشد. یکی دیگر از صفات خدا بیامرز فاتح این بودکه هر بچه کارگری که قبول میشد هزینه تحصیل وی را از همان ابتدا تقبل میکرد. خیابان بیمارستان کسری آن زمان خاکی و پیادهروها پر از علف بود. خدا بیامرز فاتح به دو چیز اهمیت میداد: یکی به درختهایی که کاشته بود، یکی هم به بیماران بستری در بیمارستان که هر روز به آنها سر میزد. بیمارستان شهید مدنی کنونی به نام فاتح بود. یادم است روزی در خیابان کسری جوانی را دیدم که از مرحوم فاتح تقاضای کار کرد. مرحوم فاتح به وی گفت شروع کن علفهای کنار پیادهرو را بچین و بابت آن دستمزد بگیر. این یعنی تولید کار و ایجاد انگیزه. قبلا جای بنیاد شهید فعلی، گاوداری بود که این علفها را میدادند به گاوهای آنجا و کلی لبنیات تازه تولید میشد. یعنی تمام امور برنامهریزی شده، با هدف و حساب شده بود. اگر در نظر بگیریم که وام قرضالحسنه چقدر ثواب دارد، بخشش ده برابرآن ثواب دارد. شخصا خودم این مورد را به عینه دیدم که چطور به حرفها و درخواست اطرافیانش گوش میداد و در اسرع وقت به تقاضای آنان رسیدگی میکرد. ۶۰ سال پیش مسجدی ساخت که هنوز پا برجاست و می توان گفت یکی از پررونقترین مساجد کرج است که هم سالن مبله دارد و هم کفپوش. آن زمان اصلا در کرج مسجد مبله رسم نبود، حتی در شرایط خاص هم که برای برگزاری جلسهای که در مسجد برگزار میشد، درخواست صندلی میدادیم باز با مخالفت روبرو میشدیم. ولی مرحوم فاتح ۶۰ سال پیش سالن مبله را در مسجد رسول اکرم (ص) بنا کرد. بیمارستان، پرورشگاه، آموزشگاه و هنرستان ساخت. هنرستانی ساخت که به بزرگی، استحکام و زیبایی آن هنوز در کرج نیست. حتی یتیمخانه ساخت. یعنی همه جوانب کار را دقیق بررسی میکرد. اینقدر یتیمخانه را شکیل و زیبا ساخته بودکه بعد از انقلاب مدتی فرمانداری سابق کرج بود. البته منظورم از ساختمان فرمانداری ساختمان استانداری فعلی نیست.» فیض اردکانی در توصیف ویژگیهای اخلاقی فاتح میگوید که او یکم آدم اقتصادی، اجتماعی و خیر بود که سیاسی هم نبود و با نظام شاه ارتباط چندانی نیز نداشت و حتا در جشنهای ۲۵۰۰ ساله نیز کمکی نکرد. اردکانی میگوید که اکثر زمینهای فاتح پس از انقلاب اسلامی به نفع بنیاد شهید مصادره شد.
فیض اردکانی در مورد فاتح و بزگزاری و بزرگداشت یاد او میگوید: «خوب است همایش، یا مجلس تکریمی برگزار شود که از زحمات و خدمات ایشان تقدیر به عمل آید. قبلا کسی جرأت نمیکرد در این مقوله صحبتی کند. میگفتند این فرد طاغوتی و ضد انقلاب است و اموالش مصادره شده است. اما الان به این نتیجه رسیده اند که فاتح فردیست که خدمت زیادی کرده، کارهای تولیدی، تجاری، اقتصادی و اجتماعی زیادی انجام داده است. خیابان شهید بهشتی که الان محدوده هلال احمر تا دارایی میباشد، زمینهایی بود که خدا بیامرز فاتح برای کارهای تجاری روز در نظر گرفته بود که سال ۵۸ به بچههای سپاه واگذار شد. مسلما همین زمینها الان بیش از چندین میلیارد تومان قیمت دارد. خوبست که از زحمات وی تقدیر شود. به نظر من آدمی به شهامت و کلنگری وی در کشور پیدا نمیشود که درتمام ابعاد به جامعه خدمت کند. در یک بازه زمانی محدود در بعد فرهنگی به دانشجو و دانشگاه خدمت کرد، به انجام کارهای عبادی پرداخت، کارهای اقتصادی انجام داد و این همه به مردم و جامعه خدمت کرد و مهمتر اینکه تمام خدمات وی بعد از مرگش هم ادامه داشت. فضای سبزی که اینک در کرج داریم مدیون همت والا و آیندهنگری وی است. اگر بالای تپه اسلامآباد بروید فضای سبز جهانشهر را کاملا مشخص میبینید. هیچ کجای محدوده شهری کرج چنین فضای سبزی ندارد. هیچ روزنامهنگاری تا به حال مطلبی ننوشته که یادی از فاتح کند و یا نامی از فاتح ببرد؛ شاید به این علت که بعد از انقلاب در ذهن اکثریت مردم این ذهنیت غلط جا گرفته بود که فاتح آدم طاغوتی بود ولی این امر اصلا صحت ندارد.»
تاسیس کارخانههای متعدد در شهر کرج توانست موقعیت شهر کرج را در آن دوره در رتبهبندی مناطق صنعتی ایران بهبود ببخشد. برای مثال در سال ۱۳۴۷، مجموعه کارخانههای جهان نقش قابل قبول و تاثیرگذاری در تولیدات صنعتی ایران داشته است به طوری که در همین سال، جهان چیت، ۱۵ درصد تولیدات نساجی ایران را به خود اختصاص داده بود و همینطور کارخانه پلاستیکسازی آرمه هم حدود یک سوم از محصولاتی مانند کیسه گونی، چتائی، رومیزی و پارچههای دکوراسیون و توری کشور را تولید میکرده است.
فاتح علاوه بر همه اینها و همین طور تاسیس کارخانه در دیگر شهرهای ایران مانند کارخانه چای رامسر و کارخانه «بستهبندی چای جهان» در تهران و کارخانه پشمبافی جهان در قاسمآباد تهران در زمینهی کشاورزی نیز فعالیت داشته است که از آن جمله میتوان به احداث ۱۵۰ هکتار باغات میوه و حدود ۸۰ هکتار جنگل چوبهای صنعتی و احداث ۵ حلقه چاه عمیق اشاره کرد که این فعالیتها توانست موقعیت کرج را از نظر کشاورزی نیز بهبود قابل ملاحظهای ببخشد. ایجاد فرصتهای شغلی در کرج نیز از سودرسانیهای عظیم فاتح به مردم کرج و ایران است. در سال ۱۳۴۷ تعداد کارمندان و کارگران مجموعه صنعتی و کشاورزی جهان در شهر کرج بیش از ۳۰۰۰ نفر بوده است. فاتح در باغش در جهانشهر کرج دفن شده است.
در یکی از روزهای گرم تابستان سال ۱۳۵۳ خورشیدی در حالی که در حال رانندگی در مسیر دفتر کارش بود به وسیله سازمان فداییان خلق ترور شد. او صبح روز بیستم مردادماه به قتل رسید و ترور او را یکی از پر و صداترین ترورهای دهه ی پنجاه خورشیدی دانستهاند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی کارخانجات او مانند بسیاری از صنایع بزرگ دیگر توسط بنیاد مستضعفان مصادره شد. محمدصادق فاتح یزدی از سرمایهداران بزرگ پیش از انقلاب در سال ۱۲۷۷ در شهر یزد دیده به جهان گشود. فاتح یزدی در معرفی خود که در بخشی از وصیتنامه او آمده استمیگوید: «تولد من تقریباً ۱۲۷۷ در یزد میباشد و خدا را شکر مینمایم که در یک خانواده اصیل و نجـیب و خداپرست به دنیا آمدهام و در تمام دوره زندگی که از سن چهارده سالگی شروع شده همیشه اوقـات خود را در شـهرهای مختلف بیرجند، مشهد، تهران، کرج صرف امور عمرانی و آبادی و اقتصادی و عامالمنفعه نموده و در هر قسمت به خواست خداوند متعال با حسن شهرت و اعتبارات خوب و نیکنامی توفیق (از حیث مادی و معنوی ) حاصل گردیده وامیدوارم اقداماتی که اینجانب در زمان حیات در هر قسمت نمودهام بعد از من به فرزندانم و نوههای عزیز به نحو احسن تعقیب خواهند نمود و موفق خواهند شد.»
از کودکیهای محمدصادق فاتح یزدی اطلاعات زیادی در دست نیست. او اهل محله «پشت باغ» شهر یزد بوده است که نام خانوادگیاش را از عرب به فاتح تغییر داده است. فاتح یزدی مالک مجموعه بزرگی از کارخانجات از جمله کارخانجات روغن نباتی جهان، جهان چیت، پتوبافی جهان، چای جهان، صابون جهان بود. تروریستهایی که او را به قتل رساندند معتقد بودند که فاتح در برابر اعتصابات کارگران کارخانه نساجی با دعوت از نیروهای امنیتی ایستادگی کرده است. (ماهنامه تاریخی ثانیه، شماره سوم، ص ۱۰) غلامحسین ساعدی در شماره هفتم فصلنامه الفبا که در پاریس منتشر شد میآورد: «فتحعلی پناهیان جوان بیست و چند ساله…بچه عجیبی بود، سیانور در گوشهی زبانش. همان بود که سرمایهدار گردنکلفت کرجی (فاتح) را کشت. همان که چای جهان را داشت.» (مجله ثانیه) فتحعلی پناهیان مبارزه مسلحانه را تنها راه رهایی مردم ایران میدانست و معتقد بود هر شکل دیگری از مبارزه فقط یک کجراهه میدانست. او برادرزادهی ژنرال پناهیان، افسر فرقه دموکرات آذربایجان بود. فاتح فعالیتهای عامالمنفعه و خیرخواهانهی بسیاری نیز انجا داد که از آن میان میتوان به ساخت ورزشگاه و زروخانه، مرکز فنی حرفهای، سردخانه، بیمارستان، دانشکده اقتصاد، پارک، مدرسه در جهانشهر کرج و ساخت یک واحد خوابگاه به متراژ ۳۴۰۰ متر مربع در کوی دانشگاه در سال ۱۳۴۸ اشاره کرد.
محمود فیض اردکانی که بین سالهای ۱۳۶۵ تا ۱۳۵۹ ریاست آموزش و پرورش کرج را عهدهدار بوده است در مورد فاتح یزدی و آشناییاش با او چنین میگوید: «از سال ۴۵ فاتح را حضورا و شخصا میشناسم. حتما میدانید که چرا ۴۰۰ دستگاه به این نام مشهور است؟ در این محله، فاتح ۴۰۰ دستگاه خانه برای پرسنل کارخانههایی که احداث کرده بود، ساخت که تا آن زمان هیچ سرمایهدار یا کارخانهداری چنین کاری را نمیکرد. به خوبی جزئیات خاطره آن روز را به یاد دارم که شاه با تشریفات و با یک جیپ روباز برای افتتاح آمده بود و یکی از محصلان به شاه گل داد. ساخت چنین خانههای سازمانی برای کارگران اقدام بسیار بزرگی محسوب میشد. یکی دیگر از صفات خدا بیامرز فاتح این بودکه هر بچه کارگری که قبول میشد هزینه تحصیل وی را از همان ابتدا تقبل میکرد. خیابان بیمارستان کسری آن زمان خاکی و پیادهروها پر از علف بود. خدا بیامرز فاتح به دو چیز اهمیت میداد: یکی به درختهایی که کاشته بود، یکی هم به بیماران بستری در بیمارستان که هر روز به آنها سر میزد. بیمارستان شهید مدنی کنونی به نام فاتح بود. یادم است روزی در خیابان کسری جوانی را دیدم که از مرحوم فاتح تقاضای کار کرد. مرحوم فاتح به وی گفت شروع کن علفهای کنار پیادهرو را بچین و بابت آن دستمزد بگیر. این یعنی تولید کار و ایجاد انگیزه. قبلا جای بنیاد شهید فعلی، گاوداری بود که این علفها را میدادند به گاوهای آنجا و کلی لبنیات تازه تولید میشد. یعنی تمام امور برنامهریزی شده، با هدف و حساب شده بود. اگر در نظر بگیریم که وام قرضالحسنه چقدر ثواب دارد، بخشش ده برابرآن ثواب دارد. شخصا خودم این مورد را به عینه دیدم که چطور به حرفها و درخواست اطرافیانش گوش میداد و در اسرع وقت به تقاضای آنان رسیدگی میکرد. ۶۰ سال پیش مسجدی ساخت که هنوز پا برجاست و می توان گفت یکی از پررونقترین مساجد کرج است که هم سالن مبله دارد و هم کفپوش. آن زمان اصلا در کرج مسجد مبله رسم نبود، حتی در شرایط خاص هم که برای برگزاری جلسهای که در مسجد برگزار میشد، درخواست صندلی میدادیم باز با مخالفت روبرو میشدیم. ولی مرحوم فاتح ۶۰ سال پیش سالن مبله را در مسجد رسول اکرم (ص) بنا کرد. بیمارستان، پرورشگاه، آموزشگاه و هنرستان ساخت. هنرستانی ساخت که به بزرگی، استحکام و زیبایی آن هنوز در کرج نیست. حتی یتیمخانه ساخت. یعنی همه جوانب کار را دقیق بررسی میکرد. اینقدر یتیمخانه را شکیل و زیبا ساخته بودکه بعد از انقلاب مدتی فرمانداری سابق کرج بود. البته منظورم از ساختمان فرمانداری ساختمان استانداری فعلی نیست.» فیض اردکانی در توصیف ویژگیهای اخلاقی فاتح میگوید که او یکم آدم اقتصادی، اجتماعی و خیر بود که سیاسی هم نبود و با نظام شاه ارتباط چندانی نیز نداشت و حتا در جشنهای ۲۵۰۰ ساله نیز کمکی نکرد. اردکانی میگوید که اکثر زمینهای فاتح پس از انقلاب اسلامی به نفع بنیاد شهید مصادره شد.
فیض اردکانی در مورد فاتح و بزگزاری و بزرگداشت یاد او میگوید: «خوب است همایش، یا مجلس تکریمی برگزار شود که از زحمات و خدمات ایشان تقدیر به عمل آید. قبلا کسی جرأت نمیکرد در این مقوله صحبتی کند. میگفتند این فرد طاغوتی و ضد انقلاب است و اموالش مصادره شده است. اما الان به این نتیجه رسیده اند که فاتح فردیست که خدمت زیادی کرده، کارهای تولیدی، تجاری، اقتصادی و اجتماعی زیادی انجام داده است. خیابان شهید بهشتی که الان محدوده هلال احمر تا دارایی میباشد، زمینهایی بود که خدا بیامرز فاتح برای کارهای تجاری روز در نظر گرفته بود که سال ۵۸ به بچههای سپاه واگذار شد. مسلما همین زمینها الان بیش از چندین میلیارد تومان قیمت دارد. خوبست که از زحمات وی تقدیر شود. به نظر من آدمی به شهامت و کلنگری وی در کشور پیدا نمیشود که درتمام ابعاد به جامعه خدمت کند. در یک بازه زمانی محدود در بعد فرهنگی به دانشجو و دانشگاه خدمت کرد، به انجام کارهای عبادی پرداخت، کارهای اقتصادی انجام داد و این همه به مردم و جامعه خدمت کرد و مهمتر اینکه تمام خدمات وی بعد از مرگش هم ادامه داشت. فضای سبزی که اینک در کرج داریم مدیون همت والا و آیندهنگری وی است. اگر بالای تپه اسلامآباد بروید فضای سبز جهانشهر را کاملا مشخص میبینید. هیچ کجای محدوده شهری کرج چنین فضای سبزی ندارد. هیچ روزنامهنگاری تا به حال مطلبی ننوشته که یادی از فاتح کند و یا نامی از فاتح ببرد؛ شاید به این علت که بعد از انقلاب در ذهن اکثریت مردم این ذهنیت غلط جا گرفته بود که فاتح آدم طاغوتی بود ولی این امر اصلا صحت ندارد.»
