X
تبلیغات
رایتل

مارکس و نقدهای اقتصاد سیاسی

شنبه 12 فروردین 1396 ساعت 13:26
نوشته:امانوئل رنو   مترجم: محمدتقی برومند

 مارکس با درک کردن فعالیت تئوریک خود به عنوان نقد اقتصاد سیاسی هم زمان نشان می دهد که در نزدیکی و فاصله مند با اقتصاد سیاسی قرار دارد . این فاصله مسئله طبیعت ایراد هایی را مطرح می کند که متوجه تئوری های اقتصادی است.

 آیاباید گفت که این ایراد ها هنوز به عرصه ی رشته ی اقتصاد سیاسی تعلق دارند یا با اقتصاد سیاسی بیگانه اند؟ آیا نقد درونی است یا بیرونی؟ این مسئله جنبه های مختلف را در بر می گیرد. نخست یادآور می شویم که این امر هم زمان به کار کرد خاص نقد و دکترینی مربوط اند که از این کار کرد نقدی نتیجه می شوند. در آن چه که به کار کرد خود نقد، یعنی به بررسی ارزش اقتصاد سیاسی توسط مارکس مربوط است، مسئله مربوط به دید گاهی است که بر پایه ی آن گسترش می یابد ؛ آیا این موضوع به اقتصاد سیاسی تعلق دارد . این مسئله باید از مسئله ای که مربوط به دکترین موسوم به نقد اقتصاد سیاسی است، متمایز شود: آیا این نقد در نفس خود با مشخصه هایی که «رشته ی اقتصاد سیاسی» را تعریف می کنند، سازگارند .
          این دو مسئله موضوع شناخت شناسی وضعیت نقد را مطرح می کنند. اماّ در واقع آن ها به همان اندازه به مسئله ی    اقتصادی مضمون تئوری مارکسی مربوط اند. مارکس با معرفی کردن دکترین خود به مثابه یک نقد در واقع برای مشخص کردن رابطه ای تلاش می کند که تئوری اش با باز مانده ی اقتصاد سیاسی وخیلی ویژه با آن چه که او آن را به عنوان سنت اقتصاد سیاسی کلاسیک یکی می داند، حفظ می کند. (۱) البته، به حق می توان مانند تاریخ پرداز اندیشه ی اقتصادی از خود پرسید، آیا نقد هایی که مارکس خطاب به اقتصاد سیاسی کلاسیک عنوان می کند، به هدف می رسند. آیا رابطه ی تئوری مارکس با تئوری های کلاسیک ها در آن چه که او آن را بیان می کند، مطابقت دارد؟ (۲)
       می دانیم که در باره ی وضعیت نقد مارکسی اقتصاد سیاسی، تفسیر ها متفاوت اند. از دید برخی ها ، مارکس از اقتصاد به عنوان اقتصاددان انتقاد می کند. برای برخی دیگر او آن را به عنوان جامعه شناس، تاریخ دان یا فیلسوف نقد می کند . این گوناگونی تفسیر ها بنا بر خود اثر های مارکس ، بنا بر گوناگونی مدل های نقد در جریان طرح ریزی تئوری مارکس و بنابر ناهم خوانی نقد در پیوند با دکترین بیان شده در کاپیتال ممکن گردیده است. (٣)در واقع ، اثر مارکس مجموعی از نقد ها به اقتصاد سیاسی را عنوان می کند و حتا می توان مشاهده کرد که به شیوه ی معینی این نقد های اقتصاد سیاسی کلیت نقد هایی را که می توانند برای اقتصاد سیاسی عنوان شوند، محدود می کنند. البته، مسئله عبارت از کاهش تاریخ اندیشه ی اقتصادی و تاریخ دگر اندیشی ها به تکرار ساده ی آن چه که در نزد مارکس موجود است، نیست. ولی با این همه، می توان اندیشید که مارکس دید گاه های گوناگونی را در نظر گرفته که بر حسب آن ها می توان به نقد اقتصاد سیاسی پرداخت: اکنونیت شناخت شناسانه انتقادش از آن جااست. بنابر این مشخص کردن طبیعت گونه های گوناگون نقدی که توسط مارکس در اندیشه ورزی روش شناسانه روش خاص اش در بیان آمده، بی فایده نیست. آن چه در پی می آیداین هدف را دنبال می کند که زمینه برای این واقعیت فراهم آید که مسئله ی روش شناسانه وضعیت نقد مستقل از مسئله ی تاریخی رابطه ی نقد اقتصاد سیاسی با اقتصاد سیاسی کلاسیک مطرح شود .
       مسئله ی وضعیت نقد مارکس از اقتصاد سیاسی مسئله ی رابطه ی تئوری مارکس با چارچوب رشته ی اقتصاد سیاسی دوره است ، بنابراین، اقتصاد سیاسی دوره، رشته به مفهوم قوی اصطلاح، به مفهوم گفتمان به هنجار در آمده توسط دستگاه های نهادی مانند مجله ها ، جزوه ها و آموزش ها نیست. روند نهادی شدن اقتصاد سیاسی مانند روند جامعه شناسی پایان قرن [گذشته]است. (۴)اگر مارکس شاهد پیش درآمد های اش است، هنوز می تواند آن ها را به عنوان نشانه های این آسیب شناسی پژوهش علمی که آن را اقتصاد عامیانه می نامند، در نظر گیرد. (۵) پس باید از تفسیر کردن نقد مارکسی از اقتصاد سیاسی بر پایه ی بازنمود های مان از اقتصاد سیاسی به عنوان دانش یگانه شده بنابر ضابطه های برهانی که به دقت موضوع گفتمان های مناسب وویژگی های تز ها و روش های پذیرفتنی را مرز بندی می کند، اجتناب کرد. (۶) اگر در نظر گرفتن اقتصاد سیاسی دوره به عنوان یک رشته ضرورت دارد ، این در مفهوم بسیار وسیع تعریف موضوع ومرجع مشترک در مفهوم ها وروش ها را ایجاب می کند که مستلزم درجه ی تطبیق خاص با رشته های نهادی شده نیست. این واقعیت گواهی می دهد که اقتصاد دانان موضوع خود را به ترتیبی تعریف می کنند که می تواند اندک دقیق به نظر رسد. از این رو ، در نزد جان استوارت میل یک تعریف گنگ آگاهانه می یابیم که بسیار وسیع به نظر می رسد. (۷) در صورتی که ریکاردو تعریفی را پیشنهاد می کندکه بسیار محدود کننده جلوه می کند. (٨) هم چنین بسیاری از اقتصاد دانان نیمه ی دوم قرن [گذشته] نسبت به روش های اقتصاد سیاسی احساس نا خرسندی داشتند. بسیاری از آن ها چون ژ . اِ . کرن (۹) و س . منجر (۱۰) یقین پیدا کرده اند که پیشرفت های اقتصاد سیاسی از تعریف دوباره ی موضوع وروش اقتصادی پیش افتاده اند.