تاسیس کارخانههای متعدد در شهر کرج توانست موقعیت شهر کرج را در آن دوره در رتبهبندی مناطق صنعتی ایران بهبود ببخشد. برای مثال در سال ۱۳۴۷، مجموعه کارخانههای جهان نقش قابل قبول و تاثیرگذاری در تولیدات صنعتی ایران داشته است به طوری که در همین سال، جهان چیت، ۱۵ درصد تولیدات نساجی ایران را به خود اختصاص داده بود و همینطور کارخانه پلاستیکسازی آرمه هم حدود یک سوم از محصولاتی مانند کیسه گونی، چتائی، رومیزی و پارچههای دکوراسیون و توری کشور را تولید میکرده است.
فاتح علاوه بر همه اینها و همین طور تاسیس کارخانه در دیگر شهرهای ایران مانند کارخانه چای رامسر و کارخانه «بستهبندی چای جهان» در تهران و کارخانه پشمبافی جهان در قاسمآباد تهران در زمینهی کشاورزی نیز فعالیت داشته است که از آن جمله میتوان به احداث ۱۵۰ هکتار باغات میوه و حدود ۸۰ هکتار جنگل چوبهای صنعتی و احداث ۵ حلقه چاه عمیق اشاره کرد که این فعالیتها توانست موقعیت کرج را از نظر کشاورزی نیز بهبود قابل ملاحظهای ببخشد. ایجاد فرصتهای شغلی در کرج نیز از سودرسانیهای عظیم فاتح به مردم کرج و ایران است. در سال ۱۳۴۷ تعداد کارمندان و کارگران مجموعه صنعتی و کشاورزی جهان در شهر کرج بیش از ۳۰۰۰ نفر بوده است. فاتح در باغش در جهانشهر کرج دفن شده است.
70 درصد «دختران فراری» به خانواده بازمیگردند/ «کودک آزاری» مهمترین دلیل بیسرپرستی
معاون امور اجتماعی سازمان بهزیستی کشور با بیان اینکه کودک آزاری مهمترین دلیل بی سرپرستی است، بر لزوم توجه به کودکان کار و خیابان تاکید کرد.
حبیبالله مسعودی فرید در گفتوگو با ایسنا،ضمن بیان آنکه کودک آزاری در کنار معضل اعتیاد، آسیبی است که به مهمترین دلایل بیسرپرستی و بد سرپرستی تبدیل شده؛ از ۶۰۰ هزار تماس با اورژانس اجتماعی در سال گذشته خبر داد و گفت: ۸.۵ درصد این تماس ها به علت کودک آزاری و ۷.۵ درصد به علت همسرآزاری صورت گرفته است که این مسائل از بعد اجتماعی و مسائل ناشی از مشکلات خانواده، قابل بررسی است.
وی در ادامه تاکید کرد: باید به خانوادهها درخصوص حقوق کودکان آموزشهای لازم ارائه شود، زیرا هر نوع تنبیه، تحقیر، بهداشت، تغذیه و محل زندگی نامناسب و ... جزو مواردی از کودکآزاری محسوب میشوند که خانوادهها اطلاعی از این موارد ندارند.
به گفته معاون امور اجتماعی سازمان بهزیستی، بیشترین تماسها با اورژانس اجتماعی که حدود 25 درصد این تماسها را شامل می شود، مربوط به مشکلات خانوادگی مانند طلاق و ... است که خشونت خانگی نیز جزئی از آنها محسوب میشود.
فرید در ادامه عنوان کرد: برای جلوگیری از خشونت خانگی باید مهارتهای زندگی و توانمندسازی از کودکی به فرزندان آموزش داده شود و بهترین زمان ارائه این آموزش ها در بدو تولد برای کنترل خشم والدین است و پس از آن در مهدکودکها و سپس در آموزش و پرورش و در کتب درسی باید این موضوعات گنجانده شوند.
راهاندازی مهدهای دوستدار خانواده
وی همچنین از راهاندازی مهد دوستدار خانواده خبر داد و تصریح کرد: بر اساس برنامهریزیهای انجام شده قصد داریم با تشکیل مهد دوستدار خانواده، مهارتهای زندگی و فرزندپروری را به کودکان و والدین آموزش دهیم.
معاون امور اجتماعی سازمان بهزیستی کشور در ادامه اظهار کرد: بیشترین آزارهای کودکان جسمی و فیزیکی است، این درحالیست که کودکآزاری جرم عمومی محسوب میشود و نیاز به شاکی خصوصی ندارد اما از این ماده قانونی کسی اطلاعی ندارد و باید اطلاعرسانی کافی انجام شود.
فرید گفت: در حال حاضر ۱۷۰ پایگاه خدمات اجتماعی نیز در مناطق و محلات حاشیهنشین در کشور فعالیت میکنند که البته نیاز به توسعه دارند، به طوریکه بر اساس بررسیهای انجام شده ۹۰۰ محله و منطقه حاشیهنشین در کشور وجود دارد که با در نظر گرفتن مناطق آسیبخیز، تعداد آنها به بیش از ۱۵۰۰ منطقه میرسد.
وی تصریح کرد: معتقدم نیازست که در تمامی مناطق حاشیهنشین، یک پایگاه اجتماعی ایجاد شود و برای تحقق این موضوع حداقل برای هر پایگاه نیاز به ۳۰ میلیون تومان داریم که در صورت تامین مالی نسبت به این امر اقدام خواهیم کرد.
معاون اجتماعی سازمان بهزیستی از فعالیت ۱۸ خانه امن برای زنان در معرض آسیب خبر داد و گفت: در استانها و شهرستانهای مختلف این خانهها وجود دارند و در صورتیکه استانی این مرکز را نداشته باشد، فرد موردنظر به مراکز بحران منتقل میشود و هدف کارشناسان ما این است که فرد در معرض آسیب، به خانواده خود بازگردد و در غیر این صورت در مراکز نگهداری میشوند.
لزوم راهاندازی خانههای امن در استانها
نگهداری 1200 زن در معرض خشونت در خانههای امن
فرید افزود: بر اساس نیاز باید خانههای امن در استانهای مختلف کشور راهاندازی شوند و قصد داریم در همه استانها این خانهها را احداث کنیم.
وی با اشاره به اینکه سال گذشته ۱۲۰۰ زن در معرض آسیب و خشونت خانگی در این مراکز نگهداری شدهاند، گفت: از ابتدای سال تاکنون ۸۰۰ نفر به این مراکز مراجعه کردهاند.
معاون اجتماعی سازمان بهزیستی در خصوص آنکه کدام استان دارای بیشترین ضریب آسیب است؟ اظهار کرد: در کل کشور و کلانشهرها مانند تهران، فارس، خوزستان، اصفهان و خراسان رضوی آسیب اجتماعی بیشتری وجود دارد ، البته به این دلیل است که افراد از استانهای دیگر به کلانشهرها مهاجرت می کنند؛ همانطور که در مورد کارتنخوابها نیز در تهران و شهرهای زیارتی تعداد آنها بیشتر است چون از استانهای دیگر کشور به تهران مراجعه میکنند.
مشکلات درون خانواده دلیل 90 درصد «فرارها»
60 تا 70 درصد دختران به خانواده بازمیگردند
فرید از فعالیت ۳۱ خانه سلامت ویژه دختران در معرض آسیب و خشونت زیر ۱۸ سال در کشور خبر داد و تاکید کرد: سال گذشته ۵۰۶ نفر در این مراکز پذیرش شدهاند که در ۶ ماه اول سال نیز تعداد افراد مراجعه کننده ۲۶۰ نفر بوده است.
به گفته معاون اجتماعی سازمان بهزیستی، ۹۰ درصد فرارها از خانه به دلیل توهین، تحقیر و مشکلات درون خانواده است و ۱۰ درصد نیز به دلیل ارتباط عاطفی، دوستی، پولدارشدن دختران و ... انجام میشود که 60 تا ۷۰ درصد دختران به خانوادههای خود بازمیگردند.
فرید در پایان با اعلام اینکه خرید و فروش کودکان جرم است، اظهار کرد: در این زمینه بهزیستی وظیفه تعریف شده مستقیمی با جرم ندارد اما با پیگیریهای صورت گرفته با معاونت درمان وزارت بهداشت قرار شد اگر با مورد مشکوک برخورد کردند ، سریعا اورژانس ۱۲۳ را در جریان امر قرار دهند تا کودک تحویل خانواده داده شود؛ اما متأسفانه این معضل در چند بیمارستان پایتخت وجود دارد.
بسیاری از نسل پس از انقلاب ممکن است نام مهدی میثاقیه را نشنیده باشند اما بیشک نام «بنیاد سینمایی فارابی» را شنیدهاند.
وبسایت بنیاد سینمایی فاربی در تاریخچهی تاسیس خود آورده است:
«در خرداد ۱۳۶۲، پس از روی کار آمدن فخرالدین انوار به مقام معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، بلافاصله یک گروه مشاوره متشکل از سیدمحمد بهشتی، محمد مهدی دادگو و محمد آقاجانی که از برنامهریزان صدا و سیما بودند و مهدی مسعودشاهی که مدیر کل اداره نظارت و نمایش وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود ـ به عنوان نماینده این وزارتخانه ـ تشکیل شد. وظیفه این گروه رسیدگی به مقوله حساس سینما بود. سینماها از نخستین جاهایی بودند که در جریان انقلاب تعطیل شده بودند و تا سال ۶۲ تعداد سینماها که راهاندازی شدند و فیلمهایی که ساخته شد انگشتشمار بود.»
در بخشی از این تاریخچه به مصادرهی استودیو میثاقیه اشاره میشود:
«پس از یک سال ساختمان قدیمی خانه قوامالسلطنه که بخشی از آن به موزه آبگینه و سفالینهها اختصاص داشت در اختیار بنیاد قرار گرفت (قوامالسلطنه از زمان مظفرالدین شاه قاجار تا سال ۱۳۳۱ یعنی تا زمان محمدرضا پهلوی از نخستوزیران و رجل سیاسی تاریخ ایران بود و این بنا قریب ۹۰ سال پیش ساخته شده است). و با نصب تجهیزات فنی مدرن و «به روز» شد ولی از آنجایی که جوابگوی نیازهای فنی سینماگران نبود، استودیو میثاقیه که جزو اماکن مصادرهای بود نیز به مدیریت فارابی تحویل داده شد، یک پلاتو برای فیلمبرداری از صحنههای داخلی، بخش تدوین و انبار ابزار و وسایل مورد نیاز فیلمبرداری از بخشهای این ساختمان بود.»
استودیو میثاقیه که متعلق به تهیهکنندهی سینمای پیش از انقلاب، مهدی میثاقیه بود، پس از انقلاب اسلامی توسط حکومت اسلامی مصادره شد.
مهدی میثاقیه که بود؟
نورمن ویزدوم (چپ) مهدی میثاقیه (وسط) منوچهر وثوق (راست) در ایران - ۱۳۴۰
مهدی میثاقیه، هنرپیشه و از تهیهکنندگان سینما در سال ۱۳۰۶ در تهران دیده به جهان گشود. پدرش عبدالمیثاق میقاقیه از تجار معروف تهران بود.
مهدی میثاقیه در سال ۱۳۳۰ با بازی در فیلم «مستی عشق» به کارگردانی و تهیهکنندگی اسماعیل کوشان وارد دنیای فیلم وسینما شد. مهدی میثاقیه با نام مستعار مهدی شبان وارد سینما شد.
بازی در این فیلم سراغاز سه دهه فعالیت میثاقیه در عرصهی سینما شد.
مهدی میثاقیه در سال ۱۳۳۲ با همکاری عدهای دیگر استودیو فیلم «کارون» را بنیان گذاشت.
استودیو میثاقیه در سال ۱۳۳۸ توسط مهدی میثاقیه بنا نهاده شد که بسیاری از فیلمهای سینمایی پیش از انقلاب محصول این استودیو فیلم است.
این استودیو پس از انقلاب اسلامی و زمانی که هنوز میثاقیه در ایران بود توسط جمهوری اسلامی مصادره شد و بعدها به بنیاد سینمایی فارابی تبدیل شد.
انقلاب که پیروز شد مهدی میثاقیه به اتهام پیروی از دیانت بهایی به زندان افتاد و آزار فراوان دید.
مهدی میثاقیه پیش از انقلاب مالک سینما کاپری و سینما فرهنگ نیز بود.
سینما فرهنگ را میثاقیه پیش از انقلاب به بهروز وثوقی فروخت. سینما کاپری که گنجایش هزار تماشاچی در یک نوبت را داشت و از بزرگترین سینماهای خاور میانه در آن زمان محسوب میشد بعد از انقلاب توسط جمهوری اسلامی مصادره شد و بعدها نام سینما بهمن به خود گرفت.
سینما کاپری که پس از انقلاب مصادره و به سینما بهمن تغییر نام داد
از دیگر کارهای مهدی میثاقیه میتوان به تاسیس بیمارستان میثاقیه اشاره کرد که این بیمارستان پس از بر سر کار آمدن انقلابیان به بیمارستان «شهید مصطفی خمینی» تغییر نام داد.
میثاقیه در دههی ۴۰ یکی از اعضای هیئت مدیرهی «اتحادیه صنایع فیلم ایران» بود.
مهدی میثاقیه با به راهانداختن استودیو خود در دههی ۳۰ خورشیدی اولین فیلم خود با نام «شبنشینی در جهنم» به کارگردانی موشق سروری و با همکاری ساموئل خاچیکیان تهیه کرد و از این به بعد بود که میثاقیه به عنوان یک تهیهکنندهی سرشناس وارد سینمای ایران شد.
یکی از فیلمهایی که مهدی میثاقیه تهیهکنندگی ان را بر عهده داشت فیلم محلل بود.
مهدی میثاقیه- نفر اول سمت چپ
«فیلم محلل، فیلمی کمدی و عاشقانه بود که نصرت کریمی در سال ۱۳۵۰ آن را کارگردانی کرده بود. نصرت کریمی پس از انقلاب به خاطر ساخت این فیلم پیش از انقلاب بازداشت شد و چند ماهی را در زندان سپری کرد. این فیلم در آن زمان مورد اعتراض مرتضی مطهری، روحانی شیعه قرار گرفت. نصرت کریمی پس از انقلاب اسلامی به دلیل کارگردانی این فیلم علاوه بر زندان، از کار و تدریس نیز ممنوع شد.»
تهیهکنندگی این فیلم را پس از انقلاب دلیلی بر اسلامستیزی مهدی میثاقیه دانستند.
روزنامهی کیهان وابسته به نهاد ولایت فقیه در مورد فیلم محلل چنین مینویسد:
«مهدی میثاقیه تهیهکننده و سرمایهگذار فیلم محلل در ساخت فیلمهای زیادی که اسلامستیزی، سکس و ابتذال، از جمله شاخصها و مؤلفههای بارز آن است، نقش داشته است.»
مهدی میثاقیه در سال ۱۳۷۰ بر اثر سکتهی قلبی در گذشت.
روز کریسمس موعد جشن تولد عیسی مسیح است و تقریبا اکثر مسیحیان جهان مراسم ویژهای در شب ۲۵ دسامبر برگزار میکنند. اما همانند بسیاری از مناسبتهای مذهبی کهن، تمام مسیحیان بر سر تاریخ تولد عیسی مسیح توافق ندارند.
پیروان کلیسای کاتولیک و پروتستان کریسمس را روز ۲۵ دسامبر جشن میگیرند، اما اغلب پیروان کلیسای ارتدوکس از جمله کلیسای روسیه و یونان و نیز اغلب ارامنه ایران روز میلاد مسیح را نزدیک به یازده روز بعد، در ششم ژانویه جشن میگیرند. برخی مسیحیان ارتدوکس هم این جشن را روز هفتم ژانویه برگزار میکنند.