       به علاوه ، برای درک کردن وضعیت نقد مارکسی اقتصاد سیاسی باید بیاد آورد که دوره ی مارکس هم چنین دوره ی نقد های تند از اقتصاد سیاسی است. این نقد ها روی موضوع و روش های اقتصاد سیاسی تکیه می کنند . توضیح آن را می توان در نزد او گوست کنت یافت. آن ها از یک سو، مبتنی بر قائل نشدن وضعیت علم مشخص برای اقتصاد سیاسی ورد کردن این واقعیت اند که پدیده های اقتصادی می توانند چونان پدیده های مستقل نگریسته شوند و موضوع خود را در یک علم مستقل فراهم آورند . از این رو ، کنت پندار مبتنی بر این باور را که می توان پدیده های اجتماعی را از دیدگاه دیگری جز دیدگاه علم اجتماعی فراگیر بررسی کرد ، افشا می کند . (۱۱) از سوی دیگر، این نقد ها مبتنی بررد کردن کاربرد روش قیاسی و انتزاعی فیزیک کلاسیک در پدیده های اقتصادی است . (۱۲) ازاین رو ، خود را مکلف می داند روش عضو نگرانه (organiciste) و تاریخی را جانشین آن کند و بدین ترتیب تز دو گانه انگاری (دو آلیستی) شناخت شناسانه علم های طبیعت و علم های روح را که توسط دیلتی، ریکر و ویندل برانت به فرمول در آمد، عنوان می کند. (۱٣) چنان که همواره گمان کرده است که اقتصاد سیاسی و علم های طبیعت می بایست روش های مشابهی را به کار بندند. (۱۴) بااین همه، در نزد مارکس جوان نقدهای مشابهی با نقد های کنت می یابیم. در واقع، مارکس هنگامی که ضرورت ارتقا یافتن «بیشتر اقتصاد سیاسی» را تأیید می کند ، استقلال اقتصاد سیاسی را رد می کند : به عقیده ی مارکس ، پدیده های اقتصادی مانند پدیده های اجتماعی ، به طور کلی تنها می توانند از دیدگاه فراگیر فلسفه ی تاریخ درک شوند. (۱۵) هم چنین او از روش اقتصاد سیاسی هنگامی که اندیشه قانون اقتصادی را با بر ملا کردن جنبه ی انتزاعی وآماری اش نقد می کند، مورد انتقاد قرار می دهد . (۱۶)
       البته، مارکس این نوع دکترین را سرانجام ترک می کند . نه فقط انتقاد از استقلال رشته وطبیعت روش ها را متوقف می کند، بلکه به دفاع واقعی از رشته می پردازد. (۱۷) درواقع، بدین ترتیب ، پس از شرح بافتار بحث ها در باره ی موضوع وروش اقتصاد سیاسی ، تفسیر گفتگوی مقدمه ی ۱٨۵۷ ضرورت می یابد . میبینیم که آن جا کوشش می کند تعریف دقیقی از موضوع مورد بررسی اقتصاد سیاسی کلاسیک ارائه کند و دلیلی برای روش انتزاعی اش مطرح سازد.
       در مورد آن چه که مربوط به تعریف موضوع ، هدف آن است ، به درستی به نظر می رسد به ارائه تعریف دقیقی بستگی دارد که به مشخص کردن تعریف های مبهم معاصران اش راه یابد ودر ضمن یگانگی موضوع را که تئوری پردازان اقتصاد سیاسی کلاسیک ارایه داده اند ، آشکار کند. (۱٨)این کوشش تئوریک در تز هایی نمودار می گردد که می کوشند وابستگی متقابل مفهوم های تولید، توزیع، مصرف و مبادله را نشان دهند. (۱۹) مارکس اقتصاد دانان را از «کنار هم چیدن»این جنبه های متفاوت فعالیت اقتصادی بدون در نظر گرفتن یگانگی واقعی شان سرزنش می کند. البته، او خود را مکلف می داند به «مخالفان اقتصاد»پاسخ دهد: «مخالفان اقتصاد دانان- که از درون یا بیرون اقتصاد سیاسی سربر می آورند- که آن ها را به خاطر گسست تند یگانگی ارگانیک سرزنش می کنند، بالای همان وضعیت آن ها یا پایین آن ها قرار دارند. (۲۰)
       در مورد آن چه که مربوط به روش است ، مارکس ، البته، به دفاع از روش انتزاعی اقتصاد دانان می پردازد. روش واقعی علمی استوار بر ساده، انتزاعی، سپس باز سازی مشخص بنا بر اندیشه است. (۲۱) مارکس توضیح می دهد که این روش با روش قیاسی مورد استفاده ی اسمیت و ریکاردو مطابقت دارد : «همین که این عنصرهای ویژه کم یا بیش معین و مجرد شده اند، می بینیم که سیستم های اقتصادی پدیدار شده اند که از ساده ، چون کار ، تقسیم کار، نیاز، ارزش مبادله، حتا دولت بر آمده اند. این واپسین روش آشکار روشی به طور علمی دقیق است. (۲۲) هم چنین در نزد مارکس دوره ی کمال دلیل پژوهش و فرمول بندی قانون ها در اقتصاد سیاسی را می یابیم . با آن که مارکس جوان گوهر علم را بر تجربه استوار کرد، (۲٣) سپس در قانون ها است که او کانون علم های طبیعت (۲۴)و اقتصاد سیاسی را می یابد.