با آنکه در انجیلهای مختلف به جزئیات تولد عیسی مسیح اشاره شده است، تاریخ دقیق تولد او ذکر نشده و به همین دلیل از ابتدا در این باره اختلافنظر وجود داشته است.
گفته میشود که برای چندین سده، مراسم جشن میلاد مسیح در روز ششم ژانویه جشن گرفته میشد، ولی بهتدریج این تاریخ تغییر کرده و به ۲۵ دسامبر منتقل شده است.
همزمانی تقریبی جشنهای سالانه پیروان آیین میترائیسم در روم باستان با روز ۲۵ دسامبر این نظریه را تقویت کرده است که رهبران کلیسا برای استفاده از موقعیت جشن سالانهای که به طور گسترده در روم باستان برگزار میشد، تاریخ تولد مسیح را تغییر دادهاند و به تدریج در طول قرنها، این روز از سوی بخش قابل توجهی از مسیحیان به عنوان سالروز تولد مسیح پذیرفته شده است.
با وجود اختلافنظر بر سر روز تولد مسیح، تمام پیروان مسیحیت بر سر سال نو توافق دارند و روز اول ژانویه آغازگر سال نو برای آنهاست.
آیین شب کریسمس ارامنه ایران هم اندکی با پیروان دیگر مسیحیت متفاوت است و ویژگیهای خاص خود را دارد؛ آنها همانند بقیه کسانی که کریسمس را جشن میگیرند در خانههایشان درخت تزئینشده میگذارند و بابانوئل برای کودکانشان هدیه میآورد، اما برای شام شب کریسمس اغلب برنج، کوکو سبزی و ماهی میخورند.
خبرگزاری ایسنا: «ما هیچ اطلاعی نداریم. اگر هم اطلاعاتی وجود داشته باشد محرمانه است. نباید به این موضوع دامن زد. بهتر است اگر چنین مشکلی هم وجود دارد، در خفا حل شود... .»
اینها پاسخهایی است که برخی مسئولان به سؤالهای خبرنگار دوهفتهنامه «روبهرو» درباره خرید و فروش کودکان در تهران میدهند؛ پاسخهایی ابهامآمیز که نه خبرهای خرید صد هزار تومانی کودکان را در تهران تأیید میکند و نه تکذیب. ماجرایی که از تابستان سال گذشته در یک نشست خبری از سوی فاطمه دانشور، رئیس کمیسیون اجتماعی شورای شهر تهران، بر سر زبانها افتاد.
فاطمه دانشور اعلام کرد که حالا دیگر در مراکز آسیب شهر، کودکان نوزادی که درد خماری را از نطفه حس میکنند به قیمت صد هزار تومان به فروش میرسند. اما این تمام ماجرا نبود. داستانی که فاطمه دانشور چند ماهی است، راوی آن شده، موضوعی قدیمی در برخی از بیمارستانهای این شهر است. مرجان، پرستار یکی از بیمارستانهای تهران، میگوید: «دلالان و واسطهها پس از شناسایی نوزادانی که ناخواسته یا نامشروع به دنیا میآیند، اقدام به خرید و فروش آنان میکنند.» او با بیان این که این اتفاق در بیمارستانهای دولتی و بزرگ و بیمارستانهایی که زایشگاه دارند، بیشتر رخ میدهد، میگوید: «در این بیمارستانها به دلیل بالاتر بودن تعداد نوزادان متولد شده در مقایسه با بیمارستانهای خصوصی و کوچک، شناسایی افراد سختتر است که این امر، مهمترین دلیل بالاتر بودن آمار خرید و فروش نوزادان متولد شده در مراکز دولتی است.» مسئلهای که بلافاصله از سوی نیروی انتظامی تکذیب شد. در خبرهای تأیید نشده میشد این جملهها را شنید که آش به این شوریها هم نیست اما کفش و کلاه کردن خبرنگاران و رفتن به بیمارستانهایی مانند مهدیه و اکبرآبادی تهران در همان روزهای پرالتهاب نشان میداد که از قضا آش بسیار شورتر از آنی است که دانشور خبر داده است.
کودکانی که در توالت پارک حقانی نطفهشان بسته میشد، در بیشتر مواقع یا معتاد بودند یا خونشان آلوده به ویروس ایدز بود. نوزادان رنگپریدهای که در بیمارستان، مجهولالهویه بودند و مادر حتی حاضر نبود برای دقایقی آنها را به زیر پستان بگیرد. از آن طرف، جدا از واسطهها و گروههایی که گدایان تهران را ساماندهی میکردند، بودند مادران و پدران جوانی که سالها در آتشِ داشتن فرزند، سوخته و نتوانسته بودند از سد بهزیستی بگذرند. آنها برای آن که بتوانند زخم خود را التیام بخشند، به دروازه غار آمده بودند و کودکان معتاد بخوری این خیابان را با قیمتی از ۱۰۰ هزار تا پنج میلیون تومان خریده بودند.
ناهید یکی از همین زنان است. ناهید ۳۸ ساله به همراه همسرش بهرام بعد از ۱۵ سال که در راهروهای بهزیستی دویده بودند، کودکشان سحرناز را از زنی معتاد در خیابان شوش تهران میخرند. سحرنازی که فقط ۱۸ ماه میهمان خانه آنها بود و بعد از آن به دلیل ابتلا به اچآیوی و هپاتیت سی جان باخته بود. ناهید میگوید: «در ابتدای امر اصلا به ماجرای شناسنامه هم فکر نمیکردیم. بچه نه کارت بهداشت بیمارستان داشت نه پدرش معلوم بود. دو، سه روز مانده به زایمان، واسطه که یکی از رانندگان خطی میدان شوش به خراسان بود، با شوهرم تماس گرفت و از وجود سحرناز مطلعمان کرد. بچه در خانه به دنیا آمد.
دو میلیون تومان به مادر دادیم و یک میلیون هم راننده گرفت. شوهرم هم گفت بعد از یکی، دو ماه، پیگیری میکند تا شناسنامه بگیریم. بچه همیشه بیحال و رنگ و رو رفته بود. شناسنامه نداشتیم و واکسن را هم از طریق یکی از اقوام که پزشک بود برایش زدیم. پنج ماهه بود که به دلیل بیحالیهای مداوم تصمیم گرفتیم آزمایش خون بدهیم و دیدیم کودک مبتلا به ایدز است و کمی بعد از یک سالگی هم جان داد و ما ماندیم و داغی که تا آخر عمر روی سینهمان میماند ... .»
فاطمه، پرستار یکی از بیمارستانهای جنوب شهر تهران است. او میگوید: «تا اواخر سال گذشته، حتی بعضی از نیروهای بیمارستانی هم به عنوان دلال در این خرید و فروش پولی به جیب میزدند اما حالا سختگیریها زیاد شده، بخش نوزادان را جدا کردهاند و پرستاران آنها را کمتر میبینیم و به طور دائم مددکار در بخش سر میزند. الان وقتی کسی بچهاش را نمیخواهد پیش از زایمان به مددکاری میرود و اعلام میکند و بچه بعد از وضع حمل به بهزیستی میرود اما عدهای که میخواهند کاسبی کنند، بچه را میگیرند و سرِ خیابان به خانوادهها واگذار میکنند اما حالا تقریبا گرفتن شناسنامه هم غیر ممکن است. برای گرفتن شناسنامه کودک باید سابقه درمانی مادر و تمامی آزمایشات موجود باشد.» فاطمه میگوید سهم دلالان در این خرید و فروش از یک میلیون تا سه میلیون تومان متغیر است: «مثلا یکی از همکاران خودمان حداقل ماهی پنج میلیون دلالی داشت اما حالا اخراج شده.»
آمار سازمان بهزیستی
بر اساس آمار عملکرد سازمان بهزیستی تقریبا سالانه بین ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ کودک به فرزندی سپرده میشوند. این در حالی است که تعداد متقاضیان فرزندخواندگی چند برابر کودکانی است که به فرزندی سپرده میشوند. این امر حاکی از آن است که تقاضا برای دریافت کودک به مراتب بیش از تعداد کودکان قابل واگذاری به خانوادههاست. از سوی دیگر فرایند اجرائی فرزندخواندگی مستلزم هماهنگیهایی بین سازمان بهزیستی، اداره سرپرستی قوه قضائیه، نیروی انتظامی، مراکز درمان ناباروری و سازمان پزشکی قانونی و ... است که همه اینها به اضافه فهرست طولانی انتظار برای دریافت کودک، فرایند فرزندپذیری را برای متقاضیان فرزندخواندگی، به طور طبیعی، طولانی و زمانبر میکند.
انوشیروان محسنی بندپی، رئیس سازمان بهزیستی، در گفتوگو با «روبهرو» با تأیید وجود تجارت کودکان، از برنامههای بهزیستی برای جلوگیری از این تجارت گفت: «ترجیح ما این است که مادران را به گرفتن رحم اجارهای تشویق کنیم. این مسئله هم باعث میشود که درآمدی برای زنان بیسرپرست ایجاد شود و هم جلوی سوءاستفادههای احتمالی گرفته شود.
البته این کار باید با ضوابط کاملا علمی و قانونی انجام پذیرد. ضمن آن که ما نمیتوانیم به مسئله خرید و فروش کودکان وارد شویم. این مسئله کاملا در اختیار قوه قضائیه و نیروی انتظامی و دادستانی است. ما صرفا اطلاعات خود را در این زمینه به ضابطان قضائی منتقل میکنیم. ما حتی اگر از چنین مسئلهای اطلاع هم پیدا کنیم باید برای ورود از قوه قضائیه مجوز بگیریم. از طرفی واگذاری کودکان به بهزیستی هم فقط با اجازه قوه قضائیه امکانپذیر است.»
اما این همه حکایت نیست. علی یکی از پسرانی است که دو سال قبل بعد از رسیدن به ۱۸سالگی با گرفتن پنج میلیون تومان از بهزیستی ترخیص شده است. او میگوید: «بهزیستی قوانین عجیبی دارد. ما را به خانوادهها نمیدهند، چون اصرار دارند خانوادهها ملکی به نام ما بکنند. بعد جالب اینجاست که وقتی خودمان را از بهزیستی بیرون کردند، پنج میلیون تومان کف دستمان گذاشتند و خداحافظی کردند. آنها میگویند میخواهند آینده ما تأمین باشد و ممکن است اگر وارد خانوادهای بشویم به ما چیزی ندهند.
خب مگر بهزیستی وقت ترخیص چیزی در اختیار ما میگذارد؟ اما اگر در خانواده بزرگ شویم، در بدترین شرایطِ ممکن در یک خانواده درس خواندهایم، محبت دیدهایم و خانواده داریم. حداقلش این است که کسی در ۱۸سالگی بیرونمان نمیکند. من میخواهم بدانم مگر همه فرزندان واقعی خانوادهها وقتی به دنیا میآیند ملکی به نامشان میشود یا وقتی پدرشان میمیرد یک کارخانه به آنها ارث میرسد؟ بچههای معمولی بیشتر خودشان روی پایشان میایستند، خودشان خانه و مغازه میخرند و فقط تحت سایه حمایتی خانواده هستند.»
تجارت پردرآمد
مسیب راننده تاکسی است و میگوید خیلی از همکارانش از طریق دلالی بین خانوادهها پول خوبی درمیآورند. به گفته مسیب بچه نسبت به جنسیت و تمکن خریدار، قیمتش بالا و پایین میرود. او میگوید: «حالا خانوادهها شاخکهایشان تیز شده. میدانند بچه باید آزمایش سلامت داشته باشد. بچه سالم هم باز قیمتش متغیر است. اول فروشنده میگوید مثلا ۲۰ میلیون اما خریدارها زرنگ شدهاند. گاهی این ۲۰ میلیون به دو میلیون هم میرسد اما واسطهها کمترین مبلغی که این وسط به جیب میزنند یک میلیون تومان است.»
اما تجارت کودکان فقط بین خانوادهها صورت نمیگیرد. کودکان بسیاری هم هستند که در این میان گرفتار باندهای تبهکاری و گدایی میشوند. به گفته یکی از ساکنان دروازه غار، بیشتر کودکانی که معتاد و بیمار به دنیا میآیند، جذب باندهای گدایی میشوند؛ باندهایی که هیچوقت سرنخ درستی از آن در دست هیچکس نیست. کودکانی که روزانه ۱۰ هزار تومان اجاره میشوند و حداقل ۳۰ هزار تومان فروش روزانهشان را به صاحبکار تحویل میدهند. کمتر از یک ماه پیش، شهیندخت مولاوردی، معاون امور زنان و خانواده ریاستجمهوری، روایت دیگری از خرید و فروش کودکان را اعلام کرد. مولاوردی درباره فروش نوزادان از سوی مادران با بیان این که امروز شاهد فروش نوزادان در شکم مادر و پیش از تولد هستیم، اظهار کرد: «آماری از تعداد این نوزادان نداریم اما آن قدر تعداد آنها زیاد بوده که تبدیل به یک خبر شده است.»
معاونت زنان و امور خانواده با تأکید بر این که پدیده فروش کودکان، تکعاملی نبوده و مجموعهای از عوامل، زنجیروار در کنار هم قرار میگیرند تا یک زن ناچار به فروش فرزندش شود، خاطرنشان کرد: «فقر اقتصادی، فقر فرهنگی، اعتیاد، کارتنخوابی و ازدواج کودکان از جمله عواملی هستند که میتواند باعث سوق دادن زنان به سمت فروش کودکان خود شود.»
او تصریح کرد: «اگر بخواهیم پدیده فروش کودکان ادامه پیدا نکند، باید به مجموع این عوامل توجه کرده و آن را حل کنیم.»
یکی از فعالان اجتماعی در دروازه غار تهران میگوید، حالا کودکان را پیشفروش میکنند. سعید انتظاری به «روبهرو» میگوید: «حالا زنها هدفدار حامله میشوند و در چهار، پنج ماهگی که جنسیت نوزاد مشخص شد، آن را به خانوادهها میفروشند و کودک زیر نظر خریدار در بیمارستان به دنیا میآید. حالا کار راحتتر شده. خانوادهها با بیمارستانهای خصوصی زدوبند میکنند و بعد از آن که کودک به دنیا آمد، نام مادر جعلی به جای مادر اصلی در اوراق هویتی ثبت میشود. به همین راحتی ....»
وبسایت فرادید: چند سال پیش، پس از آنکه کار خودم با دوربین را در منطقه محل زندگیام در پاکستان آغاز کردم به ناگهان توسط گروهی از مردان مورد حمله قرار گرفتم. حرفشان این بود که چرا فیلمبرداری میکنم. آنها مرا هل دادند و دوربینم را هم شکستند. خواهران و برادران و مادر مضطرب به من گفتند که باید حرفه روزنامه نگاری را کنار بگذارم و یک کار اداری یا خانگی برای خودم دست و پا کنم؛ ولی من زیر بار نرفتم.
به آنها گفتم: «در پاکستان هیچ جا برای زنان کاملا امن نیست. هر جایی که بروی خطر در کمین است و ریسکهایی وجود دارد. کارم را به رغم دردسرهایش کاملا میشناسم و آن را دوست دارم. وقتی بین این همه مشکلات کار میکنم، حس قویتر شدن به من دست میدهد. بیشتر حس زنده بودن دارم.»
کار کردن به عنوان عکاس خبری و فیلمبردار در پاکستان چالشهای زیادی را به همراه دارد. مردم این کشور به ویژه محل زندگی من - شهر مولتان در ایالت پنجاب - به شدت محافظه کارند. این منطقه حتی به خشونت علیه زنان نیز شهرت دارد. انواع داستانهای مربوط به "قتلهای ناموسی، تجاوزهای گروهی و همچنین ازدواج اجباری دختران جوان با طایفههای رقیب برای حل و فصل درگیریها در این منطقه کم نیست. هر زنی که اینجا به خیابان برود، خشونت در انتظارش است.