       هر چند مقدمه ی ۱٨۵۷، نکته های مربوط به ضرورت از دیدگاه تاریخی را حفظ می کند، اما آن ها دیگر وظیفه ی تعریف کردن یک روش بدیل برای کارکرد روش اقتصاد سیاسی را ندارند. آن ها فقط به تصریح کردن ضرورت تاریخمند سازی مقوله های اقتصاد سیاسی توجه دارند ، تا بتوانند به بیان کردن آن چه که اقتصاد سرمایه داری از ویژگی دارد ، نایل آیند. اگر مقدمه به برتری دادن مدل انداموارانگارانه نسبت به مدل مکانیستی در اقتصاد سیاسی گرایش دارد، (۲۶) این جانشینی دیگر چونان نزد کنت به رد کردن واقعیت موضوع رشته اختصاص داده نشده ، بلکه یکی از کیفیت های مرزبندی دقیق موضوع آن است .
       از این دفاع از موضوع وروش های اقتصاد سیاسی این نتیجه به دست می آید که نقد مارکس فقط روی دکترین های اقتصادی ویژه ، نه روی خود اقتصاد سیاسی تکیه دارد ؛ بااین همه، موضعِ مارکسِ دوره ی کمال یک دشواری دارد . اگر این موضع خودرا چونان مدافع اقتصاد سیاسی نشان می دهد، این دفاع در مقیاسی که مارکس نقد هایی را متوجه دکترین های اقتصادی می کند ، به نظر می رسد از حیث مضمون شان با نقد بنیادی از خود اقتصاد در پیوندند، متناقض باقی می ماند.
       در واقع، مارکس دوره ی کمال به افشا کردن پیش فرض های مردم شناسی اقتصاد سیاسی ادامه می دهد و دیدگاه نا تاریخی و آماری اش را بر ملا می کند و ضرورت رویکرد جامعه شناسانه را که نقش نهاد ها و نمایندگی های اجتماعی را در تأثیر گذاردن آن در نظر می گیرد، تصریح می کند.
       در دست نوشته ی ۱٨۴۴ مارکس تصویر آن چه را که دیرتر آن را homo oeconomicus (انسان اقتصادی) نامید، می شناساند: فرد بنابر جستجوی فعال نفع شخصی برانگیخته می شود. (۲۷) او مفهوم این نقدرا هنگامی که در ۱٨۵۷ «روبینسون بازی » و دیگر افسانه های پیشین طبیعی فرد در باره ی جامعه را بر ملا می سازد، حفظ می کند. (۲٨)
       مارکس دوره ی کمال نقدهای مربوط به تاریخمندی پدیده های اقتصادی را گسترش می دهد . او خصلت تاریخی اقتصاد سیاسی کلاسیک را با تصریح کردن این نکته که به دشواری می توان از تولید به طور کلی صحبت کرد ، افشا می کند و از آن نتیجه می گیرد که باید به تاریخمند سازی مقوله های اقتصاد سیاسی پرداخت . (۲۹) افشای ابدیتی که اقتصاد سیاسی به قانون های اش نسبت می دهد . چنان که می دانیم توأم با کوششی است که هدف از آن در نظر گرفتن خود پویایی سرمایه داری است . دست نوشته های ۱٨۴۴ در قانون ها و میانگین ها دید ایستای ناتوان از تحلیل کردن حرکت واقعی را آشکار می کند. (٣۰) کاپیتال مفهوم این نقد را هنگامی تکرار می کند که خود را مکلف به «آشکار کردن قانون اقتصادی جامعه ی مدرن» می کند. (٣۱)
       سر انجام این که مارکس نقد های مربوط به بعد اجتماعی پدیده های اقتصادی را گسترش می دهد. او دقیقاً خود را وقف تحلیل کردن ویژگی تاریخی اقتصادسرمایه داری می کند و از آن تعریفی به دست می دهد که می توان آن را در مقیاسی که از آن خود کردن وسیله های تولید ومزدبر را به عنوان رابطه های اجتماعی تولید دخالت می دهد، جامعه شناسی نامید. علاوه براین، تاریخمندسازی مقوله های اساسی اقتصادی دقیقاً به تعریف در باره ی آن ها در اصطلاح های اجتماعی – سیاسی (ارزش به عنوان کار اجتماعاً لازم، کار اضافی، ارزش اضافی) دست می یازد. از سوی دیگر، موقعی که برای تحلیل کردن پویایی سرمایه داری بنابر قانون های گرایشی خاص اقتصادی می کوشد، این پویایی را از دیدگاه جامعه شناسی در هنگامی توضیح می دهد که شرایط نهادی (تئوری دگر گونی های شکل های سازمان دهی کار در کارخانه (دستکارگاه) و صنایع بزرگ) (٣۲)را که مبنای این پویایی اند، بررسی می کند. هم چنین از این دید گاه است که اغلب آن را چونان چیز خاص جامعه شناسی اقتصادی می نگرند (٣٣) که مارکس به اصلاح کردن تئوری کنش مربوط به مردم شناسی کلاسیک ها مبادرت می کند و در ضمن تئوری نمایندگی های جمعی را که عمل کردن اقتصادی آن را هدایت می کنند، پیشنهاد می کند. (٣۴)
       این نقد های گوناگون پس از مارکس بر پایه ی علم های اجتماعی چون مردم شناسی اجتماعی، تاریخ و جامعه شناسی به اقتصاد سیاسی پرداخته اند . آیا این واقعیت که این نقدها در نزد مارکس وجود داشته اند، نشان نمی دهد که عمل نقد انجام یافته خارج از اقتصاد سیاسی است؟ آیا مارکس از اقتصاد سیاسی از دید گاهی که، برای او بیرونی،خارج از علم های آینده ی اجتماعی است، انتقاد نمی کند؟ مارکس از پیش امکان علمی آن را که دست کم هنوز این دید گاه را به کار می برد ، به عنوان فلسفه تعریف کرده است، بنابر این ، نقد او از یک مردم شناسی فلسفی، از یک فلسفه ی تاریخ یا از یک فلسفه ی اجتماعی مایه می گیرد.