آسیه بیبه، 35 ساله، قربانی اسید پاشی – عکس مربوط به ماه مارس سال 2012 است که در خانه آسیه در مولتان گرفته شده است. اسیدپاشی در پاکستان نسبتا متداول است
این مشکلات علیالخصوص زمانی وخیمتر میشود که یک زن کاری را انجام دهد که به مذاق مردان خوش نمیآید: تهیه عکس و فیلم از اتفاقات خبری. اغلب اوقات یک چشمم روی چشمی دوربین است و با چشم دیگر حواسم به مردان چشمچرانی است که دورم جمع میشوند. حتی زمانی که به سمت مناطق روستایی جنوب میروم، عملا مورد تهدید جدی قرار میگیرم.
شروع تصادفی
شروع کار من با ویدیو تصادفی بود. هجده سالم بود و یک همسایه از من خواست تا برای فیلمبرداری از مراسم عروسی به او کمک کنم – او برای فیلمبرداری از بخش زنانه مراسم به یک زن احتیاج داشت. قبلا از آن روز اصلا دوربین دستم نگرفته بودم، اما پس از آموزشی کوتاهی، دوربین فیلمبرداری سنگین VHS را دستم داد.
نتیجه اما اتفاقا چندان بد نشد و او پیشنهاد یک کار دیگر را هم به من داد. پدرم در کار فروش بز فعالیت میکرد و درآمد بسیار اندکی داشتیم. به همین خاطر از پیشنهاد او استقبال کردم.
عروسی در کراچی – نوامبر 2013
در کار دوم، تنظیمات دوربین را به هم ریختم و فیلم آبی شد! مشتری آنقدر عصبانی شده بود که پول همسایهام را پرداخت نکرد. یر به یر شدیم و من هم رفتم سر درسم. قرار بود تا سال دوازدهم درسم را ادامه دهم و مدرکم را بگیرم. اما مادرم مریض شد و متاسفانه زودتر ترک تحصیل کردم.
مدتی بعد با همسایهمان "اقبال بات" تماس گرفتم که کار فیلمبرداری را به من یاد دهد. مدتی بعد نزدیک به 400 رویپه از هر مراسم عروسی پول درمیآوردم.
شروع کار خبر
سال بعد یعنی 1977 میلادی کارم را شروع کردم: یک سازمان خبری بینالمللی با ما تماس گرفت تا از مراسم سقوط یک سالن عروسی در شهر دیر غازیخان که منجر به کشته شدن چندین نفر شده بود، عکاسی کنیم. با رئیسم برای فیلمبرداری به آنجا رفتیم. جو کاملا محافظه کارانه بود و رئیسم را به داخل خانه راه ندادند.
عروسیها در پاکستان باشکوه و پرجمعیت برگزار میشوند – کراچی، مارس 2013
دلیل سقوط سقط سالن، وجود افراد زیاد در آنجا بود. دقیق یادم نیست که چند نفر جانشان را آنجا از دست دادند اما تقریبا 10، 12 نفری زیر آوار باقی مانده بودند. من عکاسی و فیلمبرداری میکردم. پس از آن دیگر همراه اقبال و عکاسان دیگر فقط کار خبری میکردیم.
خطرات کاری
عکاسی خبری در پاکستان خطرات خودش را دارد. اولین بار در اکتبر 2001 خطر مرا تهدید کرد: وقتی که برای پوشش تظاهرات به شهر یعقوب آباد در 360 کیلومتری جنوب غرب مولتان رفتم. درگیری بین پلیس و مردم بالا گرفت و نزدیک به 200 نفر دستگیر شدند. خشنترین تظاهراتی بود که تا حالا دیدهام. پلیس همه را به باد کتک گرفته بود از مردم عادی گرفته تا خبرنگاران و فیلمبرداران. به هر ترتیبی که بود آنجا ماندم و کارم را ادامه دادم. یک آن فکر کردم که دیگر کارم ساخته است، اما نفهمیدم که چطور قسر در رفتم!
درگیریهای یعقوب آباد – اکتبر 2001
عروس در یک مراسم شلوغ عروسی – کراچی، مارس 2013
اولین بار بود که حین کار ترسیده بودم. خطر همه جا در کمین بود. اما وقتی دیدم فیلمم را رسانههای خارجی پخش میکنند، از خودم بسیار حس رضایت داشتم، زیرا کاری را انجام داده بودم که در آن شرایط ژورنالیستهای مرد هم به سختی آن را انجام میدادند. انتقال آن حس کار دشواری است. همان موقع بود که تصمیم گرفتم در کار خبر فعالیت کنم. میدانستم که در این کار میتوانم اسم و رسمی برای خودم دست و پا کنم.
شاید بدترین اتفاق در تابستان امسال برایم رخ داده باشد. به خانه مردی رفتم که به خاطر اسیدپاشی یک زن جانش را از دست داده بود. آنها با هم رابطه نامشروع داشتند. اما وقتی خانوادهاش دوربین را دیدند عصبانی شدند.
آغاز تراژدی
سال 2005 همسر اقبال از دنیا رفت و من با او ازدواج کردم. زندگی خصوصی و کاریام با هم ادغام شده بود. در طول آن سالها به خوبی یکدیگر را شناخته بودیم. خانوادهام هم به تدریج با این موضوع کنار آمدند.
شازیا باتی در اسلام آباد – اوت 2016
تراژدی اما سه سال بعد به وقوع پیوست. همسرم شش سال پیش به خاطر پرفشاری خون از دنیا رفت. همه چیز به هم ریخته بود. نمیدانستم چه کار کنم. بسیار تنها و درمانده شده بودم. از خودم فرزندی نداشتم اما از فرزندان همسر قبلی شوهرم مراقبت میکردم. در خانه همسرم زندگی میکردیم ولی پس از مرگ اقبال، از من خواستند تا آنجا را ترک کنم. به خانه پدریام برگشتم.
هنوز پیگیر کارهای خبری بودم تا اینکه سیل سهمگین پاکستان در سال 2010 از راه رسید. علاوه بر پوشش آن، چندین ماجرای ضرب و شتم و همچنین داستان "مختار مای" را هم پوشش دادم؛ زنی که به خاطر تجاوز گروهی به دادگاه رفت تا حقش را پس بگیرد و به نماد امید و مقاومت در سطح جهان تبدیل شد.
کار کردن به عنوان یک زن هم نکات مثبت دارد هم منفی. نکته مثبتش این است که به جاهایی میتوانم برم که مردان اجازه ورود ندارند؛ با کسانی میتوانم صحبت کنم که از صحبت کردن با مردان خجالت زده میشوند.
همیشه سعی میکنم از جاهای شلوغ و مردان چشم چران فاصله بگیرم. در شهرها کار کردن راحتتر است، اما سفر به مناطق روستاییتر سختتر است زیرا مردان چندان آشنایی با زنان شاغل ندارند. به هر حال، برای اینکه کارم را آسانتر کنم، یک دستیار مرد استخدام کردهام.
در طول این سالها، چندین فیلمبردار که حالا در شبکههای خبری مهم پاکستان مشغول به کارند را آموزش دادهام. البته اسمشان را نمیگویم زیرا ممکن است خجالت بکشند یا مورد تمسخر همکارانشان قرار گیرند.
همین که آنها کار را یاد بگیرند، دیگر پشت سرشان را هم نگاه نمیکنند و نمیگویند که یک زن به آنها آموزش داده است. البته جای تعجب هم ندارد؛ در جامعه مردسالاری زندگی میکنیم که به زنان فقط به چشم خانهدار نگاه میشود. البته مهم هم نیست که آنها قدردان باشند یا خیر. میدانم که چه خبر است.
روزنامه هفت صبح - مرضیه پروانه: بعد از دو ماه انتظار، قرعه به نامش افتاده بود و بعد از یک مکالمه تلفنی، چند ساعت بیشتر وقت نداشت تا خودش را به تهران برساند. با تردید که ساکش را جمع می کرد تلویزیون خبر مهمی را به صورت زیرنویس مکررا اعلام می کرد؛ و دلش را به دریا زد و رفت در اتاق عمل پرستارها اسمی را بین خود پچ پچ می کردند اما او باورش نمی شد! هم این اتفاق را و هم آن نام را.
عملش تمام شد و با زندگی دوباره به روستایش بازگشت آن هم با هدیه ای که عزیزی به او بخشیده بود. آن هدیه یک کلیه بود و آن عزیز کسی نبود جز بازیگر سینمای ایران عسل بدیعی!
عباس شعبانی اهل روستای کزاز (توابع اراک) مرد 37 ساله ای ست که کلیه عسل بدیعی بعد از مرگ مغزی در سال 1392 به او بخشیده شده است. حکایت این هدیه ارزشمند را در یک مکالمه تلفنی دنبال کردیم و پای حرف های عباس نشسته ایم؛ او با لحن شفاف و بی ریای روستایش تمام این حکایت را برایمان بازگو می کند.
دلیل هم بیماری ها در روستای کزاز را آلودگی هوا می گویند
عباس که کار ساختمانی انجام می دهد، می گوید از چند وقت پیش حالم دگرگون شده بود. صبح ها حالت تهوع داشتم و احساس سردرد، بی حسی و بی حالی در بدنم می کردم. زیر چشم هایم پف کرده بود و اوایل خیلی جدی نمی گرفتم. یکی دو بار به درمانگاه روستا رفتم و اینجا برای بیشتر بیماری ها علت را آلودگی مواد شیمیایی موجود در هوا می گویند.
کزاز در نزدیکی اراک واقع شده و به علت (ادعای مردم محلی) نزدیکی به پالایشگاه نفت و نیروگاه حرارتی و پتروشیمی غرق در آلودگی مواد سمی و شیمیایی است و زنان و کودکان بسیاری دچار عوارضی چون سقط جنین و تولد نوزادهای نارس و معیوب می شوند و علت همه این مشکلات را آلودگی خاک و هوا می دانند. طبعا هر کسی هم به خاطر بیماری یا حساسیت به درمانگاه مراجعه می کند فرض را بر همین مورد می گذارند. اما برای من اوضاع زمانی وخیم تر شد که یک روز سر کارم در ساختمان احساس کردم نقشه را تار تار می بینم و قدرت بینایی ام را دارم از دست می دهم.
همان روز به بیمارستان رفتم و بعد از انجام سونوگرافی دکتر به من گفت که فورا و بدون برگشتن به خانه و حتی عوض کردن لباس هایت باید بستری شوی و اوضاعت وخیم است. همان جا دکتر به من گفت که فقط پنج درصد کلیه هایم کار می کند و به زودی باید درمان قطعی شوم. بعد از این جریان 14 ماه پی در پی در منطقه دیالیز شدم و هر هفته یک روز در میان چهار ساعت روی تخت بودم تا اینکه در تهران و بیمارستان لبافی نژاد برای دریافت کلیه تشکیل پرونده دادم.
من روستایی کجا و عسل بدیعی کجا؟!
بعد از حدود دو ماه عصر 13 فروردین سال 92 از بیمارستان با من تماس گرفتند و گفتند احتمال دارد کلیه ای با شرایط من قابل پیوند باشد اما قطعی نیست و باید به تهران بروم تا شرایط مرا بررسی کنند و آنقدر تردید در صحبت های مسئول بیمارستان بود که من از رفتن به تهران صرف نظر کردم تا اینکه دوباره 9 صبح از بیمارستان با من تماس گرفته بودند و من سر کار بودم و گوشیم در دسترس نوبد.
بعد با منزلمان تماس گرفته بودند و شب قبل بچه ها حین بازی گوشی تلفن را از پریز کشیده بودند و خانمم متوجه نشده بود تا آنکه همسرم قبل از رفتن به صحرا اتفاقی صدای تلفن همراهش را شنیده بود و جواب داده بود و به او گفته بودند که تا ساعت 12 باید خودمان را به بیمارستان مسیح دانشوری در تهران برسانیم و عمل اهدا عضور با بررسی دقیق پرونده من از طرف بیمارستان قطعی شده بود.
بعد از دریافت خبر در عرض بیست دقیقه آماده شدیم و من وقتی داشتم لباس هایم را جمع می کردم تلویزیون داشت خبری از زیرنویس می کرد که بازیگر زن سینمای ایران عسل بدیعی همان روز بعد از مرگ مغزی اعضای بدنش را اهدا کرده. با خودم گفتم نکند کلیه خانم بدیعی را قرار است به من پیوند بزنند اما بعد با خودم گفتم نه بابا، من روستایی کجا و عسل بدیعی کجا؟
سال ها در صف انتظار مرگ و زندگی
عباس که هنوز هم داستانش را چیزی شبیه معجزه می داند می گوید این همه آدم در صف انتظار و این همه آدم در تهران محتاج پیوند کلیه بودند آن وقت به این زودی و عرض دو ماه نوبت من شد! چون خیلی ها ماه ها و سال ها در صف انتظار می ایستند. عباس می گوید هنوز هم باورم نمی شد اما با توکل به خدا از روستا حرکت کردیم و ساعت12 به بیمارستان رسیدیم و من بستری شدم و بعد مقدمات اتاق عمل و پیوند را برای من آماده کردند.
توی راهرو اتاق عمل پرستارها به هم می گفتند کلیه عسل بدیعی به این آقا قرار است پیوند زده شود و خیلی ها هم می گتند نه امکان ندارد او که هنوز نمرده! و من با ناباوری هر چه بیشتر به اتاق عمل رفتم و بعد از چند ساعت از اتاق عمل بیرون آمدم. همه چیز در یکی دو روز به سرعت باد و ناباورانه اتفاق افتاده بود و بعد از 10 روز بستری شدن در بیمارستان به بیمارستانی در منطقه منتقل شدم و مدتی هم آنجا بستری بودم.
بعد از بدیعی هفت نفر به زندگی برگشتند
حالا سه سال از آن ماجرا می گذرد و عباس با دو دختر، همسر و مادرش با سلامتی و خوشی زندگی می کند. بعد از آمدن چند نفر به خانه اش و دعوت ا زاو برای جشن نفس در سال پیش حالا دیگر مطمئن است که بخشنده هدیه زندگی به او عسل بدیعی بوده است که بعد از آسیب نخاعی دچار مرگ مغزی شده بود.
او می گوید عسل بدیعی زندگی هفت نفر ار نجات داده است. او روزهای سخت و تلخ دیالیز را که به یاد می آورد حاضر نیست این لحظات برای کسی اتفاق بیفتد و او حالا هر وقت که به تهران می آید برای ادای دینش و تشکر از هدیه عسل بدیعی بر سر مزارش می رود و برایش طلب آمرزش می کند.
او می گوید توی روستای سه هزار نفری ما هر کسی که حکایت مرا می شوند و عسل بدیعی را می شناسد از من می پرسد که برای اهدای عضو و انجام این کار خیر کجا می شود رفت و چه کار باید کرد؟ من هم به آنها می گویم که در جشن نفس که با ضور خانواده های بخشنده و گیرنده هر سال برگزار می شود گفته اند که با یک شماره ملی و از طریق سایت اهدا هر کسی به راحتی می تواند کارت اهدا عضو بگیرد.
او می گوید من درد صف انتظار برای مرگ و زندگی را چشیده ام و می دانم که هزاران نفر که بعد از مرگ مغزی دیگر امکان برگشت به حیات را ندارند هر کدام می توانند با شهامت و فداکاری جان حداقل هفت نفر را نجات دهند. او می گوید امانتی از عسل بدیعی در بدنش دارد که لذت زندگی دوباره را به او بخشیده است؛ او که تکیه گاه و امید یک خانواده چهار نفریست!
هفته نامه تماشاگران امروز - سعید شمس: انگار باید با این مساله کنار آمد که بحث زنان بهانه ای خواهدماند برای طرح نظرهای موافقان و مخالفان! گروهی با یادآوری آنچه آموزه های دینی می نامند، تاکیدی موکد دارند بر تحدید زن، و گستردگی فعالیتش را با اصول دینی در تناقض کامل می دانند.