       نقد ها از اقتصاد سیاسی بر پایه ی علم های اجتماعی شکل های متفاوت پیدا می کنند. برخی ها فقط شک باورانه، به نفی پیش فرض های اقتصاد سیاسی بسنده می کنند، بی آن که بکوشند دکترین بدیلی را جانشین آن ها سازند. سایرین، برعکس،راه را به روی یک دکترین جانشین باز می کنند که جانشین کردن یا حذف کردن خود اقتصاد سیای یا محدود کردن قلمرو اعتبار اقتصاد سیاسی را برای کامل کردن آن پیشنهاد می کنند تا در ضمن برای آن چه که مربوط به جنبه های واقعیت اقتصادی است که موفق به تحلیل کردن آن نمی شود،جانشین آن گردد. می توان نمونه ای از نقد شک باور را در روش مورد استفاده ی م . موس در «بررسی پیرامون هدیه» یافت که در آن مسئله به طور اساسی عبارت از نقد کردن پیش فرض های مردم شناسانه ی اقتصاد سیاسی از دیدگاه مردم شناسی اجتماعی است، بی آن که کوششی برای باز سازی اقتصاد سیاسی از این دیدگاه به عمل آید. (٣۵) البته، این برعکس جانشینی یا حذف اقتصاد سیاسی است که کنت از دیدگاه علم تاریخ، (٣۶) دورکهایم و سیمیان از دید گاه جامعه شناسی طرح ریزی کرده اند. (٣۷) در یک مورد، مانند مورد دیگر مسئله عبارت از فروکاستن بررسی پدیده های اقتصادی در وضعیت خرده رشته ی یک علم فراگیر است. این روشی است که باید آن را از روش جامعه شناسی های اقتصادی وبر، شومپتر و پارتو متمایز کرد که به نظر می رسددر آن هدف بیشتر کامل کردن بررسی دقیقاً اقتصادی پدیده های اقتصادی است. (٣٨)
       آن ها واقعاً توانسته اند تئوری مارکس را به عنوان پیش ترسیم این گونه های مختلف نقد ترسیم کنند و نیز توانسته اند آن را به عنوان یک نقد ناب یا به عنوان یک نقد شک باور که کارکردش فقط آشکار کردن نارسایی ها از دیدگاه اقتصاد سیاسی است تفسیر کنند. (٣۹) هم چنین آن ها توانسته اند آن را به عنوان یک نقد جانشین تفسیر کنند؛ اعم از این که به طور اساسی استوار بر محدودیت قلمرو اعتبار اقتصاد سیاسی کلاسیک در سرمایه داری بنابر تاریخمندی مقوله های اش باشد (۴۰)، یا استوار بر کوشش به منظور گنجاندن اقتصاد سیاسی در علم تاریخ (۴۱) یا در تئوری اجتماعی باشد (۴۲) .
       البته، بااین همه، به نظر می رسد که نقد مارکسی اقتصاد سیاسی از سرشتی دیگر است. گواه آن این واقعیت است که مارکس اقدام اش را به عنوان یک نقد تئوری های ویژه و نه به عنوان نقد خود اقتصاد سیاسی معرفی کرده است . مارکس بیش از گسست با اقتصاد سیاسی خواستار مداومت آن چه که اقتصاد سیاسی در دیدگاه وی از علم دارد، از این قرار آن چه که به عنوان سنت اقتصاد سیاسی کلاسیک می شناسد، شده است. او درپی گفتار کاپیتال مدعی یاری کردن به پیشرفت اقتصاد سیاسی کلاسیک که ممکن است برقرار بماند، شده است؛ و این هدف را در خود برنامه ی کاپیتال ثبت کرده است ؛ زیرا بخش نظری که به پیشرفت دانش کمک میکند، باید از بخش نقدی پیروی کند- که بعد زیر عنوان «تئوری ها در باره ی اضافه ارزش» پی نهاده شد- و به طور معقولانه نشان می دهد که چگونه این دکترین به حل کردن مسئله هایی نایل می آیدکه پیش از این در عرصه ی اقتصاد سیاسی کلاسیک مطرح شده است. (۴٣) این اعتقاد که بنابر آن اثراو کاملاً درعرصه ی رشته ی اقتصاد سیاسی قرار دارد، مارکس آن را هنگامی در بیان می آوردکه توضیح می دهد، آن چه که از برترین ها در کاپیتال وجود دارد، استوار بر تمایز های خاص اقتصادی (خصلت دوگانه ی کار، تحلیل اضافه ارزش) (۴۴) است. مارکس که اثرش در پهنه ی اقتصاد سیاسی قرار دارد، کوشیده است، موضوع وروش های آن را پی ریزی کند.او هم چنین، تئوری اش را در مفهوم های اقتصادی آن دوره تدوین کرده است . البته، ممکن است او در این راستا می اندیشید که دکترین اش به توضیح نقد مقوله های اقتصادی مبادرت می کند. (۴۵)
      درست بر پایه ی این خواست حل کردن مسئله های (۴۶) («بی خردی ها، نیمه حقیقت ها و تضاد های حل نشده») ی (۴۷)اقتصاد سیاسی است که بایدمفهوم نقد هایی که بعد توسط علم های اجتماعی علیه اقتصاد سیاسی متمایل گردید، تفسیر شود.
       مارکس کاملاً متقاعد شد که موضوع های تازه ی ذکر شده (چون پیش فرض های مردم شناسی نابسنده، ثابت انگاری و نا تاریخمندی که رابطه های اجتماعی و نهاد ها را نارسا تحمیل می کند) مسئول دشواری هایی هستند که اقتصاد سیاسی با آن ها برخورد می کند. البته، امر قطعی این است که مارکس همواره این دشواری ها را آن گونه که با مسئله های معین تئوریک ربط می یابد، بیشتر به عنوان مسئله های ساده ی آغازه درک کرده و پیوسته به این مسئله های تئوریک به عنوان مسئله هایی برای حل کردن بیشتر به منزله ی نشانه های ساده ی نارسا از دیدگاه اقتصاد سیاسی نگریسته است. درست برای حل معین مسئله ی تئوریک (مسئله ی طبیعت دوگانه ی کار (۴٨)، مسئله ی رابطه ی ارزش – شکل های ارزش (۴۹) مسئله ی سازگاری ارزش – اضافه ارزش، (۵۰) مسئله های مربوط به باز تولید وسیع...) (۵۱) است که مارکس نقد اقتصاد سیاسی اش را، به همین دلیل در آن چه که مربوط به کارکرد نقد به معنی خاص است، تنظیم می کند.- چون نقد در این صورت، تئوری مسئله های پرهیز شده یا حل نشده در اقتصاد سیاسی کلاسیک – در آن چه که مربوط به دکترینی است که از آن نتیجه می شود ، معنی می دهد- زیرا این دکترین حقیقت اش را از مسئله هایی به دست می آورد که موفق به حل کردن آن ها شده است . مارکس دکترین اش را با مسئله های خاص اقتصادی تنظیم کرده و کوشیده است آن ها را با استفاده از منابع اقتصاد سیاسی وتنظیم دوباره ی مقوله های اقتصاد سیاسی حل کند. (۵۲)
       حقیقت این است که این دکترین مستلزم دگر گونی بنیادی اندیشه ی اقتصاد سیاسی بنابر تحلیل کردن جنبه های اجتماعی سیاسی و دینامیک است . البته، این جنبه ها برای فراهم کردن راه حل ها برای مسئله های خاص اقتصادی دخالت می کنند و تابع تحقق بخشیدن طرحی باقی می مانند که هدف و واقعیت یافتن آن به اقتصاد سیاسی مربوط است. هر چند مارکس تا مدت زمانی در باره ی باز سازی اقتصاد سیاسی بر پایه ی اصول علم تاریخ و رابطه های اجتماعی اندیشید، اماّ بعد از آن چشم پوشیده است. کاپیتال نه بنابر فصلی از کلیت ها که می بایست اصول علم تاریخ و جامعه را بنابر پیش بینی های ۱٨۵۷ (۵٣)بیان کند، بلکه بنابر تئوری ارزش، یعنی بنابر اصول خود ویژه اقتصادی پی ریزی شده است. همان طور که پیش از این نشان داده ایم، بسیاری از مفهوم های مارکس شکل اجتماعی –سیاسی پیدا کرده اند. مارکس به طور فلسفی در باره ی این دگرگونی می اندیشدو در ضمن توضیح می دهد که کدام فلسفه ی اجتماعی و کدام تئوری تاریخ این چنین دخالت داده شده. (۵۴) البته، او از اقتصاد سیاسی بر پایه ی این فلسفه ی اجتماعی و این تئوری تاریخ نقد نمی کند. (۵۵)
       مارکس کوشید یکپارچگی شرایط اجتماعی پدیده های اقتصادی را تحلیل کند. در این مفهوم است که باید سومین کتاب کاپیتال : «روند کلی تولید سرمایه داری» را درک کرد ، زیراواژه ی پروسه ، در این مفهوم ، «توسعه ی مورد نظر در مجموع شرایط واقعی اش را بیان می کند» (۵۶)اما این واقعیت که او به نظریه پردازی در باره ی بُعد اجتماعی – سیاسی پدیده های اقتصادی مبادرت می کند، برای تقلیل دادن اقتصادش به یک جامعه شناسی اقتصادی ، به یک بخش ساده یا یک کاربرد ساده ی «جامعه شناسی مارکسی» کافی نیست. در این باره، مقایسه دکترین مارکسی با جامعه شناسی اقتصادی گویاست. (۵۷) هدف« جامعه شناسی اقتصادی» دست یازیدن به ساخت اجتماعی موضوع اقتصادی بر پایه ی تئوری کنش و تئوری نهاد ها است. اماّاگر تئوری شکل های نهادی تقسیم کار (کارخانه (مانو فاکتور) و صنعت های بزرگ) را که در بخش چهارم کتاب l در نظر گیریم ، خواهیم دید که این تئوری فقط برای درک کردن شرایط اجتماعی شتابانیدن پویایی خاص اقتصادی (گرایشی که بنابر مفهوم اضافه ارزش نسبی مشخص شده ) دخالت می کند. وجود این گرایش در نفس خود به عنوان یکی از شرایط برپایی این نهاد ها رخ می نماید. این تئوری فقط به عنوان یک ابزار در میان ابزار های دیگر توسعه یافته وبرای تحلیل کردن موضوع خود ویژه ی اقتصادی به کار رفته است؛ و نیز می بینیم که نهاد ها فقط به عنوان شرایط اجتماعی روند اقتصادی پدیدار نمی شوند، بلکه هم چنین به عنوان نتیجه ی آن رخ می نمایند. در مورد تئوری کنش، این تئوری دیگر استوار بر تئوری نمود های جمعی بیرونی ، مستقل از اقتصاد سیاسی نیست. تئوری آگاهی خیالی ارزش که در فصل مربوط به فتیشیسم در کتاب lll کاپیتال شرح داده شده ، استوار بر نمود های خاص اقتصادی است . از این رو، می کوشد این نمود های روند را که می توان آن را به عنوان جنبه های اقتصادی در مقیاسی که از اختلاف واقعی موجود بین ارزش و شکل های پدیداری اش ناشی می شوند، نگریست، مشتق سازد. آن جا نیز نمود های جمعی هم زمان چونان نمود های اجتماعی روند های اقتصادی و به عنوان نتیجه شان رخ می نماید. البته، به نظر می رسد که مارکس به رابطه ی شرایط اجتماعی سرمایه داری و واقعیت اقتصادی آن بنا بر منطق هگلی موقعیت پیش فرض اندیشیده بود. او در باره ی تعریف «جامعه شناسانه» ی سرمایه داری آن را تصدیق می کند: «این شرایط مادی و این رابطه های اجتماعی از یک سو، شرایط مقدم، از سوی دیگر، نتیجه ها و آفرینش های روند سرمایه دارانه ی تولید هستند؛ این روند است که آن ها را تولید و باز تولید می کند» . (۵٨)
          البته، نقد مارکسی اقتصاد سیاسی باید به عنوان اصلاح اقتصاد سیاسی کلاسیک درک شود؛ یعنی به عنوان روندی که از مسئله های تئوریک درونی به یک تئوری برای تنظیم دوباره ی اصول این تئوری منتهی می شود. (۵۹) این نقد اصلاح اقتصاد سیاسی کلاسیک، نه گسست شناخت شناسانه با اقتصاد سیاسی کلاسیک هنوز پیش علمی ، نه یک جانشینی ساده یک پارادیگم برای پارادیگم دیگر (۶۰) نه بیش از یک اعلام عمومی اقتصاد سیاسی به عنوان رشته را پیشنهاد می کند.