اما عده ای هم هستند که معتقدند تساوی و حضور باید صددرصدی باشد و حتی توجه به تفاوت های توانمندی زنان را توهینی آشکار به فلسفه خلقت قلمداد می کنند و بر همین اساس، توقع شان این است که زنان هم در کنار مردان در همه عرصه ها مشارکت داده شوند.
جمیله کدیور که سال ها در شورای شهر تهران و مجلس شورای اسلامی نماینده مردم بوده، در گفت و گویی با «تماشاگران امروز» با تاکید بر اینکه «آقایان بدانند زن بودن جرم و اشکال نیست» به پرسش های مطرح شده پاسخ می گوید.
شما هم جزو کسانی هستید که از تساوی حقوق زنان حمایت می کنید؟
این موضوعی است کاملا روشن، فقط احتیاج به این است که بصیرت لازم را داشته باشند.
آقایان چشم خود را باز کنند و توانمندی زنان را ببینند، پنبه از گوش های خود درآورند و صدای بلند زنان را بشنوند. نگاهی به دنیای پیرامون خود داشته باشند. مگر توانایی زنان ایران با زنان در دیگر نقاط جهان چه تفاوتی دارد؟ غیر از آنکه جامعه مردزده ایران حاضر به تقسیم قدرت براساس شایستگی های اعضای جامعه بین زن و مرد نیست و ملاک شایستگی را در جنسیت می بیند نه توانمندی و کارایی.
مثل این است که دست و پای یک نفر را ببندید و از او بخواهید در مسابقه دوی بامانع شرکت کند. خب این شدنی نیست. بندها را بردارید و بعد از او بخواهید در میدان حاضر شود. آنگاه خواهید دید که می تواند مقام اول را هم کسب کند.
و معتقدید به حقوق زنان اجحاف می شود؟
بله. قائل به این هستم که بسیاری از زنان به حیث زن بودن خود از جایگاه هایی که شایسته آن بوده اند، باز مانده اند و در قیاس با مردان هم سطح خود، به خاطر زن بودن با موانع بیشتری مواجه بوده اند. در بسیاری مشاغل به ویژه جایگاه های مدیریتی، یا اولویت ندارند یا در دره های آخر قرار می گیرند. همیشه موضوع اولویت خانواده و نقش زنان درخانواده به عنوان علت بسیاری از محدودیت ها عنوان می شود، در حالی که اولا خود زنان بیشتر دغدغه این موضوع را دارند و بهتر وقت خود را برای رسیدگی به امور مختلف به ویژه مسائل مربوط به خانواده، مدیریت می کنند، و از سوی دیگر به زعم طرفداران این نظریه، ظاهرا خانه و خانواده فقط یک پایه دارد و آن هم مادر است و پدر در این میان نقش خاصی در خانه نباید داشته باشد.
برعکس، استحکام خانواده مبتنی بر تعادل و همکاری دو رکن خانواده با هم است. به گونه ای که هیچ کدام احساس فرودستی یا فرادستی نداشته باشند. به علاوه در جامعه امروز که سن ازدواج بالا رفته و بسیاری از خانواده ها یا تک فرزندند یا فرزند ندارند یا فرزندان به مرحله رشد و استقلال رسیده اند، چه توجیهی غیر از جنسیت، برای استفاده نکردن از توانایی زنان وجود دارد؟
واقعیت این است که شرایط زنان در دولت های مختلف با سلیقه های متفاوت تغییر چندانی به خود نمی بیند. دلیل این مساله در چیست؟
چند علت مشخص دارد؛ نخست، رویکرد سنتی که نقش مردان را عمدتا حول فعالیت های سیاسی و مدیریتی می داند و زنان را محدود به حوزه هایی خاص با سقفی محدود و چارچوبی مشخص می کند که از آن چارچوب و سقف نباید عبور کنند. کلیشه هایی که ذهنیت مردان و البته برخی زنان را محدود به نوعی نگاه خاص جنسیتی کرده است و تا زمانی که این کلیشه ها زدوده نشود، احتمال هیچ تغییری نخواهدرفت.
دلیل دوم، عدم ریسک پذیری یا نداشتن جرات لازم دولت مردان برای مواجهه با طیفی از متدینین است که مخالف حضور زنان در عرصه های مختلف جامعه اند.
سومین دلیل، این بهانه است که زنان برای رسیدن به مدارج بالا باید پلکان مدیریتی را طی کنند. البته به این نکته نمی پردازند که کدام یک از آقایان مدیر این پلکان را پله پله طی کرده اند؟ و در ثانی بالاخره این پلکان برای زنان باید از جایی و زمانی شروع شود و ادامه یابد، ولی چرا اکثر زنان در همان پلکان نخست باقی می مانند و به سرانجام نمی رسند؟
و بالاخره آنکه حوزه قدرت، حوزه ای محدود و مطلوب است که صاحبان قدرت و حافظان آن حاضر به تقسیم آن با تازه واردان به خصوص زنان نیستند و زنانی که حاضر به ورود به عرصه های مختلف، به ویژه حوزه قدرت شوند، باید خود را آماده مقابله با هجمه ها، مشکلات و موانع زیادی کنند.
از دولت روحانی در این حوزه انتظار زیادی می رفت که برآورده نشد، یعنی حتی برخلاف دولت احمدی نژاد یک زن هم برای وزارت معرفی نشد.
خب! باید این سوال را شما یا خبرنگارانی که امکان گفت و گو با رییس جمهوری را دارند از ایشان بپرسند. اتفاقا من در همان هفته نخست بعد از معرفی وزرا در مرداد 92، در مقاله ای تحت عنوان «اولین اعتراض به روحانی»، از ایشان انتقاد کردم و نوشتم «با دادن شعار برابری و فرصت برابر، فرصت برابر برای زنان ایجاد نمی شود. برابری یک رویکرد و یک نگرش است که در عمل و از همان گام نخست و روز اول خود را نشان می دهد. وقتی رییس جمهور در چینش کابینه خود از زنان بهره نگرفته آیا می شود انتظار داشت که وزرای منتخب این رویکرد را داشته باشند؟».
دلایلی که همیشه در بحث تقسیم قدرت با زنان مطرح بوده این است که الان مسائل به مراتب مهمتری نسبت به حضور یک یا چند زن در کابینه وجود دارد. از بحث معیشت و اقتصاد گرفته تا موضوع هسته ای و خروج ایران از انزوای جهانی و... یا گاهی گفته شده حالا با آمدن یک زن به کابینه کدام مشکل زنان حل شده یا می شود؟ بهانه هایی که سال هاست در ایران برای عدم ورود زنان به مناصب قدرت بیان شده و می شود.
توصیه تان به روحانی در مورد زنان در صورت تمدید دولتش چیست؟
اول اینکه توانمندی زنان را باور و از پتانسیل های آنان استفاده کند. مساله مهم دیگر هم این است که شعارهای انتخاباتی خود را مرور و به آنها عمل کند. همچنین آقای رییس جمهور حتماب بیند زنان در جهانر روز به روز جایگاه های بهتر و بالاتری را کسب می کنند و در ایران همچنان در حول یک پاشنه می چرخد.
نکته مهم هم این که قطعا باید مطالبات زنان را ببیند و بشنود و عزم جدی برای تغییر داشته باشد؛ و الا شعار خوب را همه می دهند، مهم این داشتن اراده تغییر برای بهبود جایگاه زنان است.
شما باور می کردید که چهره ای چون احمدی نژاد سه زن را برای وزیر شدن به مجلس معرفی کند؟ این کار به منظور احقاق حقوق زنان بود یا دلیل دیگری داشت؟
چیزی که برای احمدی نژاد مهم بود، این بود که خود را متمایز نشان دهد تا همیشه در راس اخبار و تیتر اول باشد. انتخاب زنان وزیر نیز در همین راستا قابل توجه است. می خواست با معرفی سه زن، به عنوان اولین رییس جمهوری که وزیر زن به مجلس معرفی کرده و در مقابل مخالفت ها مقاومت کرده، خود را ثبت کند. و الا او و جریان فکری او قائل به حقوق زنان نبوده و نیست. احمدی نژاد برخی شعارهای دیگر کاندیداها را با تردستی ربود و به مرحله عمل رساند.
شما خودتان، هم شورانشین بوده اید و هم نماینده مجلس، چه روندی طی شد تا به این جایگاه برسید؟
وقتی لیسانسم را در رشته علوم سیاسی و فوق لیسانسم را در رشته روابط بین الملل دانشگاه تهران گرفتم، در جست و جوی کار برآمدم. از سرویس خارجی روزنامه کیهان شروع کردم و بعد از یک سال فعالیت، به روزنامه اطلاعات رفتم. مسوول اخبار خاورمیانه (به ویژه فلسطین و اسراییل) بودم. بعد معاون سرویس شدم و پس از آن به روزنامه اطلاعات بین الملل که تازه تاسیس شده بود، رفتم و عضو شورای سردبیری این روزنامه شدم. این دوره همزمان شد با شروع دوره دکترایم در دانشگاه تهران. در اواسط این مقطع برای مجلس پنجم از شیراز کاندیدا شدم.
معتقدیم که در این انتخابات در شیراز و چند شهر دیگر تقلب گسترده ای صورت گرفت و جا به جایی آرای کاندیداها به نحو حیرت انگیزی با حمایت بعضی نهادهای اجرایی و... انجام شد. به هر حال به رغم اینکه رای آورده بودم،- با آغاز ریاست جمهوری آقای خاتمی و انتخاب استاندارد جدید و پس از پایان دوره استاندار جدید و پس از پایان دوره استانداری جهرمی، صندوق های رای در انبار استانداری پیدا شد- از رفتن به مجلس به نمایندگی مردم شیراز بازماندم و شکایت هایم هم نهایتا با سد قاضی مرتضوی مواجه شد و به هیچ جا نرسید.
با ریاست جمهوری آقای خاتمی به همراه جمعی از اهالی رسانه، من هم به عنوان مشاور رییس جمهوری در امور رسانه و مطبوعات انتخاب شدم. بعد از یک سال و اندی از طرف دوستان اصلاح طلب پیشنهاد شد که برای شورای شهر کاندیدا شودم. در نهایت رای سوم شهر تهران را در این انتخابات کسب کردم. در همین دوره از تز دکترایم دفاع کردم. چند ماه از شورای شهر نگذشته بود که باز هم پیشنهاد شد برای مجلس ششم کاندیدا شوم. از شورا استعفا دادم و با رای بالای مردم تهران به عنوان منتخب دوم مردم به مجلس راه یافتم. این خلاصه ای از راهی بود که در این سال ها طی کردم.
فکر می کنید برای رسیدن به موفقیت، راه سخت تری نسبت به مردان طی کرده اید؟
قطعا هر خانمی که بخواهد وارد عرصه سیاسی شود با موانع بیشتری برای موفقیت مواجه است. این موضوع، خاص ایران هم نیست. البته شدت و ضعفش رد نقاط مختلف متفاوت است. من هم از این وضع مستثنا نبودم. نخست اینکه با توجه به اینکه هم درس می خواندم، هم کار می کردم و هم امور خانه را به عنوان یک مادر و همسر برعهده داشتم، طبیعتا ایجاد توازن بین این فعالیت ها، به گونه ای که صدمه ای به حوزه های دیگر نخورد، دشوار بود. البته کمک ها و حمایت های خانواده ام، اعم از پدر و مادر، همسر و فرزندانم، همیشه نقش مهمی در زندگی من تا به اینجا داشته است.
با این وجود، اگر زن باشی و بخواهی همزمان چند کار را با هم انجام دهی، در هر حوزه کاری به ناگزیر باید بیشتر تلاش کنی تا توانمندی خود را به اثبات برسانی. و این به معنی آن است که به مراتب بیش از مردان همسطح خود کار کنی. حتی اگر در هر مقطعی هم موفق می شدی، باز هم انتقادها فراوان است. تلخ گویی هایی که خستگی را مضاعف می کند و...
اینکه گفته می شود زنان اول باید مطالبات اجتماعی و... خود را پیگیری کنند و بعد به سراغ سیاست بروند را چطور تحلیل می کنید؟
به نظرم این چنین ادعاهایی، نادرست و گمراه کننده است. مگر زنان ایران تافته جدابافته از زنان دیگر نقاط جهان هستند؟ یا مگر توانایی زنان ایرانی کمتر از زنان در نقاط دیگر جهان است؟ و مگر تعارضی بین مطالبات اجتماعی و فعالیت های سیاسی است؟ اتفاقا این دو می توانند همدیگر را تقویت کنند و به ارتقای وضعیت سیاسی و اجتماعی کشور کمک کند.
پیشرفت و توسعه کشور بدون حضور زنان در عرصه های مختلف امکان پذیر نیست. ما باید به جایی برسیم که ورای نقش جنسیتی، افراد (اعم از زن و مرد) برای ایفای مسوولیت انتخاب شوند. نه اینکه به خاطر جنیست و زن بودن، جمعی را از پذیرش مسوولیت بازداریم و جامعه و کشور را از توانایی ها و ایفای نقش آنان محروم کنیم.
موجب تاسف است که الان نه فقط در کشورهای توسعه یافته، زنان عهده دار جایگاه نخست سیاسی اند، بلکه در بسیاری از کشورهای درحال توسعه نیز این موضوع تا حدود زیادی حل شده، ولی در کشور ما سال هاست که هیچ تغییر و تحولی در وضعیت زنان برای کسب مدارج عالی صورت نگرفته است و کلیشه های جنسیتی، موانع و بهانه ها مشابه ادوار قبل باقی ست.
برترین ها: اگر دوست دارید بدانید که خانواده و فرزندان ستاره ها چه کسانی هستند، بد نیست نگاهی به این عکس ها بیندازید. تصاویر زیر عکس هایی هستند که از ستاره ها و فرزاندشان در سال 20166 گرفته شده است.
بلو آیوی فرزند جی زی و بیانسه.
جسیکا بیل و پسر 1 ساله اش، سیلاس تیمبرلیک.
دیوید بکهام، رمئو بکهام و کروز بکهام.
زویی سالدانا و یکی از دوقلوهایش.
گوئن استفانی به همراه پسرانش در سینما.
کریس مارتین به همراه پسرش موسس مارتین.
جسیکا آلبا و دخترانش هانر و هاون وارن.
بن افلک با فرزندانش در راه کلیسا.
کریس پرت در حال خرید با پسرش.
باراک اوباما در تولد فرزندش مالیا.
لیو تایلر با پسرانش.
جنیفر لوپز و پسرش مکس مونیز.
ونسا لاشی و همسرش نیک لاشی و پسرانش کامدن در دیزنی لند.
جاش دوهامل و پسرش در پارک.
پینک و کری هارت به همراه دخترشان ویلو هارت.
ماریا کری و دخترش مونرو کنون.
کیت هادسون و رادر رابینسون.
دیوید و هارپر بکهام.
تامرا مائوری و دخترش آریا.
راشل زو و فرزندانش در حال رفتن به رستوران.
مایکل داگلاس و فرزندانش در فرودگاه.
هیلاری داف و پسرش لوکا کمری.
سارا جسیکا پارکر و دختران دوقلویش.
مارتلوس بنت.
نیکول کیدمن و دخترش.
میلا کونیس و دخترش ویات کوچر.
جرمی رنر و دخترش پس از نوشیدن قهوه.
اسکات دیسیک و پسرش میسن.
هایدی کلوم و پسرش هنری سموئل.
متیو مککانهی و همسرش کامیلا آلوک در حال پیاده روی صبحگاهی با فرزندانشان.
خبرگزاری صبا - ترجمه سمیرامیس بابایی: شاهرخخان میگوید میدانست که ترامپ برنده خواهد شد. وقتی که در اروپا بود مناظرهها را دنبال میکرد و میگوید ترامپ به زبانی صحبت میکند که پوپولیستها به آن معتقد هستند و شاید حالا نقطهنظرهای پوپولیستی است که خریدار دارد.
در سن پنجاهویک سالگی او یکی از بزرگترین ستارههای فیلم در جهان است. شاهرخخان میگوید که هیچوقت تصمیم نداشته بازیگر شود تا وقتیکه مادرش به صاحبخانهشان گفته بوده که پسرش یک بازیگر است و در نمایش دانشگاهی نقشی با یک خط دیالوگ داشته است: «نامه برای شماست خانم». پدرخوانده صاحبخانه کارگردان تلویزیونی بوده و او را برای تست بازیگری برای یک نقش جزئی در شو تلویزیونی فوآجی(سرباز) میفرستند و شاهرخخان در این تست موفق میشود و به قول خودش: « بعدش معروف شدم.»
میگوید «من واقعا نمیخواستم این کار را ادامه بدهم. ولی مادرم مرده بود و من به بمبئی آمده بودم. به همسر و خواهرم هم گفتهام که آن موقعها خیلی افسرده بودم و میخواستم که تغییری در زندگیام ایجاد کنم و برای همین تصمیم گرفتم که یکسالی بازیگری را ادامه بدهم و حالا بیستوپنج سال گذشته و هنوزم نمیدانم آیا باید رهایش کنم یا نه. بهشوخی میگوید«فکر میکنم در تله ستارهبودن خان گیر افتادهام: اتاق هتل مرکزی لندن، لباسهای گرانقیمت و کفشهای زیبا و بادیگارد و یک ارتش کوچک از دستیاران، بهعلاوه دیگر مظاهر شهرت؛ از موهای قیچی زده تا مصاحبه و عکس...» او در طول مصاحبه سیگار پشت سیگار روشن میکند که طبق قوانین هتل ممنوع است اما کسی به او تذکری نمیهد. شاید پربیراه نباشد که طرفدارانش به او لقب سلطان خان دادهاند.
میگوید چه بازیگر خوبی باشم، چه نباشم من مردم را خوشحال میکنم. حالا در فیلمهای بزنبزن یا هر مدلی که باشم یک توانایی وجود دارد که من هرگز آن را از دست نمیدهم و آن این است که وقتی پا به خیابان میگذارم از هر 10 نفری که میبینم شاید شش نفرشان هستند که به من لبخند میزنند و این هنوز میانگین خوبی است. درست است. او را بهصورت غیرقابل درکی ستایش میکنند...
«خیلی ناامیدکننده است اگر ببینم که مردم دیگر از آنچه که انجام میدهم لذتی نمیبرند و این ناامیدی بهخاطر ارزش مادیاش نیست بلکه بهخاطر ارزش دوستداشتن من است. من دلم میخواهد که مردم بعد از دیدنم خوشحال بشوند نه چیز دیگری. بله؛ اگر شما عکسی از من دیده باشید که در فیلمها خیلی باحال یا بامزه یا رمانتیک بودهام الان که با من یکجا نشستهاید میتوانید ببینید که چه آدم کسلکنندهای هستم. اما من تمام تلاشم را میکنم تا توقعاتی که از من میرود را برآورده کنم. اگه به من بگویند که بهاندازه کافی لبخند نمیزنم من در آینده لبخند بیشتری میزنم.»
سلمان خان میگوید، من خیلی خجالتی و منزوی هستم. مجبورم که کارهای عمومی را انجام دهم و انجام هم میدهم و این کارها را با شادی بسیاری میکنم. ولی نمیتوانم آنها را با خودم به خانه ببرم. من آدم خیلی حساسی هستم برای همین هم هست که خیلی صمیمی و دوست داشتنی و همه آن چیزهایی هستم که مردم توقع دارند باشم، ولی دوستان زیادی ندارم.
مطمئن هستم که این گفتهاش چندان هم درست نیست. «نه؛ من خیلیزود رنجیده خاطر میشوم.»
و مصرانه میگوید « من زیاد آدم اجتماعی و اهل دوستیهای ادامهدار نیستم.» ادامه میدهد« خیلی بهندرت پیش میآید که کسی باشد تا من احساساتم را با او بهاشتراک گذاشته باشم. اعتقادم این است که احساسات آدم یک مسئله شخصی است و هیچکس به جز خود شخص نمیتواند درک درستی از آن پیدا کند. بعضیها فقط میتوانند شنوندههای خوبی باشند ولی هیچکس نمیتواند مسائل احساسی را حل کند؛ برای همین من ترجیح میدهم آنها را پیش خودم محفوظ بدارم.»
او برایم داستان یک دوست را تعریف کرد که یکبار زندگینامهای نوشته و او را کاملا نابود کرده بود. آن زن نوشته بود که موفقیت کمپانی تولیدی خان رو بهافول است و بازیگران جوانتر و خوشقیافهتر بهزودی او را از تخت عاجش به پایین میکشند.
میگوید«من با پسرم بیرون میرفتم و بهشوخی به او میگفتم: آریان به عمه بگو کی بزرگترین ستاره است و او هم میگفت: شاهرخخان! او نوشته بود به کسی بیشتر از پسرت احتیاح داری تا این را باور کنند، که خیلی آزا دهنده بود.» این خاطره همچنان او را آزار میدهد!
او میگوید «من دنبال آرامش نیستم. چون جوهر انسان از زمان تولد بهدنبال جاودانگی و کشف چیزهای تازه است و این چیزها با ثبات و سکون اتفاق نخواهد افتاد.»
البته تصدیق میکند که ساعات زیادی را در دنیای ذهنی خود و خواندن بهسر میبرد و به پائیلوکوئلیو و فرانک هربرت اشاره میکند و میگوید «رنج نبر. با آن زندگی کن یا یاد بگیر که با آن زندگی کنی. من در ناآرامی هستم. من در ناآسودگی هستم. نهتنها با حسهایم بلکه با خیلی چیزهای دیگر. بنابراین وقتی مردم از من میپرسند که آیا تو خوشحالی من میگویم: نه؛ من آن آنقدر احمق نیستم که همه وقتم را به خوشحالی بگذرانم.»
خان، دارای سه فرزند است. آریان 19 ساله، ساهانا 16 ساله و آبرام سه ساله، بههمراه همسرش گوآری؛ تهیهکننده فیلم. این زوج از سال 1991 با یکدیگر هستند، وقتی که گوآری 21 ساله و خان 25 ساله بود. خان تصدیق میکند «مشکل است که با یک سوپراستار ازدواج کنی» از او میپرسم آیا نمیترسد که کودکانش بهواسطه ثروت و شهرت او لوس بار بیایند؟ و او میگوید، ترس همیشگیام است. بعد از سلامتیشان نگرانی دوم من این است که سایه شهرت من بر زندگی آنها بیفتد و نگرانم که شهرتم هویت آنها را ویران نکند. برای همین است که آنها را برای تحصیل به خارج از کشور فرستادم تا بتوانند دریابند که میخواهند چه باشند. ماشااله بچههای من بسیار متعادلند اما بچه پدر مشهور بودن خب... من میخواهم آنها از زیر سایه من بیرون باشند. حتی مشکلی ندارم که این سایه کمتر شود، اگر به نفع آنها باشد.»
در مورد روند بازیگر شدن و مشهور شدنش با هم گپ میزنیم، میگوید که زنان در زندگی حرفهای او بسیار تاثیرگذار بودهاند «خیلی زود پدر و بعدش هم مادرم را از دست دادم. اما زنانی که در زندگی من بودند، زنان بازیگر، به من کمکهای شایانی کردند. هرچه که امروز دارم بهخاطر کمکهای آنهاست. آنها بسیار پشتیبان من بودند و با بازی در فیلمهای آنها بود که اعتبار یافتم و شاهرخخان شدم. هیچکدام از آنها به شهرت من دست نیافتند اما من هرچه دارم از لطف آنهاست. قصدم این نیست که مطنطن باشم.
مادهوری دیکسیت بود که در آن سالها دست مرا گرفت و به صحنههای رقص برد و او بود که به من چیز یاد میداد نه من. جوهی جاوالا به من درس داد که چگونه در موقعیتها کمدی رفتار کنم. کاجول به من گریهکردن را یاد داد و در پایان همه اینها بود که از شاهرخخان یک سوپراستار بیرون آمد و من همه اینها را بهخوبی میدانم و نمیتوانم انکارش کنم. من هرگز نمیتوانم فراموش کنم که هر آنچه اکنون هستم به خاطر وجود چنین همبازیهایی است. همه فتوت و خوبی و رفتارهای جنتلمنمآب که دارم به این دلیل است که من تشکر کردن را آموختهام.
به او میگویم این خیلی ناامیدکننده است که او کالایی را برای تبلیغ انتخاب کند که مربوط به سفیدکنندهگی پوست است چرا که باعث میشود تیرهپوستترهای آسیایی احساس زشتبودن و شرمندگی کنند؛ سه دلیلی که میتواند برای توجیه عمل خود بیاورد چیست؟ و خان میگوید: کارش قانونی بوده، هرگز به کسی نگفته چنین کاری بکند و هرگز بهصورت شخصی از این محصول استفاده نکرده است. «من به آنها گفتم، قصد ندارم که صورتم را با آن بشویم برای اینکه این کار را نمیکنم و خوشم نمیآید این کار را بکنم.
به من گفتند محصول، کِرمی است مخصوص مردان که روغن و لایههای مرده پوست را پاک میکند و در ایجاد روابط بهتر کمک میکند. من حالا میتوانم به شما بگویم که هیچ کرمی نمیتواند به ایجاد رابطه موفق کمک کند حتی اگر به زیبایی حوری بشوید. آقایان، اگر میخواهید رابطه خوبی با مصرفکردن یک کرم بهدست بیاورید متاسفانه نمیتوانید. من میدانم که آنها نباید دیگر از این تبلیغ استفاده کرده باشند و من هم چنین کاری را انجام نخواهم داد.
من فروشنده خوبرویی نیستم، من زیبایی نمیفروشم.» به او گفتم ولی عملش بهصورت تحتالفظی همین معنا را میدهد، چون تبلیغ یک محصول است. و او گفت؛ ولی اگر اینطور باشد شما میتوانید در مورد هرچیزی که من تایید کنم همین را بگویید. فرض کنید که من مارکهای لوکسی مثل مارک لوییویتان یا تگهیور را بفروشم، آیا از من سوال نخواهید کرد که اینها کالاهایی بهدردنخور است و بر علیه زندگی فقراست؟ اگر حالا که من و شما در حال صحبت هستیم آنها مشغول گسترس کمپانیهایشان نبودند، بله؛ در این صورت حرف شما درست بود. ولی من در این مورد کارهای نیستم. و عقیدهام هم این است که آدمها احتیاجی ندارند که حتما خوشچهره یا زیبا و قدبلند باشند یا صدای ویژهای داشته باشند.»
ماهنامه دیار - مهدی فروتن: بازخوانی تاریخ، سنت و رسمی است که هر چند سال یکبار گریبان یک جامعه و افراد آن را می گیرد و رها نمی کند. در ایران همه که همه به خاطره بازی شهره اند؛ چنین رویکردی سال هاست نقل محافل شده و سینما را هم درگیر خود کرده است. کافی است همین حالا عبارت «بهشتی- فارابی» را گوگل کنید تا ببینید یکی از مدیران سرشناس سینمای ایران در دهه 60 شمسی درباره دوران مدیریت چقدر حرف زده است. گرچه در رسانه های رسمی کمتر از گذشته سخن به میان می آید اما گسترش رسانه ها و برنامه های مجازی، این فرصت را به خیلی ها داده تا بدون دغدغه از آن دوران بگویند.
رویکرد ما در این گزارش، نه خاطره بازی با گذشته های دور و نزدیک که مرور سرنوشت برخی از نامدارترین چهره های سینمای ایران در پیش و پس از پیروزی انقلاب اسلامی است؛ ستاره هایی که برخی خیلی زود رخت سفر بستند و به خارج رفتند، عده ای هم برای همیشه خاموشی و انزوا پیشه کردند و گروهی هم ماندند و دوباره کار کردند
در میان مهم ترین فیلمسازان فعال در دوران پهلوی، کمترکسی هست که مدعی شود پس از بهمن 57 فرصت و امکان کارکردن نیافته است. بهرام بیضایی، امیر نادری، مسعود کیمیایی، داریوش مهرجویی، ساموئل خاچیکیان، علی حاتمی، ناصر تقوایی، بهمن فرمان آرا، عباس کیارستمی، علیرضا داوودنزاد، سیروس الوند و... پیش و پس از انقلاب کم و بیش بدون مشکل کارکردند، فیلم ساختند و حتی از جشنواره فجر جایزه هم گرفتند.
از جمع بازیگران فعال سینمای ایران در پیش از انقلاب هم می توان تعداد زیادی را نام برد که اگر به دیار باقی نشتافته باشند، هنوز و همچنان در سینما بازی می کنند و قدر می بینند؛ عزت الله انتظامی، محمدعلی کشاورز، علی نصیریان، جمشید مشایخی، مهدی فخیم زاده، عنایت بخشی، بهزاد فراهانی، کتایتو امیرابراهیمی، شهلا ریاحی، ملکه رنجبر، ژاله علو، توران مهرزاد، محمد متوسلانی، بهمن زرین پور، آفرین عبیسی، فرامرز قریبیان، محبوبه بیات، رضا کرم رضایی، پروانه معصومی، ثریا قاسمی و مادرش مرحومه حمیده خیرآبادی، زنده یاد داود رشیدی، جهانگیز فروهر، اسماعیل داورفر، پروین سلیمانی، نعمت الله گرجی، روح الله مفیدی و چند چهره نامدار دیگر به اجزای جدایی ناپذیر تاریخ سینمای ایران تبدیل شده و همواره بر صدر نشسته اند. آنچه پیش رو دارید، مروری است بر کارنامه برخی ستاره های سینمای پیش از انقلاب که در جمهوری اسلامی ایران سرنوشتی متفاوت یافتند.
ایرج قادری: بازیگر نقش های لات جوانمرد و بزن بهادر سینمای قبل از انقلاب، پس از انقلاب هم سه فیلم ساخت و بعد برای 100 سال خانه نشین شد. ایرج قادری که شهرتی همپای فردین، بهروز و ناصر داشت، یک دهه پس از «تاراج» به سینما بازگشت و گرچه اجازه نداشت روی پرده ظاهر شود اما شهرتش باعث شد «می خواهم زنده بمانم» به یکی زا جنجالی ترین فیلم های سیزدهمین جشنواره فیلم فجر تبیدل شود.
برخی کارشناسان، کارگردانی قادری را ستودند و بازی فاطمه گودرزی و فرامرز قریبیان را در نقش های اصلی آن شایسته دریافت جایزه دانستند. «می خواهم زنده بمانم» پرفروش ترین فیلم سال و 74 و بازگشتی باشکوه بود برای سینماگری که با یک توبه نامه راه ورود دوباره به سینما را هموار کرده بود. هر چند نشستن روی صندلی کارگردانی، قادری را راضی نمی کرد و او می خواست دوباره بازیگری را تجربه کند.
این رویای دور و دراز پس از حدود 23 سال با «آکواریوم» تعبیر شد اما نتیجه چیزی نبود که ستاره پیشین سینما انتظارش را داشت. گرچه قادری در «محاکمه»، «پاتو زمین نذار» و «شبکه» هم همزمان پشت و جلوی دوربین ظاهر شد.
او سال 84 در گفت و گو با هفته نامه «سینما» آشکارا به علاقه خود به بازیگری اشاره کرده و گفته بود: «بیش از 20 سال روی پرده سینما نبودم. بنابراین می خواستم برای حضور دوباره ام یک طراحی داشته باشم. اینکه وقتی مردم من را می بینند جا بخورند و تشویق کنند.» او دو سال پس از ساختن آخرین فیلم خود، در 78 سالگی درگذشت و در غیاب دوستدارانش در کرج دفن شد. تفاوت عمده قادری با همتایانش، ماندن در ایران و تلاش برای بازگشت دوباره به سینما بود. او خودِ خودِ خودش بود.
حسین گیل: بازیگری که به واسطه چهره خشن و هیکل ورزیده اش بیشتر در نقش های منفی و بزن بهادر ظاهر می شد، در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی ایران به جمعنیروهایانقلابی پیوست و تا مقام سرداری هم پیش رفت.