                              
برگردان: تیر ماه ۱٣٨۹
منبع: از مجموعه هژمونی آمریکا . از انتشارات puf پاریس ۲۰۰۰



          پی نوشت ها
         ۱- در باره ی رویارویی اقتصاد کلاسیک و اقتصاد عامیانه، بنگرید به کاپیتال puf ص ۹٣ و کتاب III ج ٣ (ES) ۱۹۷ -۱۹۶ ،۲۰٨ -۲۰۷ .
         ۲- پاسخ های مخالف با این مسئله های مختلف در j . catelier ، اضافه تولید وباز تولید، Maspero ، ۱۹۷۶ و G .faccarello ، کار، ارزش و قیمت. مردم شناسی، ۱۹٨٣
         ٣- به یقین ما این جا برای تحلیل کردن یکپارچگی تفسیر های ممکن تلاش نمی کنیم.
         ۴- j. j. gislain ، p . steiner ،جامعه شناسی اقتصادی ، ۱٨۹۰- ۱۹۲۰ ، puf ، ۱۹۹۵ ، صص ۱۴- ۱۲ .
         ۵- هر چند مارکس شاهد نخستین رساله ها و نخستین جریان های اقتصاد سیاسی است، در باره ی آن ها به طور جدی به خاطر التقاط گرایی آن ها و به خاطر فقدان دقت آن ها در مسئله های اساسی داوری می کند. به عقیده ی او اقتصاد عامیانه «کاملترین بیان خود را در شکل تألیف در هم آمیزی فاضلانه، التقاط گرایی بدون اصول پیدا می کند». (تئوری ها در باره ی اضافه ارزش ، انتشارات سوسیال، ص ۵۹۰ )
       ۶- فو کو. نظم گفتگو، گالیمار، ۱۹۷۱
       ۷- اصول اقتصاد سیاسی با برخی کاربردشان برای فلسفه ی اجتماعی (۱٨۴٨)، l ، ص، l
       ٨- اصول اقتصاد سیاسی و مالیات (۱٨۱۷) : پیش گفتار: «معین کردن قانون هایی که این توزیع را تنظیم می کنند، این است مسئله ی اساسی در اقتصاد سیاسی» .
       ۹- خصلت وروش اقتصاد سیاسی (۱٨۵۷).
       ۱۰- پژوهش در باره ی روش جامعه شناسی و به ویژه اقتصاد سیاسی .
       ۱۱- جریان های فلسفه ی اثباتی ج ۴۰ :فلسفه ی اجتماعی (۱٨٣۹)، در علم اجتماعی، g . f ، ۱۹۹۵ ، صص ۷۱-۶۱ .
       ۱۲- همان جا، صص ۱۱٨- ۱۱۷ .
       ۱٣- کمی پس از کنت ، در پی ژ . روشه (خلاصه ی سیر اقتصاد سیاسی بنابر روش تاریخی ۱٨۴٣)، نمایندگان دبستان تاریخی آلمان اقتصاد سیاسی کلاسیک را بنابر تحلیل های مشابه رد کرده اند. امّا به جای این که جامعه شناسی را جانشین آن کنند، اقتصاد سیاسی تاریخی را جانشین آن کردند . ژ . ژ . ژیسلن و پ . اشتاینر (در همان کتاب، ص. ۹ . n . ۲ )یاد آور شده اند که به نظر می رسد کنت توسط دبستان تاریخی آلمان بد شناخته شد .
       ۱۴- در این باره بنگرید به آ . اشنید ، مفهوم طبیعت در نزد مارکس، puf ، ۱۹۹۴، صص ۷۴- ۷۲
       ۱۵- آثار (pléiade) ، ج ۲۰، صص، ۵۷- ۵۶
       ۱۶- همان جا، صص ۱۷- ۱۶ ، ص ٣۷، همان برهان آوری را در باره ی ایده ی میانگین می یابیم (ص ٣۵)
       ۱۷- درست این مفهوم نقد ها است که مارکس به یکی از الهام های دبستان تاریخی آلمان توجه می کند. ف . لیست (آثار، ج ٣ . صص ۱۴۵۱- ۱۴۱٨ ) .
      ۱٨-بهتر از تعریف های میل یا ریکاردو، این تعریف سی (say) است که در این امر توفیق می یابد و به پی ریزی مبانی آن مبادرت می کند: «اقتصاد سیاسی چیست؟ این اقتصاد به ما می آموزد که چگونه ثروت ها در جامعه تولید، توزیع و مصرف شده اند»مارکس می افزاید:«ومبادله شده اند». (مبانی اقتصاد سیاسی، درسیر اقتصاد سیاسی و دیگر بررسی ها ، ژ، ف، ۱۹۹۶ ، ص ٣۱٣) .
    ۱۹- آثار ، I ، صص ۲۵۴-۲۴۱
    ۲۰- همان جا.. ص ۲۴۲
    ۲۱- این دفاع از انتزاع که همراه با نقد انتزاع نا تاریخی است ، بدون دشواری ها نیست: در این باره بنگرید به : ه . دنیس، اقتصاد مارکس، تاریخ یک ناکامی puf ،۱۹٨۰ صص ۵۴- ۴۱ .
    ۲۲- همان جا، ص ۲۵۵ . مارکس توضیح می دهد که این روش توسط ریکاردو بیش از اسمیت به کار گرفته شده، هر چند که این روش در نزد او نیز به طور کامل به کار برده نشد (تئوری ها در باره ی اضافه ارزش ، ج ، ۲، صص. ۱٨۹- ۱٨٣). بنگرید به این گفتگوی م . دوب، اقتصاد سیاسی و سرمایه سرمایه داری . برخی بررسی در سنت اقتصادی ، فصل. I ، تصریح می کند که تئوری انتزاع باید به عنوان دفاع از انتزاع (اغلب بیان شده) اقتصاد سیاسی خوب درک شود.
      ۲٣- آثار، I I ، ص ٨۷: «محسوس باید پایه ی هر چیز باشد» .
      ۲۴- در این باره بنگریدبه : ه .ژ .ساند کوهلر«معنی شناخت شناسانه ی علم های طبیعت در آثار مارکس» در آکتوئل مارکس شماره ی ۹ ، ۱۹۹۱، صص، ۱۷۷- ۱۶۰ .
    ۲۵- در این باره بنگرید به : م . دو مسنیل، مفهوم قانون در کاپیتال، ماسپرو، ۱۹۷۶ .
    ۲۶- در باره ی این موضوع بنگرید به ، س، اِ ، لیدمن، بازی برعکس. ف . انگلس، فلسفه و گرایش علمی قرن ۱۹ نشر دانشگاه، فرانکفورت ۱۹٨۶ صص ۵٨- ۴۹ .
    ۲۷- آثار، ج . ۲ ، ص ۱۰٣
    ۲٨- آثار ، ج . I ، صص ۲٣۷- ۲٣۵، ج . ۲ ص ۲٨۱ ؛ کاپیتال (puf) ، صص ٨٨- ٨۷
    ۲۹- همان جا ، صص ۲۴۱- ۲٣۷ .
    ٣۰- آثار ، ج . ۲ صص ۱۷- ۱۶
    ٣۱- در این باره بنگرید به : ه . گروسمن ، مارکس ، اقتصاد سیاسی کلاسیک و مسئله دینامیک، عرصه ی آزاد ۱۹۷۵، فصل ۴ .
    ٣۲- کاپیتال . کتاب I ، بخش ۴
    ٣٣- ژ . ژ . ژیسلن ، پ. اشتاینر ، همان کتاب ، صص . ۱۶۷ و بعد
    ٣۴- این تئوری نمود های اجتماعی شکل تئوری تصوری پیدا می کند و دو جنبه ی مهم را در بر می گیرد: تئوری بتوارگی (فتیشیسم) که چگونگی های نمود ارزش را برای بیان کردن چگونگی های فعالیت پایه ای روند مبادله(کاپیتال فصل ۱ و ۲ ) و تئوری ای را توضیح می دهد که بنابر آن رابطه های واقعی ارزش و در آمد ها در آگاهی به شکل وارونه که با پراتیک عامل های اقتصادی در رقابت مطابقت دارد ، نمودار می گردد ( کاپیتال کتاب III فصل ۴٨ و ۵۰ )
    ٣۵- در اینباره بنگرید به تحلیل های ب . کارسنتی، انسان کلی، جامعه شناسی، مردم شناسی و فلسفه در نزد مارسل موس، puf ، ۱۹۹۷، صص ۴۰۲- ٣۷۹ .
    ٣۶- همان کتاب، ص ۶۶. همان روش را در دبستان تاریخی آلمان می یابیم.
    ٣۷- دورکهایم، فوکونه «جامعه شناسی و علم اجتماعی» (۱۹۰٣) ،در جنبه های یک تئوری اجتماعی صص ۱۵۹- ۱۲۱، این جا، صص ۱۵۰- ۱۴۴؛ از سیمیان، بنگرید به متن های فراهم آمده در «روش های تاریخی و علم های اجتماعی» .
    ٣٨- در این باره بنگرید به ژ. ژ. ژیسلن، پ . اشتاینر همان کتاب ، صص ۶۷- ۵٨ . این هم چنین، موضوع اغلب اثر های تاریخی اقتصادی است .
    ٣۹- این موضع شک باور می تواند استوار بر نسبی بودن درستی اقتصاد سیاسی کلاسیک باشد و در ضمن رابطه های اجتماعی وشرایط تاریخی که آن ها را ممکن می سازند ، نشان دهد. در این مفهوم است که هابرماس می تواند از مارکس به خاطر درک کردن نقدش به عنوان علم ( شناخت و توجه ، گالیمار ۱۹۷۶ صص ۹۷-۷۶ ) خرده بگیرد . علاوه بر این یادآور می شویم که با آشکار کردن وجود رابطه های اجتماعی پدیده های اقتصادی ، نقد اقتصاد سیاسی بُعد سیاسی پدیده های اقتصادی را نشان می دهد ( ژاک بیده : «با کاپیتال چه باید کرد؟» ۱۹٨۵صص۷۰- ۴۰) ، این تفسیر که بنابر آن اقتصاد سیاسی به طور اساسی استوار بر بیان کردن سیاست و توجیه کردن سرمایه داری آن است، از آن جاست؛ به عنوان مثال بنگرید: پ ، سالاما ت، هه هاک ، مقدمه بر اقتصاد مارکس، لا دِ کو ورت ، ۱۹۹٣، صص ۶- ۵ .
    ۴۰- بنگرید به تفسیر بسط داه شده توسط ژ . دلا ولپ . در مثل در «کلید دیالکتیک تاریخی » ، در نقد ایدئولوژی معاصر puf ، ۱۹۷۶،صص. ۲۷۵۶ .
    ۴۱- چنین است مفهوم تفسیر انگلس ، بنگرید به آنتی دورینگ . بخش دوم ، فصل I : «موضوع و روش اقتصاد سیاسی» کاپیتال ، کتاب III . ج، I ، مقدمه ، صص ٣۱ و بعد. این تفسیر را نیز در نزد ژ . زلنی می یابیم . در مثل بنگرید به پژوهش های اش در باره ی دیالک تیک، دانشگاه کارلوا، ۱۹۷۵، صص ۶٣- ۴۱ . برای نقد این تفسیر بنگرید به ژ. بیده ، با کاپیتال چه باید کرد؟ ، صص ۲۰٣- ۲۰۱
      ۴۲- چنین است تفسیری که شومپتر هنگامی که اقتصاد مارکس را به عنوان استفاده از جامعه شناسی اش در نظر می گیرد، به سمت آن رو می آورد. بنگرید به « اقتصاددانان بزرگ» از مارکس تا کینز صص ۲۴- ۲٣ . هم چنین بنگرید به ژاک بیده : «نهاد گرایی. تئوری قرار داد ها . در رابطه ی شان با پروبلماتیک مارکسی» ، در آکتوئل مارکس، شماره ی ۱۷ صص ۱۱۵- ۱٣۶ و تئوری مدرنیته، puf ، ۱۹۹۰ .