بازیگر 76 ساله که در سال های اخیر بیشتر در برنامه های بزرگداشت همرزمان شهیدش دیده شده، پیش از انقلاب برای آخرین بار در «سفر سنگ» مسعود کیمیایی ایفای نقش کرد و پیش از آنکه سال 64 با فیلم جنگی «پلاک» به سینما بازگردد، به نیروهای سپاه، آموزشی رزمی می داد و در جبهه ها علیه نیروهای بعثی می جنگید. ماندگارترین تصویری که از گیل در ذهن ها مانده، نقش کدخدا سلیمان در «مسافران مهتاب» مهدی فخیم زاده است؛ برادر شخصیت نمکی که تنها علیه ظلم می خروشید. او آخرین بار حدود دو دهه پیش در «فرار بزرگ» ایفای نقش کرد و پس از آن از سینما و بازیگری کناره گرفت. برخی حسین گیل را حرّ انقلاب می دانند؛ چهره ای که از سینمای فارسی شروع کرد و عاقبت به خیر شد.
ناصر ملک مطیعی: یکی از نمادهای تمام و کمال سینمای فارسی پیش از انقلاب که در حدود 100 فیلم ایفای نقش کرد و روی صندلی کارگردانی 9 فیلم هم نشست. ناصر ملک مطیعی از آن بازیگرانی بود که چهار سال پس از انقلاب در «برزخی ها» در کنار ایرج قادری، سعید راد، محمدعلی فردین و... بازی کرد تا بلکه راه حضورش در سینمای نوین ایران هموار شود اما بازی اش در یک نقش مثبت چندان به چشم نیامد و مثل فردین ناچار شد گوشه نشینی اختیار کند.
او این اواخر در توصیف روزگار گذشته خود گفته بود: «کسی از دوستان من نمانده بود. بهروز که به خارج رفت، فردین مدتی تقلا کرد تا بتواند کار کند، ایرج قادری هم خواست کار کند و کرد ولی من از کسی تقاضای کار نکردم و خودم را کنار کشیدم.»
ملک مطیعی در سال دوری از سینما به کار در حرفه هایی چون قنادی و مشاور املاک مشغول بود. او از 61 تا 92 منتظر حضور دوباره در سینما ماند و سرانجام با «نقش نگار» علی عطشانی بازگشتی نه چندان خوش یمن داشت. فیلم به دلیل حضور یک متهم نفتی در مقام سرمایه گذار مدتی بلاتکلیف بود و در اکران عمومی هم چندان جدی گرفته نشد.
برخی رسانه روی بازگشت ملک مطیعی به سینما متمرکز شدند و این موضوع در پوستر «نقش نگار» هم برجسته بود. هر چند این بازیگر قدیمی به سختی می تواند از گذشته خود جدا شود اما همین که ماند جلای وطن نکرد، حسابش از برخی همقطارانش جداست. او حالا می تواند بنشیند و در تنهایی خود به این بیندیشد که حضور در «نقش نگار» و بازگشت دوباره به عرصه بازیگری ارزش این همه انتظار کشیدن را داشت یا نه.
بهمن مفید: «من بودم، حاجی نصرت، ناصر فرصت، آره و اینا، خیلی بودیم، کریم آقامونم بود...» با همین دیالوگ آهنگین در «قیصر» بود که بازیگری به نام بهمن مفید در سینمای ایران چهره شد و بعدها در فیلم هایی چون «رضا موتوری» و «داش آکل» هم ایفای نقش کرد. هر چند، بیشتر فیلم های او در مقام بازیگر چندان جای دفاع ندارد. مفید که آخرین بار پیش از انقلاب در «برادرکشی» ایرج قادری بازی کرده بود، در روزهای پس از انقلاب بیکار ننشست و در نخستین فیلم سینمایی پس از انقلاب به نام «فریاد مجاهد» مقابل دوربین رفت. سطح نازل فیلم و اعتراض هایی که به حضور برخی بازیگران پیش از انقلاب شد، به پایین آمدن زودهنگام آن از پرده انجامید.
او سال 60 در «قدیس» بازی کرده و پس از حدود 23 سال منتظر فرست برای بازگشتن به سینما بود ه این اتفاق در «سرود تولد» علی قوی تن افتاد؛ فیلمی که قرار بود احیاکننده مفید باشد و نشد. حالا این بازیگر قدیمی مثل خیلی از هم نسلان خود، حضور در فیلم ها و سریال های مبتذل رو نازل شبکه جم را به فراموشی و بیکاری ترجیح داده است.
رفتند و نیامدند
بهروز وثوقی: سرشناس ترین ستاره بازیگری پیش از انقلاب که سابقه همکاری با فیلمسازانی چون مسعود کیمیایی، ساموئل خاچیکیان، ناصر تقوایی، امیر نادری، فریدون گُله، علی حاتمی، جلال مقدم و شاپور قریب را در کارنامه دارد: تقریبا همه کارشناسان بر این باورند که موفقیت فیلم های تحسین شده «قیصر»، «گوزن ها»، «داش آکل»، «رضا موتوری» و «خاک» را باید بیش و پیش از هر چیز به پای بازی های درخشان بهروز وثوقی نوشت.
از سال 40 تا پیروزی انقلاب در بیش از 50 فیلم بازی کرد که «سوته دلان» زنده یاد حاتمی آخرین آنها در ایران بود. او در آخرین ماه های منتهی به بهمن 57 برای بازی در فیلم یک فیلمساز ایران به آمریکا رفت و با پیروز شدن انقلاب اسلامی مردم ایران، همانجا ماندگار شد.
وثوقی از 57 تا 90 یعنی در 33 سال فقط در حدود 51 فیلم ایفای نقش کرد که «فصل کرگدن» بهمن قبادی و فیلم ناتمام «دو اسب نر» فرانسیس فورد کوپولا از آن جمله بود. او که چند سال پیش از هنر بازیگری چهره هایی چون خسرو شکیبایی و پرویز پرستویی با صفت های «خیلی خوب» و «فوق العاده» یاد کرده ابود، این اواخر به عکس یادگاری انداختن با هنروران درجه چندم شکه جم بسنده کرد. مدتی هم بحث حضورش در آثار این شبکه ماهواره ای فارسی زبان مطرح شده بود که به نظر می رسد چندان جدی نیست.
او از معدود بازیگران پیش از انقلاب بود که در برخی فیلم ها به جای خودش حرف می زد و نمی توان تمام موفقیت های کارنامه اش را به پای هنر دوبلورها گذاشت.
مرتضی عقیلی: شاید فکرش را هم نمی کرد ه با سابقه بازی در حدود 60 فیلم، به ناچار حضور در فیلم ها و سریال های مبتذل شبکه جم داشته باشد. مرتضی عقیلی که جزو قدرتمندترین بازیگران نقش مکمل سینمای ایران بود، در چند فیلم در نقش قهرمان هم ظاهر شد و حتی روی صندلی کارگردانی نشست اما ستاره بخت او با پیروزی انقلاب اسلامی ایران افول کرد و رفتن را به ماندن ترجیح داد.
عقیلی که سال 50 وارد عرصه بازیگری شده بود، در شش سال بعد در مجموع در بیش از 55 فیلم مقابل دوربین ظاهر شد؛ یعنی به عبارت هر سال حدود 10 فیلم. این بازیگر پرکار چهار بار هم کارگردانی را تجربه کرد که حاصل آن تقریبا هیچ بود. تا پیش از حضور در محصولات دم دستی شبکه جم، کمتر کسی نام و نشانی از او سراغ داشت. عقیلی این روزها همراه بهمن مفید برای امثال مهدی مظلومی و سعید ابراهیمی فر در کنار گمنام ترین بازیگران زن سینمای ایران فیلم و سریال بازی می کند تا شاید دوباره یاد گذشته ها را برای خودش زنده کند.
ماندند و کار نکردند
محمدعلی فردین: مهم ترین و تاثیرگذارترین ستاره فیلم فارسی که خیلی ها او را با «گنج قارون» و علی بی غم می شناسند. ویژگی های خدادادی محمدعلی فردین با صدای دوبلورها و خواننده ها درهم آمیخت و او را به ستاره ای تبدیل کرد که مردم برای دیدنش روی پرده نقره ای صف می کشیدند.
فردین خیلی اتفاقی و ناگهانی از دنیای قهرمانی کشتی با مدال نقره جهان وارد سینما شد ودر نخستین نقش آفرینی اش آنقدر خجالتی بود که هر برداشت بارها تکرار می شد. او به لطف صدای چنگیز جلیلوند و حسین خواجه امیری یا همان ایرج، قله ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت و با «سلطان قلب ها» به اوج رسید.
با اینکه تقریبا تمام فیلم هایش موفق بود، خودش دوست داشت نقش هایی متفاوت هم در کارنامه داشته باشد. به همین دلیل به پیشنهاد سینماگرانی چون جلال مقدم، علی حاتمی و مسعود کیمیایی پاسخ مثبت داد و در «راز درخت سنجند»، «بابا شمل»، و «غزل» بازی کرد.
پرونده او پیش از انقلاب با کارگردانی و بازی در «بر فراز آسمان ها» بسته شد و اولین و آخرین فیلمش پس از انقلاب «برزخی ها» به کارگردانی ایرج قادری بود. پس از آن، تمام تلاش ها برای بازگشت فردین به پرده سینما به دلیل نماد سینمای فارسی بودن ناکام ماند و عمده وقت این ستاره پیشین به حضور در فرش فروشی میدان ونک گذشت. فردین در 18 فروردین 79 در 69 سالگی از دنیا رفت و مراسم تشییع جنازه اش با حضور هزاران نفر در ورزشگاه پیر تهران برگزار شد.
رفتند، آمدند، کار کردند
سعید حق پرست راد: ستاره «خداحافظ رفیق»، «تنگنا»، «صادق کرده» و «سفر سنگ». پس از انقلاب شش سال در یاران ماند و هفت فیلم بازی کرد. از جمله در «خط قرمز»، «برزخی ها»، «عبور از میدان مین»، «دادشاه» و «عقاب ها» که هنوز هم برخی این آخری را پرفروش ترین و پرتماشاگرترین فیلم چهار دهه اخیر می دانند.
سعید راد هم مثل تعدادی از بازیگران پیش از انقلاب چاره را در ترک ایران دانست و وقتی در اواخر دهه 70 به ایران بازگشت، دورانی شگفت انگیز را به ویژه در کانادا و امریکا پشت سر گذاشته بود. هنوز هم خواندن خاطرات راد از سال های حضور در خارج از ایران و کارهایی که کرده بود، مو بر تن مخاطب راست می کند. او بازگشت و تقریبات 20 سال پس از «عقاب ها» دوباره در یک فیلم جنگی ظاهر شد؛ «دوئل» پرخرج ترین فیلم تاریخ سینمای ایران تا آن زمان بود اما بازی راد در آن به ویژه صدای واقعی خودش چندان به دل مخاطب ننشست. در شرایطی که تصور می شد «دوئل» احمدرضا درویش، راه را برای حضور گسترده راد در سینمای ایران هموار کند، این اتفاق نیفتاد و بازیگر قدیمی تا پیش از «چ» ابراهیم حاتمی کیا، فقط در دو فیلم نه چندان مهم بازی کرد.
راد این سال ها حتی جزو گزینه های چهارم و پنجم فیلمسازان هم نیست و شاید به این می اندیشد که دوبلورها پیش از انقلاب چه خدمتی به بازیگران هم نسل او می کردند.
سعید کنگرانی: بازیگری که با «در امتداد شب» یک شبه ره صدساله رفته و از خیابان پیروزی به کامرانیه نقل مکان کرده بود، خیلی زود هم از نردبان ترقی پایین افتاد و بعدها عوامل سقوط خود را معرفی کرد. سعید کنگرانی با «رضا موتوری» پا به سینما گذاشت و با «دایره مینا» و «سرایدار» وجوهی تازه از هنرش را به نماش گذاشت اما این حضور در کنار فائقه آتشین در «در امتداد شب» پرویز صیاد بود که او را به مقام یک ستاره رساند. هر چند بازی در یکی از نقش های اصلی «دایی جان ناپلئون» هم به شناخته تر شدنش کمک کرده بود.
کنگرانی جوان بعد از انقلاب خیلی زود تلاش کرد با حضور در فیلم های انقلابی راهی را که دیگر بازیگران رفته بودند، برای خود هموار کند. او حتی گزینه علی حاتمی برای بازی در نقش جوان عارف مسلک «مادر» هم بود که در نهایت قرعه به نام امین تارخ افتاد. کنگرانی در 34 سالگی ناچار شد از ایران برود و پس از بازگشت، در 50 سالگی مقابل دوربین حسن فتحی در «ازدواج به سبک ایرانی» رفت؛ فیلمی که در آن چیزی نزدیک به فاجعه بود و باعث شد برای همیشه از عرصه سینما محو شود.
سعید کنگرانی یکی از نمونه هایی بود که از سهم دوبلورها در موفقیت ستاره های سینمای پیش از انقلاب پرده برداشت. ضمن اینکه سال 94 در گفت و گویی جنجالی به نقش چهره هایی چون شهره آغداشلو و بهمن فرمان آرا در سقوط اخلاقی و حرفه ای خود اشاره کرد.
ماندند و بعد رفتند
سوسن تسلیمی: بازیگری که یگانه ستاره در میان بازیگران زن سینمای ایران در دهه 60 بود، از وقتی بار سفر بست و برای همیشه به سوئد رفت، از خاطره ها محو شد. همسر پیشین داریوش فرهنگ و خواهر سیروس تسلیمی، نخستین بار در «چریکه تارا» به کارگردانی بهرام بیضایی مقابل دوربین رفت و «سربداران» با حضور پرقدرت او، یک بازیگر توانمند به سینمای ایران معرفی کرد. «مرگ یزدگرد» و «مادیان» دیگر تجربه های سوسن تسلیمی در سینما بود که با «باشو غریبه کوچک» به اوج رسید. او سپس در «طلسم» فرهنگ، بازی کرد و برای آخرین بار در ایران و سومین همکاری خود با بیضایی، در «شاید وقتی دیگر...» مقابل دروبین رفت. بازیگری که بی تردید یک سر و گردن از همتایان خود بالاتر بود، سال 66 در اقدامی ناگهانی ایران را به مقصد سوئد ترک کرد و از آنجا شاهد اکران «باشو غریبه کوچک» پس از پنج سال توقیف بود.
تسلیمی هرچند در سوئد همواره به کار در سینما، تلویزیون و تئاتر مشغول بوده اما جز چند خاطره خوب، چیزی برای دوستداران سینما در ایران باقی نگذاشته است. او هم جزو گروهی است که با رفتن از سرزمین مادری، گام به وادی فراموشی گذاشتند و کمتر کسی سراغ شان را می گیرد.
امیر نادری: خالق «آب، باد، خاک» و «دونده» که زمانی تصور می شد آینده دارترین فیلمساز ایران خواهدبود، حالا به اکران فیلم هایش در بخش های جنبی و حاشیه ای جشنواره های ریز و درشت دل خوش کرده است. امیر نادری «خداحافظ رفیق»، «تنگنا»، «سازدهنی» و «تنگ سیر» را پیش از انقلاب ساخت تا نشان دهد از دوران همکاری در پروژه های مسعود کیمیایی و علی حاتمی فراوان آموخته است. او که به نظر از توقیف چند فیلم خود از جمله «آب، باد، خاک» دلگیر بود، از ایران خارج شد تا به رویای همیشگی اش برای فیلمسازی در آن سوی آب ها جامعه عمل بپوشاند.
او در اواخر دهه 60 تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد و گرچه نخستین تجربه های بین المللی اش تا حدودی مورد توجه قرار گرفت اما به تدریج از جریان جدی فیلمسازی در آمریکا خارج شد.