    ۴٣- مارکس به لاسال، ۲۲ فوریه ۱٨۵٨: «من به طور طبیعی نمی توانم از اشاره های انتقادی به دیگر اقتصاد دانان، در مثل در جدل با ریکاردو، در مقیاسی که خودش ، چون بورژواها ناچار به ارتکاب خطا های فاحش از دیدگاه دقیقاً اقتصادی است، دست بردارم».
      ۴۴- مارکس به انگلس . ۲۴ اوت ۱٨۶۷
      ۴۵- مارکس به لاسال،۲۲ فوریه ۱٨۵٨: « کار که نخست مسئله عبارت از آن است ، نقد مقوله های اقتصادی یا اگر بپسندید، سیستم اقتصاد بورژوایی است که به شکل نقد توضیح داده شده ، در باره ی رابطه های علم و نقد در کاپیتال بنگرید به مارکسِ ما و ایده ی نقد در puf ، ۱۹۹۵ صص ۱۲۵- ٨۱ .
    ۴۶- بنگرید به معرفی انگلس، کاپیتال، کتاب II ، ج. ا صص ۲۲- ۲۰ .
    ۴۷- کاپیتال،کتاب lll ،ج، ٣ ص ۲۰٨
    ۴٨- کاپیتال (puf) ، ص، ۴۷ «من نخستین کس بوده ام که به شیوه ی نقد روی این طبیعت مشتق کار محتوی در کالا انگشت گذاشته ام » .
    ۴۹- همان جا ص ۵۴ : «آن چه که اقتصاد بورژوایی حتا نکوشیده [...]آن چه که از معمای پول بر می آید» ؛ «هرگز مطرح نکرده این فقط مسئله ی سادهِ دانستن این [نکته] است که چرا [...] کار در ارزش رونما می شود [...] » ؛ «اینک چرا در نزد اقتصاددانانی که کاملاًدر باره ی کمیت ارزش بنابر زمان کار موافقت دارند،نمود های پول را [...] بسیار رنگارنگ و بسیار متضاد می یابیم» .
    ۵۰- همان جا ص ۱٨۷ «تغییر شکل آن به پروانه ضرورتاً باید هم زمان در سپهر گردش تولید شود و به این دلیل ناگزیر آن جا رونما نشود؛ چنین است شرایط مسئله »
      ۵۱- مارکس یک توضیح کامل را به دشواری هایی اختصاص داد که اقتصاد دانان در این باره با آن برخورد می کنند (همان جا صص ۶۶۲- ۶۵۹) : «گردش های سرمایه های صنعتی و در آمد های شخصی افزایش می یابند، در هم می آمیزند، در یک جا بجایی عمومی ناپدید می شوند [...] که نگاه را بر می آشوبد و به تحلیل مسئله های بسیار بغرنج برای حل کردن زمینه می دهد» (ص. ۶۶۲ ) .
    ۵۲- اگر رابطه ی آن با کلاسیک ها و اقتصاد سیاسی به عنوان یک رابطه ی دیالک تیکی نشان داده شده ، دقیقاً برای این است که مفهوم دیالک تیک برای او مدل عقلانیتی را فراهم آورد که در مثل به نقد دست یازد. برای این است که این توضیح نقد به شرح و بسط نقد مقوله ها در باب کیفیت روش انتزاعی سازگار باروش اقتصاد سیاسی کلاسیک مبادرت می کند. بازگشت به دیالک تیک باید از دیدگاه این اندیشه ورزی فرا علمی در باره ی وضعیت نقد اقتصاد سیاسی فهمیده شود، نه به عنوان اعترافی که بنابر آن از دیدگاه بیرونی به اقتصاد سیاسی- دید گاه منطق دیالک تیک است که مارکس می کوشد این مسئله ها را حل کند ( این چیزی است که مارکس کوشید در پی گفتار کاپیتال آن را بیان کند) . در واقع، مارکس در گیر این اقدام شد، اما به تدریج آن را ترک کرد. در این باره بنگرید به ه دنیس در همان کتاب و ژاک بیده ، با کاپیتال چه باید کرد؟ صص ۱۷۰- ۱۱۹
    ۵٣- آثار l ، ص ۲۶٣ .
    ۵۴- در فصل هایی که مسئله به این مسئله ها مربوط است. مانند فصل فتیشیسم و فصل تبدیل پول به سر مایه (کاپیتال، puf صص ۱۹٣- ۱۹۰ ) .
       ۵۵- پیروی کردن از ک . کرش (کارل مارکس، عرصه ی آزاد، ۱۹۷۱، صص ۱۰٨- ۱۰۶ ) هنگامی که نقد مارکسی اقتصاد سیاسی را به عنوان اعلام ترک مسئله های فلسفه ی اجتماعی و «علم صوری» پیش از این شناسا در نزد ریکاردو ، تفسیر می کند، دشوار به نظر می رسد .
    ۵۶- کاپیتال puf ص ۲۰۰
      ۵۷- ما این جا اظهار نظر ژرژ . ژیسلن و پ. اشتاینر را شرح دادیم . همان کتاب . صص ۱۷- ۱۶
      ۵٨- کاپیتال، کتاب lll ، ج ٣ ، ص ۱۹۷
      ۵۹- در باره ی اصلاح اساسی، بنگرید به اتین بالیبار «گسست و اصلاح اساسی . تأثیر حقیقت علم ها در اید ئولوژی» در «مکان ها و نام های حقیقت» انتشارات Aube ۱۹۹۴ ، ص ۱۶٣- ۹۹ ، مقاله ی ما «گسست» در د . لوکور، «فرهنگ تاریخ و فلسفه ی علم ها» ، puf ، ۱۹۹۹
    ۶۰- مینگوآ، سان لمون و ولفرل اشپرگر (روش شناسی اقتصادی ، puf ، ۱۹٨۵ ص ۴۵۹ sq ) ،و غیره از این نوع تفسیر دفاع می کنند .
  
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.