نادری با «وگاس» براساس یک داستان واقعی» با بخش مسابقه جشنواره ونیز 2008 راه یافت و امسال هم علاوه بر نمایش «کوهستان» در بخش جنبی ونیز، یک جایزه افتخاری ازاین رویداد مهم گرفت. او سعی کرده فیلم ساختن در دیگر نقاط دنیا را هم تجربه کند که حضور در ژاپن و ایتالیا از آن جمله است. هر چند، دنیای سینما و سینمادوستان ایرانی هنوز و همچنان فیلمساز 71 ساله جنوبی را با «دونده» و «سازدهنی» می شناسند.
محسن مخملباف: تااواسط دهه 70 جزو پرکارترین فیلمسازان ایران بود و تقریبا هر ساخته اش با اقبال و جنجال مواجه می شد. کسی هم متوجه نشد چرا از ایران رفت و به سراشیبی سقوط افتاد. محسن مخملباف که اوایل انقلاب با «توبه نصوح»، «دو چشم بی سو» و «استعاذه» سعی در بهشتی کردن تماشاگران داشت و برخی فیلم ها و فیلمسازان را به انفجار نارنجک در سینما تهدید می کرد، به تدریج با «شب های زاینده رود» و «نوبت عاشقی» به آن سوی بام نزدیک شد. با «ناصرالدین شاه آکتور سینما»، «هنرپیشه» و «سلام سینما» به خط بازگشت و با «سکوت»، نخستین تجربه فیلمسازی را در خارج از مرزهای ایران پشت سر گذاشت.
او با «جنسیت و فلسفه» نوایی دیگر کوک کرد و کوشید در قامت یک اپوزیسیون برای نظام جمهوری اسلامی ایران ظاهر شود. «فریاد مورچه ها»، «باغبان» و «رییس جمهور» آخرین تجربه های ناکام فیلمسازی است که گمان می کند همه اشتباه می کنند جز او.
مخملباف که زمانی معتقد بود باید موهای بیرون مانده دختران و زنان را با قیچی کوتاه کرد، حالا کاتولیک تر از پاپ شده و مسیر سقوط را با بیشترین سرعت ممکن طی می کند. اصلا کسی از خانواده هنرمند مخملباف خبر دارد؟
روزنامه قانون - معصومه دیودار: دیدن فیلم و سریال های مختلف تبدیل به اپیدمی در میان خانواده های ایرانی شده است. در این میان نمیتوان از بازیگران کودک و نوجوانی گذشت که در سریال های طنز و جدی ایفای نقش می کنند.
محمدرضا شیرخانلو از آن دست نوجوانانی است که با بازیهای شیرین و شیطنت هایش جایگاه خاصی در ذهن ها به خود اختصاص داده است و به قول معروف جای خود را در میان قلب ها باز کرده است. او زاده ۲۷ فروردین ۱۳۸۵ در تهران است و از سن 6 سالکی وارد عرصه بازیگری شده است.
محمدرضا اولین بازیگر کودک است که برای نخستین بار در ایران برای اجرای نقش اصلی نمایشی با نام «ساقی» به کارگردانی امیر دژاکام در سالن اصلی تئاتر شهر به روی صحنه رفت. از میان کارهای تصویری این بازیگر نوجوان میتوان به سریالهای «چک برگشتی» و «دیوار» با کارگردانی سیروس مقدم و فیلم سینمایی «دهلیز» ساخته بهروز شعیبی اشاره کرد که برای آن نامزد دریافت سیمرغ بلورین بخش دستاوردهای فنی و هنر بخش «نگاه نو» جشنواره سی و یکم فیلم فجر هم شد. اینگونه شد که «قانون بچهها» به گفت و گو با محمدرضا شیرخانلو نشست.
سالهاست به عنوان بازیگر کودک و نوجوان میشناسیمت. پسری شیطان که در سریالها میبینیم.چطور بین درس و کار بازیگری خود تعادل برقرار میکنی تا هم بتونی درس بخونی هم در فیلم های مختلف بازی کنی؟
زمانی که کار ندارم و سر فیلمبرداری نیستم میرم مدرسه اما زمانی که کار دارم، مادر برام معلم خصوصی میگیرن و با معلم خصوصی درسا رو کار می کنم و یاد میگیرم.
مسئولان مدرسه با این قضیه مشکلی ندارن که گاهی در مدرسه هستی و گاهی نیستی؟
نه.
درسهارو چطور یاد میگیری؟
هر جا که مشکلی داشته باشم مادر برام معلم خصوصی می گیرن و هر جا بتونم خودم رو با درس مدرسه همراه میکنم و اگر باز مشکلی بود، در زمانهای خالی درس میخونم تا خودم رو برسونم.
چند سال است با این روش درس میخونی؟
5 یا 6 سال است.
اینکه یه زمانی میتونی بری مدرسه و یه زمان دیگه باید هم کار کنی و هم با معلم خصوصی درس رو جلو ببری سخته؟
اوایل خیلی سخت بود، اما الاان دیگه عادی شده. اما باز یه ذره سخته دیگه.
وقتی با هم سن و سالهای خودت روبهرو میشی معمولا چه سوالاتی ازت میپرسن؟ همکلاسیها چه نظری درباره بازیگر بودن تو دارن؟
میپرسن که کار جدیدت چی هست، کی پخش میشه، سریاله یا سینماییه، سوالات این مدلی. همکلاسیهام هم براشون عادی شده اما اوایل میگفتن که خیلی کارت خوبه، بابا بازیگر معروف و از این چیزا.
به عنوان بازیگر سینما و تلویزیون در عین اینکه درس میخوانی و کار میکنی، زمان فراغت هم داری. در آن زمان چه میکنی؟
به کلاسهای ورزشی یا زبان میرم.
به به کلاسهای ورزشی میری. مثل چه کلاسهایی؟
والیبال، فوتبال، تنیس و شنا.
در فضای مجازی هم حضور داری؟
در فضای مجازی بازی کمتر میکنم.
حضورت در شبکه های اجتماعی چگونه است؟
من شبکه اجتماعی ندارم و همش دست مامانمه.
مامان نمیذاره شبکه اجتماعی داشته باشی یا اینکه خودت دوست نداری؟
مامان اجازه نمیده و خودم هم خیلی اشتیاق ندارم.
در روز چند ساعت را به حضور در شبکههای اجتماعی و فضای مجازی اختصاص میدی؟
برخی مواقع حدود نیم ساعت اجازه دارم که در تلگرام باشم.
در تلگرام چه گروهها و کانال هایی را دنبال میکنی؟
ورزشی، درباره پرسپولیس و اینا.
پس پرسپولیسی هستی؟ تیم مورد علاقهات رو از نزدیک دیدی؟
بله پرسپولیسی هستم و سر یه کاری رفتیم تا سر تمرین پرسپولیس کار کنیم و تونستم اونجا ببینمشون. خیلی هم دوستشون داشتم و اونا هم خیلی خوب استقبال کردن.
کدام بازیکنان پرسپولیس رو بیشتر دوست داری؟
مهدی طارمی و علیرضا بیرانوند.
به غیر از ورزش و بازیگری به چه کارهایی علاقه داری؟ مثلا در شاخههای هنری چه کلاسهایی می ری؟
موسیقی رو دوست دارم و تنبک میزنم. حدود 6 ماه کلاس رفتم و بعد رفتم سر یه کاری و الان هم حدود یک هفته است که دوباره شروع کردم.
درحال حاضر مشغول کار جدیدی هستی؟
بله، سریال «همسایهها» که هر شب از شبکه نسیم ساعت 10 پخش میشه رو داریم کار میکنیم چون 45 قسمت است و ما تازه قسمت 21 را داریم ضبط میکنیم و همزمان با پخش کار درحال فیلم برداری است. «نفس» هم روی پرده سینماست.
از صحبتهای فیلم برداری و بازیگری که بگذریم، آیا به اخبار و پیگیری اتفاقات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور و جهان علاقه داری؟
اخبار فقط ورزشی گوش میدم و در جریان مسائل اجتماعی و سیاسی و اینا نیستم، علاقهای هم بهش ندارم.
در مدرسه و با دوستات در مورد اتفاقات روز صحبت نمیکنید؟
بیشتر درباره ورزش و اخبار ورزشی صحبت می کنیم. درباره اخبار شبکه 1 و اینا چیزی نمیگیم.
همیشه عادت کردیم که پدر و مادرها مارو نصیحت کنن و بگن اینکار رو بکن و اون کار رو نکن. اگه این روند رو برعکس کنیم و تو بخوای اونا رو نصیحت کنی، چی میگی؟
میگم که... اجازه بدین یه مشورت بگیرم. مامان! من چه نصیحتی بکنم شما رو؟
مامان محمدرضا که قراره از زبون محمدرضا خودتون رو نصیحت کنین، چه نصیحتی دارین؟
بذار راحت باشم. بذار درس نخونم. درس خوندن چیز بدیه.
محمدرضا دوست نداری درس بخونی؟ چه کاری رو دوست داری انجام بدی؟
دوست دارم همهاش کار کنم. همهاش جلوی دوربین باشم.
زندگی که همهاش کار نیست. نظرت درباره زندگی چیه؟
تفریح کنیم. بریم سر کار و بازی کنیم. فقط درس نخونیم.
چرا اینقدر با درس خوندن مشکل داری و ازش بدت میآد؟ چرا از درس خوندن فراری هستی؟
نه، فراری نیستم. شوخی میکنم. درس خوندن خیلی هم خوبه، مخصوصا ریاضی، عاااالیه.
این مدلی که میگی کاملا مشخصه که عاشق ریاضی هستی! جدای از کلیشهگویی که همه میگن درس خوندن خوبه و باید درس خوند، قطعا مشکلاتی هم در حوزه آموزشی وجود داره که بچهها علاقهشون رو به درس خوندن از دست میدن. نظرت در این باره چیه؟
مثلا در ریاضی یکی از روش ها خیلی پیچیده و الکی است. مثلا ضربهای دو رقمی رو داریم که باید ضرب کنیم و بعد بیایم اونا رو باهم جمع کنیم و ... . قدیمیا یه ضرب میکردن و یه تقسیم؛ الان باید بیایم هم ضرب کنیم هم جمع و بعد نگاه کنیم و بعدش تفریق.
به نظرت این کارا خیلی به درد بخور نیست و این درسایی که میخونی خیلی تو زندگی کارایی ندارن؟
فکر کنم به کار میآد. منظورم اینه که بهتر بود روشها یه کم آسونتر بود.
به غیر از ریاضی دیگه کدوم درسا سخت هستن؟
فارسی هم بعضی از درساش خیلی سخت و پیچیده است. مثل شعر «رقص باد خنده گل». خیلی سخته. دوستش ندارم.
بالاخره خواندن این درس اجباریه و چه بخوای و چه نخوای باید بخونی. در نهایت میخوای چه کاره بشی؟
میخوام بازیگری ر و ادامه بدم و کارگردان بشم. باید درسش هم بخونم دیگه.
حالا اگر درس خوندی و در آینده رییس جمهور شدی، چه کار میکنی؟
رییس جمهور شدم؟!
دوست داری رییس جمهور بشی؟
بله.
خب چکار میکردی؟
یه کاری میکردم که بچهها دیگه درس نخونن. بیشتر شهربازی درست میکردم. زمین تنیس درست میکردم. همه بچهها رو رایگان در کلاسهای ورزشی ثبت نام میکردم.
این آرزوها خیلی خوب هستن و امیدوارم محقق بشن. در پایان اگر بخوای مطلبی رو به دوستات و بچههای خواننده «قانون بچه ها» بگی اون چی هست؟
با اینکه درس رو دوست ندارم ولی درس بخونید. ورزش کنید و مهربون و خوش اخلاق باشید.
خبرگزاری ایسنا: مدیرعامل انجمن آلزایمر ایران، ضمن اعلام آمار ۶۰۰ هزار نفری جمعیت مبتلا به آلزایمر در کشور، نسبت به شیب تند سالمندی و افزایش امکان ابتلا به این بیماری هشدار داد.
معصومه صالحی در خصوص آخرین آمار ابتلا به آلزایمر در ایران و جهان گفت: در حال حاضر حدود ۴۷ میلیون نفر در دنیا به این بیماری مبتلا هستند و بر اساس تخمین جهانی، ما هم در کشور حدود ۶۰۰ هزار نفر مبتلا داریم. بنابراین با توجه به روند رو به رشد سالمندی که در حال حاضر شیب تندی را تجربه میکند، امکان ابتلا به این بیماری در آینده بالاتر میرود.
وی افزود: این بیماری پیشرونده و تحلیل برنده است و علت اصلی آن هنوز در دنیا شناخته نشده است؛ به همین دلیل فقط درمان کنترل کننده دارد. اگر آلزایمر در مراحل اولیه شناخته شود، به درمان بهتر جواب میدهد و فرد زندگی با کیفیتتری را تجربه میکند.
مدیرعامل انجمن آلزایمر ایران، با تاکید بر ضرورت افزایش ذخایر مغزی به وسیله مطالعه، آموختن یک حرفه جدید، حفظ شعر و قرآن و زبان در سنین میانسالی، ادامه داد: ما باید به کسانی که در معرض خطر هستند مانند میانسالان و سالمندانی که هنوز بیمار نشدهاند، آموزش دهیم تا روش زندگی، تغذیه و تحرک خود را به درستی انتخاب کنند و از مصرف روغنهای اشباع و فستفودها دوری کنند تا شاهد کاهش ابتلا به آلزایمر باشیم.
صالحی، ژنتیک و وراثت را ۱۰ تا ۱۵ درصد در ابتلا به این بیماری موثر دانست و گفت: اگرموضوع پیشگیری از عوامل خطر رعایت نشود، ممکن است احتمال بروز بیماری افزایش یابد. این بیماری خیلی شناخته شده نیست و به دلیل اختلالات عملکردی که برای بیمار پیش میآید، بیشتر خانوادهها از رفتارهای او که برای آنها تازگی دارد، تعجب میکنند. تکرار کلمات به طور مداوم، سوالات تکراری و ... خانواده را دچارمشکل میکند و بهداشت روانی آنها در معرض خطر قرار میدهد.
وی در ادامه بیان کرد: به همین دلیل در انجمن آلزایمر، کلاسهای رایگان حمایتی برگزار میشود تا مراقبین این بیماران در خانواده، طی چندین جلسه آموزش ببینند که چگونه به رفتارهای بیمار عکس العمل نشان دهند و او را همراهی کنند. این آموزشها مدیریت زندگی بیمار را بهبود میبخشد و فرد مراقبت کننده نیز صدمه کمتری میبیند.
به گفته مدیرعامل انجمن آلزایمر ایران، عدم توانایی به یاد آوردن خاطرات نزدیک، مشکل در انجام کارهای عادی ، ضعف بیان، گم کردن زمان و مکان، ضعف یا کاهش قضاوت، مشکل در تفکر ذهنی، جابجا گذاشتن اجسام، تغییر در حالات و رفتار، تغییر در شخصیت و از دست دادن انگیزه، نشانههای ابتلای فرد به بیماری آلزایمر است و در صورت مشاهده چهار مورد از این علایم، باید برای پیشگیری از پیشرفت بیماری، به متخصص مغزو اعصاب، روانپزشک یا انجمن آلزایمر مراجعه کرد.
صالحی همچنین اضافه کرد: ابتلا به برخی بیماریها مانند کم کاری یا پرکاری تیروئید، سکتههای کوچک مغزی، عمل جراحی، تومورهای مغزی و بیماریهای عفونی شدید به خصوص افسردگی ممکن است برای فرد به صورت مقطعی فراموشی ایجاد کنند که در صورت درمان نشدن، به آلزایمر منتهی میشود، اما اگر به صورت قطعی درمان شوند، فراموشی بازمیگردد که به دمانس برگشت پذیر معروف هستند. نتیجه ۶۰ درصد دمانسهایی که غیر قابل برگشت هستند، آلزایمر است که اگر زود تشخیص داده شود، به درمان بهتر جواب میدهند.